مرگ را پروای آن نیست
که به انگیزهای اندیشد.
زندگی را فرصتی آنقدر نیست
که در آینه به قدمت خویش بنگرد
یا از لبخند و اشک
یکی را سنجیده گزین کند.
عشق را مجالی نیست
حتی آنقدر که بگوید
برای چه دوستت میدارد...
"احمد شاملو"
بشنوید؛http://s9.picofile.com/file
/8306424226/%D8%A7%D8%A8%DB%8C
_%DA%A9%D9%86%D8%AF%D9%88.mp3.html
ترانه ی کندو، از ایرج جنتی عطایی که ابی آن را در فصل پایانی فیلم کندو (فریدون گله، ۱۳۵۴) می خواند.

« آقای تقی زاده از مدرسه رازی حرف زدند، من هم با تفاوت ده سال در همین مدرسه درس خواندم. عاشق خلاصه داستان فیلمهایی بودیم که قرار بود در سینمای شرکت نفت آبادان به نمایش دربیاید. این فیلمها دوبله به فارسی نبود. این فیلمها به زبان اصلی نمایش داده میشد و اکثر ما زبان انگلیسی نمیدانستیم و در خبرهای روز همیشه خلاصه ای بود از این فیلمها تا بقیه با این فیلمها آشنا بشوند که خودش برای ما راهنمایی بود تا فیلمها را بفهمیم. من فکر میکنم گاهی دست تقدیر جوری عمل میکند که تمام چیزهایی که عیب و ایراد آدم هستند در زندگی اش کارگشا میشوند. یکی از همین مسائل همین زبان انگلیسی و تماشای فیلم و همین خلاصه داستانهاست برای من. فیلمها در دو سانس در سینما تاج آبادان نمایش داده میشد و نمایشش تقریباً همزمان بود با تولیدشان در آمریکا یا اروپا با فاصله ی چند ماه. به نوعی خلاصه داستانهایی که نجف دریابندری آنها را مینوشت ندانستن زبان انگلیسی را برای ما جبران میکرد و من غیاباً یک آشنایی خیلی نزدیکی با نجف پیدا کرده بودم بدون آنکه خودش را دیده باشم. همان طور که آقای تقیزاده در آن روزنامه کار میکرد، یک دوره آقای گلستان آنجا بود، یک دوره هم آقای صفریان. خلاصه داستان فیلمها که برگرفته از نگاه نجف بود، به من تربیتی در تماشای فیلم داد. من فیلم را از دیالوگهایی که رد و بدل میشد نمیفهمیدم. من فیلم را از ساختارش میفهمیدم و این مثل یک میراث از همان دوران برای من باقی ماند.
مهمترین ویژگی نجف آن است که مترجمی را به عنوان کسب و کار انتخاب نمیکند. ترجمه عشق زندگیاش بود. کتابی را که خوانده بود، مال خود میکرد و یک بار تحریرش میکرد. و این میراث نجف دریابندری است در ادبیات ما و نه تنها در ادبیات ما بلکه در بقیۀ هنرها.»
از سخنرانی ناصر تقوایی در مراسم شب «نجف دریابندری». مجله ی بخارا. اردیبهشت ۹۳
دیشب با بچه ها دور هم بودیم؛ کوچک و بزرگ. ادابازی کردیم!...
خانه ی هوشنگ و مهوش احساس راحتی عجیبی حس می کنی که در این دوره ی سرد، غنیمتی ست!
دل آدم جوان می شود در کنار این بچه ها؛ محبتی بینشان هست که بودن در کنارشان را برایم لذت بخش می کند. همراهی بزرگترها هم حالی داده بود به بازی!
آخر بازی، من واژها را برایشان انتخاب کردم؛ رگ شیطنتم گل کرده بود و انتخاب هایم باعث شور و نشاطی شد!
تا پاسی از شب نشستیم؛ خندیدیم...
جای دوستان سبز؛ خوش گذشت!
نفس بکش
عمیق
آرام
شادمان
بگو غم رد شود
که قلبت
آرامگاه اندوه نیست...
"نزار قبانى"
یادش بخیر آن زمان که انگورهای خوشرنگ را که بین سبز و زرد بودند، لب چشمه لا به لای سنگ هایی که از زلالی آب روشن شده بودند می گذاشتیم تا خنک شوند و به دندانشان بکشیم!
پیچ و تاب می خوردند توی آب و گاهی برگ موِ شان هم کنارشان می رقصید...؛ گوشم را نزدیک آب می بردم تا صدایش را بشنوم؛ صدای برخوردن آب به سنگ های چشمه را دوست داشتم!
"چشمه ی آلو بیک" میان باغ های انگور و درخت های گردو، در حاشیه ی راه باغ خاکی یی، پُر آب، می رفت...

سیّد(بهروز وثوقی):
نصف مردم دنیا شب که می شه فکر می کنن دلتنگن، اما همه شون خُمارن؛ خُمار بی کسی!
از دیالوگ های فیلم "گوزنها"، مسعود کیمیایی، ۱۳۵۳
بشنوید؛http://s9.picofile.com/file/8305747084/_angahbooks_AshyMashy_Pari_Zanganeh.mp3.html ترانه ی "گنجشکک اشی مشی"، که پری زنگنه بر تیتراژ پایانی این فیلم خواند. اسفندیار منفردزاده ی آهنگساز، دل داده به تک تک پلان های فیلم و این چنین به آن جان بخشیده است. بازی عالی بازیگران و در راس آن ها، بهروز وثوقی، حتی در نقش های فرعی، بهترین فیلم کیمیایی به نظر من، و یکی از بهترین های سینمای ما را خلق کرده است.
دیشب توی خواب یک فیلم ایرانی می دیدم! هر چند جزئیاتی از آن در خاطرم نمانده است، اما فیلم خوبی بود، طوری که از خودم پرسیدم که نام این فیلم چیست؟...
کمی بعدش ایرج قادری در فیلم ظاهر شد، با ظاهری همانند فیلم های دهه ی پنجاهش؛ مثلا مو سُرخه.
مطمئن شدم که فیلم را ندیده ام؛ از خواب بیدار شدم!

تو هم با من نبودی !
مثل من با من
و حتی مثل تن با من
تو هم با من نبودی،
آن که میپنداشتم باید هوا باشد،
و یا حتی ، گمان میکردم این تو
باید از خیل خبرچینان جدا باشد !
تو هم با من نبودی !
تو هم با من نبودی ...
تو هم از ما نبودی،
آن که ذات درد را باید صدا باشد
و یا با من ، چنان همسفرهی شب
باید از جنس من و عشق و خدا باشد ...
تو هم از ما نبودی !
تو هم مؤمن نبودی
بر گلیم ما و حتا در حریم ما
سادهدل بودم که میپنداشتم
دستان نااهل تو باید مثل هر عاشق رها باشد ...
تو هم از ما نبودی
تو هم با من نبودی یار !
ای آوار !
ای سیل مصیبتبار ....
"شهیارقنبری"
پ.ن:
بشنوید:
http://s8.picofile.com/file/8305406618/To_Ham_Ba_Man_Naboodi.mp3.html ترانه ی "آوار"، با صدای غمگین فرهاد مهرادِ عزیز که یگانه بود و یگانه ماند. ترانه را شهیار قنبری در سال ۱۳۵۶ سروده است.

میان تاریکی
تو را صدا کردم
سکوت بود و نسیم
که پرده را می برد .
در آسمان ملول
ستاره ای می سوخت
ستاره ای می رفت
ستاره ای می مرد
تو را صدا کردم
تو را صدا کردم
تمام هستی من ...
چو یک پیاله ی شیر
میان دستم بود
نگاه آبی ماه
به شیشه ها می خورد
ترانه ای غمناک
چو دود بر می خاست
ز شهر زنجره ها
چو دود می لغزید
به روی پنجره ها
تمام شب آنجا
میان سینه ی من
کسی ز نومیدی
نفس نفس می زد
کسی به پا می خاست
کسی تو را می خواست
دو دست ِ سرد او را
دوباره پس می زد
تمام شب آنجا
ز شاخه های سیاه
غمی فرو می ریخت
کسی ز خود می ماند
کسی تو را می خواند
هوا چو آواری
به روی او می ریخت
درخت کوچک من
به باد عاشق بود
به باد ِ بی سامان
کجاست خانه ی باد؟
کجاست خانه ی باد؟
"فروغ فرخ زاد"
پ.ن:
عکس از "رینکو کاوائوچی"
بشنوید؛ قطعه ی بی کلام Music of the wind، از Eguana.
http://s9.picofile.com/file/8305292818/04_Eguana_Music_Of_The_Wind.mp3.html
ﺭﻩ ﻣﻴﺨﺎﻧﻪ ﻭ ﻣﺴﺠﺪ ﮐﺪﺍﻡ ﺍﺳﺖ
ﮐﻪ ﻫﺮ ﺩﻭ ﺑﺮ ﻣﻦ ِﻣﺴﮑﻴﻦ ﺣﺮﺍﻡ ﺍﺳﺖ
ﻧﻪ ﺩﺭ ﻣﺴﺠﺪ ﮔﺬﺍﺭَﻧﺪﻡ ﮐﻪ ﺭﻧﺪ ﺍﺳﺖ
ﻧﻪ ﺩﺭ ﻣﻴﺨﺎﻧﻪ ﮐﻴﻦ ﺧَﻤﺎﺭ ﺧﺎﻡ ﺍﺳﺖ
"عطار"
بکا: من آسیب دیده ام و درد می کشم، هیچ تمایلی هم برای پنهان کردنش ندارم.
هاوی: همیشه زن ها حق دارن تا درد کشیدنشون رو نشون بدن، حتی بیشتر از واقعیش؛ اما بزرگترین درد برای یه مرد اینه که حتی درد کشیدنش رو هم باید پنهون کنه.
از دیالوگ های فیلم "لانه ی خرگوش"؛ جان کامرون، ۲۰۱۰
بکا: نیکول کیدمن
هاوی: آرون اکهارت

به من بگو، بگو؛
چگونه بشنوم صدای ریزش هزار برگ را ز شاخه ها؟
به من بگو، بگو؛
چگونه بشنوم صدای بارش ستاره را ز ابرها؟
من از درخت زاده ام
تو ای که گفتنت وزیدن نسیم هاست بر درختها
به من بگو، بگو؛
درخت را که زاده است؟
مرا ستاره زاده است
تو ای که گفتنت چو جویبارهاست، جویبارهای سرد
به من بگو، بگو؛
ستاره را که زاده است؟
ستاره را، درخت را تو زاده ای
تو ای که گفتنت پریدن پرنده هاست
به من بگو، بگو؛
تو را که زاده است؟
"رضا براهنی"
بشنوید:http://opload.ir/downloadf-a34ca573c4471-mp3.html
When I need you، با صدای Celine Dion؛ اصل ترانه از Leo Sayer.
تصویر:
پروانه معصومی و پرویز فنی زاده، در "رگبار" بهرام بیضایی.

گاهی آنقدر بدم می آید
که حس می کنم باید رفت
باید از این جماعت پُرگو گریخت
واقعا می گویم
گاهی دلم می خواهد بگریزم از اینجا
حتی از اسمم، از اشاره، از حروف،
از این جهانِ بی جهت که میا، که مگو، که مپرس!
گاهی دلم می خواهد بگذارم بروم بی هر چه آشنا،
گوشه ی دوری گمنام
حوالی جایی بی اسم،
بعد بی هیچ گذشته ای
به یاد نیارم از کجا آمده، کیستم، اینجا چه می کنم.
بعد بی هیچ امروزی
به یاد نیاورم که فرقی هست، فاصله ای هست، فردایی هست.
گاهی واقعا خیال می کنم
روی دست خدا مانده ام
خسته اش کرده ام.
راهی نیست
باید چمدانم را ببندم
راه بیفتم... بروم.
و می روم
اما به درگاه نرسیده از خود می پرسم
کجا...؟!
کجا را دارم، کجا بروم؟
"سید علی صالحی"
پ.ن:
خدای بزرگ و مهربان؛
لطفا مراقب عزیزانم باش...
در هر نگهت، مستی صد جامِ شراب است
بیچاره منم من، که در این میکده خواب است!
"راضیه خدابنده"
بشنوید؛ "حیران"، از گروه دارکوب
http://opload.ir/downloadf-8f0e0f786baf1-mp3.html

"خسته ام...؛ فکر می کردم با یه شب خوابیدن حل می شه، اما خیلی بیشتر از این حرف هاست..."
از دیالوگ های فیلم "درون لوین دیویس"؛ برادران کوئن. ۲۰۱۳.
پ. ن:
٭ عنوان برگرفته از شعری ست از زنده یاد حسین منزوی.
٭ تصویر؛ جیمز دین فقید.





حالم خوب نیست!
حوصله ی انجام دادن هیچ کاری را ندارم؛ به محض این که کتابی را دستم می گیرم و چند سطری می خوانم، آن را گوشه ای می گذارم و دراز می کشم...
دلم می خواهد فقط بخوابم...؛ تا کی؟!.. نمی دانم!
دلم گرفته است؛ غمگینم...
هیراد دم به دقیقه بغلم می کند، مرا می بوسد و با لحنی کودکانه می گوید:"بابایی جونِ عزیزم..!"
همیشه شرمنده ی دوستانی هستم که خط خطی هایم را می خوانند...
خدای مهربان!
لطفا تنهایم نگذار...
پ.ن:
٭عنوان از فاضل نظری.
٭ عکس از رنه مالته.
٭بشنویدhttp://s5.picofile.com/file/8106513318/NancySinatra_Bang_Bang.mp3.html؛ ترانه ی معروف "بنگ بنگ" از نانسی سیناترا؛ اصل ترانه را شر خوانده است، اما نانسی سیناترا ریتم آن را کندتر کرده و لحنش را غمگنانه تر. تارانتینو این ترانه را با فیلم "بیل را بکش"، جاودانه کرد.
دانه می دهم گنجشک های صبحگاهی را
پشت پنجره ام
از خرده شعرهایی که شب
از دست های تو
می ریزد بر بی خوابی ها
و بالش لبریز از امیدم
"سید علی صالحی"