-
شب را خاموش کن!
دوشنبه 27 مهر 1405 11:44
سالها پیش بود همان وقتها که تاریکی خیلی زود بر زمین مینشست همان روزها که باران نم نم میبارید همان وقتهای بازگشت از مدرسه، از کار که در خانهها چراغ روشن میشد . سال ها پیش بود همان لبخندهایی که در سر راه به اطرافیان مان میزدیم فصلها،حرف کسی راگوش نمیکردند روزهایی که همانند کودکان از معنای زمان بیخبر بودیم ....
-
ما گله هایی تلخ، در کام دنیاییم
دوشنبه 20 مهر 1405 18:02
امسال مدرسه مان ۷۰۰ دانش آموز دارد و دفتر دبیران هم شلوغ است. هوا دم کرده و غبار آلود است؛ یکی از پنجره ها را باز می کنم. جرعه ای از چای دم نکشیده را سر می کشم و لیوان را کنار می گذارم. بعضی ها لم داده اند روی صندلی. انگار کسی حوصله ندارد. صحبت ها درباره ی استعفا از آموزش و پرورش است. یکی از دانش آموزان سابقم که حالا...
-
سفر به حلبچه - ۱۰ و پایانی
پنجشنبه 16 مهر 1405 16:08
بین راه تا حلبچه، حرف از آقای مریوان حلبچه ای (مترجمِ آخرین انار دنیا) هم افتاد که متولد حلبچه و ساکن ایران است و اینجا خیلی محبوب است؛ یک مریوان حلبچه ای دیگر هم هست که نویسنده، شاعر و روزنامه نگار است و به واسطه ی کتاب هایش، به سلمان رشدی کردستان مشهور شده است و از سوی تندروهای مذهبی، به مرگ تهدید شده است. به حلبچه...
-
کار
دوشنبه 13 مهر 1405 10:12
کار میکنیم که غذا بخوریم که نیرو داشته باشیم که کار کنیم که غذا بخوریم که نیرو داشته باشیم که کار کنیم. «جان دوس پاسوس» سیب زمینی خورها، ونسان ون گوک، ۱۸۸۵، محفوظ در موزه ون گوک در آمستردام
-
کتابخانه زنده
پنجشنبه 2 مهر 1405 21:06
به مناسبت روز جهانی صلح، امروز برنامه «کتابخانه زنده» در موزه صلح تهران برگزار شد. در این برنامه، تعدادی ایستگاه با موضوعات مختلف داشتیم که در هریک فردی به عنوان کتابی زنده نشسته بود و کسانی که از قبل برای کتاب دلخواهشان ثبت نام کرده بودند، یک ربع زمان داشتند تا کتابشان را به شکل گفت و گویی دونفره بخوانند؛ برنامه ای...
-
قصه ی باغ بزرگ ...
سهشنبه 31 شهریور 1405 10:48
با هیراد رفتیم لاله زار گردی؛ نمی دانستم دوست دارد یا نه؟ قبلا جسته و گریخته برایش از این خیابان گفته بودم، اما دلم می خواست حتی برای یک بار هم که شده آن را از نزدیک ببیند. از همان بناهای دور میدان توپخانه، کوتاه و گذرا برایش توضیح دادم، تا به ابتدای لاله زار رسیدیم. موتورها و نیسان ها عملا ورودی خیابان را گرفته...
-
سفر به حلبچه - ۹
پنجشنبه 26 شهریور 1405 19:44
دومین موزه ای که از آن بازدید کردیم، «موزه سلیمانیه» بود که بعد از موزه ملی عراق در بغداد، دومین موزه بزرگ عراق است و فعالیت آن در حوزه میراث فرهنگی ست. پس از ملاقات کوتاهی که با آقای هشام هما عبدالله ، مدیر موزه داشتیم، رفتیم به تماشای آثار. خانم نسرین ، راهنمای ما شد؛ انقدر با شور و حرارت درباره ی اشیا صحبت می کرد...
-
بینم به پایکوبی مستانه و سرود
چهارشنبه 25 شهریور 1405 13:29
بردار سر ز خاک ای نازنین نهال بر بازوان من بنه آن ساقه های تُرد در گردنم بپیچ بر پیکرم بتاب بالا بگیر و بر شو در بام نیمروز پُر کن به جامِ سبز می از خونِ آفتاب باشد به روزگاری از عهدِ ما نه دور بینم به سایبانِ تو خورشیدِ باده را بینم به پایکوبی مستانه و سرود انبوهِ خستگانِ غم از دل نهاده را «سیاوش کسرایی» باغ مزرعه با...
-
هشیار
چهارشنبه 18 شهریور 1405 09:51
کفاره ی شراب خوریهای بی حساب هشیار در میانه ی مستان نشستن است «صائب تبریزی» * عکس از رابرت دوانو
-
ساده و خاموش
یکشنبه 15 شهریور 1405 16:42
به بهانه ی امتحان شهریور، می روم مدرسه؛ چند وقت است مدرسه را ندیده ام؟ بیشتر دانش آموزانی که آمده اند، دوازدهمند. تعدادی هم پایه های دهم و یازدهم و البته همه از رشته ی انسانی. قرار بود از امسال مدارس راهنمایی و دبیرستانمان جدا شوند، اما مدرسه ی راهنمایی آماده نشده است؛ دولت منتظر است خیرین کاری بکنند. قرار است امسال و...
-
سفر به حلبچه - ۸
یکشنبه 1 شهریور 1405 17:40
پیش از سفر از آقای خاطری پرسیدم که آیا به نظرشان فرصت دیدار از موزه های سلیمانیه را پیدا می کنیم یا نه؟ گفتند بعید است، مگر اینکه خودتان بعد از کنفرانس بمانید. گفتم نه. حلبچه هم که بودیم درباره ی اینکه چطور می توانم بروم سلیمانیه پرس و جو کردم. آقای خاطری گفت باهم برویم، صبح روز دوم کنفرانس. وقتی به دکتر سرخیل گفتیم،...
-
به نرده های پنجره نگاه کن
شنبه 24 مرداد 1405 10:50
خانه ی جلال و لیلا خواهر کوچکم در تویسرکان است؛ خانه اشان در محله ای خوش آب و هوا در پایین دست کوه قرار گرفته است. بالکن کوچکی دارد که رو به جنگلی از درختان گردوست. درختانی کهن و بلندبالا که سنگ چینی کوتاه، زمین چند ضلعی آن را از خانه ها جدا کرده است. در سمت راست، ویلاهایی با معماری نچسب، همچون اشکالی باسمه ای، این...
-
مقاله های من
شنبه 17 مرداد 1405 18:33
تاکنون سه مقاله نوشته ام که به ترتیب این ها هستند: ۱ ) بررسی ضرورت احیای خیابان لاله زار تهران به عنوان یک محله فرهنگی با محوریت سینما، تئاتر و زیست شبانه این مقاله را سال ۱۴۰۱ برای ششمین کنگره بین المللی توسعه کشاورزی، منابع طبیعی، محیط زیست و گردشگری ایران که در تبریز برگزار شد نوشتم. لینک دسترسی به مقاله:...
-
آدم خیس، هراس بارون نداره!
شنبه 3 مرداد 1405 18:58
به یاد زنده یاد اکبر عبدی، بخشی از فیلم دلشدگان (علی حاتمی، ۱۳۷۰) که او در نقش آقا فرج، مشق ضرب می کند. این سکانس با بازی زنده یادجلال مقدم، در خانه قوام در محله سرچشمه تهران فیلمبرداری شده و حسین علیزاده با هنرمندی موسیقی آن را ساخته است. پ.ن: عنوان از فیلم
-
ای زندگی...
دوشنبه 29 تیر 1405 19:33
چندیست از تو غافلم ای زندگی ببخش چنگی نمیزنی به دل، این روزها تو هم فاضل نظری
-
ارزیابی شتابزده - ۳۹
چهارشنبه 17 تیر 1405 18:46
*نجیب زادگان [سریال]، گای ریچی، ۲۰۲۴ امتیاز: ۴ از ۵ به ادی، ارث بزرگی می رسد؛ اما همیشه همه چیز آن طور که به نظر می رسد نیست! روایت خشونت در قالب طنز، تخصص گای ریچی است؛ استفاده از نوشته در پلان ها، انتخاب عناوین طنزگونه در عنوان بندی ها و خلق کاراکترهای جذاب که دیالوگ ها نقشی مهم در آن دارند، از ویژگی های کارهای...
-
برای باران های بهاری، ناگزیرم
شنبه 6 تیر 1405 18:55
نه ریرا جان نامهام باید کوتاه باشد ساده باشد بی حرفی از ابهام و آینه از نو برایت مینویسم حال همهی ما خوب است اما تو باور نکن «سیدعلی صالحی» پ.ن.ها: * امید که حال دوستان و همراهان رو به راه باشد. *عنوان از زنده یاد عباس کیارستمی *بشنوید: ریمیکس ترانه «عطر تو» از ابی...
-
مباش بی خبر از درس بی ثباتی عمر
سهشنبه 12 اسفند 1404 10:49
صبح رفتم بنزین زدم، خلوت بود. ۲۰ لیتر بیشتر نمی شد زد. سر راه از جلوی پاسگاهی گذشتم که زده بودنش؛ گرد و خاک بر خیابان نشسته بود. بر خلاف دو شب گذشته، دیشب مادر نیامد خانه مان. گفت خانه ی خودم می مانم. آنجا راحت تر است، اما نگرانی من از بابت بمباران احتمالی پایگاهی ست که نزدیک خانه اش است. هیراد می گفت:«باید بیاریش.» -...
-
سوختن
جمعه 24 بهمن 1404 19:50
اضطراب خاطر از یک سوختن تسکین نیافت آب بر آتش فشاندیم و مکرّر سوختیم «طالب آملی»
-
برای کدام شما شیون کنم؟
دوشنبه 20 بهمن 1404 11:17
در زمهریرِ ظلمتی از این دست به من بگو برای کدامِ شما شیون کنم؟ در شیونِ بیپایان این روزگار به من بگو بر این مردمِ خسته چه رفتهاست که هزار پیراهنِ سیاه کهنه کردهاند و هنوز اندوهگزارِ بیفرصت عزا از پیِ عزا...! «سید علی صالحی»
-
ماه خونین
شنبه 18 بهمن 1404 22:20
یک ماه از هجدهم دی ماه خونین گذشت... .
-
روز آخر
جمعه 10 بهمن 1404 09:59
چهارشنبه ی پیش، آخرین امتحان بچه ها برگزار شد که ریاضی بود. پس از تعطیل کردن ها به بهانه های مختلف و چندبار تغییر برنامه ی امتحانات، بالاخره پروسه ی امتحانات ترم اول به پایان رسید. سر جلسه، به چهره های خسته ی بچه ها نگاه می کردم؛ جز تعداد معدودی، مابقی مثل همیشه بی انگیزه نشان می دادند. تعدادی هم مترصد تقلب کردن...
-
صبح پیدا شده اما آسمان پیدا نیست
سهشنبه 30 دی 1404 05:58
دیشب برف بارید... پ.ن.ها: *عنوان از ترانه ی برف فرهاد مهراد که تغییر داده ی شعر برف نیما یوشیج است. * عکس با عنوان «کودکی در حال تماشای بارش برف»، از پائول هیمل، ۱۹۵۰. * هوا دلگیر، درها بسته، سرها در گریبان، دستها پنهان نفسها ابر، دلها خسته و غمگین درختان اسکلتهای بلور آجین زمین دلمرده، سقف آسمان کوتاه غبار آلوده مهر...
-
کی شود این روان من ساکن؟
شنبه 27 دی 1404 08:05
چه روزها و چه شب هایی را داریم سپری می کنیم... . *عنوان از مولوی
-
ای وای وطن، وای...
جمعه 19 دی 1404 07:51
-
شب های جلفا
پنجشنبه 11 دی 1404 22:03
در دوره ی تحصیل کارشناسی ارشد در اصفهان، یک شب را خوابگاه می ماندم. شب ها با بچه های خوابگاه که ماشین داشتند می زدیم بیرون؛ هرجا را که می چرخیدیم، تهش می رفتیم محله ی جلفا. محله ی جلفا، محله ی ارمنیان اصفهان است. دانشکده ی ما هم در همین محله بود. این محله، مهم ترین کلیساهای اصفهان و تعدادی از زیباترین خانه های آن را...
-
من دستم را می شکنم و اجازه نمی دهم مرا سانسورچی خودم کنید.
شنبه 6 دی 1404 23:53
از او بسیار گفته اند، که هرچه گوییم باز کم گفته ایم. یادداشتی بر مرگ ناصر تقوایی نوشت که گویی برای مرگ خویش نیز بود: « آخرین درس سرانجام ناصر تقوایی، روزی که کسی انتظارش را نداشت، موفق شد دستکم مرگِ خود را چون آخرین فیلمِ مستقلش در آزادی کامل ــ بی دستدرازیِ مجوّزها ــ کارگردانی کند و تماشگرانَش در پشتیبانی...
-
شب چله
یکشنبه 30 آذر 1404 15:52
وقتی که من بچه بودم ، پرواز یک بادبادک می بردَت از بام های سحرخیزیِ پلک تا نارنجزاران خورشید . آه ، آن فاصله های کوتاه . وقتی که من بچه بودم ، خوبی زنی بود که بوی سیگار می داد ، و اشکهای درشتش از پشت آن عینک ذره بینی با صوت قرآن می آمیخت . وقتی که من بچه بودم ، آب و زمین و هوا بیشتر بود ، و جیرجیرک شب ها درمتن موسیقی...
-
زنده ام به زندگی!
دوشنبه 24 آذر 1404 16:59
از آخرین باری که در وبلاگم نوشتم، بیش از دو ماه می گذرد! به یاد ندارم هرگز چنین فاصله ای بین پست هایم افتاده باشد. از حالم بگویم؛ خوبم. گرچه روزگار هر روز و هر روز سخت تر می شود و بارها این بیت بیدل نیشابوری را زمزمه کرده ام که: دل تنگ و دست تنگ و جهان تنگ و کار تنگ از چهارسو گرفته مرا روزگار تنگ اما خوبم! روزمرگی های...
-
آرامش در حضور دیگران
سهشنبه 22 مهر 1404 19:25
از رفتن ناصر تقوایی بسیار غمگین شدم؛ دلم جایی را می خواست که فریاد بکشم و نبود. بغض راه گلویم را بسته بود. وقتی یاد صدایش می افتم، یاد حرف ها و انبوه کارهایی که می خواست انجام دهد و نگذاشتند، قلبم درد می گیرد. کم کار بودنش، تاوان ایستادنش بود. یک بار سر کلاس فیلمنامه نویسی، از همدوره ای هایش گله کرد؛ از مهرجویی،...