-
سوختن
جمعه 24 بهمن 1404 19:50
اضطراب خاطر از یک سوختن تسکین نیافت آب بر آتش فشاندیم و مکرّر سوختیم «طالب آملی»
-
برای کدام شما شیون کنم؟
دوشنبه 20 بهمن 1404 11:17
در زمهریرِ ظلمتی از این دست به من بگو برای کدامِ شما شیون کنم؟ در شیونِ بیپایان این روزگار به من بگو بر این مردمِ خسته چه رفتهاست که هزار پیراهنِ سیاه کهنه کردهاند و هنوز اندوهگزارِ بیفرصت عزا از پیِ عزا...! «سید علی صالحی»
-
ماه خونین
شنبه 18 بهمن 1404 22:20
یک ماه از هجدهم دی ماه خونین گذشت... .
-
روز آخر
جمعه 10 بهمن 1404 09:59
چهارشنبه ی پیش، آخرین امتحان بچه ها برگزار شد که ریاضی بود. پس از تعطیل کردن ها به بهانه های مختلف و چندبار تغییر برنامه ی امتحانات، بالاخره پروسه ی امتحانات ترم اول به پایان رسید. سر جلسه، به چهره های خسته ی بچه ها نگاه می کردم؛ جز تعداد معدودی، مابقی مثل همیشه بی انگیزه نشان می دادند. تعدادی هم مترصد تقلب کردن...
-
صبح پیدا شده اما آسمان پیدا نیست
سهشنبه 30 دی 1404 05:58
دیشب برف بارید... پ.ن.ها: *عنوان از ترانه ی برف فرهاد مهراد که تغییر داده ی شعر برف نیما یوشیج است. * عکس با عنوان «کودکی در حال تماشای بارش برف»، از پائول هیمل، ۱۹۵۰. * هوا دلگیر، درها بسته، سرها در گریبان، دستها پنهان نفسها ابر، دلها خسته و غمگین درختان اسکلتهای بلور آجین زمین دلمرده، سقف آسمان کوتاه غبار آلوده مهر...
-
کی شود این روان من ساکن؟
شنبه 27 دی 1404 08:05
چه روزها و چه شب هایی را داریم سپری می کنیم... . *عنوان از مولوی
-
ای وای وطن، وای...
جمعه 19 دی 1404 07:51
-
شب های جلفا
پنجشنبه 11 دی 1404 22:03
در دوره ی تحصیل کارشناسی ارشد در اصفهان، یک شب را خوابگاه می ماندم. شب ها با بچه های خوابگاه که ماشین داشتند می زدیم بیرون؛ هرجا را که می چرخیدیم، تهش می رفتیم محله ی جلفا. محله ی جلفا، محله ی ارمنیان اصفهان است. دانشکده ی ما هم در همین محله بود. این محله، مهم ترین کلیساهای اصفهان و تعدادی از زیباترین خانه های آن را...
-
من دستم را می شکنم و اجازه نمی دهم مرا سانسورچی خودم کنید.
شنبه 6 دی 1404 23:53
از او بسیار گفته اند، که هرچه گوییم باز کم گفته ایم. یادداشتی بر مرگ ناصر تقوایی نوشت که گویی برای مرگ خویش نیز بود: « آخرین درس سرانجام ناصر تقوایی، روزی که کسی انتظارش را نداشت، موفق شد دستکم مرگِ خود را چون آخرین فیلمِ مستقلش در آزادی کامل ــ بی دستدرازیِ مجوّزها ــ کارگردانی کند و تماشگرانَش در پشتیبانی...
-
شب چله
یکشنبه 30 آذر 1404 15:52
وقتی که من بچه بودم ، پرواز یک بادبادک می بردَت از بام های سحرخیزیِ پلک تا نارنجزاران خورشید . آه ، آن فاصله های کوتاه . وقتی که من بچه بودم ، خوبی زنی بود که بوی سیگار می داد ، و اشکهای درشتش از پشت آن عینک ذره بینی با صوت قرآن می آمیخت . وقتی که من بچه بودم ، آب و زمین و هوا بیشتر بود ، و جیرجیرک شب ها درمتن موسیقی...
-
زنده ام به زندگی!
دوشنبه 24 آذر 1404 16:59
از آخرین باری که در وبلاگم نوشتم، بیش از دو ماه می گذرد! به یاد ندارم هرگز چنین فاصله ای بین پست هایم افتاده باشد. از حالم بگویم؛ خوبم. گرچه روزگار هر روز و هر روز سخت تر می شود و بارها این بیت بیدل نیشابوری را زمزمه کرده ام که: دل تنگ و دست تنگ و جهان تنگ و کار تنگ از چهارسو گرفته مرا روزگار تنگ اما خوبم! روزمرگی های...
-
آرامش در حضور دیگران
سهشنبه 22 مهر 1404 19:25
از رفتن ناصر تقوایی بسیار غمگین شدم؛ دلم جایی را می خواست که فریاد بکشم و نبود. بغض راه گلویم را بسته بود. وقتی یاد صدایش می افتم، یاد حرف ها و انبوه کارهایی که می خواست انجام دهد و نگذاشتند، قلبم درد می گیرد. کم کار بودنش، تاوان ایستادنش بود. یک بار سر کلاس فیلمنامه نویسی، از همدوره ای هایش گله کرد؛ از مهرجویی،...
-
می گذرد
دوشنبه 21 مهر 1404 12:49
ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش «حافظ» بشنوید: خیام از Raffiroad https://s34.picofile.com/file /8487447442/Khayam.mp3.html
-
سفر به حلبچه - ۷
پنجشنبه 17 مهر 1404 10:39
عصر، دکتر سرخیل آمد هتل دنبالمان و برای شام رفتیم «خورمال»؛ این طور که می گفتند، در این منطقه بهترین کباب کردی را می توان در خورمال خورد. برای رسیدن به خورمال، به سمت شمال شرق حرکت کردیم. تا برسیم آنجا، دکتر سرخیل و آقای خاطری که همدیگر را خوب می شناختند، حسابی مشغول صحبت بودند و من هم مناظر اطراف جاده را تماشا می...
-
جنگ ۱۲ روزه
یکشنبه 23 شهریور 1404 10:08
چند هفته پیش، پس از خداحافظی از دوستان در موزه صلح تهران، همین که از پله های موزه پایین آمدم، مردی را پیش روی خودم دیدم. نگاهش به سر در موزه بود. پرسید:«آقا اینجا موزه صلحه؟» - بله، موزه صلح تهران همین جاست. - توش چی هست؟ - تاریخ و اثرات بمب های شیمیایی، تاریخچه جنگ های جهانی، جنگ ایران و عراق و از این دست... . مکث...
-
همچون گلوگاه پرنده ای
دوشنبه 17 شهریور 1404 20:06
آه اگر آزادی سرودی میخواند کوچک همچون گلوگاهِ پرندهای، هیچکجا دیواری فروریخته بر جای نمیماند. «شاملو»
-
سفر به حلبچه - ۶
شنبه 15 شهریور 1404 18:54
دکتر ئارام اصرار زیادی کرد که شب را برویم خانه شان؛ گفت بزرگ است و جا به اندازه ی کافی دارد. گفتم صاحب اختیار آقای خاطری است و من در رکاب او هستم! آقای خاطری هم به دکتر سرخیل قول داده است. نخستین پنل بعد از ناهار، پنل ما بود. مدیر پنل ما، خانم به فراو ، خود از آوارگان حلبچه در ایران بود که در اردوگاه سریاس پاوه ساکن...
-
عروسی
سهشنبه 11 شهریور 1404 21:18
سه شنبه شب پیش، عروسی مسلم و غزل بود و فردا شب هم عروسی عادل و محدثه است؛ برای هر دو زوج آرزوی شادکامی می کنم. سه شنبه برای رسیدن به تالار به شب خوردیم و با وجود ضعف نت، لوکیشن را سخت پیدا کردیم. وقتی وارد تالار شدم، خیلی احساس خستگی می کردم، اما همین که موزیک شروع شد و رقص آغاز شد، کم کم خستگی از یادم رفت. وقتی بعد...
-
شبامون ستاره نداره، زمستونامون برف نداره!
چهارشنبه 29 مرداد 1404 18:55
معمولا وقتی سوار تاکسی می شوم و عجله دارم، علاقه ای به هم صحبت شدن با راننده ها ندارم، مخصوصا اینکه مسیر کوتاه باشد یا ذهنم درگیر کاری باشد. ترجیح می دهم به کارهایی که می خواهم انجام دهم فکر کنم یا اصلا در حال و هوای خودم باشم. این یکی هم مثل خیلی از راننده ها شروع به شکایت از روزگار کرد؛ سعی کردم خودم را بی تفاوت...
-
سفر به حلبچه - ۵
چهارشنبه 22 مرداد 1404 10:57
پیش از رسیدن به مرکز شهر، ساختمان های نوساز و شیک ساخته شده یا در حال تکمیل شدن بودند. به سمت مرکز شهر که می رفتیم، خانه ها اغلب دو طبقه بودند و بتونی. بسیاری شان راه پله ای در نمای بیرونی داشتند که رابط دو طبقه بود. در مجموع، ترکیب خانه ها در کنار هم، چشم نواز بود. وارد محوطه ی سالن کنفرانس که شدیم، یک کیف، یک پوشه،...
-
سفر به حلبچه - ۴
دوشنبه 6 مرداد 1404 18:30
از چند روز مانده به سفر، بیمار بودم؛ گلودرد و آلرژی ای که اذیتم می کرد، مرا نگران روز ارائه ام در کنفرانس کرده بود. مدام قرص مصرف می کردم. وقتی آن روز رفتیم گشت و گذار، حال و هوای بهاری حسابی آلرژی ام را تشدید کرد. با همراهانمان برای شام رفتیم رستوران هه ردی. تعداد زیادی از مسئولان دانشگاه حلبچه و مهمانان کنفرانس آنجا...
-
نمازخانه کوچک من
شنبه 28 تیر 1404 18:11
مجموعه داستان «نمازخانه کوچک من»، شامل نُه داستان کوتاه از هوشنگ گلشیری است. داستان ها به شکل تک گویی روایت می شوند. شیوه ی روایت داستان ها غیرخطی ست و معمولا شروع روایت از میانه ی داستان است. در داستان ها، شرایط سیاسی و اجتماعی زمانه ی نویسنده حضوری پررنگ دارد و او به شکلی کوتاه و تا حدی گنگ به آن می پردازد؛ در واقع...
-
سفر به حلبچه - ۳
جمعه 20 تیر 1404 10:38
یادمان بمباران شیمیایی حلبچه یا موزه حلبچه که در اینجا به آن «مۆنۆمێنتى ههڵهبجه» می گویند، در سال ۲۰۰۳ و به یاد فاجعه ی بمباران شیمیایی در حاشیه ی این شهر تاسیس شد. طرح بنا برگرفته از موشکی ست که به زمین خورده و منفجر شده است و از هر طرف آن دود بلند شده است. در عین حال، دو دست را می بینیم که به سمت آسمان بلند شده...
-
نذری
یکشنبه 15 تیر 1404 18:11
داداش سیروس شب عاشورا حلیم نذر دارد و همین باعث می شود تقریبا همه ی اقوام دور هم جمع شوند، باهم شام بخورند، در پارکینگ حلیم هم بزنند و روی فرشهایی که در پارکینگ و حیاط پهن می کنند، گپ و گفت داشته باشند. امسال اما کسی را دعوت نکرد و البته حق داشت. با مسعود و مرتضی خانه ی مادر دعوت بودیم. بعد از شام پیاده رفتیم خانه ی...
-
جنگ
یکشنبه 25 خرداد 1404 08:12
پنجشنبه شب گذشته، همان شبی که حملات اسرائیل شروع شد، مهمان داشتیم. مادر هم بود و ما را برای جمعه شب دعوت کرد. قرار شد رحمان پیش مادر بماند. تمام روز را دوندگی کرده بودم و وقتی مهمان ها رفتند، از خستگی نفهمیدم چطور خوابم برد. ساعت شش که بیدار شدم، پیامکی از طرف مسعود داشتم که حدود چهار بامداد فرستاده بود:«سلام بیداری،...
-
سفر به حلبچه - ۲
دوشنبه 5 خرداد 1404 18:53
راننده بی محابا رانندگی می کرد؛ یک ساعت نشده، به حلبچه رسیدیم. داشتند یک المان ورودی برایش می ساختند. حلبچه به تازگی استانی مستقل شده که امیدوارم برای مردمانش خیر و برکت داشته باشد. در نخستین نگاه، شهر، در دامنه ی کوه ها جا خوش کرده بود؛ سرسبز و آفتابی با هوایی خوش. نخستین جایی که رفتیم، رستوران «هه ردی» بود؛ در فضایی...
-
سفر به حلبچه -۱
شنبه 3 خرداد 1404 11:24
پس از پذیرش مقاله ای که برای کنفرانس حلبچه نوشته بودم، برای شرکت در آن، به حلبچه دعوت شدم. عنوان مقاله «وضعیت آوارگان حلبچه در اردوگاه کنگاور» بود. از آنجا که آقای دکتر خاطری هم به کنفرانس دعوت شده بودند، قرار شد باهم به حلبچه برویم. در طی چند ماهی که روی مقاله کار می کردم، کاک ارکان رابط ما و دانشگاه حلبچه بود. کاک...
-
مقدمه ای بر مخاطب شناسی در موزه
یکشنبه 14 اردیبهشت 1404 14:28
بازدیدکنندگان موزه چه کسانی هستند و نیازهای آنها چیست؟ مقدمهای بر مخاطبشناسی در موزه نشستی ویژه برای راهنمایان موزه زمان: دوشنبه ۱۵ اردیبهشت ۱۴۰۴ ساعت: ١۵ تا ١۶ مکان: موزه صلح تهران (شرکت در این نشست برای عموم، آزاد و رایگان است.)
-
تا باد برد بوی مرا در وطن من...
یکشنبه 31 فروردین 1404 08:38
پس از بمباران شیمیایی حلبچه در ۲۶ اسفند ۶۶، بازماندگان به هر شکلی خود را به مرزهای ایران رساندند. در مرز رسیدگی های مختصری به آن ها شد و سپس به شهرهایی چون پاوه، سنندج، روانسر و کرمانشاه فرستاده شدند تا در اردوگاه های موقتی اسکان داده شوند. مردم شهرهای مرزی با مهربانی آن ها را پذیرفتند و خانواده هایی بودند که تا چند...
-
مرا در ساکت آئینه ها بنگر
سهشنبه 12 فروردین 1404 08:30
گوش کن به صدای دوردستِ من در مهِ سنگینِ اورادِ سحرگاهی و مرا در ساکتِ آئینهها بنگر که چگونه باز، با تهماندههای دستهایم عمقِ تاریکِ تمامِ خوابها را لمس میسازم و دلم را خالکوبی میکنم چون لکهای خونین بر سعادتهای معصومانهی هستی «فروغ فرخ زاد» بشنوید: مرا ببوس، حسن گل نراقی...