
یک ماه از هجدهم دی ماه خونین گذشت... .

چهارشنبه ی پیش، آخرین امتحان بچه ها برگزار شد که ریاضی بود. پس از تعطیل کردن ها به بهانه های مختلف و چندبار تغییر برنامه ی امتحانات، بالاخره پروسه ی امتحانات ترم اول به پایان رسید.
سر جلسه، به چهره های خسته ی بچه ها نگاه می کردم؛ جز تعداد معدودی، مابقی مثل همیشه بی انگیزه نشان می دادند. تعدادی هم مترصد تقلب کردن بودند. تقلب کردن امری رایج است، اما انگار حتی حوصله ی تقلب کردن هم نبود.
وقتی به این وضع اقتصاد و به هم ریختگی همه چیز و آینده ای نامطمئن، غم و درد این چند هفته هم اضافه شود، همان تعداد معدود هم بتوانند به روح و روانشان مسلط باشند و نمره بگیرند، خیلی هنر کرده اند.
پ.ن: یکی از دانش آموزان دوازدهم انسانی، در پاسخ به پرسش «به چند طریق می توان ۵ کتاب مختلف را در یک قفسه چید به طوری که همواره ۳ کتاب مخصوص کنار هم باشند؟» نوشته بود: «خیلی راحت.»!
دیشب برف بارید...

پ.ن.ها:
*عنوان از ترانه ی برف فرهاد مهراد که تغییر داده ی شعر برف نیما یوشیج است.
* عکس با عنوان «کودکی در حال تماشای بارش برف»، از پائول هیمل، ۱۹۵۰.
* هوا دلگیر، درها بسته، سرها در گریبان، دستها پنهان
نفسها ابر، دلها خسته و غمگین
درختان اسکلتهای بلور آجین
زمین دلمرده، سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است.
«مهدی اخوان ثالث»
در دوره ی تحصیل کارشناسی ارشد در اصفهان، یک شب را خوابگاه می ماندم. شب ها با بچه های خوابگاه که ماشین داشتند می زدیم بیرون؛ هرجا را که می چرخیدیم، تهش می رفتیم محله ی جلفا.
محله ی جلفا، محله ی ارمنیان اصفهان است. دانشکده ی ما هم در همین محله بود.
این محله، مهم ترین کلیساهای اصفهان و تعدادی از زیباترین خانه های آن را در خود جای داده است. کوچه های قدیمی، کافه ها، هتل ها و موزه ها و گرافیتی های دیوارهاش، محله ای زیبا را شکل داده است که شب هایش به مراتب زیباتر از روزهایش است.

با حسین، ماهان و امین که می رفتیم جلفا، ماشین را جایی پارک می کردیم و پیاده، کوچه ها و خیابان های آن را گز می کردیم. شب ها زنده و خنک بود. گله به گله، جوان ها دور هم نشسته بودند به گپ و گفت.
یادش بخیر!

پ.ن:
فرا رسیدن سال نوی میلادی را به همه ی هموطنان مسیحی شادباش می گویم؛ به امید ایرانی آباد، با مردمانی شاد!

از او بسیار گفته اند، که هرچه گوییم باز کم گفته ایم.
یادداشتی بر مرگ ناصر تقوایی نوشت که گویی برای مرگ خویش نیز بود:
پ.ن. ها:
* عنوان از نامه ی بیضایی به وزارت ارشاد در سال ۱۳۷۱، و در پی توقیف فیلم «مسافران» اش.
* عکس از مریم زندی
وقتی که من بچه بودم ،
پرواز یک بادبادک
می بردَت از بام های سحرخیزیِ پلک
تا
نارنجزاران خورشید .
آه ،
آن فاصله های کوتاه .
وقتی که من بچه بودم ،
خوبی زنی بود که بوی سیگار می داد ،
و اشکهای درشتش
از پشت آن عینک ذره بینی
با صوت قرآن می آمیخت .
وقتی که من بچه بودم ،
آب و زمین و هوا بیشتر بود ،
و جیرجیرک
شب ها
درمتن موسیقی ماه و خاموشی ژرف
آواز می خواند .
وقتی که من بچه بودم ،
لذت خطی بود
از سنگ
تا زوزه آن سگ پیر و رنجور .
آه ،
آن دستهای ستمکار معصوم .
وقتی که من بچه بودم ،
می شد ببینی
آن قمری ناتوان را
که بالش
زین سوی قیچی
با باد می رفت –
می شد،
آری
می شد ببینی ،
و با غروری به بیرحمی بی ریایی
تنها بخندی .
وقتی که من بچه بودم ،
درهر هزاران و یک شب
یک قصه بس بود
تا خواب و بیداری خوابناکت
سرشار باشد .
وقتی که من بچه بودم ،
زور خدا بیشتر بود .
وقتی که من بچه بودم ،
بر پنجره های لبخند
اهلی ترین سارهای سرور آشیان داشتند ،
آه ،
آن روزها گربه های تفکر
چندین فراوان نبودند .
وقتی که من بچه بودم ،
مردم نبودند .
وقتی که من بچه بودم ،
غم بود ،
اما
کم بود.
«اسماعیل خویی»
پ.ن:
انارها را در سبد می گذارم؛ سیب و پرتقال ها را هم. هندوانه نخریده ام. یاد پدرم می افتم که برای شب چله، هندوانه دوست داشت. من اما کودکی ام با انار و کشمش و گردو و کرسی گرم بوده است.
هیراد آن سوتر برای آزمون فردایش کتاب دست گرفته است. گوشی را می بینم. بهش می گویم فردا مدرسه ها با تاخیر شروع می شود. خوش حال می شود و می پرد بغلم. می گوید:« پس امتحانمان پرید!»
پشت پنجره می روم، بعد بالکن، و از آنجا کوچه را برانداز می کنم ... .
شب چله ی دوستان شادباش!
بعدا نوشت:
بعد از شام رفتیم پیش مادر. دلتنگ بود و خوش حال شد. آنجا که ساعتی پیش زنگ زده بود که :«چای را دم کنم؟» از دلتنگی اش بود.
گفته بود حافظ را هم بیاورید.
مثل قدیم ها بادام و گردو آورد و با سنگ چاقوتیزکنی قصابی پدر، شکستمشان.
فال گرفتیم؛ فالم خوب آمد.
دلم می خواهد هیراد این ها را ببیند و یاد بگیرد؛ ببیند که به مادر سر می زنم. بفهمد که تنهایی چقدر سخت است؛ که پیری چه دشوار است. نه به خاطر خودم، که دلم را بزرگ بارآورده ام برای روزهای سخت؛ برای خودش.
* بشنوید: شب یلدا، کوروش یغمایی
از آخرین باری که در وبلاگم نوشتم، بیش از دو ماه می گذرد! به یاد ندارم هرگز چنین فاصله ای بین پست هایم افتاده باشد.
از حالم بگویم؛ خوبم.
گرچه روزگار هر روز و هر روز سخت تر می شود و بارها این بیت بیدل نیشابوری را زمزمه کرده ام که:
دل تنگ و دست تنگ و جهان تنگ و کار تنگ
از چهارسو گرفته مرا روزگار تنگ
اما خوبم!
روزمرگی های تمام ناشدنی، بیمار شدن ها، رنج ها...، نتوانسته مرا از پا بیندازد؛ ایستاده ام در برابرشان و زنده ام.
من زنده ام به زندگی!
امروز وقتی در موزه ی ملک، نقاشی زیر را دیدم، با خودم فکر کردم که این بچه ها هم دنیای خودشان را داشته اند و رفته اند؛ امیدوارم خوب زندگی کرده باشند.
همه مان می رویم، امید که زندگی کنیم.

«سه پسر فرخ خان امین الدوله»؛ آبرنگ (ناتمام)، دوره قاجار، نقاش: ناشناس. موزه و کتابخانه ملی ملک

از رفتن ناصر تقوایی بسیار غمگین شدم؛ دلم جایی را می خواست که فریاد بکشم و نبود. بغض راه گلویم را بسته بود.
وقتی یاد صدایش می افتم، یاد حرف ها و انبوه کارهایی که می خواست انجام دهد و نگذاشتند، قلبم درد می گیرد.
کم کار بودنش، تاوان ایستادنش بود.
یک بار سر کلاس فیلمنامه نویسی، از همدوره ای هایش گله کرد؛ از مهرجویی، کیمیایی...؛ گفت پشت من نایستادند، کمکم نکردند.
در اوج بلوغ، خانه نشینش کردند.
شاید اکنون آرام گرفته باشد،در حضور دیگران.
نام او به نیکی ماند و نام شما به ننگ ابدی.
پ.ن:
عنوان، نام فیلمی از او و یادگاری که نشان می دهد چقدر از زمانه اش پیش بود.
ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش
بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش
«حافظ»
بشنوید:
خیام از Raffiroad
عصر، دکتر سرخیل آمد هتل دنبالمان و برای شام رفتیم «خورمال»؛ این طور که می گفتند، در این منطقه بهترین کباب کردی را می توان در خورمال خورد. برای رسیدن به خورمال، به سمت شمال شرق حرکت کردیم. تا برسیم آنجا، دکتر سرخیل و آقای خاطری که همدیگر را خوب می شناختند، حسابی مشغول صحبت بودند و من هم مناظر اطراف جاده را تماشا می کردم.

در مرکز خورمال، از جلوی چند کبابی رد شدیم و رسیدیم به میدانچه ای با مغازه های جورواجور در اطرافش. رفتیم کبابی ای به همان نام «خورمال» و نشستیم.
برایمان دوغ آوردند؛ دوغ در بادیه ای بود که یخ داشت و ملاقه ای هم کنارش بود؛ طعم دوغی را داشت که در حلبچه خورده بودیم، اما خنک تر بود و به جای استفاده از لیوان، با ملاقه خورده می شد. به آن «ماساو» می گویند.

ابتدای ورودی کبابی، یک قصاب، از گوشت تازه ای که آویزان کرده بودند برشی می زد و همان را چنجه کرده و درجا کباب می کردند و با پیاز، نان تازه و البته ماساو سرو می شد. کبابش ترد، خوش عطر و فوق العاده خوش مزه بود؛ همه چیز طعم تازگی می داد.
دکتر سرخیل ول کن نبود و دوباره برایمان سفارش داد!
بیرون که آمدیم، رفتیم چای خوردیم. مثل قبلی ها پررنگ و در استکان کمرباریک و با نعلبکی سرو می شد. فروشنده با آداب خاصی چای ریخت که خوشایند بود و آنجا فهمیدم که در اینکه در نعلبکی ها قدری چای ریخته شده عمدی در کار است؛ باید ابتدا چای نعلبکی را دور ریخت و سپس استکان را سر کشید. در هوای خنک و بعد از آن شام مفصل، چسبید!

بین راه تا خورمال، درباره ی مکان های مذهبی این منطقه صحبت کرده بودیم؛ دکتر سرخیل گفت:«آقای بابایی می برمتان جایی که به نظرم برایتان جالب باشد.»
و گازش را گرفت سمت «بیاره».
بیاره، شهری کوچک به فاصله ی کمی از مرز ایران است و در منطقه ی هورامان قرار دارد. بیاره از قدیم جزو مراکز مذهبی کردستان بوده است.
جاده ای پر پیچ و خم و کوهستانی را رفتیم پایین؛ شب بود و مناظر اطراف پیدا نبود. وقتی نگه داشتیم و پیاده شدیم، هوای سردی همه ی تنم را در بر گرفت. شهر، پلکانی، در دره ای کوهستانی شکل گرفته بود. در تاریکی بالادستمان، مسجدی نورانی می درخشید و تابلویش از دور پیدا بود؛ دکتر سرخیل گفت در مورد این مسجد داستانی رایج است که گویا پیرزن تنهای فقیری در خانه اش می میرد؛ همسایه ها رسیدگی می کنند و در حین نظافت کردن خانه اش، مبلغ زیادی پول پیدا می کنند. تصمیم می گیرند با آن پول خانه را خراب کنند و به جای آن، این مسجد را بنا کنند و نام او را بر آن نهند.

قدری جلوتر، رفتیم جایی که بر تابلوی سردر ورودی اش نوشته بود: «مسجد و مدرسه و خانقاه بیاره شریفه؛ این بنا در شهر حضرت شیخ عمر ضیاءالدین (علیهالسلام) در سال ۱۳۰۷ هجری قمری/۱۸۸۸ میلادی ساخته شد و در سال ۱۴۱۲ هجری قمری/۱۹۹۲ میلادی با میراث شیخ عثمان سراجالدین بازسازی شد.»
شیخ عمر ضیاءالدین، از مرشدان نامدار طریقت نقشبندیه و از فرزندان شیخ عثمان سراج الدین، از عرفای نامی این طریقت بود. شیخ عمر موسس مدرسه مذهبی بیاره در دوره ی قاجار بود و پس از مرگ، در همان جا دفن شد. گفته می شود که ناصرالدین شاه برای او مقرری تعیین می کند، اما او از پذیرفتن آن امتناع می ورزد.
بنا، دو گلدسته در سمت راست و گنبدی در رو به رو داشت.حوضی پرآب با فواره ای خروشان داشت که هوای محیط را سردتر کرده بود. داخل حیاط چرخی زدیم و خارج شدیم.
در این یک روز و نیم، همه جا با ماشین های ژاپنی و آمریکایی تردد کرده بودیم و در بیاره وقتی یک پراید از کوچه ای شیبدار پایین آمد، ذوق کردیم! چند ماشین دیگر هم دیدیم که گویا مسافرانشان ایرانی بودند و با پلاک بین المللی به اینجا سفر کرده بودند.

از بیاره به سمت حلبچه برگشتیم. بین راه از کنار یادمانی گذشتیم که در آن نقطه، گوری دسته جمعی پیدا شده بود. انبوهی از این گورها با اجساد کم تا زیاد، در گوشه گوشه ی این منطقه پیدا شده است که مربوط به عملیات انفال صدام است.
پیش از رسیدن به هتل، دکتر سرخیل ما را با ماشین در حلبچه گرداند؛ از ترافیک مرکز شهر گذشتیم و بازارها را دیدیم.
(ادامه دارد ... )
چند هفته پیش، پس از خداحافظی از دوستان در موزه صلح تهران، همین که از پله های موزه پایین آمدم، مردی را پیش روی خودم دیدم. نگاهش به سر در موزه بود. پرسید:«آقا اینجا موزه صلحه؟»
- بله، موزه صلح تهران همین جاست.
- توش چی هست؟
- تاریخ و اثرات بمب های شیمیایی، تاریخچه جنگ های جهانی، جنگ ایران و عراق و از این دست... .
مکث کوتاهی کرد و پرسید:« جنگ ۱۲ روزه هم توش هست؟»
- هنوز نه، اما اتفاقا امروز جلسه ای داشتیم که در مورد جنگ ۱۲ روزه هم صحبت کردیم.
- قراره توی موزه بیاد؟
راستش نمی دانستم واقعا این اتفاق خواهد افتاد یا نه؟ گفتم:«حتما می آد.»
صورت جدی اش به لبخندی باز شد و گفت:«پس شماها آدم های روشنفکری هستید. خیلی ممنونم.»
و رفت.
تمام راه تا خانه را به این دیدار کوتاه می اندیشیدم. آن مرد، نمونه ی همه ی آن هایی ست که از موزه صلح تهران توقع دارند نسبت به این اتفاق، بی تفاوت نباشد.
پس از آن، این برخورد را با دوستان در موزه به اشتراک گذاشتم و گفتم:«همگی می دانیم که ممکن است جنگ یا جنگ های دوباره ای اتفاق بیفتد یا هر احتمال دیگری، اما به نظرم نباید نسبت به این موضوع مهم بی تفاوت باشیم. پس از این جنگ، هر بازدیدکننده ای که از موزه بازدید می کند، حتی اگر مثل این مرد حرفش را نزند، حتما حواسش هست که آیا در موزه، در این باره چیزی می بیند یا می شنود، یا نه؟»
و پیشنهاد دادم پنلی در موزه صلح تهران به جنگ ۱۲ روزه اختصاص پیدا کند.
دوستان از این پیشنهاد که به این جنگ بپردازیم استقبال کردند، اما در مورد چگونگی پرداختن به آن اتفاق نظری نبود.
وقتی قرار شد موزه و اراضی عباس آباد مشترکا برنامه ای برای روز جهانی صلح (۳۱ شهریور) تدارک ببینند، یکی از بخش هایی که باید در موردش ایستگاهی تدارک می دیدیم، همین جنگ ۱۲ روزه بود. من طرحی را پیشنهاد دادم که نیاز به فضاسازی داشت و شاید همین باعث شد با توجه به زمان اندکی که تا روز جهانی صلح باقی مانده بود، مورد پذیرش قرار نگیرد.
دو هفته بعد، برنامه ی مشترک با اراضی هم به سرانجامی نرسید و ما همچنان در انتظار پرداختن به جنگ ۱۲ روزه در موزه هستیم.
دکتر ئارام اصرار زیادی کرد که شب را برویم خانه شان؛ گفت بزرگ است و جا به اندازه ی کافی دارد. گفتم صاحب اختیار آقای خاطری است و من در رکاب او هستم! آقای خاطری هم به دکتر سرخیل قول داده است.
نخستین پنل بعد از ناهار، پنل ما بود. مدیر پنل ما، خانم به فراو، خود از آوارگان حلبچه در ایران بود که در اردوگاه سریاس پاوه ساکن شده بودند. تحصیلاتش را تا دکتری در ایران خوانده بود. آقای خاطری را می شناخت. (همین جا لازم است این نکته را بگویم که ساکنان اردوگاه حق شرکت کردن در کنکور ایران را نداشتند و حداکثر تا دیپلم می توانستند در ایران ادامه تحصیل بدهند؛ به همین دلیل و سختی های زندگی در اردوگاه، اغلب ترک تحصیل می کردند. امثال خانم به فراو، پس از بازگشت به عراق و ادامه تحصیل در آنجا، برای تحصیل در مقاطع بالاتر به ایران می آمدند.)
آقای دکتر زندیه و دو نفر دیگر در پنل ما بودند. هر پنل این طوری بود که همگی باید می رفتیم روی سن و به نوبت پژوهشمان را ارائه می کردیم. من سومین نفر بودم.
نوبتم که شد، ابتدا از مهر برگزار کنندگان و دوستان حلبچه ای تشکر کردم، سپس از اینکه فاجعه ی بمباران شیمیایی حلبچه، آن طور که باید شناخته نشده است، ابراز تاسف کردم؛ ارائه ام از فاجعه حلبچه شروع می شد و به اردوگاه و شرایط زیستی ساکنان آن می پرداختم و سرانجام به بازگشت آن ها و شرایط فعلی اردوگاه می رسیدم. از توجه جمعیت سالن پیدا بود که موضوع برایشان جالب است.
وقتی به بخش مشکلات آوارگان رسیدم، یکهو وویس ها و نوشته های مصاحبه شوندگان در خاطرم زنده شد؛ انگار صداهایشان را بلند می شنیدم. لحظه ای بغض کردم و منقلب شدم. مکث ایجاد شد. سالن در سکوت رفت. دستمالی به ام دادند. پوزش خواستم و ادامه دادم. در جای دیگری، وقتی نوشته ی تنها سنگ قبر قبرستان اردوگاه را که بر بلندی تپه ای در حاشیه ی آن است خواندم که:«تابوت مرا جای بلندی بگذارید/ تا باد برد بوی مرا در وطن من»، دوباره بغضم گرفت. غم سالن را گرفت. بعد که به بخش تیم فوتبال اردوگاه رسیدم، وقتی از قدرت و جنگندگی تیم فوتبال اردوگاه گفتم، حسی از شور و خوش حالی در سالن برانگیخته شد و در پایان، وقتی از سرانجام اردوگاه گفتم که این روزها کمپ معتادین در آنجاست، آه بلندی از جمعیت بلند شد.
ارائه ام که تمام شد، مورد تشویق قرار گرفتم. دکتر به فراو خیلی تشکر کرد. دکتر زندیه از ارائه ام تعریف کرد و بغل دستی ام که کرد بود، در حالی که داشت چشمان خیسش را پاک می کرد ازم تشکر کرد.
پنل ما که تمام شد و رفتیم پایین، آقای خاطری، کاک ارکان، آقای بلال و دکتر ئارام از ارائه ام راضی بودند. برگشتم و چند ردیف عقب تر را نگاه کردم که دکتر سوران نشسته بود؛ از دور با دوتا دست لایک نشان داد و لبخند زد.
در جایی از پژوهشم به نقش مسجد در آموزش و گردهمایی های آوارگان در آن پرداخته بودم؛ گروه پنل بعدی که بالا رفت، نخستین نفر پشت تریبون گفت:«آقای بابایی! امام جماعت مسجد اردوگاهی که گفتید، پدر من بود... .»
سخنرانی ها که تمام شد، آمدیم بیرون. حال خوبی داشتم. حالا دیگر خیلی ها مرا می شناختند و همین که از کنارشان رد می شدم، سپاس گزاری می کردند. پیش از سوار شدن به ماشین هم یک آقایی آمد نزدیک و احوال پرسی کرد و گفت که او هم در آن اردوگاه بوده. در انگلستان تحصیل کرده بود. کلی تشکر کرد. توی کوچه ی کنار سالن کنفرانس، چند کودک در حال بازی بودند. شاد بودند. رفتم سمتشان ، به ام لبخند زدند و انگار فهمیدند می خواهم عکس بگیرم، جمع شدند کنار هم!

این عکس را خیلی دوست دارم؛ این کودکان برای من همچون حلبچه اند که از دل تاریکی ها برآمده و به زندگی لبخند می زند.
پ.ن.:
یکی از جذاب ترین بخش های پنل پیش از ظهر برای من، ویدئویی بود که دکتر عباس فروتن برای کنفرانس فرستاده بود؛ دکتر فروتن از جمله ی پزشکانی بود که بلافاصله پس از بمباران شیمیایی حلبچه، به مدیریت مداوای مصدومان شیمیایی حلبچه پرداخت و تجربیات ارزشمندی در این زمینه دارد. ویدئو را که درباره ی شرایط پیش آمده پس از بمباران شیمیایی و نحوه ی مدیریت آن بود، کاک ارکان به طور همزمان برای حضار به کردی ترجمه کرد.
سه شنبه شب پیش، عروسی مسلم و غزل بود و فردا شب هم عروسی عادل و محدثه است؛ برای هر دو زوج آرزوی شادکامی می کنم.
سه شنبه برای رسیدن به تالار به شب خوردیم و با وجود ضعف نت، لوکیشن را سخت پیدا کردیم. وقتی وارد تالار شدم، خیلی احساس خستگی می کردم، اما همین که موزیک شروع شد و رقص آغاز شد، کم کم خستگی از یادم رفت.
وقتی بعد از شام یک دی جی اجرا داشت، هر ترانه ای که پخش می شد، نوجوان ها و جوان ترها - ترانه، رها، شقایق، ستایش، هستی، یگانه،،...- با آن همخوانی می کردند؛ من اما برخی را اصلا نشنیده بودم! یاد زمانی افتادم که پس از سال ها، در دوره ی ارشد دوباره خوابگاه دانشجویی را تجربه کردم؛ آنجا فهمیدم که چقدر دنیای ما با این جوان ها متفاوت است؛ مثلا شناختی که از انواع قهوه داشتند یا اینکه چقدر کافه می رفتند!
سه شنبه شب وقتی دیدم که کوچکترها چه لذتی از آن فضا می بردند، حس خوبی به ام دست داد؛ وقتی هم که ما هم سن و سال این ها بودیم، جشن عروسی برایمان خیلی لذتبخش بود. البته که آن عروسی ها با «شب جوان خوران» که شب قبل از حنابندان بود و معمولا جوان ترها را دعوت می کردند و آن ها همراه داماد، تا پاسی از شب پایکوبی می کردند، «حنابندان» که خانم ها طبق می بردند و عروس و داماد حنا می گرفتند به موها و دست و پاها، «از حمام درآمدن داماد» و «پایکوبی پرشور دم خانه ی داماد پس از آوردن عروس»، برای ما لذتی بسیار بیشتر داشت. عروسی های قدیمی تر، حتی بیشتر. نمی دانم! شاید برای بزرگترهای ما هم عروسی های دوره ی خودشان، جور دیگری بود. حالا هم شاید برای عروس و دامادهای امروزی، همه چیز لذتبخش باشد.

زن عمو شهربانو (خدا رحمتشان کند)، عروسی یکی از اقوام، دهه ی هفتاد
معمولا وقتی سوار تاکسی می شوم و عجله دارم، علاقه ای به هم صحبت شدن با راننده ها ندارم، مخصوصا اینکه مسیر کوتاه باشد یا ذهنم درگیر کاری باشد. ترجیح می دهم به کارهایی که می خواهم انجام دهم فکر کنم یا اصلا در حال و هوای خودم باشم.
این یکی هم مثل خیلی از راننده ها شروع به شکایت از روزگار کرد؛ سعی کردم خودم را بی تفاوت نشان دهم. گاهی نگاهش می کردم. سر و ریشش سپید و نیمرخش خنده رو بود. با آرامش صحبت می کرد. رسید به جایی که پشت سر هم چند جمله را گفت:« ..، شبامون ستاره نداره، زمستونامون برف نداره!»
این جملات پشت سر هم را دوست داشتم.
- شبیه شعر بود این هایی که گفتید.
لبخند زد؛ هر بار که لبخند می زد، تمام صورتش می خندید.
رسیده بودیم دم ایستگاه مترو و باید پیاده می شدم. پرسیدم:«شما شاعر هستید؟»
- یه چیزهایی می گم.
سعی کردم چهره اش را به خاطر آورم؛ بیهوده بود.
- می تونم از شعرهاتون ببینم؟
- این آدرس رو توی گوشیت بزن...
- آقای محمدرضا قهرمانی؟
لبخند زد.
اولین شعری را که در آدرس داده شده خواندم، به نظرم آمد به لحاظ وزنی اشکال دارد، اما به دل می نشست.
گفتم:«داوطلبانه در موزه صلح تهران کار می کنم.»
گفت:«بهت می آد!»
آدرس و شماره تلفن موزه را به او دادم و دعوتش کردم که روزی بیاید موزه. پیش از پیاده شدن، این شعرش را برایم خواند:
تا توانی مهربانی پیشه کن
در کلام و حرف خود اندیشه کن
عالمی را حرف خوش آباد کرد
حرف زشت، چون خنجر است و کوه درد
این زبان را می شود چون نیش کرد
وز محبت کینه ها خاموش کرد
می توان چون شبنمی بر گل نشست
یا که موجی گشت، کشتی را شکست
می توان همچون نسیمی بر رخ یاران خزید
یا که طوفانی شد و مرگ آفرید
می توان مخروبه ای آباد کرد
یا که یک شهری پر از بیداد کرد
می توان با دشنه ای زخمی نهاد
یا که بر زخم دلی مرهم نهاد
پیش از رسیدن به مرکز شهر، ساختمان های نوساز و شیک ساخته شده یا در حال تکمیل شدن بودند. به سمت مرکز شهر که می رفتیم، خانه ها اغلب دو طبقه بودند و بتونی. بسیاری شان راه پله ای در نمای بیرونی داشتند که رابط دو طبقه بود. در مجموع، ترکیب خانه ها در کنار هم، چشم نواز بود.
وارد محوطه ی سالن کنفرانس که شدیم، یک کیف، یک پوشه، پیکسلی با عنوان کنفرانس و کارتی با عنوان «پژوهشگر» به امان دادند. پیکسل ها را به کت هایمان زدیم و وارد سالن شدیم. چند دختر نوجوان با خوشرویی دم در سالن به ما خوشامد گفتند. با آقای خاطری و کاک ارکان، کنار هم نشستیم. سالن پر از عوامل شبکه های خبری بود که برخی شان در حال مصاحبه کردن بودند. یک نفر از صندلی پشتی سلام کرد؛ گفت از ساکنان اردوگاه کنگاور بوده. نامش بلال بود. از عوامل فنی کنفرانس بود و حالا هم در ایران کارشناسی ارشد می خواند. دوست دیگری را هم کاک ارکان معرفی کرد که او هم در اردوگاه کنگاور بوده. نامش دکتر آرام بود. هردو، فارسی را خیلی خوب صحبت می کردند.
طبق برنامه، آقای خاطری در پنل نخست که پنل ویژه بود، دو ارائه داشت و ارائه ی من، پس از ناهار بود. البته تهران که بودیم، برنامه را برایمان فرستاده بودند. هر پنل، یک مدیر داشت و آقای خاطری مدیر پنل من را شناخت.
برنامه با قرائت قرآن و سخنرانی چند تن از مقامات و از جمله نوخشه خان، استاندار استان حلبچه آغاز شد. اینجا به خانم ها «خان» می گویند.

نوخشه خان، استاندار حلبچه
بعد، اجرای دو آیتم موسیقی بود که نوازنده های ماهری گروه را همراهی می کردند.
در بخشی از برنامه، از طرف فردی، چند جلد کتاب به کتابخانه ی دانشگاه اهدا شد. آقای خاطری هم دو جلد کتاب به دانشگاه اهدا کرد که اسناد سازمان ملل درباره ی حملات شیمیایی عراق علیه ایران بود.
مقامات که رفتند، بیشتر خبرنگاران و شبکه های تلویزیونی هم رفتند.
وقتی برای ناهار رفتیم رستوران هه ردی، دیگر خیلی ها را می شناختم. با دوستان تازه دور یک میز نشستیم و گپ و گفت کردیم. نه تنها هیچ احساس غربتی نداشتم، بلکه حس خیلی خوبی هم داشتم.
آقای خاطری مرا با آقای دکتر سرخیل آشنا کرد. امروز دکتر سرخیل چندبار با آقای خاطری تماس گرفته بود که ببیند کجا می توانند همدیگر را ببینند و حالا آمده بود رستوران. چند سال پیش، وقتی مدیر موزه ی حلبچه بود، با موزه صلح تهران پیمان همکاری بسته بودند و از آن موقع تا حالا، دوستان صمیمی شده بودند. پیدا بود که خیلی خاطر آقای خاطری را می خواهد. الا و بلا گفت شام مهمان من هستید؛ عصر می آیم هتل دنبالتان.
به سالن کنفرانس که برگشتیم، رفتیم همان جای قبلی بنشینیم، یک آن قیافه ی آشنایی را پیش رویم دیدم؛ دکتر سوران!
دکتر سوران از جمله ی ساکنان اردوگاه کنگاور بود که از طریق واتساپ و به شکل وویس با او مصاحبه کرده بودم و تنها عکس پروفایلش را دیده بودم. همین که ناگهان جلوش ایستادم، گفت:«شناختی؟»
- دکتر سوران؟
خنده ی از ته دلی کرد و همدیگر را بغل کردیم. شب گذشته برای همه ی آن هایی که با آن ها مصاحبه کرده بودم پیام داده بودم و با ارسال بخشی از برنامه ی کنفرانس که پژوهش من در آن آمده بود، از آن ها تشکر کرده بودم. حالا برایم باور نکردنی بود که یکی از آن ها را از نزدیک ببینم، آن هم دکتر سوران که بارها مصاحبه اش را گوش کرده بودم و صدایش در خاطرم مانده بود؛ رنج هایی که برده بود و تلاش های بی وقفه اش که او را جزو چند نفری کرده بود که توانسته بودند درسشان را ادامه دهند. حالا از شهر دیگری آمده بود، فقط به خاطر اینکه نتیجه ی پژوهشم را ببیند. تمام وجودم پر از شادی شده بود.

در کنار دکتر سوران بها
(ادامه دارد ...)