
از رفتن ناصر تقوایی بسیار غمگین شدم؛ دلم جایی را می خواست که فریاد بکشم و نبود. بغض راه گلویم را بسته بود.
وقتی یاد صدایش می افتم، یاد حرف ها و انبوه کارهایی که می خواست انجام دهد و نگذاشتند، قلبم درد می گیرد.
کم کار بودنش، تاوان ایستادنش بود.
یک بار سر کلاس فیلمنامه نویسی، از همدوره ای هایش گله کرد؛ از مهرجویی، کیمیایی...؛ گفت پشت من نایستادند، کمکم نکردند.
در اوج بلوغ، خانه نشینش کردند.
شاید اکنون آرام گرفته باشد،در حضور دیگران.
نام او به نیکی ماند و نام شما به ننگ ابدی.
پ.ن:
عنوان، نام فیلمی از او و یادگاری که نشان می دهد چقدر از زمانه اش پیش بود.
ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش
بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش
«حافظ»
بشنوید:
خیام از Raffiroad
عصر، دکتر سرخیل آمد هتل دنبالمان و برای شام رفتیم «خورمال»؛ این طور که می گفتند، در این منطقه بهترین کباب کردی را می توان در خورمال خورد. برای رسیدن به خورمال، به سمت شمال شرق حرکت کردیم. تا برسیم آنجا، دکتر سرخیل و آقای خاطری که همدیگر را خوب می شناختند، حسابی مشغول صحبت بودند و من هم مناظر اطراف جاده را تماشا می کردم.

در مرکز خورمال، از جلوی چند کبابی رد شدیم و رسیدیم به میدانچه ای با مغازه های جورواجور در اطرافش. رفتیم کبابی ای به همان نام «خورمال» و نشستیم.
برایمان دوغ آوردند؛ دوغ در بادیه ای بود که یخ داشت و ملاقه ای هم کنارش بود؛ طعم دوغی را داشت که در حلبچه خورده بودیم، اما خنک تر بود و به جای استفاده از لیوان، با ملاقه خورده می شد. به آن «ماساو» می گویند.

ابتدای ورودی کبابی، یک قصاب، از گوشت تازه ای که آویزان کرده بودند برشی می زد و همان را چنجه کرده و درجا کباب می کردند و با پیاز، نان تازه و البته ماساو سرو می شد. کبابش ترد، خوش عطر و فوق العاده خوش مزه بود؛ همه چیز طعم تازگی می داد.
دکتر سرخیل ول کن نبود و دوباره برایمان سفارش داد!
بیرون که آمدیم، رفتیم چای خوردیم. مثل قبلی ها پررنگ و در استکان کمرباریک و با نعلبکی سرو می شد. فروشنده با آداب خاصی چای ریخت که خوشایند بود و آنجا فهمیدم که در اینکه در نعلبکی ها قدری چای ریخته شده عمدی در کار است؛ باید ابتدا چای نعلبکی را دور ریخت و سپس استکان را سر کشید. در هوای خنک و بعد از آن شام مفصل، چسبید!

بین راه تا خورمال، درباره ی مکان های مذهبی این منطقه صحبت کرده بودیم؛ دکتر سرخیل گفت:«آقای بابایی می برمتان جایی که به نظرم برایتان جالب باشد.»
و گازش را گرفت سمت «بیاره».
بیاره، شهری کوچک به فاصله ی کمی از مرز ایران است و در منطقه ی هورامان قرار دارد. بیاره از قدیم جزو مراکز مذهبی کردستان بوده است.
جاده ای پر پیچ و خم و کوهستانی را رفتیم پایین؛ شب بود و مناظر اطراف پیدا نبود. وقتی نگه داشتیم و پیاده شدیم، هوای سردی همه ی تنم را در بر گرفت. شهر، پلکانی، در دره ای کوهستانی شکل گرفته بود. در تاریکی بالادستمان، مسجدی نورانی می درخشید و تابلویش از دور پیدا بود؛ دکتر سرخیل گفت در مورد این مسجد داستانی رایج است که گویا پیرزن تنهای فقیری در خانه اش می میرد؛ همسایه ها رسیدگی می کنند و در حین نظافت کردن خانه اش، مبلغ زیادی پول پیدا می کنند. تصمیم می گیرند با آن پول خانه را خراب کنند و به جای آن، این مسجد را بنا کنند و نام او را بر آن نهند.

قدری جلوتر، رفتیم جایی که بر تابلوی سردر ورودی اش نوشته بود: «مسجد و مدرسه و خانقاه بیاره شریفه؛ این بنا در شهر حضرت شیخ عمر ضیاءالدین (علیهالسلام) در سال ۱۳۰۷ هجری قمری/۱۸۸۸ میلادی ساخته شد و در سال ۱۴۱۲ هجری قمری/۱۹۹۲ میلادی با میراث شیخ عثمان سراجالدین بازسازی شد.»
شیخ عمر ضیاءالدین، از مرشدان نامدار طریقت نقشبندیه و از فرزندان شیخ عثمان سراج الدین، از عرفای نامی این طریقت بود. شیخ عمر موسس مدرسه مذهبی بیاره در دوره ی قاجار بود و پس از مرگ، در همان جا دفن شد. گفته می شود که ناصرالدین شاه برای او مقرری تعیین می کند، اما او از پذیرفتن آن امتناع می ورزد.
بنا، دو گلدسته در سمت راست و گنبدی در رو به رو داشت.حوضی پرآب با فواره ای خروشان داشت که هوای محیط را سردتر کرده بود. داخل حیاط چرخی زدیم و خارج شدیم.
در این یک روز و نیم، همه جا با ماشین های ژاپنی و آمریکایی تردد کرده بودیم و در بیاره وقتی یک پراید از کوچه ای شیبدار پایین آمد، ذوق کردیم! چند ماشین دیگر هم دیدیم که گویا مسافرانشان ایرانی بودند و با پلاک بین المللی به اینجا سفر کرده بودند.

از بیاره به سمت حلبچه برگشتیم. بین راه از کنار یادمانی گذشتیم که در آن نقطه، گوری دسته جمعی پیدا شده بود. انبوهی از این گورها با اجساد کم تا زیاد، در گوشه گوشه ی این منطقه پیدا شده است که مربوط به عملیات انفال صدام است.
پیش از رسیدن به هتل، دکتر سرخیل ما را با ماشین در حلبچه گرداند؛ از ترافیک مرکز شهر گذشتیم و بازارها را دیدیم.
(ادامه دارد ... )