![]()
مجموعه داستان «نمازخانه کوچک من»، شامل نُه داستان کوتاه از هوشنگ گلشیری است.
داستان ها به شکل تک گویی روایت می شوند. شیوه ی روایت داستان ها غیرخطی ست و معمولا شروع روایت از میانه ی داستان است. در داستان ها، شرایط سیاسی و اجتماعی زمانه ی نویسنده حضوری پررنگ دارد و او به شکلی کوتاه و تا حدی گنگ به آن می پردازد؛ در واقع نوعی خودسانسوری عمدی که با جملاتی مانند «می فهمید که؟» یا استفاده از چند نقطه (مانند جای خالی)، آن ها را با مخاطب در میان می گذارد.
کاراکترهای داستان ها معمولا با تنهایی، ترس و تشویش سر می کنند و رویا و خیال از شاخصه های بارز داستان هاست.
اگر پس از پنجاه سال از زمان نگارش، این داستان ها هنوز خواندنی هستند، به نظرم بیش از هر چیز، در نثری هست که گلشیری به کار برده است.
مشخصات کتاب:
نمازخانه کوچک من، هوشنگ گلشیری، چاپ مروی، چاپ دوم: ۱۳۶۴.

یادمان بمباران شیمیایی حلبچه یا موزه حلبچه که در اینجا به آن «مۆنۆمێنتى ههڵهبجه» می گویند، در سال ۲۰۰۳ و به یاد فاجعه ی بمباران شیمیایی در حاشیه ی این شهر تاسیس شد.
طرح بنا برگرفته از موشکی ست که به زمین خورده و منفجر شده است و از هر طرف آن دود بلند شده است. در عین حال، دو دست را می بینیم که به سمت آسمان بلند شده است؛ تعداد انگشتان این دو دست شانزده تاست که به تاریخ شانزدهم مارس، روز بمباران شیمیایی حلبچه اشاره دارد. داخل بنا، از یک دایره ی مرکزی و راهرویی گرد به دور آن تشکیل شده است؛ در راهرو، بخش هایی از فاجعه بازسازی شده است و در دایره ی مرکزی، اسامی جانباختگان بر دیوارها حک شده است.
در بیرون از بنای اصلی هم بقایای تجهیزات جنگی استفاده شده علیه مردم حلبچه، از جمله یکی از هواپیماهای سوخویی که بمباران را انجام داده است دیده می شود. این هواپیماها را صدام از شوروی خریده بود که در زمان جنگ، مهمترین تامین کننده ی تسلیحات عراق بود.

چند مجسمه نیز در محوطه ی بنا قرار داده شده است که مجسمه ی عمر خاور، مردی که سعی داشت از نوزادش در برابر بمباران شیمیایی محافظت کند و هر دو جان باختند، شناخته شده ترین آن است؛ عکسی که در هنگام وقوع فاجعه از عمر خاور انداخته شد، در سراسر دنیا پخش شد و امروزه خود نمادی از آن فاجعه است. پیشتر تصور می شد که این عکس توسط اوز ترک، عکاس ترکیه ای گرفته شده است اما احمد ناطقی عکاس ایرانی با ارائه ی شواهدی اثبات کرد که او عکاس آن بوده است و امروزه به نام او شناخته می شود. احمد ناطقی کتابی دارد با عنوان «صدای سکوت» که مجموعه ای از عکس هایی ست که از بمباران شیمیایی حلبچه گرفته است و همچنین سفری که سال ها بعد به حلبچه کرده است. او و عکاسان ایرانی از نخستین کسانی بودند که این فاجعه را ثبت کردند و تصاویری که گرفتند، بارها به عنوان مدارک آن جنایت به کار گرفته شدند. احمد ناطقی اکنون شخصیتی قابل احترام در حلبچه است.

یادمان بمباران شیمیایی حلبچه، یک بار در سال ۲۰۰۶ از طرف مردم حلبچه مورد حمله قرار گرفت و آسیب دید چرا که آن ها معتقد بودند سیاستمداران از فاجعه ی حلبچه سوء استفاده می کنند و در سفر به حلبچه، تنها به بازدیدی فرمالیته از یادمان می پردازند و توجهی به مشکلات مردم ندارند. این بنا نه تنها یک بنای یادبود، بلکه موزهای برای مستندسازی جنایتهای شیمیایی علیه مردم کردستان است و به عنوان نماد حلبچه شناخته می شود.
بازدید که تمام شد، رفتیم هتل.
آقای دکتر ئاواره از دانشگاه حلبچه با آقای خاطری تماس گرفت و به همراه یکی از دوستانش با ماشین دنبالمان آمد و به همراه کاک ارکان رفتیم گشت و گذار یا به قول کردها، سه یران؛ دکتر ئاواره مردی خوش مشرب بود و بعدا آقای خاطری به ام گفت که او حقوقدانی خبره است. از شهر خارج شدیم، سرتاسر مسیر مخملی سبز پهن شده بود. رفتیم جائی که به آن نورولی می گویند. منطقه ای سرسبز در حاشیه ی رود سیروان، رودی پر آب که از ایران سرچشمه می گیرد و در اینجا به سد دربندیخان ختم می شود؛ این سد، از مهم ترین و بزرگترین سدهای عراق است و تصرف آن، از اهداف سربازان ایرانی در عملیات والفجر ۱۰ بود که البته عملی نشد. این سد، دریاچه ی بزرگی ساخته است که دنباله اش تا دوردست ها دیده می شود و تفرجگاهی ساخته که مردم بر کناره ی آن می نشینند یا در دریاچه اش قایقرانی می کنند. بالای کوه های رو به رویمان، پایگاه نظامی ایران دیده می شد.

حلبچه در دشت حاصلخیزی به نام زور قرار گرفته است و کشاورزی منبع اصلی درآمد مردمان آن است؛ انارش معروف است و در پاییز جشنواره ی انار دارد. البته سدهایی که ایران روی رودهای منتهی به این منطقه زده است، باعث کاهش آب دشت زور شده است.
(ادامه دارد... )
داداش سیروس شب عاشورا حلیم نذر دارد و همین باعث می شود تقریبا همه ی اقوام دور هم جمع شوند، باهم شام بخورند، در پارکینگ حلیم هم بزنند و روی فرشهایی که در پارکینگ و حیاط پهن می کنند، گپ و گفت داشته باشند. امسال اما کسی را دعوت نکرد و البته حق داشت.
با مسعود و مرتضی خانه ی مادر دعوت بودیم. بعد از شام پیاده رفتیم خانه ی داداش سیروس. مستقیم رفتیم پارکینگ. فقط ابراهیم، پرویز و مجتبی آنجا بودند. از خلوتی اش دلم گرفت. اما چه پر و چه خلوت، بیشتر زحمات حلیم به عهده ی داداش سیروس است، نه به خاطر اینکه زمانی آشپزی می کرد، بلکه کلا آدمی مسئولیت پذیر و مهربان است و کارهای زیادی گردنش است و این برای او که مدت هاست بازنشسته شده و به خاطر فشار خون و چربی و ... قرص مصرف می کند، سنگین است؛ پس حق دارد دعوت نکند.
نزدیک ساعت دو برگشتیم. این وقت شب، چراغ های روشن و جمعیت بیدار و صدای بلندگوهایی که البته آرام تر از روز بودند، خواب را از خیابان ها گرفته بود. آن هایی که در گوشه و کنار، نشسته یا ایستاده در حال خوردن نذری بودند و کلا حس و حال فضا، خوب بود!
از نکات مثبتی که در این چند روز دیدم، یکی اینکه ریختن زباله در خیابان ها کمتر از سال های پیش بود و اغلب آن هایی که نذری می دادند، از سطل یا کیسه زباله استفاده می کردند. دیگر اینکه در محلی که هر سال در آن تعزیه برپا می شود، سایبان هایی برای تماشاگران ساخته بودند.