گوش کن
به صدای دوردستِ من
در مهِ سنگینِ اورادِ سحرگاهی
و مرا در ساکتِ آئینهها بنگر
که چگونه باز، با تهماندههای دستهایم
عمقِ تاریکِ تمامِ خوابها را لمس میسازم
و دلم را خالکوبی میکنم چون لکهای خونین
بر سعادتهای معصومانهی هستی
«فروغ فرخ زاد»
بشنوید: مرا ببوس، حسن گل نراقی
https://s33.picofile.com/file/8483637792/Mara_beboos.mp3.html
سلام جناب بابایی عزیز
درود!
فرا رسیدن سال نو را به همه ی عزیزان و همراهان گرامی شادباش عرض می کنم و برایتان تندرستی و شادمانی آرزومندم.
اگرچه فرصتم برای نوشتن در اینجا کم بود، اما سر می زدم و وبلاگ دوستان را می خواندم و بهره می بردم.
سپاس از همراهی بی دریغ خوانندگان شکیبا و مهربان!
دلم به بوی تو آغشته است
کجای جهان رفته ای؟
می دانم که برنمی گردی...
«شمس لنگرودی»
پ.ن:
تصویر، دستخط پدر ، در آخرین وصیتنامه اش؛ امروز نخستین سالگرد کوچ اوست.
*کیک محبوب من - مریم مقدم، بهتاش صناعی ها، ۱۴۰۳
امتیاز: ۴/۲۵ از ۵
مهین (لیلی فرهادپور) که زنی تنهاست، در تلاش برای پر کردن تنهایی اش، با مردی به نام فرامرز (اسماعیل محرابی) آشنا می شود و او را به خانه ی خودش دعوت می کند ...
یک درام واقعگرای اجتماعی با مایه های روان شناسانه ی قوی. اهمیت این فیلم نخست در روایت نامتعارفی ست که از جامعه ی امروز ایران نمایش می دهد؛ فیلم روایتی این جهانی از آدم های تنهایی ست که جهان و روابط آن را از دید خود تعریف می کنند. اخلاق در این فیلم، سکولاریستی است؛ پی جویی خیر در این جهان و انجام نیکی، بی توقع از پاداش آن جهانی.
مهین در مرکز فیلم، خود دست به کار می شود تا تنهایی اش را پر کند؛ او خود به دنیای سرد پیرامونش معنا می بخشد و تعبیر خود را از مسائل دارد و مراسم کفن و دفن فرامرز را هم به شیوه ی خودش انجام می دهد. از این جهت می توان تفکرات اگزیستانسالیستی را در فیلم دید. عنوان فیلم هم تاکیدی بر این نکته است.
مهین برای پر کردن تنهایی اش راه های مختلفی را پشت سر می گذارد و در نتیجه آن را در دوستی با مردی غریبه می یابد؛ مرد با خودش «روشنایی» می آورد و از تاریکی می کاهد.
جشن دونفره ی آن ها اگرچه پایانی تلخ دارد، اما گرم و پرشور است؛ آن دو ساعت هایی را با هم در «حوضچه ی اکنون» زندگی می کنند؛ فیلم، در ستایش زندگی ست.
«کیک محبوب من» برای سازندگانش گام بلندی نسبت به ساخته ی پیشینشان (قصیده گاو سفید) است و اعتماد به نفس و جسارتی که در آن دیده می شود، به مراتب پررنگ تر از پیش است.
* یکی از بچه های راهنمایی یکی دیگر را کتک زده بود و چون خودش سابقه ی انضباطی خوبی نداشت، به او ۸۰ تومن پول داده بود که به معاون ها نگوید که البته معاون ها خودشان فهمیدند!
* تعدادی از بچه هایی که پارسال در ریاضی خیلی ضعیف بودند، امسال در طراحی خیلی خوبند. از وقتی هم که گفته ام می خواهیم در ترم دوم نمایشگاه برگزار کنیم، تلاش بچه ها بیشتر شده است. البته این را هم کشف کرده ام که تکلیف منزل بعضی از بچه ها را همکلاسی هایشان انجام می دهند!
* یکی از همکارانمان که هنر خوانده بود، خیلی سال پیش سردیس مولوی را ساخته بود و به مدرسه اهدا کرده بود؛ اسم دبیرستانمان مولوی است. مجسمه ی فوق العاده ای بود؛ رفتم برای درس هنر آن را امانت بگیرم، دیدم نیست. پس از کلی پس و جو معلوم شد که مدرسه ی شیفت مخالف که ابتدایی است، آن را دور انداخته است!
* آقای صمدی از همکارانمان در مدرسه، بومی همین منطقه است و ساکن شهریار است؛ یک روز که سر یکی از زمین های پدری اش می رود متوجه می شود که کسی آن را تصرف کرده است؛ از قضا یکی از شاگردان قدیمش بوده است. این شاگرد قدیمی، لات مابانه آقای صمدی را هول می دهد که از زمین من برو بیرون؛ جر و بحثشان که می شود، برای آقای صمدی قمه می کشد که :«احترام خودت رو نگه دار!»
آقای صمدی شکایت کرد، سه سال دادگاه رفت و حدود ۲۰۰ میلیون تومان در این مدت هزینه کرد و در نهایت در دادگاه حقانیتش اثبات شد و حالا حکم آمده که شاگرد قدیمی باید رد مال کند، یعنی «زمین» را ترک کند؛ همین!
* هفت نفر از همکارانمان در مدرسه، قبلا شاگردم بوده اند و حالا همکار هستیم؛ از سه سال سابقه هستند تا بالای ده سال سابقه. یکی شان که کریم باشد، خوش رو و خوش صحبت است و البته خوش خوراک! همیشه از کلاس هندسه ای می گوید که من معلمشان بوده ام و نمره اش پایین شده است! کریم اما مرا خیلی شرمنده می کند؛ وقتی می خواهیم وارد دفتر دبیران شویم، پیش از من وارد نمی شود و در را برایم باز می کند، اگر نشسته باشد، پیش پایم می ایستد و ... . یک بار مدرسه مان صبحانه دادند؛ قالب های پنیر بود و چند بربری.تعدادمان زیاد است. همکاران رفتند و هرکسی از سفره سهمی برداشت، من از خانه لقمه برده بودم و عجله ای نداشتم. کریم گفت:«آقای بابایی بفرمایید.»
گفتم :«می آم حالا... .»
کمی بعد دوباره گفت و من هم رفتم و تکه ای بربری و قدری پنیر برداشتم. وقتی نشستم، دیدم که کریم تازه رفت سمت سفره. متوجه شدم که صبر کرده تا من اول دست به سفره ببرم!
آقای گنج خانی دبیر ورزش مدرسه، خیلی به من محبت دارد؛ آمد سر کلاس دوازدهم انسانی و گفت تیم فوتبال این کلاس به فینال مدرسه رسیده و به بچه ها اجازه بدهم بیست دقیقه به زنگ آماده شوند برای مسابقه؛ گفت:«خودتان هم به عنوان مربی کنارشان باشید.»
هرچه گفتم نه، گفت باید باشید!
به بچه ها هم گفت با لباس ورزشی باشند.
مدرسه مان یک زمین چمن مصنوعی جمع و جور دارد؛ بچه های مدرسه دور تا دور آن جمع شده بودند. عده ای پشت فنس ها و چندتایی هم توانسته بودند وارد زمین شوند و کناره ها بنشینند یا بایستند. آقای گنج خانی که تو بود، آمد و من را که پشت فنس بودم برد داخل. دم گوشم گفت:«بچه هات قهرمان بیان بیرون ها!»
مسابقه ی بچه های دوره ی اول برگزار شد که بازی خوبی بود و نهمی ها که آن ها هم از شاگردان من هستند بردند. تماشاچی ها هم حسابی تشویق کردند.
بچه های دوازدهم انسانی که مثلا من مربی شان بودم، خونسرد و بدون لباس ورزشی گوشه ای ایستاده بودند. چند نفر هم از تیم اصلی غایب بودند. پنج دقیقه به شروع بازی گفتم:«لباستون کو پس؟»
- آقا نداریم!
فقط یکی شان که فوتبالیستی حرفه ای ست لباس ورزشی داشت.
یکی شان گفت:«آقای گنج خانی گفته بدون لباس باشیم سه صفر بازنده ایم.»
گفتم:« از تیم هایی که توی زمین هستن بگیرید.»
بچه ها افتادنددنبال لباس ورزشی و همین باعث شد بازی با تاخیر شروع شود. بالاخره تیم ما با پوششی نامرتب وارد زمین شد؛ یکی شان گرمکن زیرشلواری سفیدی پوشیده بود. محسن هم که از غایبان همیشگی کلاس است، با گردنبد فلزی پهنی به دور گردن و شلوارکی که طرحی شبیه پرچمی خارجی داشت به تیم اضافه شد؛ سر شلوارکش چقدر با آقای گنج خانی چانه زد!
تیم ما با پوششی نامرتب در برابر تیم یکدست دهمی ها وارد زمین شد. بازی که شروع شد متوجه شدم که تیم ما عملا طرفداری ندارد؛ از آن هایی که کنار زمین بودند شنیدم که به اشان گفتند تیم فوتبال اراذل. حتی بچه های انسانی پایه های پایین تر هم طرف حریف را می گرفتند.
در مجموع خوب بازی نکردیم؛ محسن یک جاهایی کم می آورد. می گفتند این روزها زیاد سیگار می کشد. اما همین محسن در نیمه ی اول گل زد و تیم تقریبا تمام نیمه ی دوم را دفاع کرد!
بازی با تک گل محسن به پایان رسید و مربی گری من هم خلاصه شد به ایستادن کنار زمین و داد و بیدادهای گاه و بی گاه.
جایزه نقدی شان را گرفتند و جام را من به اشان دادم.
وقت گرفتن جایزه، به محسن گفتم:«کلاس ریاضیت رو بیا!»
پ.ن. ها:
*عنوان، نقل قولی از پیر پائولو پازولینی
* عکس از لورنزو ماسی، ۲۰۰۶
دیروز ساعت آخر که با بچه های یازدهم انسانی کلاس داشتم، وسط حل یک تمرین بودیم که برق رفت. اولش قدری سر و صدا کردند، گفتم بچه ها هفته ی بعد آزمون دارید و باید برایتان نمونه سوال حل کنم. گفتند:«آقا تخته دیده نمی شه!»
گفتم پرده ها را کنار بزنند؛ هوا ابری بود و تاثیر چندانی نداشت. به نعمت که مبصر و گنده ی کلاس است گفتم گوشی اش را دربیاورد و روی تخته نور بیندازد. آمد؛ بچه ها گفتند:«معلوم نیست!»
یکی دیگر از بچه ها هم آمد و از زاویه ی دیگر چراغ قوه ی گوشی اش را گرفت. دو سه تای دیگر هم گوشی هایشان را روشن کردند و روی پیش آمدگی پایین تخته ی کلاس گذاشتند؛ انگار که شمع روشن کرده باشی!
گفتم:«معلوم شد گوشی نمی آرید مدرسه!»
خندیدند.
همهمه بود؛ صداها و خنده ها بود که می آمد:«آقا معلوم نیست!»
گفتم:«لطفا گوشی ها رو بردارید.»
بعد فقط گوشی خودم را روشن کردم و روی تخته گرفتم.
-بچه ها لطفا صادقانه بگید تخته معلومه یا نه؟
کلاس آرام شد. تک و توک و بعد چندتا چندتا گفتند:«بله، معلومه.»
با ماژیک در دست راستم و گوشی در دست چپم مثال را ادامه دادم.
بچه ها پرده ها را کشیدند تا تخته بهتر دیده شود. یک نفر گفت:«شد سینما!»
هنوز همهمه بود.
یک دفعه نعمت پا شد، ایستاد و رو به بچه ها گفت:«هوووپ!»
و کلاس ساکت شد.
صدا از کسی در نمی آمد!
در حالی که خنده ام گرفته بود پرسیدم:«من که می تونم حرف بزنم؟»
بچه ها لبخندزنان با سر تایید کردند که :«بله!»
با خیال راحت مشغول درس شدم!
یک جا کسی چیزی پرسید، توضیح دادم. بعد جمله ی بی ربطی گفت. نعمت رو به او گفت:«ااا...»
گفتم:«سوال پرسیده ها!»
- آقا بپرسه، اما بعدش بلبل زبونی نکنه! قانونه!... هوووپ!
مثال را چندبار توضیح دادم و رفتم مثال بعدی.
ناگهان یکی از بچه ها چیزی گفت که نفهمیدم؛ کلاس همه برگشتند رو به او. با صورتی رنگ پریده، گوشه ی نیمکت به دیوار تکیه داده بود. نعمت چپ چپ نگاهش کرد. رو به نعمت گفت:«چیه خب؟... »
چندتا جمله رد و بدل کردند و آرامشان کردم.
مثال که تمام شد، گفتم همین مثال ها کافیه و وسایلم را جمع کردم که بروم. نعمت و بچه ها پسر رنگ پریده را دوره کردند. نعمت رو به رویش سینه سپر کرده بود. بچه ها به من گفتند:«آقا شما بفرمایید!»
برگشتم و با عصبانیت گفتم:«دعوا نه ها!»
یکی از بچه ها که درسخوان تر است، مرا تا دم کلاس همراهی کرد و گفت:«آقا نگران نباشید، دعوا نیست.»
از کلاس خارج شدم.
مادران، کته کلویتس، ۱۹۱۹
سر کلاس های دوازدهم، بچه ها از جنگ می گفتند. طبق معمول، چندتایی هم مسخره بازی در می آوردند که مثلا «مدرسه ی ما را که نمی زنند.»
اولش سعی کردم خودم را بی تفاوت نشان دهم؛ نشد.
نگرانی را می شد از چهره هاشان خواند.
گفتم بچه ها آخر کلاس در موردش صحبت می کنیم.
در تمام طول کلاس، ذهنم درگیر جنگ بود. به خاطرم آمد که روی دیوار دکان پدرم دو نقشه بود، ایران و جهان. معمولا نزدیک پدرم می نشستم. دورتادور هم مردهای ده می نشستند. چای پدر روی چراغ علا الدین همیشه به راه بود و رادیوش اغلب روشن بود. هروقت در جنگ عملیاتی یا اتفاقی رخ می داد، بحث ها درباره ی آن داغ بود. معمولا امیرخان پا می شد و مثل یک کارشناس، روی نقشه ی ایران درباره ی آن صحبت می کرد.
هرازگاهی تویوتایی خاکی رنگ توی ده می آمد و کمک به جبهه جمع می کرد. مادرم، مثل اغلب زنان ده، دسته ی بزرگی نان شاته برایشان می برد.
یک بار سربازها پایین ده اردو زده بودند. گفتند مانور دارند. رفتیم تماشا. در چمنزاری وسیع چادر زده بوند و ماشین بود و تفنگ و سربازانی که خیلی هاشان کم سن و سال بودند.
برای ما که کودک بودیم، جنگیدن حالتی قهرمانانه داشت.
اواخر جنگ بود که کوچ کردیم شهر. در و دیوارهای شهر پر از شعار بود. بمباران شیمیایی حلبچه که اتفاق افتاد، شهر پر بود از کردهای آواره ای که خرده ریزهای خانه شان را کنار پیاده روها می فروختند؛ کاسه و بشقاب و از این قبیل چیزها.
بعد از جنگ، صف های طولانی نان و قند و سال ۶۹ که با هم سن و سال ها می رفتیم کنار جاده تا برای اتوبوس اسیرانی که آزاد شده بودند دست تکان دهیم؛ بدن ها یا سرهای لاغرشان را از شیشه بیرون می کردند و برایمان دست تکان می دادند... .
وقتی به موزه صلح تهران رفتم، راهنما که مردی میانسال بود، خود هردو پایش را در جنگ از دست داده بود، آن هم هنگامی که نوجوان بود. یاد نوجوانانی افتادم که برای مانور آمده بودند ده. تصویری از یک مصدوم شیمیایی را که از داوطلبان سابق موزه بود نشانم داد؛ چشمان و ریه هایش را چندبار عمل کرده بودند. گفت: «نه می تواند بنشیند، نه بایستد، نه بخوابد... .»
در یکی از روزهای بعد، اعلان مراسم خاکسپاری آن مصدوم را دیدم.
عرشیا از دانش آموزان پایه ی نهم است که پارسال با آن ها ریاضی داشتم و امسال هنر دارم؛ پسری باهوش، راستگو و مودب است. سر کلاس راحت پرسش هایش را می پرسد. داشتم دربارهی نقاشی واقعگرا و نقاشی مدرن صحبت می کردم و همزمان نمونه هایی را نشان می دادم؛ هرجا اسم نقاش بزرگی می آمد، برایشان تازگی داشت. نامشان را روی تخته نوشتم؛ رامبراند، دورر، میله، پیسارو، مونه، پیکاسو، ون گوک... .گفتم:« بچه ها، کم کم با این اسامی آشنا می شوید.» عرشیا که پیدا بود اسامی را می شناسد، صورتش به تمامی لبخند بود و شعف از چشمانش می بارید. به خصوص آنجا که درباره ی ون گوک صحبت می کردم، نیم خیز شده بود و آرام و قرار نداشت؛ به راستی سر از پا نمی شناخت!
طراحی هایم را از انباری بیرون آوردم؛ چقدر خاطره برایم زنده شد! از حدود کلاس اول ابتدایی نقاشی هایم را نگه داشته ام. بیشترین نقاشی هایی که کشیده ام مربوط به دوره ی راهنمایی و دوره ی دانشجویی است. تعدادی شان را در کلیربوک گذاشتم و بردم سر کلاس هنر؛ صحبت کردن از نقاشی و راهنمایی کردن درباره ی آن، وقتی کارهای خودت را ببینند و باورت کنند، جور دیگری ست.
بچه ها با انرژی کار می کنند و آرام آرام یاد می گیرند؛ شور و شوقشان سرحالم می آورد. قرار است ترم بعد نمایشگاهی از بهترین کارهایشان ترتیب دهیم.
پ.ن:
تصویر: خودنگاره ای که ون گوگ از خودش با گوش باند پیچی شده کشیده است، ۱۸۸۹.
تا جایی که یادم می آید، در دوران تحصیل در مدرسه هرگز معلم هنر به معنای واقعی نداشتم؛ معمولا این درس را برای جور کردن برنامه به معلم های دیگر می دادند، مثلا معلم ورزش یا حتی معلم ریاضی. فقط یک سال معلم هنرمان آقای جوانشیر نامی بود که خط خوبی داشت و با ما خوشنویسی کار می کرد.
درس هنر همواره و تاکنون، به عنوان درسی کم اهمیت که شما باید راحت نمره ی آن را بگیرید تلقی می شد و در چند سال اخیر با وجود استخدام معلمانی که رشته ی تخصصی شان هنر است، هنوز هم نگاه به این درس، همان نگاه سابق است.
امسال که در کنار درس ریاضی، به عنوان معلم هنر هم مشغول به کار شده ام، از همان نخستین کلاس سعیم بر این بوده است تا بچه ها کلاس متفاوتی را تجربه کنند.
درس هنرم با بچه های دوره ی متوسطه اول است؛ آنچه برایشان در نظر گرفته ام در دوبخش عملی و تئوری هست. در بخش عملی طراحی را از پایه به آن ها آموزش خواهم داد، تا جایی که فرصت باشد و در بخش تئوری، تاریخ هنر ایران و جهان و مباحثی از این دست را برایشان در نظر گرفته ام؛ تا حالا که احساس من و دریافت هایی که همکاران از بچه ها داشته اند و تعریف کرده اند، امیدوار کننده بوده است. تا چه قبول افتد و چه در نظر آید!
سپاسگزار خواهم بود اگر دوستان تجربه ای در این زمینه دارند یا پیشنهادی، مطرح کنند و راهنمایی بفرمایند.
*عنوان از فاضل نظری
پنجشنبه ی پیش در مراسم خاکسپاری عمو شکی بودیم؛ او و دای رمضان در جوانی رفیق فابریک های پدرم بودند و حالا این سه تا رفیق، هر سه از دنیا رفته اند.
عمو شکی این چند سال آخر را با آلزایمر گذراند؛ مدت ها بود که ذهنش در دوره ای قدیمی به سر می برد. آدم ها را نمی شناخت. گویی هر روز به مرگ نزدیک تر می شد. تقریبا همه سر خاک می گفتند «راحت شد!». همسرش هم آلزایمر گرفته است. روز خاکسپاری در خانه ماند، نمی دانست چه اتفاقی افتاده است. گمان می کرد این جمعیت مهمانانش هستند!
پ.ن. ها:
*«واقعا من از نقاشی میترسم، میدونید چرا؟ برایاینکه نقاشی برای من یک موجود زنده است. مثل یک معشوق میمونه. میترسم من رو ترک کنه. فکر نمیکنم هیچ هنرمندی در هیچ لحظهای از زندگیش فکر نکرده باشه که ممکنه استعدادش رو از دست بده، ممکنه خلاقیتش رو از دست بده. من همیشه این ترس رو دارم. هر لحظهای که نقاشی رو شروع میکنم این ترس رو دارم، ولی وقتی نقاشی شروع می شه مثل آب جاری در من روان میشه، تو دستهام روان میشه. باور نکردنیه که من همیشه در وقت نقاشی احساس میکنم که میمیرم. در واقع این ترس هم مثل یک مرگ از من عبور میکنه. اینجاست که اعتقاد پیدا میکنم نقاشی پایان و شروع زندگی من است. تولد و مرگ من است.»
موزه صلح تهران به مناسبت روز جهانی صلح برگزار می کند:
دکتر شهریار خاطری، دانش آموخته ی رشته ی پزشکی از دانشگاه علوم پزشکی شهیدبهشتی تهران و تخصص سم شناسی از دانشگاه نیوکاسل انگلستان است. در نوجوانی حضور در جبهه را تجربه کرده است. از سال ۱۳۸۰، مشغول فعالیت در حوزه ی پژوهش های مربوط به قربانیان جنگ و سلاح های شیمیایی است. وی در سال ۱۳۸۲ عضو انجمن حمایت از قربانیان سلاح های شیمیایی شد و از ابتدای تأسیس موزه صلح تهران، عضو هیئت مدیره ی این موزه بوده است. دکتر خاطری طی سال های ۲۰۱۴ تا ۲۰۲۱ کارشناس ارشد همکاری بین المللی و کمک رسانی در سازمان منع گسترش سلاح های شیمیایی (OPCW) در لاهه بوده است. وی هم اکنون علاوه بر اشتغال به پزشکی در بیمارستان های تهران، مدیر روابط بین الملل موزه صلح تهران است و در کنار آن، چند مقاله و کتاب به فارسی و لاتین نوشته است.
دکتر خاطری را پیش از آنکه در موزه صلح تهران ببینم، می شناختم؛ یکی از مقالاتش را که به همراه خانم لوئیس، از داوطلبان انگلیسی موزه صلح تهران، برای مجلات خارجی نوشته بود، خوانده بودم و از تلاش های ایشان در احقاق حق آسیب دیدگان شیمیایی جنگ آگاه بودم.
در یکی از نخستین دیدارهایم از موزه صلح تهران که برای پایان نامه ام رفته بودم، در همان ابتدا با ایشان رو به رو شدم و شناختمشان. وقتی موضوع پایان نامه ام را که درباره ی موزه های صلح بود و بر موزه صلح تهران تمرکز داشت گفتم، بسیار خوش حال شد. برخورد گرم و صمیمانه ای با من داشت. فرم مصاحبه ام را با دقت خواند و راهنمایی های ارزشمندی برایم داشت.
در دیدار بعدی، بابت مصاحبه ها به ام کمک کرد. با اهالی مهربان موزه صلح تهران ناهار خوردیم و پس از آن بارها به موزه رفتم.
آقای دکتر خاطری برای همه ی کارکنان و داوطلبان موزه، یک راهنما و همراه دلسوز هستند.
ورودی موزه صلح تهران، ضلع شمالی پارک شهر تهران
با هیراد، رامین و سجاد روی پشت بام خوابیده ایم. هوای خنکی ست. چراغ های شهر در پایین دست روشن اند و درخت های بالادست در تاریکی فرو رفته اند.
در یک روز، «افسانه ی ۱۹۰۰» را دو بار دیگر تماشا کردم؛ وقت تماشا با خودم می اندیشیدم که واقعا چند نفر از ما همچون کاراکتر اصلی آن به درجه ای رسیده ایم که می دانیم از هستی چه می خواهیم؟
او برای تک تک رفتارهایش فلسفه دارد:
«چرا؟ چرا؟...به نظر من آدم های خشکی، زمان زیادی رو برای این چراها تلف می کنن؛ زمستون که می آد اون ها منتظر تابستونن، تابستون که می آد در وحشت رسیدن زمستون به سر می برن..»
یکی از زیباترین سکانس های فیلم جایی ست که قرار است بنوازد و چند نفر با تجهیزاتی که به کشتی آورده اند، ضبط کنند. عاشق شدنش درست در همان لحظه اتفاق می افتد. همزمان با نواختن، به دختری آن سوی پنجره کابین نگاه می کند، در واقع بداهه نوازی ای را شاهد هستیم که حس و حال او را نشان می دهد. اجازه نمی دهد از صفحه اش تکثیر کنند، چون آن را شخصی و خاص لخظه ی عاشق شدنش به دختر می داند.
در سکانسی دیگر، آنجا که همزمان با نواختن، آدم های پیرامونش را برای رفیقش توصیف می کند، موریکونه متناسب با کاراکتری که او توصیف می کند ملودی ساخته است!
پ.ن:
* بشنوید،https://s32.picofile.com/file/8478864050/
%D8%AF%D9%84_%D8%A2%D8%B1%D8%A7%D9%85.mp3.html
قطعه ی دلارام با دوتار و صدای جمشید پورعطایی.
تصنیف را امروز جواد، از دوستان دوره ی دانشجویی از تربت حیدریه برایم فرستاد.
* عنوان از متن قطعه.
روزهایی که کاخ گلستان می روم، هر بار در یک بخش راهنما هستم؛ در واقع همان صبحی که می رسم کاخ، بر حسب اینکه کدام بخش کمبود نیرو داشته باشد محل کارم مشخص می شود و این، هیجان انگیز است!
من در همه ی بخش ها کار کرده ام و بعضی ها را بیشتر دوست دارم؛ مثلا تخت مرمر، شمس العماره، عمارت بادگیر یا کاخ اصلی. این بخش ها به تنهایی برای بازدیدکننده ها جذاب هستند و درباره اشان هم مطالب زیادی برای گفتن هست. اما اکنون دریافته ام که هنر آن است که در بخش هایی که کمتر معروفند یا بازدیدکننده ی کمتری دارند، مثل عکسخانه، حوضخانه یا چادرخانه بتوان مخاطب را جذب کرد و لحظات دلپذیری برای او ساخت.
طبق گام شمار گوشی ام، در هر قسمتی که باشم به طور متوسط دو و نیم کیلومتر پیاده روی دارم. بعد از ظهرها به خصوص، احساس ضعف جسمانی می کنم. اما در گیر و دار روزمرگی های ناتمام، نفس کشیدن در فضای کاخ گلستان برایم فوق العاده لذتبخش است. تاریخ و زیبایی مرا در بر می گیرد و با مخاطبانی از همه نوع برخورد می کنم.
سه شنبه ی پیش در بخش «موزه مخصوص» در کاخ گلستان، وقتی به خانمی تایلندی که با شوق به اشیای مجموعه نگاه می کرد خوش آمد گفتم، اجازه گرفت که چند پاکت پلاستیکی را روی میز من بگذارد. سپس شروع به صحبت درباره ی ایران کرد: «وقتی می خواستم به ایران سفر کنم، دوستانم می گفتند نرو، خطرناک است. اما من آمدم و به جاهای مختلفش سفر کردم؛ اصفهان، شیراز، تهران. ایران کشور زیبایی ست و مردمانش بسیار مهربان هستند. حالا در صفحه ام درباره ی ایران و زیبایی هایش مینویسم.»
جملاتش را با خرسندی عجیبی بیان می کرد:
« ایران برای من سرزمین شعر است و شاعران بزرگی دارد. آن ها درباره ی عشق شعر می گویند و من شعرهایشان را بسیار دوست دارم.»
گفتم:«مردم ایران شعر را دوست دارند و فارسی زبانی آهنگین است.»
در حالی که موقع ادای جملات از دستانش هم کمک می گرفت، تایید کرد و ادامه داد:«حافظ شاعر مورد علاقه ی من است. او شاعری رمانتیک است.»
- اشعار حافظ به گونه ای ست که هرکسی زبان حال خودش را در آن می بیند.
رفت سمت پاکت های پلاستیکی روی میز من و محتویاتشان را نشانم داد؛ چند دیوان شعر و شاهنامه بودند. دیوان حافظ را که به فارسی و انگلیسی بود نشانم داد. در حالی که آن را ورق می زد، با شور عجیبی درباره اش سخن می گفت.
*عنوان از حافظ
این روزها بیشتر از همیشه به این می اندیشم که آگاهی ام از هستی چقدر ناچیز است! برای درک این میزان شگفتی، نیاز به تامل بیشتری دارم؛ سکوت و تعمق و خواندن و سکوت.
پ.ن. ها:
* تصویر: مجسمه ی «درمانگر»، اثر رنه مگریت، از جنس برنز، ۱۹۶۷، موزه هنرهای معاصر تهران.
*بشنوید: ترانه ی کردی «ببارد»، از کانی.