و گفت:
اگر دوزخ را به من بخشند، هرگز هیچ عاشق را نسوزم؛ از بهر آنکه عشق خود، او را صد بار سوخته است.
"عطار نیشابوری"
پ.ن:
عنوان از "مجذوب تبریزی"
پُرم
از دلتنگی
که تقصیر تو نیست
این روزها
به هیچ لبخندی
لب نمی زنم
وهیچ دستی مجابم نمی کند
فکر می کنم
نوازنده ی خوبی شده ام
دلم شور می زند
چشمانم تار
اما جمعه ها مرا آزار می دهد.
"مریم نوروزی"

مادر: "یه بشقاب بکش بذار کنار مادر، غلامرضا نصف شب گشنهش می شه. تُنگ رو هم آب کن واسه جلال الدین. برای محمد ابراهیم هم زیر سیگاری بذار. مراقب باش ماه منیر حکماً قرصش رو بخوره، بیخوابی نزنه به سرش. ببینین داداشتون هم چی میخواد مهیا کنین. سر شب بخوابین بچهها که بتونین صبح زود پاشین، فردا خیلی کار دارین."
از دیالوگ های "رقیه چهره آزاد" به نقش"مادر" ؛ علی حاتمی؛ ۱۳۶۸.
روحشان شاد!
موسیقی کامکارها هم با آن رنگ و بوی ایرانی اش، عجیب به جان فیلم نشسته است.
روز زن را به تمامی زنان و مادران سرزمینم، به ویژه همراهان فرهیخته ام، تبریک می گویم. باشد که همواره دلشان گرم باشد.
پ.ن:
عنوان هم از دیالوگ های "مادر" است.

برای کودکان عفرین ، که این روزها در سکوت رسانه های سیاست باز، زیر بمباران جنگنده های ترکیه جان می دهند...
دردهای من
جامه نیستند
تا زِ تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشتهی سخن درآورم
نعره نیستند
تا زِ نای جان بر آورم
دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است
دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنهی شناسنامههایشان
درد میکند
من ولی تمام استخوان بودنم
لحظههای سادهی سرودنم
درد میکند
انحنای روح من
شانههای خستهی غرور من
تکیهگاه بیپناهی دلم شکسته است
کتف گریههای بیبهانهام
بازوان حس شاعرانهام
زخم خورده است
دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟
این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنهی لجوج
اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟
درد
رنگ و بوی غنچهی دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را زِ برگهای تو به توی آن جدا کنم؟
دفتر مرا
دست درد میزند ورق
شعر تازهی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف میزنم؟
درد، حرف نیست
درد، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟
"قیصر امینپور"
بشنوید؛
لالایی با صدای "مظهر خالقی"، شعر فولکلور کُردی، با آهنگسازی "مجتبی میرزاده"
http://s9.picofile.com/file/8321110250/%
D9%84%D8%A7%D9%84%D8%A7%DB%8C%DB%8C.MP3.html
پ.ن. ها:
٭ عکس از "میدل ایست پرس".
٭ عنوان برگرفته از ترانه ای به کُردی کرمانجی ست، به معنی :"دل مادر زخم دارد."
٭بعدا نوشت:
در ادامه ی این پست، نوشته ی آقای "ویسانی" را می آورم که زحمت کشیده اند و برای وبلاگ ارسال کرده اند؛ با سپاس از ایشان.
از کوبانی تا عفرین: از فاشیسم رسانه تا صنعت تابوت سازی غرب
جوجه عقاب ها، بر بلندای قله سر از تخم برمی آورند و لبه ی پرتگاه بزرگ می شوند تا ترس را پیش از پرواز در خود کشته باشند!
صد سال تنهایی!!!!
اگر، گارسیا مارکز، رمان نویس شهیر آمریکای لاتین از تنها بودن و تنها ماندن کوردها پس از مبارزه با خرچنگهای وحشی داعش اطلاع داشت، شاید مشهورترین رمان خود را به این ملت اختصاص می داد تا همه بدانند که صدای چکمه های دمکراسی و شیپور دلنشین حقوق بشر که گوشها را کر می کنند، طبلی ست توخالی، که از طرف اربابان جنون تنها برای خوراک رسانه ها خلق شده اند تا شاید شکم افعی وار آنها را برای مدتی سیر نگه دارند. تا همه بدانند در زمانی که شب پرستان، سایه مرگ بر لاشه نیمه جان بشریت کشیده اند، خورشیدها، قبل از طلوع زنده بگور می شوند. تا به مادران مریم صفت بگوید: گریه و زاری بس است، تا کی بر صلیب مسیح اشک و خون می ریزی!! دنیا، دنیای تفنگ است، برخیز و تفنگی بخر!
تا به سفیران صلح جهان (ماندلا و گاندی و .....) بگوید که دیگر پژواک صدای پرنده صلح در جهان شنیده نمی شود، چرا که جغدهایی مانند ترامپ، پوتین و اردوغان ماشین مرگی ساخته اند که با نفس های مسموم خود آتش زیر دیگ همیشه جوشان خاورمیانه را شعله ورتر می کنند.
ای کاش مارکز، این رمان را اینگونه می نوشت تا به ابر رسانه های غرب که سایه ای بلند اما قدی کوتاه دارند بگوید؛ ای فاشیستهای مزدور، این طرف دنیا کودکی پرپر می شود و آن طرف، کودکی طعم خوش زندگی را مزمزه می کند. تا به شوالیه های کراوات پوش اتوکشیده غرب بگوید این شما هستید که دندان گرگ هاری همچون اردوغان سایکوپات را مسواک میزنید تا هیزم در صنعت تابوت سازی شما بیفکند و ویار شما به خون را ارضاء کند.
آری، این شما هستید که با سکوت فاشیستی خود در برابر هژمون جنگ طلب شخصیت مقعدی تمامیت خواه نارسیستیک اردوغان، باز هم باید دستان فرشتگان کوچک آریایی روژئاوا، خوراک ماهی دریاها و اقیانوس ها شود.
آری، کاش گابریل مارکز به جای صد سال تنهایی، می نوشت: تنهایی ابدی!!!!
اما ای شوالیه های مرگ و نیستی، یادتان نرود:
روژئاوا، از تمام حلقه های جهنم خواهد گذشت اما تسلیم شب پرستان نخواهد شد.
دکتر ویسانی؛
متخصص روانشناسی کودک و نوجوان
شب غم تو نیز بگذرد ولی
درین میان دلی ز دست می رود...
"هوشنگ ابتهاج"
بی خواب بودم دیشب؛ هیراد هم نشانه های سرماخوردگی داشت؛ صبح رو به راه نبودم.
خدا را شکر که این چند هکتار زمین کشاورزی پشت مدرسه هست تا من هر بار که دلم می گیرد، پنجره را باز کنم تا باد به صورتم بخورد.
آن دورترها، ساختمان های بتنی و آسفالت و ماشین ها، انگار در کمین این چند هکتار سبزی اند تا به محض آن که دیوار کاهگلی مارپیچش فروریخت، امانش را ببرند و آن را هم شبیه خودشان کنند.
خدا کند حداقل تا من در این مدرسه هستم، دیوار کاهگلی مارپیچ مقاومت کند.
بشنوید؛ قطعه ی "کوچه سار شب" ازاستاد شجریان، با آهنگسازی زنده یاد محمدرضالطفی و شعر هوشنگ ابتهاج
http://s9.picofile.com/file/8320864342/

"مردم هر روز می میرن. می دونی قبل از مردن آخرین فکری که از ذهنشون می گذره چیه؟
هیچ وقت فرصت رسیدن به اون چیزی که می خواستم رو نداشتم."
از دیالوگ های "اِدی"(مورگان فریمن) در فیلم"عزیزمیلیون دلاری" کلینت ایستوود، ۲۰۰۴
به هر طرف که نگاه می کنم فلاکت می بینم و بدبختی؛ در مترو، در اتوبوس، در بساط دستفروش های میدان آزادی...
مردمان فرودست، دست و پا می زنند زیر بار این فلاکت...
چه بر سر این خاک و مردمانش آمده است؟!
پ.ن:
عکس از "Swarat Ghosh"
عاشقان، گیاهانند
که میرویند
میمیرند
سبز میشوند
میریزند
باران که میبارد، چتر نمیخواهند
زمستانها
بیکلاه و پالتو نپوشیده
میایستند روی در روی نگاه برف
چشم در چشم یخبندان
بیشرمساری اندام برهنهشان از برگ
عاشقان، گیاهانند
که ریشههاشان فرو رفته است
در کف دست من
در استخوان کتف تو
در جمجمه شکسته من
و این خاطرات من و توست
که توت میشود یک روز
انار میشود گاهی
که دیروز انگور شده بود
که فردا زیتون و
تلخ.
"بیژن نجدی"
بشنوید:
Flying از Anathema
http://s8.picofile.com/file/8320578584/Anathema_Flying.mp3.html

در کوچه ی خاطرات
آهسته قدم می زنم.
گاهی می بارم
مثل باران
گاهی می خندم
مثل غنچه
گاهی می میرم
مثل یک مرد.
"رضا یزدان دوست"
داشتم در مترو کتاب می خواندم که پیرمرد بغل دستی ام پرسید که چه کتابی می خوانی و همین سرآغاز گپ و گفت مان شد؛ گفت که کتابخانه ای با پانصد جلد کتاب دارد که بیشترشان در زمینه ی تاریخی اند.
کت و شلواری قهوه ای پوشیده بود و شالی چهارخانه به گردن داشت. دستان چروکیده اش روی عصا، ستونی ساخته بود برای صورتش با خال های ریز و درشت و ریش سپید.
به معنای واقعی، مرا یاد پیرهای پندگو در حکایت های قدیمی می انداخت. یکی از حرف هایش که یادم مانده این بود که :" وقتی می رسیم به رفتگر، به نانوا، به کارگری که مشغول کاری هست، چرا بهشان سلام نمی کنیم؟ خسته نباشید نمی گوییم؟... چرا این قدر ساده از کنار هم می گذریم؟ این همه عجله برای چیست؟ برای رسیدن به کجاست؟"
از جیبش دسته ای کاغذ درآورد و یکی از آن ها را بیرون کشید؛ گفت:" این مال شما"
ذوق کردم!
کاغذ را گرفتم؛ ده پند در آن نوشته شده بود. گفت:" دستخط ام را می توانی بخوانی؟"
گفتم:"بله؛ شبیه دستخط پدرم است."
گفت:"از این ها همیشه همراهم هست و می دهمشان به آن هایی که دوستدار کتابند."
در ایستگاه با هم پیاده شدیم؛ خداحافظی کردیم. قدّش خمیده بود اما گام های تند و مصممی برمی داشت.
و آن ده پند:
"حکما گفته اند که نشان خوشخویی ده چیز است:
٭ با مردمان در کار نیک مخالفت نکردن
٭ با نفس خود انصاف دادن
٭ عیب جویی مردمان نکردن
٭ چون از کسی قباحتی سر زند آن را به نیکویی تعبیر کردن
٭ عذر گناهکاران را پذیرفتن
٭ حاجت محتاجان را برآوردن
٭ برای احتیاج مهمات مردمان رنج و سختی بر خود گرفتن
٭ عیب نفس خود را دیدن
٭ خندان و شکفته رو ماندن
٭ با مردمان با نرمی و لطافت سخن گفتن"

با تو بودن خوبست
و کلام تو
مثل بوی گل، در تاریکی است
مثل بوی گل در تاریکی، وسوسهانگیز است.
بوی پیراهن تو
مثل بوی دریا، نمناک است
مثل باد خنک تابستان
مثل تاریکی، خوابانگیز است.
گفتگو با تو
مثل گرمای بخاری و نفسهای بلند آتش
میبرد چشم خیالم را
تا بیابانهای دورترین خاطرهها
که در آن گنجشکان بر سنبل گندمها
اهتزازی دارند
که در آن گلها با اخترها رازی دارند...
"منوچهر آتشی"
باران می بارد؛ تازه پدر را از فیزیوتراپی هر روزه به خانه شان رسانده ام. گاهی ناخودآگاه می خواهم دستش را بگیرم و او دستش را می کشد.
دلم گرفته است.
کاش خانه مان یک ایوان داشت؛ خودم را بغل می کردم توی ایوان. به شب خیره می شدم و تنهایی ام را با آن قسمت می کردم.
زنگ تفریح اول را معمولا صبحانه می خورم؛ لقمه ای از خانه می برم یا این که از بوفه ی مدرسه لقمه ای می خرم که نصفه ای نان بربری با یک سیب زمینی و سس مایونز است.
دیروز زنگ اول و دوم با بچه های پیش دانشگاهیِ ریاضی کلاس داشتم؛ همین که زنگ اول تمام شد، یکی از بچه ها را فرستادم تا از بوفه، برایم لقمه ای بخرد. زنگ تفریح تمام شد و خبری نشد. وقتی سر کلاسشان رفتم و ازش پرسیدم که پس چی شد این لقمه؟!... به پیشانی اش زد که:"آقا یادمان رفت!"
و عذرخواهی کرد.
دوباره فرستادمش که با تاخیر برگشت و به جای لقمه، یک خامه ی کوچک و چند نصفه بربری آورد؛ بربری ها را بوفه چی مدرسه داده بود و خامه را از بیرون خریده بود؛ گفت که: "لقمه تمام شده بود!"
نیم ساعت بعد فرستادمش تا خامه ی دیگری بخرد. بساط هندسه تحلیلی را جمع کردیم و با بچه ها که پنج شش نفر بیشتر نبودند، نشستیم دور یک سفره...
اولش خجالت می کشیدند. بعد که اشتهای من را دیدند، آن ها هم رویشان باز شد و سفره گرم شد.
صبحانه ی خوشمزه ای بود؛ چسبید! مخصوصا با آن چایِ بعدش.
جای دوستان سبز!
پ.ن:
عنوان از "احسان اله طالع پور"

زمان
در بستر شب، خواب و بیدار است
هوا آرام
شب خاموش
راه آسمان ها باز
خیالم
چون کبوترهای وحشی می کند پرواز
"فریدون مشیری"
فردا هم تعطیل شدیم!
صبح ها که سر کلاس می روم، پنجره را باز می کنم رو به زمین های کشاورزی پشت مدرسه که سپیدند از برف؛ صورتم را پیش می برم تا نسیم، سردی اش را به صورتم بزند...
چشمانم را می بندم؛ برای لحظه ای کنده می شوم از زمین و زمان؛ نفس عمیقی می کشم:" من این جا هستم! خدای بزرگ، ممنونم به خاطر همه ی قشنگی هات..."
چشمانم را باز می کنم؛ دو تا پرنده، سر و صدا کنان همدیگر را دنبال می کنند. لبخند می زنم. صورتم می خندد.
برمی گردم سمت بچه ها؛ دیگر اخلاقم دستشان آمده! شراب شادی در کلاس جاری شده و همه مستیم...
پ.ن:
عنوان از "فروغ فرخ زاد"
دیروز غروب پدرم را به خاطر درد پاهایش به دکتر بردم؛ مسیرمان ترافیک زیادی داشت و حدود دو ساعت در راه بودیم.
حس خوبی داشتم از بودن در کنار پدرم؛ بعد از هشتاد و چند سالی که از زندگی اش می گذرد، من اما هنوز شمایل قدیمش در ذهنم زنده است!
برایش ترانه ی "باباکوهی" را گذاشتم؛ صدای درویش جاویدان در خاطرش زنده باقی مانده بود...؛ تعریف می کرد که آن زمان ها که دکّان داشته، یک گرامافون می خرد با ۷۰ صفحه!
در خیالم آن گرامافون را تصور کردم و دلم خواست که یکی مثل آن را داشته باشم.

محبوبم اثر انگشتانش را روی شب گذاشت
و این گونه ستارگان متولد شدند...
"غاده السمان"
پ.ن:
تابلوی "شب پرستاره" از ونسان ون گوک، ۱۸۸۹.