فلسفه های لاجوردی

یادداشت های من...

فلسفه های لاجوردی

یادداشت های من...

جنگ ۱۲ روزه

   چند هفته پیش، پس از خداحافظی از دوستان در موزه صلح تهران، همین که از پله های موزه پایین آمدم، مردی را پیش روی خودم دیدم. نگاهش به سر در موزه بود. پرسید:«آقا اینجا موزه صلحه؟»

- بله، موزه صلح تهران همین جاست.

- توش چی هست؟

- تاریخ و اثرات بمب های شیمیایی، تاریخچه جنگ های جهانی، جنگ ایران و عراق و از این دست... .

مکث کوتاهی کرد و پرسید:« جنگ ۱۲ روزه هم توش هست؟»

- هنوز نه، اما اتفاقا امروز جلسه ای داشتیم که در مورد جنگ ۱۲ روزه هم صحبت کردیم.

- قراره توی موزه بیاد؟

  راستش نمی دانستم واقعا این اتفاق خواهد افتاد یا نه؟ گفتم:«حتما می آد.»

  صورت جدی اش به لبخندی باز شد و گفت:«پس شماها آدم های روشنفکری هستید. خیلی ممنونم.»

و رفت.

 تمام راه تا خانه را به این دیدار کوتاه می اندیشیدم. آن مرد، نمونه ی همه ی آن هایی ست که از موزه صلح تهران توقع دارند نسبت به این اتفاق، بی تفاوت نباشد. 

  پس از آن، این برخورد را با دوستان در موزه به اشتراک گذاشتم و گفتم:«همگی می دانیم که ممکن است جنگ یا جنگ های دوباره ای اتفاق بیفتد یا هر احتمال دیگری، اما به نظرم نباید نسبت به این موضوع مهم بی تفاوت باشیم. پس از این جنگ، هر بازدیدکننده ای که از موزه بازدید می کند، حتی اگر مثل این مرد حرفش را نزند، حتما حواسش هست که آیا در موزه، در این باره چیزی می بیند یا می شنود، یا نه؟»

  و پیشنهاد دادم پنلی در موزه صلح تهران به جنگ ۱۲ روزه اختصاص پیدا کند.

  دوستان از این پیشنهاد که به این جنگ بپردازیم استقبال کردند، اما در مورد چگونگی پرداختن به آن اتفاق نظری نبود.

  وقتی قرار شد موزه و اراضی عباس آباد مشترکا برنامه ای برای روز جهانی صلح (۳۱ شهریور) تدارک ببینند، یکی از بخش هایی که باید در موردش ایستگاهی تدارک می دیدیم، همین جنگ ۱۲ روزه بود. من طرحی را پیشنهاد دادم که نیاز به فضاسازی داشت و شاید همین باعث شد با توجه به زمان اندکی که تا روز جهانی صلح باقی مانده بود، مورد پذیرش قرار نگیرد.

  دو هفته بعد، برنامه ی مشترک با اراضی هم به سرانجامی نرسید و ما همچنان در انتظار پرداختن به جنگ ۱۲ روزه در موزه هستیم.

همچون گلوگاه پرنده ای

آه اگر آزادی سرودی می‌خواند
کوچک
همچون گلوگاهِ پرنده‌ای،
هیچ‌کجا دیواری فروریخته بر جای نمی‌ماند.

«شاملو»

سفر به حلبچه - ۶

  دکتر ئارام اصرار زیادی کرد که شب را برویم خانه شان؛ گفت بزرگ است و جا به اندازه ی کافی دارد. گفتم صاحب اختیار آقای خاطری است و من در رکاب او هستم! آقای خاطری هم به دکتر سرخیل قول داده است.

  نخستین پنل بعد از ناهار، پنل ما بود. مدیر پنل ما، خانم به فراو، خود از آوارگان حلبچه در ایران بود که در اردوگاه سریاس پاوه ساکن شده بودند. تحصیلاتش را تا دکتری در ایران خوانده بود. آقای خاطری را می شناخت. (همین جا لازم است این نکته را بگویم که ساکنان اردوگاه حق شرکت کردن در کنکور ایران را نداشتند و حداکثر تا دیپلم می توانستند در ایران ادامه تحصیل بدهند؛ به همین دلیل و سختی های زندگی در اردوگاه، اغلب ترک تحصیل می کردند. امثال خانم به فراو، پس از بازگشت به عراق و ادامه تحصیل در آنجا، برای تحصیل در مقاطع بالاتر به ایران می آمدند.)

  آقای دکتر زندیه و دو نفر دیگر در پنل ما بودند. هر پنل این طوری بود که همگی باید می رفتیم روی سن و به نوبت پژوهشمان را ارائه می کردیم. من سومین نفر بودم. 

  نوبتم که شد، ابتدا از مهر برگزار کنندگان و دوستان حلبچه ای تشکر کردم، سپس از اینکه فاجعه ی بمباران شیمیایی حلبچه، آن طور که باید شناخته نشده است، ابراز تاسف کردم؛ ارائه ام از فاجعه حلبچه شروع می شد و به اردوگاه و شرایط زیستی ساکنان آن می پرداختم و سرانجام به بازگشت آن ها و شرایط فعلی اردوگاه می رسیدم. از توجه جمعیت سالن پیدا بود که موضوع برایشان جالب است. 

وقتی به بخش مشکلات آوارگان رسیدم، یکهو وویس ها و نوشته های مصاحبه شوندگان در خاطرم زنده شد؛ انگار صداهایشان را بلند می شنیدم. لحظه ای بغض کردم و منقلب شدم. مکث ایجاد شد. سالن در سکوت رفت. دستمالی به ام دادند. پوزش خواستم و ادامه دادم. در جای دیگری، وقتی نوشته ی تنها سنگ قبر قبرستان اردوگاه را که بر بلندی تپه ای در حاشیه ی آن است خواندم که:«تابوت مرا جای بلندی بگذارید/ تا باد برد بوی مرا در وطن من»، دوباره بغضم گرفت. غم سالن را گرفت. بعد که به بخش تیم فوتبال اردوگاه رسیدم، وقتی از قدرت و جنگندگی تیم فوتبال اردوگاه گفتم، حسی از شور و خوش حالی در سالن برانگیخته شد و در پایان، وقتی از سرانجام اردوگاه گفتم که این روزها کمپ معتادین در آنجاست، آه بلندی از جمعیت بلند شد.

  ارائه ام که تمام شد، مورد تشویق قرار گرفتم. دکتر به فراو خیلی تشکر کرد. دکتر زندیه از ارائه ام تعریف کرد و بغل دستی ام که کرد بود، در حالی که داشت چشمان خیسش را پاک می کرد ازم تشکر کرد.

 پنل ما که تمام شد و رفتیم پایین، آقای خاطری، کاک ارکان، آقای بلال و دکتر ئارام از ارائه ام راضی بودند. برگشتم و چند ردیف عقب تر را نگاه کردم که دکتر سوران نشسته بود؛ از دور با دوتا دست لایک نشان داد و لبخند زد.

 در جایی از پژوهشم به نقش مسجد در آموزش و گردهمایی های آوارگان در آن پرداخته بودم؛ گروه پنل بعدی که بالا رفت، نخستین نفر پشت تریبون گفت:«آقای بابایی! امام جماعت مسجد اردوگاهی که گفتید، پدر من بود... .»

 سخنرانی ها که تمام شد، آمدیم بیرون. حال خوبی داشتم. حالا دیگر خیلی ها مرا می شناختند و همین که از کنارشان رد می شدم، سپاس گزاری می کردند. پیش از سوار شدن به ماشین هم یک آقایی آمد نزدیک و احوال پرسی کرد و گفت که او هم در آن اردوگاه بوده. در انگلستان تحصیل کرده بود. کلی تشکر کرد. توی کوچه ی کنار سالن کنفرانس، چند کودک در حال بازی بودند. شاد بودند. رفتم سمتشان ، به ام لبخند زدند و انگار فهمیدند می خواهم عکس بگیرم، جمع شدند کنار هم!

این عکس را خیلی دوست دارم؛ این کودکان برای من همچون حلبچه اند که از دل تاریکی ها برآمده و به زندگی لبخند می زند.

پ.ن.:

  یکی از جذاب ترین بخش های پنل پیش از ظهر برای من، ویدئویی بود که دکتر عباس فروتن برای کنفرانس فرستاده بود؛ دکتر فروتن از جمله ی پزشکانی بود که بلافاصله پس از بمباران شیمیایی حلبچه، به مدیریت مداوای مصدومان شیمیایی حلبچه پرداخت و تجربیات ارزشمندی در این زمینه دارد. ویدئو را که درباره ی شرایط پیش آمده پس از بمباران شیمیایی و نحوه ی مدیریت آن بود، کاک ارکان به طور همزمان برای حضار به کردی ترجمه کرد.

عروسی

  سه شنبه شب پیش، عروسی مسلم و غزل بود و فردا شب هم عروسی عادل و محدثه است؛ برای هر دو زوج آرزوی شادکامی می کنم.

  سه شنبه برای رسیدن به تالار به شب خوردیم و با وجود ضعف نت، لوکیشن را سخت پیدا کردیم. وقتی وارد تالار شدم، خیلی احساس خستگی می کردم، اما همین که موزیک شروع شد و رقص آغاز شد، کم کم خستگی از یادم رفت.

  وقتی بعد از شام یک دی جی اجرا داشت، هر ترانه ای که پخش می شد، نوجوان ها و جوان ترها - ترانه، رها، شقایق، ستایش، هستی، یگانه،،...- با آن همخوانی می کردند؛  من اما برخی را اصلا نشنیده بودم! یاد زمانی افتادم که پس از سال ها، در دوره ی ارشد دوباره خوابگاه دانشجویی را تجربه کردم؛ آنجا فهمیدم که چقدر دنیای ما با این جوان ها متفاوت است؛ مثلا شناختی که از انواع قهوه داشتند یا اینکه چقدر کافه می رفتند!

  سه شنبه شب وقتی دیدم که کوچکترها چه لذتی از آن فضا می بردند، حس خوبی به ام دست داد؛ وقتی هم که ما هم سن و سال این ها بودیم، جشن عروسی برایمان خیلی لذتبخش بود. البته که آن عروسی ها با «شب جوان خوران» که شب قبل از حنابندان بود و معمولا جوان ترها را دعوت می کردند و آن ها همراه داماد، تا پاسی از شب پایکوبی می کردند، «حنابندان» که خانم ها طبق می بردند و عروس و داماد حنا می گرفتند به موها و دست و پاها، «از حمام درآمدن داماد» و «پایکوبی پرشور دم خانه ی داماد پس از آوردن عروس»، برای ما لذتی بسیار بیشتر داشت. عروسی های قدیمی تر، حتی بیشتر. نمی دانم! شاید برای بزرگترهای ما هم عروسی های دوره ی خودشان، جور دیگری بود. حالا هم شاید برای عروس و دامادهای امروزی، همه چیز لذتبخش باشد.

زن عمو شهربانو (خدا رحمتشان کند)، عروسی یکی از اقوام، دهه ی هفتاد