امروز صبح صدای شیون از خانه ی یکی از همسایه ها آمد. پشت پنجره رفتم. یکی از چند خانه ی روبروی آپارتمان مان که قدیمی ساز اند و حیاط دار و درخت انجیر دارند. شاید مادرپیرشان فوت کرده . شاید همانی باشد که یک بار از مرگ نجات یافت و خانواده اش برایمان گوشت قربانی آوردند. هنوز نمی دانم.
اما این شیون مرا به سال ها پیش می برد که تابستان بود و شهرستان رفته بودم و مهمان منزل عمو بودم. آفتاب نزده، صدای شیون از خانه ی رو به رویی شان بلند شد؛ خانه ای با دروازه ای کوچک که به کوچه ای شیب دار باز می شد. پیرمردی بود آرام که هر روز جلوی خانه، روی آسفالت شیب دار می نشست و گیوه می دوخت. صورت مهربانی داشت با خطوط درهمی که انگار یادگار رنج هایش بود. دخترش با صدایی بلند، ضجه می زد.
چند ساعت بعد، خبری از پیرمرد و گیوه هایش نبود. سکوت جای شیون ها را گرفته بود. شب مهمان شدیم به آبگوشت صاحبان مرده.
خانه هنوز پابرجاست و هربار که راهم به منزل عمو می افتد، گمان می کنم پیرمرد همان جا دم در نشسته و دارد گیوه می دوزد. آرام و بی صدا. درست مثل کسی که مرگ را انتظار می کشد...
الان اون conquer سوالش برام خیلی جالب بود . اصلا منو از موضوع دور کرد. می خواستم بدونم خریدار . دنبال یه سازنده حرفه ای می گرده. از دنیای مردگان.
نمی دونم دور شدم
:)
به هرحال هرکسی از یه زاویه به یه پست توجه می کنه!
خیلی ممنونم که خوندین.
چقدر غم انگیز.....
بله متاسفانه.
(هی فلانی، زندگی شاید همین باشد!)
سپاس که می خونین.
گیوه هاش حرفه ای بودند یا پیرمرد پسند بودند؟ اگه کسی بتونه یک چیز شیک متفاوت طرح دار و مدل متفاوت بده بسیرون خیلی عالی هست.
به قول شما، پیرمرد پسند بودن. فکر می کنم پیرمرد بیشتر برای این گیوه می بافت که سرش گرم بشه.
آدم ها دنبال خوشبختی می گردند اما خوشبختی پیدا کردنی نیست ساختنی است... سعادت و خوشبختی رو براتون آرزومندم... خوشحال میشم به منم سر بزنین نیومدی هم اشکال نداره بازم ممنون موفق باشی
96516