فلسفه های لاجوردی

یادداشت های من...

فلسفه های لاجوردی

یادداشت های من...

شلوار پلنگی!

 شنبه ی گذشته در منطقه ی محل تدریسم جشنواره ای به نام "دوستی با ریاضیات" برگزار شد و مدرسه ی ما برای نخستین بار در آن شرکت کرد. جشنواره ای که چندمین سالش را پشت سر گذاشت.

 شش گروه از پنج مدرسه کارگاه داشتند. موضوع کارگاه ما "ریاضیات و سینما" بود.

 وقتی پیش از عید موضوعِ کارگاهمان را به اطلاع دبیر جشنواره رساندم، شوکه شد؛ البته که در کنار موضوعاتی چون "پارادوکس های ریاضی"، "منطق فازی" یا "فراکتال ها"، موضوع ما عجیب می نمود!

 وقتی موضوع قطعی شد به گروه شش نفره مان که از پایه های دهم و یازدهم تجربی بودند، برنامه دادم و جلساتی با هم داشتیم. در هفته ی پیش از آن، هر روز جلسه داشتیم. چهارشنبه ایده هایمان را برای طراحی کارگاه روی هم ریختیم و پنجشنبه از صبح رفتیم کارگاهمان را آماده کنیم. جشنواره در دبیرستان دخترانه ای برگزار می شد و به هر گروه کلاسی داده بودند تا کارگاهشان را در آن جا مستقر کنند.

 روز پنجشنبه رفتیم دبیرستان اندیشه؛ مدرسه ی مرتب و قشنگی بود. مشغول آماده کردن کارگاه شدیم. یکی از بچه ها گفت:"آقا ما اومدیم این جا فقط روی نمونه دولتی ها رو کم کنیم!"

 دور تا دور کلاس را پارچه زدیم و پرده ی دستگاه ویدئو پروجکشن را هم آویختیم تا کارگاهمان شکل و شمایل سینما را به خودش بگیرد. پارچه ها و همین طور بعضی خرده ریزها را بچه ها از خودشان آوردند و بقیه ی وسایل را هم از مقوا و بنر و غیره تهیه کردیم. از قبل یک فناکیستوسکوپ هم ساخته بودیم که آن را در کارگاه، روی میزی، مقابل آینه گذاشتیمش؛ دستگاهی که به نظر اغلب تاریخ نگاران، سینماتوگرافی با آن آغاز شده است؛ یک دایره با شیارهایی دور تا دورش که روی آن کنشی نقاشی می شد و با چرخاندن آن مقابل آینه، توهم حرکت آن کنش برای بیننده ایجاد می شد. زحمت دایره و دسته اش را پدر یکی از بچه ها کشید، بلبرینگش را یکی از بچه های دوازدهم آورد و طراحی آدمک متحرکش را من انجام دادم. یک آینه قدی هم از راهروی مدرسه کندیم تا همه چیز تکمیل شود!

 بچه ها خیلی زحمت کشیدند. یکی از بچه های یازدهم انسانی را هم با خودمان آورده بودیم که کمک کارمان بود.

تا حدود ۲ پیششان بودم؛ ناهارشان را سفارش دادم و قدری هم پول پیششان گذاشتم و آمدم خانه.

 بچه ها تا حدود ۶ آن جا بودند و تمرین می کردند. روز جمعه هم در مدرسه ی خودمان تمرین کردند.

 روز شنبه جشنواره برگزار شد؛ شلوغ بود. در حیاط صندلی گذاشته بودند. از هر مدرسه بازدیدکننده هایی آمده بودند و از مدرسه ی ما هم ده نفر از بچه های یازدهم و دوازدهم تجربی انتخاب شده بودند. در هر کارگاه دانش آموزانی مهمان بودند و بچه ها برایشان اجرا می رفتند؛ بعد هم بازدید مهمانانی چون چند استاد دانشگاه و مدیران و غیره بود و البته سمینار ریاضی. بچه های کارگاه ما به نوبت بخشی از کار را که به رابطه ی ریاضیات و سینما می پرداخت پیش می بردند. همزمان فایل پاورپوینی نمایش داده می شد. از جذابیت های این پاورپوینت، نمایش نخستین فیلم تاریخ سینما (خروج کارگران از کارخانه، برادران لومیر، ۱۸۹۵) بود که با فضایی که در آن چراغ ها خاموش شده بود و با ان دکور ساده، یادآور تولد سینما بود.

 تقریبا همه ی کارگاه ها را دیدم؛ به جرات، اگر کار بچه های ما بهترین نبود، حتما جزء بهترین ها بود. کارِ کارگاه فراکتال هم به نظرم کار خوبی بود. دبیر جشنواره و خانم مدیر مدرسه که بابت حضور نیافتن سرگروه ریاضی منطقه و سرگروه ریاضیِ استان خیلی ناراحت بودند، گفت که گروه شما و اجرایشان خیلی دلگرم کننده بود. خیلی از کار بچه ها خوششان آمده بود. گفت مودب ترین پسرهای این جمع بودند! از من هم بابت این که از پنجشنبه بالای سر بچه ها بودم تشکر کردند. گفتند وقتی مدرسه تان را دیدیم، اصلا فکرش را نمی کردیم بچه هایتان این قدر عملکردشان خوب باشد.

 در پایان برنامه ها، تقریبا مهمان ها رفته بودند که ترانه های شادی پخش کردند و جیغ و هیاهوی دخترها بلند شد؛ گفتم:"بچه ها بریم کارگاه رو جمع کنیم."

گفتند:" آقا کجا بریم؟ تازه شروع شده!"

 جارو و خاک انداز گرفتم و رفتیم و کارگاه را جمع و جور کردیم. خیلی از کارگاه ها همان طور مانده بودند.

 وقت کار، بچه ها هم همان ترانه ای که در حیاط پخش می شد را با لپ تاپ در کارگاه گذاشته بودند. وُلوم هم  که بالا بود!

 البته که جمع بچه های پسر و دختر، شیطنت های خودش را هم داشت که خداییش دخترها خیلی شیطنتشان بیشتر بود!

 بچه های ما هم بالاخره شماره هایی رد و بدل کرده بودند! به جز یکی شان که وقت برگشتن می گفت:"آقا من هیچ شماره ای ندادم، اما الان پشیمونم!"

 فیلمبردارِ اجرای بچه ها هم بود؛ بچه ها سر به سرش می گذاشتند که خواسته به دختری شماره بدهد و او هم گفته:" آخه تو قیافه داری؟!"

 یکی هم رفته بود وسایل را در اتاقی بگذارد، چندتا از کوله پشتی دخترها را می بیند، زیپشان را باز می کند و توی هرکدام شماره ای می اندازد!

 خلاصه اسباب خنده ای شده بود این حرف هاشان که وقت برگشتن می زدند. پیش از برگشتن، در حیاط جمع شدیم و قدری برایشان حرف زدم؛ از برخورد یکی از استادها ناراحت بودند؛ هر کارگاهی می رفت پرسشی مطرح می کرد که بعضا ربطی هم به موضوع نداشت. البته هم بچه ها و هم من، در کارگاه به پرسشی که داشت پاسخ داده بودیم. بعد هم بچه ها با اسپیکر همراهشان ترانه ای مازندرانی پخش کردند که نامش "شلوار پلنگی" بود.

با ماشینِ من برگشتیم. دو تا از بچه ها، در حالی که مشغول خوردن بسته ی پفکی بودند که از دخترها گرفته بودند، گفتند آقا ما خودمان می آییم!


 خوش گذشت و در یک کلام "ترکوندیم!"


پ.ن:

٭ هفته ی معلم گرامی باد!

 ٭ عکس ها در ادامه ی مطلب.


 فناکیستوسکوپی که ساختیم.


این هم بروبچ!

نظرات 8 + ارسال نظر
لبخند ماه یکشنبه 12 خرداد 1398 ساعت 10:38 http://Www.labkhandemoon.blogsky.com

روزتان با تاخیر یک ماهه مبارک

سپاسگزارم؛
این روز بر شما و همه ی معلم های زحمتکش مبارک باد.
موفق و سربلند باشید همیشه.

لبخند ماه یکشنبه 12 خرداد 1398 ساعت 10:38 http://Www.labkhandemoon.blogsky.com

سلام و ارادت
من الان این گزارش کامل از جشنواره رو خوندم. بسیار عالی نگاشته شده بود و ما هم در دل این حکایت سری به غرفه ها و کارگاه ها زدیم‌.
تبریک به شما معلم نمونه که اینچنین دانش اموزان خوب و با انگیزه ای تربیت کرده اید.
اگر فیلمی از ان روز کارگاه دارین برایم ارسال کنید.
دعوت میکردین میامدیم برای تشویق و روحیه دهی

درود و سپاس!
خوشحالم که پسندیدین.
راستش سعی کردیم موضوعی رو انتخاب کنیم که هم برای بچه ها و هم برای بازدیدکننده ها جذاب باشه.
لطف دارید.
متاسفانه فیلمی ندارم؛ فیلمی هم که بچه ها گرفته بودن کیفیت خوبی نداشت- فیلمبردارمون بیش از حد استرسی بود!
سلامت باشید.

خیلی ممنون از حضورتون.

میله بدون پرچم چهارشنبه 18 اردیبهشت 1398 ساعت 17:14

سلام
آقا روزتان مبارک با کمی تاخیر
یک بار رمانی خواندم با نام خدمتکار و پروفسور که در مورد یک استاد ریاضیات بود که یکجور آلزایمر خاصی داشت و... در آن کتاب البته یک‌سری مفاهیم ریاضی حضور داشت و من که لذت بردم از این ترکیب... به پسرام هم دادم آنها هم ابراز رضایت کردند.
اینجا در موردش نوشتم:
http://hosseinkarlos.blogsky.com/1396/02/16/post-623/

درود و سپاس از مهر شما؛ خواهش می کنم، بزرگوارید.
متاسفانه این رمان رو نخونده ام، اما فیلمش رو دیده ام و البته همون من رو راغب کرد به مطالعه ی کتاب که حتما اتفاق خواهد افتاد.
از خانم اوگاوا ، "انتقام" رو خونده ام که به نظرم جالب بود.
نوشته ی خوبتون در مورد کتاب رو خوندم و لذت بردم؛ خوشحالم که درباره ی ریاضی نوشتید و سپاسگزار خواهم بود اگه بازهم کتابی در این باره می شناسید، معرفی کنید.

خیلی ممنونم از حضورتون.

معصوم چهارشنبه 18 اردیبهشت 1398 ساعت 14:47

این پسرا چه قدر چهره هاشون مثبت
آفرین به این پسرا و معلمشون

بچه های خونگرم و باحالی هستن؛ کلی خاطره شد اون چند روز.
زنده باشید، خیلی ممنونم.
سپاس از حضورتون.

رحمان دوشنبه 16 اردیبهشت 1398 ساعت 01:48

سلام
روزت خیلی مبارک استاد زحمتکش و وفادار به بچه های سرزمینم.
پاینده باشی

درود و سپاس رحمان جان؛
لطف داری. لایق این تعریف نیستم!
به امید ایرانی آباد با کودکانی شاد...
زنده باشی.
خیلی ممنونم که خوندی.

Baran پنج‌شنبه 12 اردیبهشت 1398 ساعت 17:00 http://haftaflakblue.blogsky.com/

شهید رجایی:معلمی شغل نیست؛عشق است.اگر به عنوان شغل انتخابش کرده ای،رهایش کن واگر عشق توست،مبارکت باد.

آقای معلم؛همه ایام شما مبارک و
خجسته باد.

+زور سپاس؛ که جشنواره ى" دوستی با ریاضیات"رو، برای ما به تصویر کشیدین،باخوندش به ما هم توى اون شلوغی خوش گذشت.
+شما وبروبچ ؛همیشه موفق و موید باشیدو؛ باشند.
+جسارتا؟اون درختای پشت سر بروبچ؛سپیدارِ بلندن؟صدای شپ شپ برگها(بنظرم قلبی شکلن) توی باد؛گوش نوازِ.

سپاس از مهر شما؛ زنده باشید!
خودم رو لایق این تعابیر نمی دونم واقعا.

خواهش می کنم؛ زور سپاس که خوندین. خوشحالم که دوست داشتین.
سلامت باشید در کنار عزیزانتون.
بله، اون درخت ها سپیدار هستن؛ زیبا بودن!

بهامین پنج‌شنبه 12 اردیبهشت 1398 ساعت 15:02

پیامبر اکرم(ص) : در میان صدقه هایی که مردم می دهند، هیچ صدقه ای ارزنده تر از یاد دادن علم و دانش نیست

ای آینه تمام نمای صداقت و محبت و ایثار هر روزتان مبارک باد.


+چه خوب اجرای دانش اموزای شما مورد توجه بود.
با خوندن این شیطنت ها و اتفاقات یاد دوران مدرسه و روزهای خیلی دور افتادم.

سپاس از مهر شما؛ زنده باشید!

خیلی ممنونم؛ بچه ها کلی تجربه اندوختند و گفتن که حسابی به اشون خوش گذشته!
ممنونم که خوندین.

مراز پنج‌شنبه 12 اردیبهشت 1398 ساعت 12:24

سلام ، خیلی ممنون که این خاطره را به اشتراک گذاشتید‌. فکر می کنم یاد این رویداد هیچگاه از ذهن دانش آموزانتان پاک نشود! روز معلم بر شما مبارک باد!.

سلام،
خواهش می کنم.
خیلی خوب بود.
زنده باشید؛ سپاس!
خیلی ممنونم که خوندین.

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد