وقتی که من بچه بودم ،
پرواز یک بادبادک
می بردَت از بام های سحرخیزیِ پلک
تا
نارنجزاران خورشید .
آه ،
آن فاصله های کوتاه .
وقتی که من بچه بودم ،
خوبی زنی بود که بوی سیگار می داد ،
و اشکهای درشتش
از پشت آن عینک ذره بینی
با صوت قرآن می آمیخت .
وقتی که من بچه بودم ،
آب و زمین و هوا بیشتر بود ،
و جیرجیرک
شب ها
درمتن موسیقی ماه و خاموشی ژرف
آواز می خواند .
وقتی که من بچه بودم ،
لذت خطی بود
از سنگ
تا زوزه آن سگ پیر و رنجور .
آه ،
آن دستهای ستمکار معصوم .
وقتی که من بچه بودم ،
می شد ببینی
آن قمری ناتوان را
که بالش
زین سوی قیچی
با باد می رفت –
می شد،
آری
می شد ببینی ،
و با غروری به بیرحمی بی ریایی
تنها بخندی .
وقتی که من بچه بودم ،
درهر هزاران و یک شب
یک قصه بس بود
تا خواب و بیداری خوابناکت
سرشار باشد .
وقتی که من بچه بودم ،
زور خدا بیشتر بود .
وقتی که من بچه بودم ،
بر پنجره های لبخند
اهلی ترین سارهای سرور آشیان داشتند ،
آه ،
آن روزها گربه های تفکر
چندین فراوان نبودند .
وقتی که من بچه بودم ،
مردم نبودند .
وقتی که من بچه بودم ،
غم بود ،
اما
کم بود.
«اسماعیل خویی»
پ.ن:
انارها را در سبد می گذارم؛ سیب و پرتقال ها را هم. هندوانه نخریده ام. یاد پدرم می افتم که برای شب چله، هندوانه دوست داشت. من اما کودکی ام با انار و کشمش و گردو و کرسی گرم بوده است.
هیراد آن سوتر برای آزمون فردایش کتاب دست گرفته است. گوشی را می بینم. بهش می گویم فردا مدرسه ها با تاخیر شروع می شود. خوش حال می شود و می پرد بغلم. می گوید:« پس امتحانمان پرید!»
پشت پنجره می روم، بعد بالکن، و از آنجا کوچه را برانداز می کنم ... .
شب چله ی دوستان شادباش!
بعدا نوشت:
بعد از شام رفتیم پیش مادر. دلتنگ بود و خوش حال شد. آنجا که ساعتی پیش زنگ زده بود که :«چای را دم کنم؟» از دلتنگی اش بود.
گفته بود حافظ را هم بیاورید.
مثل قدیم ها بادام و گردو آورد و با سنگ چاقوتیزکنی قصابی پدر، شکستمشان.
فال گرفتیم؛ فالم خوب آمد.
دلم می خواهد هیراد این ها را ببیند و یاد بگیرد؛ ببیند که به مادر سر می زنم. بفهمد که تنهایی چقدر سخت است؛ که پیری چه دشوار است. نه به خاطر خودم، که دلم را بزرگ بارآورده ام برای روزهای سخت؛ برای خودش.
* بشنوید: شب یلدا، کوروش یغمایی
از آخرین باری که در وبلاگم نوشتم، بیش از دو ماه می گذرد! به یاد ندارم هرگز چنین فاصله ای بین پست هایم افتاده باشد.
از حالم بگویم؛ خوبم.
گرچه روزگار هر روز و هر روز سخت تر می شود و بارها این بیت بیدل نیشابوری را زمزمه کرده ام که:
دل تنگ و دست تنگ و جهان تنگ و کار تنگ
از چهارسو گرفته مرا روزگار تنگ
اما خوبم!
روزمرگی های تمام ناشدنی، بیمار شدن ها، رنج ها...، نتوانسته مرا از پا بیندازد؛ ایستاده ام در برابرشان و زنده ام.
من زنده ام به زندگی!
امروز وقتی در موزه ی ملک، نقاشی زیر را دیدم، با خودم فکر کردم که این بچه ها هم دنیای خودشان را داشته اند و رفته اند؛ امیدوارم خوب زندگی کرده باشند.
همه مان می رویم، امید که زندگی کنیم.

«سه پسر فرخ خان امین الدوله»؛ آبرنگ (ناتمام)، دوره قاجار، نقاش: ناشناس. موزه و کتابخانه ملی ملک