فلسفه های لاجوردی

یادداشت های من...

فلسفه های لاجوردی

یادداشت های من...

جنگ

پنجشنبه شب گذشته، همان شبی که حملات اسرائیل شروع شد، مهمان داشتیم. مادر هم بود و  ما را برای جمعه شب دعوت کرد. قرار شد رحمان پیش مادر بماند. تمام روز را دوندگی کرده بودم و وقتی مهمان ها رفتند، از خستگی نفهمیدم چطور خوابم برد. ساعت شش که بیدار شدم، پیامکی از طرف مسعود داشتم که حدود چهار بامداد فرستاده بود:«سلام بیداری، بمب زدن تهران خواستم ببینم پیش ننه کسی هست؟»

مسعود تهرانپارس زندگی می کند. تلگرام را دیدم و تازه متوجه شدم که چه اتفاقاتی افتاده است؛ باور کردنش سخت بود!

شب در منزل مادر، همه نگران بودند. سرها توی گوشی بود و اخبار را دنبال می کردند. نت ضعیف بود. هرکسی تحلیل خودش را داشت. مسعود پیشنهاد داد که اگر شرایط بد شد، برویم خارج از تهران خانه ای بخریم و دست جمعی آنجا زندگی کنیم. یاد سریال وضعیت سفید افتادم. از بیرون صدای انفجار و شلیک های مداوم می آمد. سرم را از پنجره بیرون بردم؛ مردم از پنجره و پشت بام ها به آسمان خیره شده بودند. پدافندها با شلیک پیاپی، در حال نبرد بودند.  کوچه هم شلوغ بود. 

با خودم گفتم کودکی مان در جنگ گذشت و حالا و در این سن و سال، دوباره جنگ؟

نتوانستم خوب شام بخورم. دستپخت خوش مزه ی مادر برایم معمولی شده بود و انگار غذا به دهانم مزه نمی داد. با ابراهیم شیشه ی پنجره ها را ضربدری چسب پنج سانتی زدیم؛ مثل زمان جنگ در دوران کودکی.

شب مادر را پیش خودمان آوردیم. توی سالن پذیرایی جا انداختیم و خوابیدیم؛ برای هیراد که خوابیدن روی تختش را خیلی دوست دارد توضیح دادم که باید از پنجره ها دور باشیم. خوشبختانه پلی استیشنی که برای تولدش خریده ایم باعث شده که کمتر حواسش به اتفاقات بیرون باشد.

از بیرون صداهای ریز و‌ درشت انفجار می آمد. بریده بریده خوابیدم. صبح، سرم درد می کرد.

سفر به حلبچه - ۲

  راننده بی محابا رانندگی می کرد؛ یک ساعت نشده، به حلبچه رسیدیم. داشتند یک المان ورودی برایش می ساختند. حلبچه به تازگی استانی مستقل شده که امیدوارم برای مردمانش خیر و برکت داشته باشد. در نخستین نگاه، شهر، در دامنه ی کوه ها جا خوش کرده بود؛ سرسبز و آفتابی با هوایی خوش. نخستین جایی که رفتیم، رستوران «هه ردی» بود؛ در فضایی خلوت و سبز واقع شده بود. ماشین را کنار رستوران پارک کردیم. آقای خاطری خواست چمدانش را بردارد که کاک ارکان گفت مشکلی نیست و چمدان را نیاورد.

 پیش از رسیدن به مرز، آقای خاطری که پیش از این بارها به این منطقه سفر کرده بود، از کباب هایش خیلی تعریف می کرد و سر میز وقتی کاک ارکان پرسید چی میل دارید؟ همان را سفارش داد.

  رستوران سقف بلندی داشت و یک نمای شیشه ای که این وقت روز، از بیرون با چادری بلند از شدت آفتابش کم شده بود. دوبلکس بود و یک پلکان بزرگ، رابط دو طبقه بود. فضای دلنشینی داشت و یک موزیک آرام در آن پخش می شد. گفتند که قرار است در مدت برگزاری کنفرانس، پذیرای شرکت کنندگان باشد. 

رستوران هه ردی

پیش از غذای اصلی، در کاسه هایی کوچک سوپ آوردند؛ کاک ارکان گفت این سوپ معمولا در روستاها به عنوان پیش غذا سرو می شود. بعدش ظرفی چهار بخشی که در هر بخش آن یک نوع پیش غذا بود آوردند؛ آقای خاطری گفت: «به این می گویند مقبلات.»

مقبلات

و این مقبلات، نه تنها ظاهر جذابی داشت، بلکه با طعم های متفاوتش، خیلی هم خوش مزه بود!

سر میز حسابی بگو بخند داشتیم و کم کم احساس غربتی که از مرز با من بود، داشت کم می شد. اولین لقمه ی کباب را که خوردم، طعم لذیذی را حس کردم که آشکارا با کباب هایی که پیش از این خورده بودم تفاوت داشت! ترد و خوش مزه بود و بوی خوبی داشت. آن را با نان گردی که به آن نان تنوری می گفتند و دوغ خوردیم که دوغش طعم تازگی می داد و بر خلاف تصورم، ترش نبود.

  بعد از ناهار، چای را در استکان کمرباریک و با نعلبکی آوردند. پررنگ بود و طعم خوبی داشت و پس از آن ناهار پرملات، می چسبید!

 دیدم که یکی از گارسون ها در فضای زیر پلکان بزرگ نماز خواند. فرش انداخته بودند. 

  طی راه از تهران تا مرز، به آقای خاطری گفتم انتظار داشتم در برنامه ی کنفرانس، بازدید از یادمان شهدای حلبچه هم باشد که نیست؛ آقای خاطری سر میز صحبتش را پیش کشید و کاک ارکان گفت عصر باهم می رویم. 

ما را به هتل پالاس رساندند که گویا تنها هتل شهر است و محل اسکان مهمانان کنفرانس. قرار شد عصر دنبالمان بیایند.

  جوانی که در پذیرش هتل بود، کردی نمی دانست. آقای خاطری به عربی به او گفت چطور اینجا کار می کنی و کردی نمی دانی؟ و او گفت که تازه در اینجا مشغول به کار شده است.

یک اتاق دوتخته برایمان در نظر گرفته شده بود؛ اتاقی معمولی بود، اما بالکنی رو به شهر داشت که شهر از آنجا پیدا بود و منظره ی زیبایی داشت. آقای خاطری یک مسیر زیگزاگی را روی کوهی که شهر در پایین دستش قرار دارد نشان داد و گفت یکی از مسیرهایی ست که سربازان ایرانی از آنجا وارد حلبچه شدند.

  اواخر جنگ، ایران برای کم کردن حملات عراق به ویژه در جنوب، سلسله عملیات هایی را در شمال عراق انجام داد. در عملیات والفجر ۱۰ که از ۲۳ اسفند ۶۶ آغاز شد، ایران، با همکاری پیشمرگه های کرد، حلبچه و مناطقی از آن را تصرف کرد و در ۲۶ اسفند همان سال، بمباران شیمیایی حلبچه اتفاق افتاد.

 البته که بمباران شیمیایی، بخشی از عملیات انفال صدام بود.

(ادامه دارد... )

سفر به حلبچه -۱

  پس از پذیرش مقاله ای که برای کنفرانس حلبچه نوشته بودم، برای شرکت در آن، به حلبچه دعوت شدم. عنوان مقاله «وضعیت آوارگان حلبچه در اردوگاه کنگاور» بود.

  از آنجا که آقای دکتر خاطری هم به کنفرانس دعوت شده بودند، قرار شد باهم به حلبچه برویم. در طی چند ماهی که روی مقاله کار می کردم، کاک ارکان رابط ما و دانشگاه حلبچه بود. کاک ارکان پیام داده بود که با ماشین دانشگاه در مرز به استقبالمان می آید.

طبق تصمیم آقای دکتر، تا مرز باشماخ در مریوان را با خودروی شخصی ایشان رفتیم. پنج صبح حرکت کردیم. همان ابتدا گفت:«لطفا به من فقط آقای خاطری بگو!»

  آقای خاطری خوش صحبت  بود و رفتاری خودمانی داشت، با انبوهی تجربیات جورواجور. سال اول دبیرستان به جنگ رفته بود... .

  آقای خاطری و فعالان موزه صلح تهران، بسیاری از مصدومان شیمیایی جنگ را در گوشه گوشه ی کشور شناسایی کرده اند؛ بین راه با یکی از همان مصدومان هماهنگ کردند و در مریوان ایشان را ملاقات کردیم. نامش آقای یعقوبی بود. اینجا بود که فهمیدم آقای خاطری به کردی مسلط است. دیدار کوتاهی داشتیم و به سمت مرز راه افتادیم. در مسیر از دریاچه ی زریوار دیدن کردیم که در این زمان، در اوج زیبایی بود.

دریاچه زریوار

  حدود ساعت یک و نیم، ماشین را در پایانه ی مرزی پارک کردیم و از مرز وارد اقلیم کردستان شدیم؛ نفری پنج هزار دینار عراقی بابت بیمه پرداخت کردیم. کاک ارکان با ماشین دانشگاه حلبچه و راننده اش منتظرمان بود؛ پیش از من، ساک را گرفت و پشت ماشین گذاشت. 

  کاک ارکان به خاطر رساله ی دکتری اش یک ماه با خانواده در ایران زندگی کرده بود؛ نه تنها فارسی را خیلی خوب حرف می زد، بلکه تکیه کلام ها و جزئیات جالبی را  از زبان فارسی می دانست و همان ابتدا دریافتم که حس خوبی نسبت به ایران دارد.

  مسیر پر پیچ و خم کوهستانی، جذاب و سرسبز بود. از جایی رد شدیم و کاک ارکان گفت در اینجا بهترین برنج این منطقه کشت می شود؛ «نام روستا چه و تان است و به عنوان معلم، کارم را از اینجا شروع کردم.»

  رسیدیم به دشتی وسیع و خرم که دور تا دور آن را کوه ها احاطه کرده بودند. پیدا بود که وضع آب اینجا خوب است.

(ادامه دارد...)