عمومامه که چند وقت پیش حالش دوباره بد شده بود و برده بودنش بیمارستان، امروز مرخص شد.
عفونت از ریه و گلوهاش به بزاق ها هم رسیده بود؛ نه چیزی می خورد و نه کلامی حرف می زد. عمه طاووس که دیده بودش، در تمام مکالمه ی تلفنی گریه کرد. گفت پوست و استخوان شده است. چشم ها و دهانش به هم ریخته است. صورتش باد کرده است.
عموحسن به پدرم گفت خودتان را آماده کنید...
این چند روز عموحسن و بچه ها یک در میان پیشش بودند؛ می گفتند پرستارها آن طور که باید، رسیدگی نمی کنند.
اما عمو مامه زنده است؛ جسم بی جانش هنوز به خاک نه گفته است.
دلم برای دیدنش تنگ شده است.
"دیگر آواز پرندگان را نمیشنود
سیبی که نرسیده به پاییز
بر شاخهای شکسته ناتمام مانده است
و جز سایهای کز کرده و کال
سهمی از آفتاب نمیبرد
به پاییز
به ایمان کامل که میرسید
خود به خود افتاده میشد از درخت
مثل نور
که تا نشکند نمیرسد به آب.
بر شاخهای شکسته به خواب رفتهای
مثل ساعتی که کوکش بریده باشد
زیر باران زنگ میزنی
و هیچ کس را بیدار نمیکنی"
"بهزاد زرینپور"
ای وای چقدر ناراحت کنندست .. منم الان دقیقا همین حس ها رو دارم میگم خدایا حکمتش چیه که باید خورد شدن و تحلیل رفتن ذره ذره تواناییهای پدر و مادرم باشم .. مثل یک درخت تنومند کم کم پژمرده و خشک میشن.... مسیری که ماهم ازش دور نیستیم .......... خدا کند فقط کمتر درد بکشن
دقیقا!
خیلی وقت ها که پدر یا مادرم رو می بینم -که خدا به همه ی پدر و مادرها سلامتی بده- در دلم می ترسم...؛ ترس از این که از کار افتادن یا پژمردنشون رو ببینم. حس تلخیه که نمی شه کاریش کرد، چون بالاخره همه مون باید این مسیر رو طی کنیم.
امیدوارم همه چیز طوری پیش بره که هیچ گاه منت کش نشن و عزتشون همیشه حفظ بشه.
خدا پدر و مادر و عزیزانتون رو در پناه خودش سلامت بداره.
خیلی ممنونم از حضورتون.
عزیزممم...

خدا رو شکر حالش خیلی بهتره و خونه ست.
خدا عزیزان شما رو براتون نگه داره.
خیلی ممنونم از حضورتون.
خیلی ممنونم از حضورتون.