فلسفه های لاجوردی

یادداشت های من...

فلسفه های لاجوردی

یادداشت های من...

صبح پیدا شده اما آسمان پیدا نیست

دیشب برف بارید...

پ.ن.ها:

*عنوان از ترانه ی برف فرهاد مهراد که تغییر داده ی شعر برف نیما یوشیج است.

* عکس با عنوان «کودکی در حال تماشای بارش برف»، از پائول هیمل، ۱۹۵۰. 

* هوا دلگیر، درها بسته، سرها در گریبان، دستها پنهان

نفسها ابر، دلها خسته و غمگین

درختان اسکلتهای بلور آجین

زمین دلمرده، سقف آسمان کوتاه

غبار آلوده مهر و ماه

زمستان است.

«مهدی اخوان ثالث»

کی شود این روان من ساکن؟

چه روزها و چه شب هایی را داریم سپری می کنیم... .

*عنوان از مولوی


شب های جلفا

  در دوره ی تحصیل کارشناسی ارشد در اصفهان، یک شب را خوابگاه می ماندم. شب ها با بچه های خوابگاه که ماشین داشتند می زدیم بیرون؛ هرجا را که می چرخیدیم، تهش می رفتیم محله ی جلفا.

  محله ی جلفا، محله ی ارمنیان اصفهان است. دانشکده ی ما هم در همین محله بود. 

  این محله، مهم ترین کلیساهای اصفهان و تعدادی از زیباترین خانه های آن را در خود جای داده است.  کوچه های قدیمی، کافه ها، هتل ها و موزه ها و گرافیتی های دیوارهاش، محله ای زیبا را شکل داده است که شب هایش به مراتب زیباتر از روزهایش است.

  با حسین، ماهان و امین که می رفتیم جلفا، ماشین را جایی پارک می کردیم و پیاده، کوچه ها و خیابان های آن را گز می کردیم. شب ها زنده و خنک بود. گله به گله، جوان ها دور هم نشسته بودند به گپ و گفت. 

یادش بخیر!

پ.ن:

فرا رسیدن سال نوی میلادی را به همه ی هموطنان مسیحی شادباش می گویم؛ به امید ایرانی آباد، با مردمانی شاد!

من دستم را می شکنم و اجازه نمی دهم مرا سانسورچی خودم کنید.

  از او بسیار گفته اند، که هرچه گوییم باز کم گفته ایم.

یادداشتی بر مرگ ناصر تقوایی نوشت که گویی برای مرگ خویش نیز بود:

«آخرین درس
سرانجام ناصر تقوایی، روزی که کسی انتظارش را نداشت، موفق شد دست‌کم مرگِ خود را چون آخرین فیلم‌ِ مستقل‌ش در آزادی کامل ــ بی دست‌درازیِ مجوّزها ــ کارگردانی کند و تماشگران‌َ‌ش در پشتیبانی به‌پا خاستند و ناگهان صدای سالها گم‌شده‌ی همسرش صدای وِی شد!
برخی در اندازه‌ی آثارشان هستند، برخی بزرگ‌تر و برخی کوچک‌تر ـ و برخی بزرگ‌نماتر!
در چند دهه‌ی گذشته هیچ‌کس از اهل فرهنگ صاحبِ مرگ‌ِ خود نبود. همواره گروهی یکسان‌پوش تنِ تمام‌ شده را پس از مصادره، بی‌‌میل خودش یا بستگان‌ش، نخست به رنگِ تبلیغاتِ خود درمی‌آوردند و بعد به نام و در سایه‌ی مراسمِ شرعی هرجا خودشان دل‌شان می‌خواست سربه‌‌نیست می‌کردند!
چه نام‌های بزرگی که از دیدرسِ دوستدارانِ فرهنگ بدونِ واپسین بِدرود ناپدید شدند!
هنرِ کارگردانیِ ناصر تقوایی بود که در یکی از نیرومندترین صحنه‌آرایی‌های سینمایی، موفّق‌ شد تنِ تمامِ خود و مهارِ آیین‌های مرگِ خود را به اختیارِ خود درآورَد و از آن آخرین و شاید از نظرِ تاریخی یکی از مهم‌ترین فیلم‌های مستقلِ خود را بسازد و آن را از یکرنگ شدن با چرخه‌ی تبلیغاتِ آقایان درببرَد!
آخرین درسِ ناصر تقوایی بهترین درسش بود ــ
بدرود ناصر تقوایی؛ ما نیازمندِ درس‌های بیشتریم!»

پ.ن. ها:

* عنوان از نامه ی بیضایی به وزارت ارشاد در سال ۱۳۷۱، و در پی  توقیف فیلم «مسافران» اش. 

* عکس از مریم زندی