
امروز در بخشی از سریال آژانس دوستی که دوباره از تلویزیون پخش می شود، متوجه حضور زنده یاد "سعدی افشار"، سیاه باز نامی شدم و قصه را پی گرفتم؛ سریال در قالب داستانی ساده، به زندگی و کار و روزگار آن هنرمند بزرگ می پرداخت؛ مردی که سمبل سیاه نمایش ما بود و با همه ی زخم هایی که روزگار به او می زد، در عین فقر و تنگدستی، تئاتر پارس را سرپا نگه داشته بود؛ خون دل می خورد و لبخند، این گم شده ی خاک ما را به مردمان هدیه می کرد...
و الان کجاست یاد و نامش؟
در کدام رسانه؟...
چند تا از مردمان ما حتی او را می شناسند و به ارزش کارها و زحماتش آگاهند؟
افسوس که این خاک هنرپرور، نامهربان است با اهل فرهنگ.
یادش بخیر!... سعادت آن را داشتم که یک بار نمایشی از او را در تئاتر سنگلج ببینم.
یادش گرامی آن سیاهِ رو سپید.
چه غم انگیز است
خفتن با چشم های باز
و پایان اندیشه ها را نگریستن
چه غم انگیز است خفتن
آنگاه که شب رفته است
و از روز خبری نیست...
"بیژن جلالی"
پ.ن:
عنوان از "محمود درویش"
زمان گذشت
و شب روی شاخه های لخت
اقاقی افتاد
شب پشت شیشه های پنجره سر می خورد
و با زبان سردش
ته مانده های روز رفته را به درون می کشید
من از کجا می آیم ؟
من از کجا می آیم ؟
که این چنین به بوی شب آغشته ام ؟
"فروغ فرخ زاد"
شب، در کوهستان هم جور دیگری ست؛ کوه ها از همان عصر که آفتاب می رود و آسمان رنگ رنگ می شود، تا سوز دم صبحش که آسمان دوباره قشنگ می شود، دلبری می کند برای مسافرش...
مسافر خسته، دل می دهد به شب...؛ بوی شب می گیرد...
دلم یک خانه می خواهد، بر بلندای یک کوچه؛ از دروازه اش که بیایی توو، پلکان بخورد به طبقه ی بالا. حاشیه ی پلکان طاقچه هایی باشد که رویشان گلدان گل بگذارم.
خانه، پنجره ای بزرگ رو به کوچه داشته باشد؛ بر لبه آن هم چند گلدان گل بگذارم!
خانه جمع و جور باشد؛ یک فرش دستباف محلی کف اش انداخته باشم. یک طرفش قفسه ی کتاب هایم باشد، قفسه ای برای فیلم ها و نوارها و واکمن سونی ام! در گوشه ای تختی بزرگ، و آن طرف تَرش میز تحریری با چراغ مطالعه و یک جاقلمی پر از مداد و خودکار. یک صندلی چوبی، و وسایل نقاشی هم در طرفی دیگر.
چند باند کوچک و بزرگ که در نقاط مختلف خانه کار گذاشته شده باشند و از آن ها موسیقی ملایمی شنیده شود!
یک پرده ی کوچک برای نمایش فیلم در پایینِ تخت.
قوری و سماوری و شیشه ای چای و شیشه ای قهوه؛ قهوه ای که وقتی در شیشه را باز می کنی، عطرش همه ی خانه را پر کند.
چند شیشه ترشی و شورهای جورواجور و رنگارنگ در آشپزخانه اش...
پ.ن:
عنوان از "فریدون مشیری"

ببین!
خانه هنوز همان خانه است
هیچ اتفاق خاصی رُخ نداده است:
یک پالتوی کهنه، چتری شکسته
دو سه سنجاقِ نقرهای
کتابخانهی کوچکِ شعر و سوال و سکوت
و شیشهْ عطری آشنا
که بوی سالهای دورِ دریا میدهد هنوز.
"سید علی صالحی"
بشنوید؛http://s8.picofile.com/file/8312023326/04_Komsay_Zrma.mp3.html
ترانه ای کردی از "کومسای" که برای زلزله زدگان خوانده است.
عنوان:
فریاد...

مصیبت زلزله ی پیش آمده، گلویم را می فشارد و کامم را تلخ کرده است...
بغضی سنگین راه نفسم را بسته بود دم ظهر؛ عکس پشت عکس و خبر پشت خبر...؛ یکی از یکی دردناک تر...
وقتی فیلم کوتاه پیرزنی را دیدم که برای عزیز از دست رفته اش غمگنانه و از ته دل مویه می کرد، ناگهان و با صدای بلند پیش چشم هیراد هق هق زدم...
خدای بزرگ!
از تو ممنونم که عزیزانم را در پناه خودت حفظ کرده ای؛ لطفا مراقبشان باش!
مردمان مناطق زلزله زده نیازمند آب اند؛ چادر و دارو...؛ در حالی که عده ای نشسته اند و جلوِ دوربین ها شعار می دهند، کودکان آسیب دیده، بی غذایی گرم، بی چادر و سرپناه...، گرما را از آغوش های اندک بازماندگانشان می گیرند؛ بازماندگانی که گُرده هایشان را سپر این کودکان می کنند...
اگر نبود کمک های مردمان پاوه و جوانرود و سنندج و کامیاران و مریوان و دهگلان و قروچای و موچش و ... ، آن مادری که کودکش را از زیر آوار بیرون می کشید و با اشک به خاک می سپرد، به چه امیدی این روز تلخ را به این شب سرد می رسانید؟...
ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮ ﭼﻪ ﺑﮕﻮﯾﻢ؟
ﺑﮕﻮﯾﻢ ﺯخمم ﺁﻥ ﻗﺪﺭ ﻋﻤﯿﻖ ﺷﺪﻩ
ﮐﻪ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻥ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺩﺭﺧﺘﯽ ﮐﺎﺷﺖ؟
ﺑﮕﻮﯾﻢ ﻏﻤگینم
ﻭ ﻣﺮﮒ ﮐﺎﺭﯼ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﺪ...؟
"غلامرضا بروسان"
پ.ن:
عنوان: داغِ فرزند...
بشنوید:
لالایی حزین فیلم "لاک پشت ها هم پرواز می کنند."
http://s8.picofile.com/file/8311800476/hossein_alizadeh_%E2%80%93_lalaei.mp3.html
آیا کسى نشسته است پشت ابر
که نى مى زند
یا سه تار،
نمى دانم!
آوازى، اما یک آواز
از گوشه ى آسمان جمعه مى ریزد ...
"بیژن نجدى"
بشنوید؛ سرآغاز، از "کیهان کلهر"
http://s9.picofile.com/file/8311436692/4_5832371481216024609.mp3.html

اگر کوهی بودم
در تن خود می آسودم
و اگر رودی بودم
در زمزمه خود
خود را فراموش می کردم
اگر خاکی بودم
با سکوت و فراموشی
یکی می شدم
و اگر آتش بودم
در خود می سوختم
ولی افسوس
که مرد رفته ای هستم
که چشمان خود را
بروی جهان غم انگیز خویش
باز نگه داشته است.
"بیژن جلالی"

دلم گرفته
دلم عجیب گرفتهاست
و هیچچیز…
هیچچیز مرا از هجوم خالی اطراف نمیرهاند…
"سهراب سپهری"
عکس از:
Alexey Titarenko
بشنوید:
http://s9.picofile.com/file/8311536026/30130236_.mp3.html
موسیقی بی کلام؛ همنوازی پیانو با فلوت...؛ یادآور دشت های فراخی که روزگاری، سرخپوست ها در آن می زیستند...
دلم برای خودم تنگ شده است..؛ احساس خستگی شدیدی می کنم.
معلمی با همه ی کمبودها و سختی هایش، باعث شده است که دم خور باشم با شاگردانم و آرامش پیدا کنم...؛ شیطنت هایشان، مهربانی هایشان... معاون پارسالمان تعریف می کرد که وقتی تصادف کرده بودم و مدتی را نبودم، سر یکی از کلاس ها در پاسخ به این که چرا سر کلاس نمی روم گفته بود که معلمتان تصادف کرده است، چندتایشان برایم گریسته بودند...؛ خب! دل به دل راه دارد... من هم همه شان را دوست دارم!... من هم گاهی در خلوت خودم، برایشان گریسته ام...؛ مثلا پشت رل!!
دلم برای فیلم دیدن هم تنگ شده است...!
آه ای زندگی
منم که هنوز با همه ی پوچی از تو لبریزم...
"فروغ فرخ زاد"
هفته ی پیش که انتخابات شورای مدرسه بود، نام دانش آموزی را در لیست کاندیداها دیدم که پارسال شاگردم بود؛ دانش آموزی به لحاظ درسی، ضعیف، و از نظر اعتماد به نفس، ضعیف تر. خیلی از وقت ها بچه های کلاس دستش می انداختند یا مسخره اش می کردند.
خوشحال شدم از این که چنین دانش آموزی جرات کرده و کاندیدا شده است؛ چرا که این قضیه به رشد شخصیت و بالا بردن اعتماد به نفسش کمک خواهد کرد...
امروز که نتایج آرا را پرسیدم، فهمیدم که سوم شده است...

علی اشرف درویشان درگذشت...
زاده ی محله ای فقیرنشین، در خانواده ای کارگری و بعد هم معلمی در روستاهای محروم، پایه ی داستان های رئالیستی او را تشکیل داد.
او از جمله ی نویسندگان متعهدی بود که قلم را وسیله ای برای نشر آگاهی می دانست و این بود که به پای نوشته هایش بارها در بند شد.
اگرچه امروزه نگاه نو به داستان، با نویسندگانی چون او غریبه است، اما برگ سبزش بیش از تحفه ی درویش بود...
روحش شاد و یادش گرامی!
پ.ن:
عنوان برگرفته از نام داستان کوتاهی از اوست؛ داستان دانش آموزی که تنها مدادش که تکه ای بیش نیست را همیشه بر گردنش می آویزد...
این پست تکراری ست و مربوط به سال نود و سه است که فیلم را در جشنواره دیدم و پس از آن توقیف شد تا به حالا که دوباره به نمایش درآمده است.

بکارت...
فیلم بیشتر از هرچیز، وامدار ایده ی فیلمنامه اش می باشد. «بکارت»، دستمایه ی اصلی این فیلم است. موضوعی که در اجتماع ما تابو به حساب می آید. فیلم اما اگرچه در جاهایی تاثیرگزار می نماید، اما اتفاقا بیشترین ضربه را از همان فیلمنامه خورده است. ایده در این جا فقط در خدمت برانگیختن کنجکاوی و احساسات مخاطب قرار گرفته و در سطح می ماند و تنها می تواند مدعی آن باشد که تاثیر این تابو را در برخی خانواده ها به تصویر می کشد. غافل از این که با چنین مساله ای نمی توان سطحی برخورد کرد و باید آن را موشکافی کرد. می توان البته به فیلم خرده نگرفت و تلاش سازندگان آن را در جهت نشان دادن تصویری از زاویه ی دید خودشان در نظر گرفت، اما فیلم انبوهی از انتظارات و سوالات را در مخاطب ایجاد کرده و به راحتی آن ها را بی پاسخ می گذارد که اوج آن را در پایان بندی ضعیف اش می بینیم. نقاط گنگ فیلمنامه زیادند و کاراکتر های بی شناسنامه کم نیستند و هر چه قدر فیلم به کاراکترهای فرعی ، آن هم ناقص، پرداخته، از کاراکترهای اصلی و از جمله عروسِ داستان غفلت کرده است.
فیلم اما با جاذبه آغاز می شود و داستانی کنجکاوی برانگیز دارد و به موضوعی می پردازد که در سینمای ما به ندرت به آن پرداخته شده است و همین ها به اندازه ی کافی به آن قدرت بخشیده است. کما این که بازی های خوبی از برخی بازیگران اش، از جمله رعنا آزادی ور را شاهدیم. اما متاسفانه فیلمنامه از ایده ی جذاب و نو اش به خوبی بهره نمی برد و یک پایان بندی بسیار بد، جذابیت های نخستین اش را هم از ذهن تماشاگر پاک می کند....
هیراد همین حالا تماشای انیمیشن "ابری با احتمال بارش کوفته قلقلی۲" را تمام کرد و گفت:" حال داد! خیلی خوب بود."
.
اسباب بازی مورد علاقه ی این روزهایش تانک است؛ می گوید:" دلم می خواد یه تانک داشته باشم تا اگه دشمن اومد توی شهر، نابودش کنم!"
برایش سکانسی از Fury را می گذارم که نبرد تانک هاست!
.
از کنار دو نفر که به زبانی محلی صحبت می کنند می گذریم؛ هیراد می گوید:" بابا این ها چرا دوبله حرف نمی زنن؟!
.
بعد از دیدن قسمتی از کارتون پلنگ صورتی که در آن پلنگ صورتی با دست خالی پرواز می کند، بدو بدو می کند و بال بال می زند تا از زمین کنده شود!
.
سعی می کند آهنگ کارتون های مورد علاقه اش را تقلید کند. کلی دیالوگ از آن ها را حفظ شده است که متناسب با شرایط، به کارشان می برد!
.
گاهی فعل های شعرها یا بعضی گفت و گوهای فیلم ها را به شکل منفی می خواند؛ مثلا"یه توپ دارم قلقلیه..." را این طور می خواند:" یه توپ دارم قلقلی نیست! سرخ و سفید و آبی نیست!..." تا آخر...!
.
صندلی را زیر پایش می گذارد تا قدّش به آینه ی روی میز برسد. موهایش را شانه می کشد و رو به من می گوید:" بابا به نظرت خوب شدم؟!"
.
می گوید دوست دارد "هالک" شود و همه جا را درب و داغان کند!... توی پیاده رو می دود و صدای هالک را تقلید می کند!
.
به "اَنگری بِردز" می گوید "انگوری برد"!

به کجاها بَرَد این امید ما را؟
نشد این عاشق سرگشته صبور
نشد این مرغک پربسته رها
به کجا می روم یارا؟ به کجا می برد مارا؟
ره این چاره ندانم به خدا؛نشود دل نفسی از تو جدا
به هوایت همه جا در همه حال
به امیدی بگشایم شب و روز پر و بال
غم عشقت دل ما را
به کجاها بَرَد بالا؟
"فریدون مشیری"
بشنوید؛ با صدای استاد شجریان؛ تصنیف امید عشق.
http://dl.hemmaty.com/files/shajar/01%20-%20Tasnife%20Omide%20Eshgh%20Shooshtari(www.BiDel.ir).zip

آدمی نیاز مبرم دارد
که شعر بخواند
آزاد باشد
و گاهی نیز باران ببارد...
"سید علی صالحی"
باران می بارد و من بی تابم برای پیاده روی زیر باران...! دیشب همین که به هیراد گفتم باران می بارد، گفت برویم بیرون! رفتیم و چند قدمی پیاده رفتیم.
حال خوشی دارم؛ حال همه ی دوستان خوش!
پ.ن:
عنوان هم از سید علی صالحی ست.
زخمی کهنه ام
سایه ی رنجی پایان یافته
دوستت دارم
و به لمس سرانگشتانت بر سایه ی این زخم
دلخوشم...
"شمس لنگرودی"
باران گرفت..؛ باران پاییزی...
صبحت بخیر! صبح قشنگ و نجیب تو
پیچیده در حیاط غزل بوی سیب تو
در قوری تغزل من "دم کشیده" عشق
با طعم ناز خاطره های غریب تو
"همایون رحیمیان"
وقتی پس از گذراندن خوابی برای خستگی های دیروزت، صبح می شود و چشم باز می کنی...، یا لبخند می زنی از طلوع صبح، یا لعنت می فرستی به خورشید! تفاوت این دو، در داشتن "امید" است!
ماسوله آبشاری هم دارد که در بالای روستاست و آبش شر شر کنان، روستا را درمی نوردد. نرسیده به آن، دستفروشی لواشک و مانند آن می فروشد که جای جای مسیر، از ظرف های یکبار مصرفش دیده می شود که مسافران در گوشه و کنار پرت کرده اند!
هیراد حسابی از آب بازی در حوضچه ی آبشار لذت می برد.
در مسیر برگشت، سر و صدایی از پشت بامی می آید..؛ خانمی محلی که می خواهد لباس هایش را پهن کند، از دست چند دختر جوان ناراحت است که چرا به حریم خصوصی اش احترام نگذاشته اند و به خاطر عکاسی به خان و مانش سرک کشیده اند؛ خانم محلی می گوید:" خونه زندگی نداریم از دست این ها!"
وقتی می روم به ماشین سر بزنم، نگهبان جوان پارکینگ با خوشحالی طرفم می آید که: "منتظر شما بودیم!" جای بدی پارک کرده بودم!
جای پارک تازه ای برایم پیدا می کند؛ همین که دور می زنم، یک هیوندای مدل بالا می خواهد جای پارک جدیدم را بگیرد. نگهبان پیش می آید و به راننده اش توضیح می دهد که جای کسی هست. راننده توجهی نمی کند؛ نگهبان دست بلند می کند که پیش نیاید. راننده که خانمی با موهای رنگ کرده و صورتی بزک کرده است، با لحنی تند سر نگهبان داد می کشد که:"درست صحبت کن با من! صدات رو بیار پایین!" سرم را از شیشه بیرون می کنم و تقریبا فریاد می زنم که:" جای پارک منه خانم!" حرص خوران دنده عقب می گیرد و سمت دیگری گاز می دهد. وقتی پارک می کنم، از نگهبان تشکر می کنم. در حالی که به گرد و خاکی که هیوندا پشت سرش راه انداخته است نگاه می کند، با صدای آرامی می گوید:" چه کار کنیم! فکر می کنن وقتی می آن این جا، همه جوره آزادن!"
برای خرید وسایل شام، بیرون می زنیم؛ یکی از همسایه ها که خانمی میانسال است و پیراهن بلندی پوشیده است، روی اجاق گاز دَم ورودی آشپزی می کند. گوشی موبایلش آن سو تر، روی لبه ی باریکی بر تنه ی دیوار، چاووشی می خواند.
چه شور و شوقی دارد ماسوله این وقت شب؛ هوای خنک و هیاهوی جمعیتی که پله ها و کوچه ها را بالا و پایین می روند. هیراد یک عروسک بافتنی قشنگ می خرد که بر کلاهش نوشته است"ماسوله"....
صبح، به دل کوچه ها می زنم. عجیب است که پای چپم که پیش تر خیلی درد داشت، این قدر همراهی می کند! خورشید، بلندای جنگل ها را نور انداخته است. مردی عینکی، نوزاد به بغل، از یک محلی نشانی نانوایی را می پرسد.

ماسوله، صبح هم خواستنی ست!
تک و توک آدم هایی را می بینی که بر ایوان ها - یا روی پشت بام ها...- انگار نگاهشان مات مانده است. محلی ها در پیچ کوچه ها حال و احوال می پرسند؛ گیلکی شان به نظرم با آن چه در فیلم ها و سریال ها دیده ام خیلی متفاوت است!
وقتی به خانه معلم برمی گردم، همان خانم میانسالی که دیشب چاووشی گوش می کرد، مشغول آشپزی ست و پیش از ترک خانه معلم و خارج شدن از ماسوله، ماکارانی اش را دم گذاشته است!
پیش از ظهر ماسوله را به سمت دریا ترک می کنیم...
از فومن به سمت خانه معلم رشت می رویم که نزدیک به مرکز شهر است؛ ترافیک شدیدی ست!
خانه معلم جا ندارد. پافشاری می کنم که از دیروز بارها تماس گرفته ایم..؛ مسئول پذیرش برایمان سوئیتی در خُمام را پیشنهاد می دهد و می رویم؛ شهری کوچک مابین رشت و انزلی، با سوئیتی مرتب و تمیز. جا دار که می شویم نهاری در شهر می خوریم به سمت دریا می رانیم. نشانی ساحل جَفرود را می گیرم که از جمله ی سواحل ایمن سازی شده برای مسافران است. یک ساحل شنی خوب در شرق انزلی که فضای کافی برای پارک ماشین و نشستن در حاشیه ی دریا دارد.
هیراد دل نمی کَند از دریا! تقریبا دو ساعت تمام توی آب می ماند و من هم در کنارش، مراقبش هستم!

"محسن دعاوی"
خوابم نمی برد دیشب.دم صبح هوای کوهستان سرد بود، خودم را جمع کرده بودم از سرما...دلم اما گرم بود.
هیراد کنارم خوابیده بود و موهای ژولی پولی اش زیباترش کرده بود. بوسیدمش و پتوی دوم را هم به اش پیچاندم!