فلسفه های لاجوردی

یادداشت های من...

فلسفه های لاجوردی

یادداشت های من...

شبامون ستاره نداره، زمستونامون برف نداره!

   معمولا وقتی سوار تاکسی می شوم و عجله دارم، علاقه ای به هم صحبت شدن با راننده ها ندارم، مخصوصا اینکه مسیر کوتاه باشد یا ذهنم درگیر کاری باشد. ترجیح می دهم به کارهایی که می خواهم انجام دهم فکر کنم یا اصلا در حال و هوای خودم باشم.

  این یکی هم مثل خیلی از راننده ها شروع به شکایت از روزگار کرد؛ سعی کردم خودم را بی تفاوت نشان دهم. گاهی نگاهش می کردم. سر و ریشش سپید و نیمرخش خنده رو بود. با آرامش صحبت می کرد. رسید به جایی که پشت سر هم چند جمله را گفت:« ..، شبامون ستاره نداره، زمستونامون برف نداره!»

این جملات پشت سر هم را دوست داشتم.

- شبیه شعر بود این هایی که گفتید.

لبخند زد؛ هر بار که لبخند می زد، تمام صورتش می خندید.

رسیده بودیم دم ایستگاه مترو و باید پیاده می شدم. پرسیدم:«شما شاعر هستید؟»

- یه چیزهایی می گم.

سعی کردم چهره اش را به خاطر آورم؛ بیهوده بود. 

- می تونم از شعرهاتون ببینم؟

- این آدرس رو توی گوشیت بزن...

- آقای محمدرضا قهرمانی؟

  لبخند  زد. 

اولین شعری را که در آدرس داده شده خواندم، به نظرم آمد به لحاظ وزنی اشکال دارد، اما به دل می نشست.

گفتم:«داوطلبانه در موزه صلح تهران کار می کنم.»

 گفت:«بهت می آد!»

آدرس و شماره تلفن موزه را به او دادم و دعوتش کردم که روزی بیاید موزه. پیش از پیاده شدن، این شعرش را برایم خواند:

 تا توانی مهربانی پیشه کن

 در کلام و حرف خود اندیشه کن

 عالمی را حرف خوش آباد کرد

حرف زشت، چون خنجر است و کوه درد

این زبان را می شود چون نیش کرد

وز محبت کینه ها خاموش کرد

می توان چون شبنمی بر گل نشست

یا که موجی گشت، کشتی را شکست

می توان همچون نسیمی بر رخ یاران خزید

یا که طوفانی شد و مرگ آفرید

می توان مخروبه ای آباد کرد

یا که یک شهری پر از بیداد کرد

می توان با دشنه ای زخمی نهاد

یا که بر زخم دلی مرهم نهاد 

سفر به حلبچه - ۵

 پیش از رسیدن به مرکز شهر، ساختمان های نوساز و شیک ساخته شده یا در حال تکمیل شدن بودند. به سمت مرکز شهر که می رفتیم، خانه ها اغلب دو طبقه بودند و بتونی. بسیاری شان راه پله ای در نمای بیرونی داشتند که رابط دو طبقه بود. در مجموع، ترکیب خانه ها در کنار هم، چشم نواز بود.

  وارد محوطه ی سالن کنفرانس که شدیم، یک کیف، یک پوشه، پیکسلی با عنوان کنفرانس و کارتی با عنوان «پژوهشگر» به امان دادند. پیکسل ها را به کت هایمان زدیم و وارد سالن شدیم. چند دختر نوجوان با خوشرویی دم در سالن به ما خوشامد گفتند. با آقای خاطری و کاک ارکان، کنار هم نشستیم. سالن پر از عوامل شبکه های خبری بود که برخی شان در حال مصاحبه کردن بودند. یک نفر از صندلی پشتی سلام کرد؛ گفت از ساکنان اردوگاه کنگاور بوده.‌ نامش بلال بود. از عوامل فنی کنفرانس بود و حالا هم در ایران کارشناسی ارشد می خواند. دوست دیگری را هم کاک ارکان معرفی کرد که او هم در اردوگاه کنگاور بوده. نامش دکتر آرام بود. هردو، فارسی را خیلی خوب صحبت می کردند.

  طبق برنامه، آقای خاطری در پنل نخست که پنل ویژه بود، دو ارائه داشت و ارائه ی من، پس از ناهار بود. البته تهران که بودیم، برنامه را برایمان فرستاده بودند. هر پنل، یک مدیر داشت و آقای خاطری مدیر پنل من را شناخت. 

برنامه با قرائت قرآن و سخنرانی چند تن از مقامات و از جمله نوخشه خان، استاندار استان حلبچه  آغاز شد. اینجا به خانم ها «خان» می گویند.

نوخشه خان، استاندار حلبچه

  بعد، اجرای دو آیتم موسیقی بود که نوازنده های ماهری گروه را همراهی می کردند.

در بخشی از برنامه، از طرف فردی، چند جلد کتاب به کتابخانه ی دانشگاه اهدا شد. آقای خاطری هم دو جلد کتاب  به دانشگاه اهدا کرد که اسناد سازمان ملل درباره ی حملات شیمیایی عراق علیه ایران بود.

  مقامات که رفتند، بیشتر خبرنگاران و شبکه های تلویزیونی هم رفتند.

  وقتی برای ناهار رفتیم رستوران هه ردی، دیگر خیلی ها را می شناختم. با دوستان تازه دور یک میز نشستیم و گپ و گفت کردیم. نه تنها هیچ احساس غربتی نداشتم، بلکه حس خیلی خوبی هم داشتم.

آقای خاطری مرا با آقای دکتر سرخیل آشنا کرد. امروز دکتر سرخیل چندبار با آقای خاطری تماس گرفته بود که ببیند کجا می توانند همدیگر را ببینند و حالا آمده بود رستوران. چند سال پیش، وقتی مدیر موزه ی حلبچه بود، با موزه صلح تهران پیمان همکاری بسته بودند و از آن موقع تا حالا، دوستان صمیمی شده بودند. پیدا بود که خیلی خاطر آقای خاطری را می خواهد. الا و بلا گفت شام مهمان من هستید؛ عصر می آیم هتل دنبالتان.

 به سالن کنفرانس که برگشتیم، رفتیم همان جای قبلی بنشینیم، یک آن قیافه ی آشنایی را پیش رویم دیدم؛ دکتر سوران!

دکتر سوران از جمله ی ساکنان اردوگاه کنگاور بود که از طریق واتساپ و به شکل وویس با او مصاحبه کرده بودم و تنها عکس پروفایلش را دیده بودم. همین که ناگهان جلوش ایستادم، گفت:«شناختی؟»

- دکتر سوران؟

  خنده ی از ته دلی کرد و همدیگر را بغل کردیم. شب گذشته برای همه ی آن هایی که با آن ها مصاحبه کرده بودم پیام داده بودم و با ارسال بخشی از برنامه ی کنفرانس که پژوهش من در آن آمده بود، از آن ها تشکر کرده بودم. حالا برایم باور نکردنی بود که یکی از آن ها را از نزدیک ببینم، آن هم دکتر سوران که بارها مصاحبه اش را گوش کرده بودم و صدایش در خاطرم مانده بود؛ رنج هایی که برده بود و تلاش های بی وقفه اش که او را جزو چند نفری کرده بود که توانسته بودند درسشان را ادامه دهند. حالا از شهر دیگری آمده بود، فقط به خاطر اینکه نتیجه ی پژوهشم را ببیند. تمام وجودم پر از شادی شده بود.

  در کنار دکتر سوران بها

(ادامه دارد ...)

سفر به حلبچه - ۴

  از چند روز مانده به سفر، بیمار بودم؛ گلودرد و آلرژی ای که اذیتم می کرد، مرا نگران روز ارائه ام در کنفرانس کرده بود. مدام قرص مصرف می کردم. وقتی آن روز رفتیم گشت و گذار، حال و هوای بهاری حسابی آلرژی ام را تشدید کرد. 

با همراهانمان برای شام رفتیم رستوران هه ردی. تعداد زیادی از مسئولان دانشگاه حلبچه و مهمانان کنفرانس آنجا بودند. ما را راهنمایی کردند به سمت طبقه ی بالا. دور میز بلندی نشستیم. دو تا از مهمانان ایرانی، درست رو به رویمان نشستند. گپ و گفت ها شکل گرفت. دکتر زندیه و همراهش از دانشگاه تهران بودند. دکتر زندیه هرکسی را می دید، به او پیشنهاد می کرد در دانشگاه تاریخ بخواند! مهمانانی از چین هم بودند.

 شام خوشمزه ای خوردیم؛ برنج اینجا را هم خوردم که خوش مزه بود. از رشته برای تزئین پلو استفاده کرده بودند. اینجا فهمیدم که در این منطقه، خوراک لوبیا در کنار غذای اصلی رایج است. 

قوزی

 برای چای خوردن رفتیم طبقه ی پایین، بیرون رستوران. جای باصفایی بود، اما من سردم بود و سر درد و آبریزش بینی داشتم. آنجا با یکی از مهمانان که باستان شناسی خوانده بود هم صحبت شدم و در مورد کاوش های باستان شناسی در این منطقه پرسیدم.

  برگشتیم هتل و آقای خاطری پولیوری به ام داد و چپیدم زیر پتو. ارائه ی فردایم را مروری کردم؛ برای این ارائه، چند ماه تلاش کرده بودم؛ در آغاز، تقریبا هیچ منبعی نداشتم. از فاجعه ی بمباران شروع کردم و بعد از طریق یکی از ساکنان سابق اردوگاه به نام کاک هورامان که با موزه صلح تهران ارتباط داشت و اکنون ساکن حلبچه بود، توانستم با چند نفر همچون خودش ارتباط بگیرم و از طریق واتساپ با آن ها مصاحبه کنم. همکاری شان خیلی خوب بود و یک نفرشان کلی عکس از آن دوران برایم فرستاد. همزمان، با مردمی از کنگاور که درباره ی شرایط اردوگاه و ساکنانش اطلاعاتی داشتند هم مصاحبه کردم. آخرین مصاحبه ها در نوروز بود که توانستم با یکی از سرپرستان اردوگاه مصاحبه کنم که بسیار کمک کننده بود... .

 چای دم کردیم و خوردیم و تقریبا دیروقت بود که خدمتکار هتل برایمان قهوه آورد.

  با وجود خوردن مسکن ها و قرص های دیگر، شب را خوب نخوابیدم؛ نگران این هم بودم که آقای خاطری اذیت شود. چندبار بیدار شدم و به بالکن رفتم. شهر در آرامش خوابیده بود.

 دم صبح خوابم برد. بیدار که شدم، آقای خاطری گفت:«دیشب خیلی اذیت شدید.»

از گوشی اش قطعه ی ضبط شده ای از ضرب زورخانه را گذاشت و شروع به ورزش زورخانه ای کرد. 

آماده شدیم تا ماشین دانشگاه دنبالمان بیاید.

در رستوران هه ردی صبحانه خوردیم که شبیه به صبحانه های رایج خودمان بود؛ من نیمرو خوردم و رفتیم به محل برگزاری کنفرانس. 

 ساختمان دانشگاه در خارج از شهر قرار دارد، اما محل برگزاری کنفرانس، در مرکز شهر و در ساختمان قدیمی دانشگاه بود؛ خوشحال بودم که می توانم از داخل شهر بگذرم!

 پس از بمباران شیمیایی و تخلیەی کامل شهر، زندگی در جغرافیای حلبچە از طرف حکومت عراق بە طور کامل قدغن شد و هیچ کس اجازە ی زندگی در آن و حتی عبور و مرور از آن را نداشت. سپس حدود ٤٠، ٥٠ کیلومتری غرب حلبچە، یعنی آن سوی دریاچە دربندیخان، شهر جدیدی ساخته شد و اسم آن را شهر صدام (مدینە صدام) گذاشتند. حکومت عراق دستور داد کە بازماندگان شهر حلبچە در این شهر جدید ساکن شوند و بە برخی نیز، مسکن داد و شهر بە حلبچە جدید مشهور شد.

  در سال ١٩٩١ میلادی، سە سال پس از بمباران شیمیایی حلبچە، در اقلیم کردستان انقلاب شد و تسلط اقلیم بەدست کردها افتاد و پس از سال ١٩٩٢ کە مردم حلبچە بە مناطق خود بازگشتند، اسم حلبچە بە خود حلبچە بازگشت. اسم حلبچە جدید نیز پس از سقوط صدام،  در اسناد رسمی به شهرزور تغییر یافت.

(ادامه دارد ...)