فلسفه های لاجوردی

یادداشت های من...

فلسفه های لاجوردی

یادداشت های من...

گندمزارانی از نور خورشید...

سلام جناب بابایی عزیز


این عکس رو الان پیدا کردم.
برای سال ۹۱ هست،
اون موقع شما معلم هندسه ۱ من بودید اگر خاطرتون باشه.
دقیقا سر همین کلاس بود ک حرف از کتاب شاهنامه افتاد و بحث به کتاب خوانی و همه اینا رسید و من از اون موقع شروع کردم به خوندن کتاب که تا الان بالای ۶۰۰ جلد کتاب خوندم و این مسئله بخاطر وجود شماست.
من بعد از مدرسه رفتم رشته مدیریت مالی خوندم و یه چند جایی مشغول به کار شدم.
ولی دو سال پیش بخاطر همین اطلاعاتی که از خوندن کتاب به دست آوردم فهمیدم باید تو شغلی باشم که توش موفق بشم.
و خداروشکر الان تو همون شغل هستم.
جناب بابایی عزیز من هیچی نمیشدم و هیچ پیشرفتی نمیکردم اگر اون روز تو کلاس شما نبودم و یا شما معلم من نبودید.
الان شرایطم جوری شده که به درآمد پونصد تومن تا یک میلیارد در ماه رسیدم.
خونه و دو سه مدل ماشین و ویلا و همه اینارو تونستم بگیرم و خودمو جمع و جور کنم.
هر هفته یا هر دوهفته یه کتاب رو تموم میکنم.
هر وقت  که کتابی رو میخوام شروع کنم یاد شما و اون روز و صحبتاتون میفتم.
شاید شما اون روز رو یادتون نیاد ولی اون روز انگار برای من همین امروز بوده و همیشه اون خاطره واسم زنده است.
اینارو نوشتم که بگم اگر یک روز فکر کردید تو زندگیتون کاری انجام ندادید، اینو یادتون بیارید که سال ۹۱ یه دانش آموزتون رو با صحبتاتون به سمت موفقیت هل دادید و الان اون دانش آموز شرکت تجاری خودشو تاسیس کرده و چندین نفر تو شرکتش مشغول به کار هستند.
اسم منو یادتون باشه جناب بابایی عزیز. من یک روز بزرگترین شرکت تجارت ایران رو تاسیس میکنم و به یاد شما اسم اون شرکت رو با هر اسمی که شما بگید ثبت میکنم.
دنیا دنیا ازتون ممنونم.
پ.ن. ها:
* عنوان از فریدون فرخ زاد
* ده دوازده سال پیش در یکی از مراسم های دبیرستان جابر،  مجری که از بچه های یازدهم ریاضی بود، ناگهان و بی هیچ مقدمه ای گفت:«و حالا می شنویم حرف های آقای بابایی رو!»
و برگشت رو به من که با همکاران، روی سکوی مدرسه نشسته بودیم و لبخندی زد. همکاران هم که انگار انتظار چنین لحظه ای را نداشتند، همگی به من نگاه کردند. پا شدم و میکروفون را گرفتم. سکو تقریبا هم سطح حیاط بود و بچه ها به فاصله ی کمی، دور تا دور آن نشسته بودند. 
مکث کوتاهی کردم و گفتم:«خیلی از شغل ها هستن که با بازنشستگی تموم می شن، اما معلمی شغلیه که هرگز تموم نمی شه و همراه شما در ذهن و زندگی تون جریان پیدا می کنه؛ شما با شادی دانش آموزانتون شاد می شید و با ناراحتی شون، غمگین. وقتی می رید خونه، به اشون فکر می کنید. وقتی سال ها بعد اون ها رو می بینید، از حالشون می پرسید، حال اون ها روی شما تاثیر می ذاره....»
نظرات 1 + ارسال نظر
ماهش جمعه 8 فروردین 1404 ساعت 17:26 http://badeyedel.blogsky.com

چه خاطره خوبی
زنده باشید
من که روحیه معلمی هم ندارم

به مهر می بینید،
سپاس
علاقه اگرچه کافی نیست، اما شرط لازم برای معلمیه؛ چون خیلی حوصله می خواد و با سیستم بیماری که داریم، کار کردن به مراتب سخت تر از پیش شده.
خیلی ممنونم از حضورتون.

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد