گو عشق در شکستن ما سعی کن که ما
چون توبه
آفریده برای شکستنیم...
"کلیم کاشانی"
بشنوید ساز و آواز استاد شجریان را از آلبوم جاودانه ی "شب، سکوت، کویر"، با مویه های کمانچه ی کیهان کلهر که سرپنجه اش سبز، با اشعار باباطاهر.
http://s8.picofile.com/file/8318157026/03_Saz_o_Avaz_Baba_Taher_.mp3.html

سعید راد در "تنگنا"؛ امیر نادری، ۱۳۵۲
به یاد فریدون فروغی
ترانه ی فیلم تنگنا؛ متن ترانه از فرهاد شیبانی، آهنگ از اسفندیار منفردزاده.
http://s8.picofile.com/file/8318052734/%
D8%AA%D9%86%DA%AF%D9%86%D8%A7_

- آلیشیا: عالم هستی چقدر بزرگه؟
- جان : بینهایت...
-آلیشیا: از کجا میدونی؟
- جان: به خاطر اینکه همهی دادهها تاییدش میکنن.
- آلیشیا: اما تا حالا ثابت شده؟
- جان: نه.
- آلیشیا: تو تا حالا نرفتی ببینیش، پس از کجا مطمئنی؟
- جان: نمیدونم ولی بهش باور دارم.
- آلیشیا: خب فکر کنم عشق هم همین طوری باشه.
از دیالوگ های فیلم "ذهن زیبا (A Beautiful Mind) ؛ ران هاوارد"
جان: راسل کرو
آلیشیا: جنیفر کانلی
...

بی درنگ
دور از تاریکی
تمام نغمههایی را که میدانی جمع کن
و سوی خورشید بیفکن
پیش از آنکه چون برف آب شوند.
"لنگستن هیوز "
برف بازیِ دوباره با هیراد!
ترانه ی برف؛ با صدای دیانا:
از دیروز عصر تا حالا، یکسره برف می بارد. دیشب هیراد را بردم پارک نزدیک خانه مان و حسابی برف بازی کرد؛ غلت می زد توی برف! دل نمی کند.
صبح که از خواب بیدار شد و این همه برف را دید، گفت:"صبح شده؟ صبح برفی؟"
خدا را شکر که در مناطق زلزله زده، برف نمی بارد.
پرنده اگر بر شانه ات نمی نشیند
پنجره اگر با نفست مات نمی شود
چای اگر لبت را نمی سوزاند
بوی نان اگر گرسنه ات نمی کند
نگاهی اگر دلت را نمی لرزاند
شب اگر بغض ات نمی گیرد
بوی عطری اگر دیوانه ات نمی کند
خاطره ای اگر اشکت را در نمی آورد
جمعه اگر دلتنگت نمی کند
گل اگر برایت زیبا نیست،
بدان که مُرده ای...
"بابک زمانی"
خیلی وقت است که فصل دوم سریال شهرزاد را دوست نازنینی بهم امانت داده است و هنوز چند قسمتی از آن باقی مانده تا تمامش کنم؛ وقتی امشب قسمت سیزدهمش را دیدم، حیفم آمد که این گفت و گو را در این جا نیاورم...:

هاشم (مهدی سلطانی) و بلقیس (رویا نونهالی)، پس از ملاقات شیرین، در حیاط آسایشگاه روانی، گفت و گو می کنند. حرف از گذشته ها پیش می آید؛ هاشم دلخور است...
بلقیس: هاشم!... یادم نمی آد تو با قرص قمر، این طوری حرف زده باشی.
هاشم: با قرص قمر؛ نه بلقیسِ دیوان سالار، عمه ی قباد دیوان سالار.
- در باب حجره،... قباد غلطی کرده عجالتا نمی شه کاریش کرد، اما اگه بخوای می تونم یه حجره ی بزرگ دو دهنه تو بازار بگیرم، به مراتب بهتر، شش دانگش هم به اسم خودت.
- از کی تا حالا صدقه گرفته م از کسی که حالا این بار دومم باشه.
- آدم هر قدر سنگدل و سفت و سخت باشه، بیم این که هر وعده ی دیدار، وعده ی آخر باشه، دلش رو نرم می کنه. ... با همه ی حرف هایی که زدم، و زدی، دلم می خواد بهت بگم بابت گذشته متاسفم. این مدت مترصد بودم بهت بگم متاسفم ستاره هامون جفت هم نیفتاد. اما ازت می خوام مواظب شیرین باشی؛ فی الحال اون هم مثل عمه ش بلقیس، تنها و بی کس و بی پناهه. مابقی ماجرا هم، هرچی بینمون بوده، یا خیال کرده ایم بینمون بوده، بهتره فراموش کنیم.
- هوم...، فراموشی. باشه؛ فراموش می کنیم. اما شاید یه مرد برای دل گرو بستن به یه لحظه محتاجه، برای فراموش کردن، به یه عمر...
- اما من اصلا دلم نمی خواد یادم بیاد چه طوری تموم شد؛ چون اون وقت شاید یادم بره چه طوری شروع شد.
پ.ن:
ترانه ی "کاش ندیده بودمت"؛ تیتراژ پایانی سریال شهرزاد، با صدای گرم محسن چاووشی.
بشنویدhttp://s8.picofile.com/file/8317608850/Kash_Nadideh_Boodamet.mp3.html

به چشمهای نجیبش که آفتاب صداقت
و دستهای سپیدش
که بازتاب رفاقت
و نرمخند لبانش نگاه می کردم
و گاه گاه تمام صورت او را
صعود دود ز سیگار من
کدر می کرد
و من به آفتاب پس ابر خیره می گشتم
و فکر می کردم
در آن دقیقه که با من
نه تاب گفتن و نه طاقت نگفتن بود
و رنج من همه از درد خود نهفتن بود
سیاه گیسوی من مهربانتر از خورشید
از این سکوت من آزرده گشت و هیچ نگفت
و نرمخنده نشکفته
بر لبش پژمرد
و روی گونه گلگونش را
غبار سرد کدورت در آن زمان آزرد
توان گفتن از من رمیده بود این بار
در آخرین دیدار
تمام تاب و توانم رهیده بود از تن
اگر چه سخن ِ از تو می گریزم را
چه بارها که به طعنه شنیده بود از من
توان گفتن از من رمیده بود این بار چرا ؟
که این جداییم از او نبود از خود بود
و سرنوشت من آنگونه ای که می شد بود
"حمید مصدق"
پ.ن:
نقاشی از "ادوارد هاپر" با عنوان "شب زنده داران"؛ ۱۹۴۲

تبعیدگاه به تبعید گاه
و سال به سال
موهای شرقی مان
یک به یک
بر سنگ فرش پس کوچه های غربت
فرو می ریزند
این فاجعه ی عظیمی ست برادر!
ما به سوی روحی برهنه گام بر می داریم
"شیرکو بیکس"
حالم ناخوش است؛ هم از بیرون و هم از درون. دو بار تا حالا دکتر رفته ام و انگار همانی هستم که بودم!
غم سانچی، یک سال پس از پلاسکو، و افسوسی دیگر...
ویدئویی می بینم از وضعیت زلزله زده ها که حالم را بدتر می کند؛ عکسی می بینم از کودکی خون آلود در عَفرین که در بمباران جنگنده های ترکیه به این روز افتاده است...
چرا تاریخ از تکرار دست نمی کشد؟...
پ.ن:
٭ عنوان برگرفته از شعر فروغ فرخ زاد است؛ ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد. اما بیش از هر چیز، مرا یاد نمایشی می اندازد به همین نام از امیررضا کوهستانی که سال ها پیش در جشنواره ی تئاتر فجر دیدم و هنوز که هنوز است، در خاطرم می درخشد.
٭ مجسمه از: پائولو گراسینو

بعد از مدت ها، فرصتی پیش آمد تا روی داستان هایم کار کنم. دیروز و امروز روی داستان های "درخت انگور" و "آسانسور" کار کردم که هر دو مربوط به سال های پیش اند و همین، حس خوبی بهم داد. امیدوارم بتوانم در فرصت های بعد، روی بقیه ی داستان ها هم کار کنم.
اوایل هفته هم مجموعه داستان کوتاهی را شروع کردم که اگرچه تنها یک داستانش را خوانده ام، اما اگر بقیه ی داستان ها هم به قدرت همین یکی باشد، خیلی خوب است.
نوشتن و خواندن، همیشه حالم را خوب می کند.
پ.ن ها:
٭ آرزوی موفقیت دارم برای همه ی عزیزانی که در فصل امتحانات هستند.
٭ هرچند با تاخیر اما، فرارسیدن سال نوی میلادی را هم به همه ی هموطنان مسیحی ام تبریک می گویم.
٭ سپاس از دوستان فرهیخته ام که با همه ی کم کاری ها و بی مهری هایم، همچنان می آیند و می خوانند. منت می گذارید دوستان جان!
٭ امیدوارم همه ی دوستان نازنین، همواره شاد و سلامت باشند.
٭ عکس را در راهروی کتابخانه ای عمومی گرفتم!
٭ بشنوید:http://s8.picofile.com/file/8316406292/
%D8%AF%D9%84_%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%87
_%D9%88%DB%8C%DA%AF%D9%86_fygzHAWDzgg.mp3.html
ترانه ی جاودانه ی "دل دیوانه" با صدای "ویگن"، و شعری از "رهی معیری".
"شاملو"
می باری ای باران و می شویی زمین را
اما نمی شویی دل اندوهگین را...
"حسین منزوی"
پ.ن:
کامنت های دوستان بی پاسخ نخواهد ماند؛ سپاس از مهرتان.
منزل پدر هستیم؛ شب چله ای که از پس زلزله ی دیشب برآمده، نوید زمستانی پر برکت را می دهد، یا سردِ سرد؟...
باشد که این طولانی ترین شب سال، مبارک باشد بر دوستان نازنین!
یلدایتان به کام!
دیشب را در ماشین به صبح رساندیم.
حدود یازده و نیم که زلزله آمد، پای کامپیوتر داشتم سوالات حساب دیفرانسیل و انتگرال پایان ترم را طراحی و تایپ می کردم؛ لرزش اولیه را حس کردم اما لرزش دوم که آمد، هیراد را بغل کردم و رفتم گوشه ی هال که به نظرم امن ترین نقطه ی خانه مان است. بعدش با هیراد و فروغ بدو بدو راه پله ها را طی کردیم و به بقیه ی همسایه ها پیوستیم که توی کوچه جمع شده بودند.
برگشتم و دو ساک لباس، چند پتو و ملحفه و مدارک شناسایی و قدری آب آشامیدنی برداشتم و پایین آمدم و ماشین را روشن کردم. هیراد گفت:"بابا من زلزله رو ندیدم توی هوا!"، گفتم:" بابا، زمین تکون می خوره وقت زلزله." پرسید:"چرا زلزله می آد؟" گفتم:"بعدا برات می گم بابا!"
رفتیم در حاشیه ی پارک نزدیکمان مستقر شدیم!
هر گوشه و کناری مردم در ماشین یا حاشیه ی خیابان بودند و خیلی ها هم در فضاهای سبز چادر زده بودند. لیلا زنگ زد؛ خیلی نگران بود و گفت که سراغ پدر و مادر بروم؛ قبلا زنگ زده بودم به شان؛ پدر، بی خیال، تخت خوابیده بود! بعد از کلی تماس، بالاخره راضی شدند که سراغشان بروم و رفتم. پدر پاهایش خیلی درد می کرد و راه رفتنش را سخت کرده بود.
شب را در حاشیه ی پارکی نزدیک خانه ی پدر به صبح رساندیم؛ قبلش قدری مواد خوراکی از بقالی ای خریدم؛ انگار نه انگار که ساعت از یک بعد از نیمه شب گذشته است؛ بقالی شلوغ بود و بقال خوشحال! میوه فروشی بغل دستش هم مشتری های شب یلدایش را داشت! مادر تا صبح نخوابید. من حدود دو ساعت خوابیدم. هیراد کمی بی قرار بود. بعدش رفتیم بنزین زدیم که صفی طولانی را پشت سر گذاشتیم. پدر و مادر را رساندم و حالا کنار پارک دیگری دارم این ها را می نویسم...
پ.ن: عنوان از فاضل نظری
خوابم نمی برد...!
همین چند دقیقه ی پیش هیراد را بردم سر جایش خواباندم.
مجله ی برهان را باز می کنم؛ سر سری از گوشه و کنارش می خوانم؛ فرمول تازه ای برای محاسبه ی دترمینان سه در سه، معرفی مستندی درباره ی دکتر پرویز شهریاری بزرگ، مطالبی درباره ی احتمال و ... در نهایت در پشت جلدش نگاهم به نوشته ای از خیام می افتد...؛ به همان اندازه ای که شیفته ی شعرهاش هستم، این حرف ها هم مجذوبم می کند:
"گرفتار روزگاری هستیم که از اهل علم فقط عده ی کمی، مبتلا به هزاران رنج و محنت، باقی مانده که پیوسته در اندیشه ی آن اند که غفلت های زمان را فرصت جسته، به تحقیق در علم و استوار کردن آن بپردازند و بیشتر عالم نمایان زمان ما حق را جا مه ی باطل می پوشند و گامی از حد خودنمایی و تظاهر به دانایی فراتر نمی نهند و آنچه را هم می دانند، جز در راه اغراض مادی به کار نمی بندند و اگر ببینند کسی جستن حقیقت و برگزیدن راستی را وجهه ی همت خود ساخته و در ترک دروغ و خودنمایی و مکر و حیله جهد و سعی دارد، او را خوار می شمرند و تمسخر می کنند۔
در هر حال خدا یاری دهنده و پناه همه است."
امروز این تصنیف"به سکوت سرد زمان"استاد شجریان را که در راه مدرسه تا خانه گوش می کردم، یاد حمید د. افتادم؛ دوستی که در دوره ی دانشجویی، در ترم اول کلاس زبان با هم آشنا شدیم؛ از دانشجوهای تک رقمی ارشد دانشگاهمان بود؛ اهل خرم آباد به گمانم. با چند تا از دوستانش کلاس می آمدند؛ یکی شان اصفهانی و آن دیگری مشهدی بود. حمید اما خونگرم تر و با صفا تر از آن یکی ها بود... یک بار با دوستم علیرضا، تا خوابگاهشان هم رفتیم که فاصله ی چندانی نداشت با دانشگاه.
در بوفه ی دانشگاه با حمید و علیرضا نشسته بودیم و چای می خوردیم، ضبط بوفه چی این تصنیف را پخش کرد؛ تصنیفی که آن روزها زیاد گوش می کردم...
چند لحظه ای نگذشته بود که حمید حالش عوض شد...؛ بچه مثبت آرام، جنبشی به تن و روحش افتاد..؛ مثل کسی که دلش جایی را می خواهد که فریاد بکشد یا برقصد... گفت:"ای داد...! این تصنیف من رو برد به گذشته ها...؛ به دختری که خیلی دوستش داشتم..."
و شروع کرد به همخوانی با آن...
بشنوید:http://s9.picofile.com/file/8314539900/%D8%A8%D9%87
_%D8%B3%D8%B1%D8%AF_%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86.mp3.html
ازآلبوم "سرو چمان"، ِشعر از جواد آذر، آهنگساز داریوش پیرنیاکان