فلسفه های لاجوردی

یادداشت های من...

فلسفه های لاجوردی

یادداشت های من...

امتحان

بالاخره پروسه ی تصحیح برگه های امتحانی تمام شد!

به جز یک کلاس دهم، با همه ی کلاس ها ریاضی دارم؛ ۴۳۳ دانش آموز.

آزمون در شاد برگزار شد و بچه ها باید پاسخنامه هایشان را به صفحه ی شخصی من می فرستادند. آزمون همه ی بچه ها در یک  روز برگزار شد؛ چه بساطی داشتیم!

و پاسخنامه هایی که از هرکدام یک طور عکس گرفته شده بود؛ عمودی، افقی، اُریب، تار، روشن، تاریک...!

دردِ سر و دردِ چشم را کمابیش هر روز داشتم. گاهی حس می کردم دور چشم هایم را بتون ریخته اند و قادر به تکان دادنشان نیستم. 

حالا اما پروسه ی بعدی شروع می شود؛ محاسبه ی نمره های مستمر و در نهایت ثبت نمره های پایانی!

این هم چت یکی از دانش آموزان موقع آزمون!


نظرات 4 + ارسال نظر
جمعه 5 بهمن 1403 ساعت 22:05

داشتم برگه های دانشجوهامو تصحیح میکردم،

یکی از برگه های خالی- حواسمو به خودش جلب کرد.

به هیچ کدام از سوال ها جواب نداده بود.فقط زیر سوال آخر نوشته بود:

"نه بابام مریض بود،نه مامانم،همه صحیح و سالمن شکر خدا.

تصادف هم نکردم،خواب هم نموندم،اتفاق بدی هم نیفتاده.

دیشب تولد عشقم بود.

گفتم سنگ تموم بذارم براش.

بعد از ظهر یه دورهمی گرفتیم با بچه ها.

بزن و برقص...شام هم بردمش نایب و 

یه کباب و حوجه ترکیبی زدیم.

بعد گفت:بریم دربند؟

پوست دست مون از سرما ترک برداشت،ولی می ارزید.

مخصوصن باقالی و لبوی داغ چرخی هایِ سر میدون.

بعدش بهونه کرد بریم امام زاده صالح،

دعا کنیم به هم برسیم.

دیگه تا ببرمش خونه و

خودم برگردم این سر تهرون

ساعت شده بود یک شب.

راست حسینی حالش رو نداشتم درس بخونم.

یعنی لای جزوتم باز کردما،

اما همش یاد قیافش می افتادم!

وقتی لبو رو مالیده بود رو پک و پوزش.

خنده ام می گرفت و حواسم پرت می شد.

یهویی هم خوابم برد..بیهوش شدم انگار.

حالا نمره هم ندادی،فدای سرت.

یه ترم دیگه آوارت میشم نهایتش.


فقط خواستم بدونی که 

بی اهمیتی و این چیزا نبوده.

یه وقت ناراحت نشی."


چند سال بعد،

توی یه دانشگاه دیگه.
از پشت زد روی شانه ام.

گفت:اون بیستی که دادی خیلی چسبید...."

گفتم:اگه لایِ برگه ات یه تیکه لبو می پیچیدی برام

بهت صد می دادم بچه"

خندید و دست انداخت دور گردنم.

گفت:"بچمون هفت ماهشه استاد باورت میشه؟"

عکسش رو از روی گوشیش نشانم داد،خندیدم.

گفت:"این موهات رو کی سفید کردی؟این شکلی نبودی که استاد...



#مرتضی برزگر

+خدا قوت و
خیر و
برکت.

سپاس، زنده باشید!
خیلی ممنونم بابت این نوشته

امیدوارم همه شون سربلند بشن؛ با اینکه دوست دارم زودتر بازنشسته بشم، اما می دونم که دلم برای خیلی از لحظاتی که با بچه ها داشتیم، تنگ خواهد شد.

سپاس که خوندید و نوشتید.

معصوم سه‌شنبه 7 بهمن 1399 ساعت 22:20

این سبک تدریس سخت تر شده یا راحت تر؟

برای من که سخت تره، اگرچه مزایایی هم داره.

سپاس از حضورتون.

زهرا محمودی سه‌شنبه 7 بهمن 1399 ساعت 18:23 http://www.mashghemodara.blogfa.com

سلام و از صمیم قلب خداقوت!
کاملا درکتون می‌کنم؛ دوبرابر تعداد دانش‌آموزان من! تدریس با این شرایط قابل توصیف نیست، اما.‌.. اندکی صبر سحر نزدیک است!

درود و سپاس و خداقوت به شما!
متاسفانه بیش تر از تصحیح برگه ها، شرابط دیگه ست که آزاردهنده ست برام؛ مثل تعداد زیاد غایبی ها، کم کاری بچه ها، شرایط سخت زندگی بعضی هاشون و..، که باعث می شه نمره ثبت کردن ها برام سخت بشه.

سپاس از حضورتون.

میله بدون پرچم یکشنبه 5 بهمن 1399 ساعت 18:29

سلام بر شما
ای بابا ... این بچه‌ها هم با این نحوه امتحان دادنشان

درود حسین آقا.
کاش فرصت بود و بیش تر می نوشتم در موردشون؛ بساطی داشتیم!
امتحان دادنشون یه طرف و پر کردن لیست نمراتشون هم یه طرف!

سپاس از حضورتون و پوزش بابت تاخیر در پاسخ.

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد