فلسفه های لاجوردی

یادداشت های من...

فلسفه های لاجوردی

یادداشت های من...

نامه

این هم نامه ی پر مهر یکی از شاگردان قدیمم که با اجازه ی خودش، آن را در این جا می آورم؛ برای او و همه ی دانش آموزانم از قدیم تا جدید آرزوی سلامتی و موفقیت می کنم.

..........

سلام به معلم عزیزم


سلام اقای بابایی 

حالتون خوبه؟

من یکی از شاگردان شما هستم، البته ۳ سال پیش شاگرد شما بودم. سال سوم دبیرستان جابرابن حیان نسیم شهر. 

شما دبیر حسابان و جبر من بودید. 

و واقعا چه دبیری بودید و ما قدر ندونستیم، البته عادت ما ادم هاست که قدر چیزهایی که داریم رو ندونیم و بعدا افسوس بخوریم. 

بی تعارف میگم شما بهترین دبیر من توی دبیرستان بودید و این رو واقعا بدون تعارف گفتم. 

شما دبیری بودید که به من انرژی میدادید. 

اما اون موقع من شاگرد اول کلاس نبودم و فکر نمیکنم شما من رو بیاد داشته باشید، من چند تا بعد اول بودم خخخ اخه میگن که همیشه اول ها واخر ها به یاد میمونن واون وسطی ها فراموش میشن.

شما یه روزی توی تخته ادرس وبلاگتون و ایمیلتون رو نوشتید اما چون اون موقع من کامپیوتر نداشتم و کلا از تکنولوژی عقب بودم یادداشت نکردم اما یه کلمه یادم موند و اون فلسفه های لاجوری بود.جزییات هیچوقت از یاد من نمیره و این کلمه فلسفه های لاجوردی موند توی ذهن من و الان که ساعت از دو نصفه شب هم گذشته و وسط تابستونه و من داشتم درس میخوندم نمییدونم چطوری این کلمه یادم افتاد و یه سرچ زدم و خدا رو شکر که ادرس بلاگفاتون رو پیدا کردم و اون جا هم ادرس اینجا رو گذاشته بودید و من اومدوم اینجا و دیدم که توی مرداد ۹۵ مطلب گذاشتید و خوشحال شدم که این جا سرمیزنید و این تنها راه ارتباط بین من و شما بود. 

داشتم میگفتم که من شاگرد خوبی توی اون سال برای شما نبودم اما از ترم دوم سال سوم استارت رو برای کنکور زدم و در طول مسیر کنکور همیشه حرفای انرژی بخش شما بود که من رو به ادامه راه میکشوند یکی از حرفاتون که خیلی وقتا یادم میافته اینه((زندگی همیشه صحنه مبارزه است و هیچوقت اروم نمیشه)) 

این خیلی عالی بود و من به لطف شما دبیران خوب مدرسه و مخصوصا شما که واقعا میگم حرفاتون خیلی موثر بود تونستم رشته مهندسی معدن توی دانشگاه تهران و روزانه قبول شم٬ 

و این رو از لطف شما دبیران میدونم 

و از همین تریبون(خخخ)از شما تشکر میکنم یه تشکر حسابی .

انشالله به ارزوهای قشنگتون برسید. 

اگه هم غلط املایی زیاد بود ببخشید اخه توی تاریکی و با لپتاپ دارم تایپ میکنم.

راستی وقت نشد خیلی از مطالبتون رو بخونم اما من بعد زیاد سرمیزنم به شما 

خیلی دوستون دارم خیلی خیلی 

منتظر ایمیل پر مهرتون هستم 


خدانگه دار 

یه دنیا تشکر 

یه دنیا بوس


حسین فاتحی

سه‌شنبه ۲ شهریور ۱۳۹۵ @ ۰۲:۲۵ ق.ظ


پ.ن:

حسین جان! شرمنده ام کرده ای. هرچه بوده انجام وظیفه بوده. واقعا شایسته ی این تعریف ها نیستم! 

خبر موفقیتت برای من، بهترین خبر بود. هرکجا هستی، شاد باشی و سلامت.

پول


پول- روبر برسون، ۱۹۸۳، فرانسه

  فیلم به لحاظ فرم واجد ویژگی های مهمی ست؛ دوربین تا حد امکان از کاراکترها فاصله می گیرد و از هرگونه برانگیختگی احساسی دوری می کند. به عنوان نمونه، در صحنه ی تعقیب و گریز پلیس با کاراکتری که فیلم با او تمام می شود، کارگردان نماهایی از پاها در حال رانندگی، یا تصاویری محدود از آینه های اتومبیل را نشان می دهد و نه صحنه هایی از تعقیب و گریز در نماهای بزرگتر که در سینما رایج است. نوع کادربندی به گونه ای ست که اشیا اهمیت می یابند و پول به عنوان مهم ترین شی حاضر در صحنه، بارها نشان داده می شود که از دستی به دست دیگر می چرخد.

  فیلم با شخصیت ها همدردی نمی کند، تنها نشان شان می دهد و این مخاطب است که باید نتیجه گیری کند.

  تصاویر سرد و بی موسیقی یی که معمولا با صدای حرکت اتومبیل ها یا دیگر صداهای روزمره پر می شوند و سردی زندگی مدرن را به رخ می کشند. آدم هایی که به سختی با هم دیالوگی برقرار می کنند و دیالوگ هایشان بیش تر جنبه ی کاری دارد، حتی بین زن و مرد اصلی فیلم.

  این پول -پول لعنتی - با چرخش از دستی به دست دیگر، ارزش خودش را در فروریختن آدم ها نشان می دهد و زندگی شان را یکی پس از دیگری بی سامان می کند.

  

چگونه رقص کند ماهی زلال پرست؟

در این زمانه ی بی های و هوی لال پرست

خوشا به حال کلاغان قیل وقال پرست

چگونه شرح دهم لحظه لحظه ی خود را

برای این همه ناباور خیال پرست

به شب نشینی خرچنگ های مردابی

چگونه رقص کند ماهی زلال پرست

رسیده ها چه غریب ورنجیده می افتند

به پای هرزه علف های باغ کال پرست

رسیده ام به کمالی که جز اناالحق نیست

کمال دار برای من کمال پرست

هنوز زنده ام وزنده بودنم خاری است

به تنگ چشمی مردم زوال پرست


«محمدعلی بهمنی»

نوستالژی بازی!

  اتفاق خوب امروز صبح، پیام یکی از دانش آموزان قدیمم بود در همین جا؛ نامه ای پر از محبت که من را به خاطرات کلاسشان برد در چند سال پیش. خیلی خوشحالم کرد! دوست داشتم نامه اش را این جا به اشتراک بگذارم اما گفتم از خودش باید اجازه بگیرم و برایش ایمیل زدم. اگر رخصت داد، نامه را پست می کنم!

  اتفاق خوب دیگر دیروز افتاد که یکی از دوستان و همکارانم در مدرسه، یک دوره ی صحافی شده از  یک مجله ی قدیمی را بهم داد؛ مجله ی «تهران مصور»٬ سال ۱۳۴۱. یک دنیا حرف های جالب توی این مجلات هست، از روزمرگی های آن موقع تا اخبار فیلم و سینما و موسیقی. اگر فرصت کنم از مطالب جالبش در این جا خواهم آورد، اما مطلبی که به چشمم خورد و برایم خیلی جالب و در عین حال عجیب بود، مربوط به آمار قبولی دانش آموزان پایه ی ششم تهران در آن سال بود؛ از مجموع ۴۵۰۰۰ دانش آموز، فقط ۲۸۰۰ نفر قبول شده بودند! نویسنده مطلب کوتاهی در این باره نوشته بود و از تعداد بالای مردودین اظهار نگرانی کرده بود.

  این علاقه به جمع کردن اشیای قدیمی از کودکی در من بوده و با همه ی مشکلاتی که پشت سرگذاشته ام، هنوز خیلی از این ها را دارم؛ آلبوم تمبر و سکه و نقشه های قدیمی و مجلات و روزنامه ها و پوستر فیلم و صفحه ی موسیقی و از این دست! مجلات قدیمی بخش جذابی از این ها برایم هستند که با ورق زدن شان به حال و هوای آن دوران نزدیک می شوم و البته چند آرشیو هم خودم به صورت آلبوم یا کتاب، از آن ها درست کرده ام.

  این را هم از آرشیوم در این جا می آورم:


منفی چهل درجه

  دیروز در خانه ی هنرمندان ایران از نمایشگاه عکسی دیدن کردم به نام «منفی چهل درجه» از "مسلم ایران نژاد"؛ عکس هایی که در سرمای آسیای میانه و سیبری و مغولستان گرفته شده اند و بخشی از عکس های سفری شش ماهه  با دوچرخه از ایران تا مغولستان است.
 همیشه زمستان برایم جذاب بوده است؛ سکوت و سپیدی توام با ترس. چند شب پیش هم از تلویزیون فیلم «تا جایی که پاهایم توان رفتن داشت» را تماشا کردم که داستان فرار یک زندانی آلمانی پس از جنگ جهانی دوم، از زندانی مخوف در شوروی سابق را روایت می کند. فراری باورنکردنی از نزدیکی تنگه ی برینگ در شمال شرق سیبری به سمت غرب و جنوب، که سه سال طول می کشد و در نهایت به ایران می رسد و پس از آن به آزادی. مرد بی وقفه در سرمای سیبری گام برمی دارد، چرا که می داند ماندن یعنی تا ابد در سیاهی های معدن زغال سنگ در زیر زمین کار کردن.
  بکر بودن سیبری و مغولستان، با آدم هایی که به دوربین لبخند زده اند، عکس هایی جذاب را به وجود آورده اند که به گفته ی "مسلم ایران نژاد"، نخستین تجربه های عکاسی حرفه ای او هم هستند.
  عکس ها را که می دیدم، دلم می خواست آن جا و در آن فضا باشم؛ کلبه های گرم مردمان بومی وسط کوهستان، یا جایی در میانه ی جنگل های انبوه سیبری!


از عکس های این نمایشگاه

تنهایی



ویت ( جیم کاویزل) : تا حالا تنها شدی؟

ولش (شان پن): فقط وقتی که دور و برم پر آدمه ...


از دیالوگ های فیلم «خط باریک قرمز/ ترنس مالیک/ ۱۹۹۸»

همه چیز فرو می ریزد.


  داستان در نیجریه شرقی، جایی در قلب آفریقا رخ می دهد؛ در ابتدای قرن بیستم و نخستین برخوردهای فرهنگ غرب و مسیحیت با این منطقه.

   «اوکونکوو»، کاراکتر اصلی رمان، مردی ست که بر خلاف پدرش، می خواهد همه ی عناوین قبیله را به دست آورد. او سخت کوش، قوی، محکم و البته تندخوست. کسی که به شدت به آداب و رسوم قبیله ای اش پایبند است و بر این پایبندی اصرار می ورزد. کتاب با او آغاز می شود و به چگونگی رشد و بالندگی اش در قبیله می پردازد و در نهایت رو به رو شدنش با مبلغان مسیحی.

   گویی نویسنده در خود رسالتی می دیده تا این فرهنگ را به مخاطبانش معرفی کند، چرا که سرتاسر رمان پر است از اسامی و آداب و رسوم غریبی که می تواند برای خوانندگان ناآشنا با آن منطقه، جذاب و خواندنی باشد؛ ضرب المثل های محلی، ارواح، جادو، خدایان و مانند این ها که از ابتدا تا انتهای کتاب، جا به جا حضور دارند. کتاب را در واقع می توان منبع مناسبی برای آشنایی با آداب و رسوم و عقاید آن منطقه در نظر گرفت.

  ارواح و خدایان، گاه تا حد کاراکترهای اصلی، در رمان نقش پیدا می کنند و جشن ها و همه چیز به نوعی به طبیعت برمی گردد. بدیهی ست که در چنین جغرافیایی، حوادث طبیعی هم عللی ماورایی داشته باشند.

  قبیلگی در رمان بسیار اهمیت دارد و عامل پیش برنده ی وقایع بسیاری در آن است و «اوکونکوو» پایبندی سختی به آن دارد. اما در نهایت می بینیم که این سنت ها توان ایستادن در برابر فرهنگ نو را ندارند و در برابر آن به زانو درمی آیند. تقابل دیدگاه ها، از مولفه های اصلی رمان است.

  اما انگار پرداختن به همین فرهنگ قبیله ای، نویسنده را از تمرکز روی شخصیت اصلی رمان بازداشته و یکپارچگی آن را تضعیف کرده است. سنت هایی که می توانند پس زمینه ی قدرتمندی را برای شخصیت ها ایجاد کنند و البته در کنش و واکنش های آن ها موثرند، در بسیاری جاها خود باعث نادیده گرفتن آن شخصیت ها می شوند. در واقع نویسنده به جای بهره گرفتن از توصیفاتی پویا، شخصیت ها را رها کرده و به توصیف جغرافیا بیش تر بها داده است و  در برخی از قسمت ها، اصلا هیچ توضیحی برای اصطلاحات بومی به کار رفته در متن نمی دهد. واقعا این همه اسامی در کتاب به چه کار می آیند؟!

  مترجم هم در هر صفحه، هرچه اسم بوده را در پاورقی به لاتین نوشته است و همین بر این عدم تمرکز افزوده است. ترجمه هم در جاهایی لنگ می زند.

  در بهترین حالت، کتاب را می توان به عنوان یک منبع برای مطالعات فرهنگی در نظر گرفت، اما نه به عنوان یک رمان؛ چرا که از ساختار و پرداخت محکمی برخوردار نیست. 


مشخصات کتاب:

همه چیز فرو می ریزد، نوشته: چی نوآ آچه به، ترجمه: گلریز صفویان، انتشارات سروش، چاپ دوم: ۱۳۸۸.

گربه زیر باران

درباره ی داستان کوتاه «گربه زیر باران» از "همینگوی"

داستان را می توانید اینجا بخوانید.

...

«گربه زیر باران»، یک داستان واقع گرای مدرن، با راوی دانای کل است. روایتی تصویری از سردی روابط زن و شوهری آمریکایی که برای تعطیلات به ایتالیا سفر کرده اند.

توصیف فضای ابتدای داستان، محیطی دنج و زیبا را به ذهن متبادر می کند. شکل روایت کلاسیک، و از بیرون آغاز شده و با توصیف محیط بیرونی، به اتاقی که دو آمریکایی در آن هستند می رسد.

رابطه ی زن و شوهر سرد شده و به روزمرگی های از سر ناچاری کشیده شده است. مرد، بی توجه به زن،  روی «تخت» کتاب می خواند. در جایی که باید شور و حرارتی بین آن ها باشد، سردی حاکم است. زندگی آن ها به حفظ ظاهر کشیده است. مرد تظاهر به گرمی می کند، و زن نومیدانه و به هر شکلی سعی در تغییر این وضعیت دارد. تقابل نگاه این دو جالب توجه است؛ مرد تلاشی برای رهایی از این وضعیت نمی کند. در جایی که «باید»، حرکتی انجام نمی دهد. اما زن به هرحال سعی خودش را می کند، حتی اگر جزئی هم به نظر بیاید. سردی رابطه ی این دو، و خلا هایی که زن احساس می کند، به اشکال مختلف و از جمله به کمک گفت و گو ها مطرح می شود.

در برابر شوهر زن اما صاحب هتل قرار می گیرد؛ کسی که زبان زن و کمبودهای او را می فهمد و در پی خوشحال کردن اوست و هوایش را دارد.

نویسنده، گربه ی زیر باران را به عنوان دستاویزی برای زن در برابر دو مرد به کار می گیرد؛ موقعیتی ایجاد می شود که شوهر به سادگی از کنارش می گذرد و در عوض صاحب هتل با درک شرایط روحی و روانی زن، اگرچه نمی تواند آن گربه را پیدا کند، اما با گربه ی دیگری به نیاز او پاسخ می دهد.

در یک نگاه سمبلیک هم می توان گربه را نمادی از بچه ای گرفت که زن دل اش می خواهد داشته باشد؛ احساس نیاز شدیدی به داشتن کودکی که شاید بتواند روی روزمرگی های او رنگ شادی بپاشد و زندگی اش را از یکنواختی درآورد.

همچنین می توان تقابل زن و شوهر را تقابل سرخوشی در برابر منطق در نظر گرفت؛ زن به ظواهر توجه می کند و برونگراست و مرد مطالعه می کند و درونگراست.

از جمله ی ایرادات متن به نظرم یکی توصیفات اضافه برای فضاسازی در ابتدای داستان است، و دیگری گفت و گو های مستقیم زن با شوهرش برای فهماندن شرایط روحی و روانی اش. هرچند این دومی را می توان ناشی از استیصال او در برابر شرایطی که در آن قرار گرفته نیز قلمداد کرد.

دلتنگی...


دلم برای کسی تنگ است 

که آفتاب صداقت را 

به میهمانی گلهای باغ می آورد 

دلم برای کسی تنگ است 

که چشمهای قشنگش را 

به عمق آبی دریای واژگون می دوخت 

دلم برای کسی تنگ است 

که همچو کودک معصومی

دلش برای دلم می سوخت 

و مهربانی را نثار من می کرد 

دلم برای کسی تنگ است 

که بود با من و 

پیوسته نیز بی من بود 

و کار من ز فراقش فغان و شیون بود 

کسی که بی من ماند 

کسی که با من نیست 

کسی .... دگر کافی ست


"حمید مصدق"


پ.ن:

عکس از Takashi Yasui ژاپنی که منظره ای معروف در کیوتوی ژاپن را نشان می دهد.

مسخ


  «مسخ» فرانتس کافکا، از مشهورترین و مهم ترین کتاب های تاریخ ادبیات معاصر است که درباره ی آن تحلیل ها و مباحث بسیاری صورت گرفته است.

«مسخ و درباره ی مسخ» کتابی ست که از سه بخش تشکیل شده است؛ نخست داستان «مسخ» کافکا آمده، سپس «خواننده ی خوب و نویسنده ی خوب» و در ادامه «درباره ی مسخ» که این دو بخش کتاب، برگرفته از مقدمه و سلسله درس‌گفتارهای ولادیمیرناباکوف، نویسنده و منتقد روسی الاصل آمریکایی ست در کلاس های درسش  که مترجم (خانم فرزانه ی طاهری) آن ها را در ادامه ی داستان «مسخ» آورده و طبق آن چه در ابتدای کتاب گفته شده، در اصل، نیت اصلی او ترجمه ی همین درس گفتارها بوده است.

  اما پس از خواندن «مسخ»٬ ناباکوف به شما می گوید که چرا این داستان این قدر اهمیت دارد؛ در بخش «خواننده ی خوب و نویسنده ی خوب» توضیحاتی فشرده درباره ی این دو می آورد. او می گوید:"باید همیشه به خاطر داشت که اثر هنری بدون تردید خلق جهانی تازه است.... ماده ی خام این جهان شاید به اندازه ی کافی واقعی باشد (تا جایی که بتوان واقعیت نامیدش)٬ اما ابدا به عنوان یک کل پذیرفته شده وجود ندارد: آشفتگی است، و نویسنده به این آشفتگی می گوید که «بشو!»" (صص۷۷ و ۷۹) و در ص ۸۳ می گوید:"ادبیات آن روزی زاده شد که پسرکی فریاد زد گرگ آمد، گرگ آمد و هیچ گرگی پشت سرش نبود." درباره ی یک نویسنده ی خوب هم می گوید:" یک نویسنده ی بزرگ ترکیبی از این سه است -داستانگو، آموزگار، افسونگر- اما افسونگر درون اوست که مسلط می شود و او را به نویسنده ای مهم بدل می کند." (ص۸۴)

  اما آن چه که ناباکوف در بخش انتهایی کتاب (درباره ی مسخ) می گوید، جدا از آن که نمونه ای ست از شیوه ی نقد ادبی او، باعث می شود تا خواننده ی داستان «مسخ» به درک تازه ای از این داستان پی برده و لایه های مختلف آن برایش عیان شود. شیوه ای که او به کار می برد، استناد به خود متن است. با تقسیم بندی متن به صحنه ها، و آوردن بخش هایی از متن همان صحنه ها و توضیح دادن بر آن، علاوه بر آن که یک دید کلی از داستان را برای خواننده نسبت به متن پدید می آورد، بلکه با شمردن جزئیاتی که داستان را ساخته اند، ساختار آن را موشکافی می کند. درنهایت نیز چند درونمایه ی اصلی داستان را جمع بندی می کند.

  خواندن داستان اصلی به تنهایی جذابیت دارد، فارغ از این که چه تحلیل هایی بر آن نوشته شده باشد، اما با خواندن بخش های دوم و سوم کتاب، جذابیت تازه ای از داستان در ذهن خواننده شکل می گیرد که علاوه بر جنبه ی لذت بخشی اش، او را به قدرت کافکا در چیدمانی که برای داستانش در نظر گرفته آگاه می سازد و درهای تازه ای از داستان را به روی او باز می کند.


مشخصات کتاب:

مسخ/ فرانتس کافکا. درباره مسخ/ ولادیمیرناباکوف، ترجمه ی فرزانه طاهری، انتشارات نیلوفر، چاپ ششم: زمستان ۱۳۸۵.

مدال

  


گری (دانیل دی لوئیس):

"کدوم مدال؟ کدوم مدال؟ تنها مدال مسخره ای که تو خونه ی ماست. همون مدال کثافت رو می گم. همون مدالی که واسه فوتبال گرفتم. تو وایستاده بودی کنار زمین، داد می زدی و دستور صادر می کردی و فقط زل زده بودی به من. تو اصلا نمی دونستی فوتبال چی هست. فقط اومده بودی ببینی من کجای کارم اشتباهه. من هیچ وقت نمی تونستم کاری کنم که به نظر تو خوب بیاد. آخر بازی هم اومدی پیشم می گی:«گری تو خطا کردی؟» منم همین جوری گذاشتم رفتم. حالا یادت اومد؟ از دستت در رفتم تو رختکن. افتادی دنبالم دوباره گفتی:«گری تو خطا کردی؟». پدر بچه های دیگه اون جا بودن، داشتن بهت می خندیدن. اسمت رو گذاشته بودن «جوزپه ی بیچاره». بعد من فرار کردم و قایم شدم. اسمت رو روی زمین نوشتم؛ اسم مزخرف احمقانه ت رو جوزپه. اسمت رو روی یه جای پر از کثافت نوشتم و روش ادرار کردم. روش ادرار کردم، چون درسته که من واسه گرفتن اون توپ خطا کردم، ولی مگه مهم بود؟ ما بازی رو برده بودیم. برای اولین بار تو زندگی مون، ما بازی رو برده بودیم. تو لذت داشتن اون مدال رو زهر مارم کردی. رفتم امانت فروشی مدال رو گرو بذارم، بهم می خندیدن. حتی پنجاه پنی هم به خاطرش حاضر نبودن بدن. از اون جا بود که من شروع کردم به دزدی تا ثابت کنم که اصلا مفت نمی ارزم..."


از دیالوگ های فیلم «به نام پدر»٬ جیم شریدان، ۱۹۹۳

جایی که گری در پاسخ به سوال پدرش جوزپه، که حالا هر دو در زندان اند، درباره ی مدالی در گذشته می گوید.

گیوه ها

  امروز صبح صدای شیون از خانه ی یکی از همسایه ها آمد. پشت پنجره رفتم. یکی از چند خانه ی روبروی آپارتمان مان که قدیمی ساز اند و حیاط دار و درخت انجیر دارند. شاید مادرپیرشان فوت کرده . شاید همانی باشد که یک بار از مرگ نجات یافت و خانواده اش برایمان گوشت قربانی آوردند. هنوز نمی دانم.

  اما این شیون مرا به سال ها پیش می برد که تابستان بود و شهرستان رفته بودم و مهمان منزل عمو بودم. آفتاب نزده، صدای شیون از خانه ی رو به رویی شان بلند شد؛ خانه ای با دروازه ای کوچک که به کوچه ای شیب دار باز می شد. پیرمردی بود آرام که هر روز جلوی خانه، روی آسفالت شیب دار می نشست و گیوه می دوخت. صورت مهربانی داشت با خطوط درهمی که انگار یادگار رنج هایش بود. دخترش با صدایی بلند، ضجه می زد.

  چند ساعت بعد، خبری از پیرمرد و گیوه هایش نبود. سکوت جای شیون ها را گرفته بود. شب مهمان شدیم به آبگوشت صاحبان مرده. 

  خانه هنوز پابرجاست و هربار که راهم به منزل عمو می افتد، گمان می کنم پیرمرد همان جا دم در نشسته و دارد گیوه می دوزد. آرام و بی صدا. درست مثل کسی که مرگ را انتظار می کشد...

خواب خوب بهشت


«خواب خوب بهشت» مجموعه ای ست از سیزده داستان کوتاه، نوشته ی "سام شپارد" که در کارنامه اش نگارش نمایشنامه، فیلمنامه و بازیگری را دارد.

  داستان ها مدرن اند؛ برش هایی از زندگی که در قالب شخصیت های تک افتاده یا غمگین، به مسائل دنیای مدرن می پردازند. آدم هایی که انگار «تنهایی» جزیی از زندگی روزمره شان شده و برای فرار کردن از آن، هیچ دستاویزی ندارند. داستان زندگی های تباه شده، یا رو به نابودی.

تعداد شخصیت ها در داستان ها محدود است و نویسنده اغلب از توصیف محیط برای رساندن حال و هوای درونی آن ها بهره می گیرد. 

گفت و گو ها نقشی اساسی در داستان ها دارند و اصولا داستان ها گفت و گو محور اند- یکی از داستان ها به نام «گربه های بتی» تماما توسط گفت و گو نوشته شده است. نویسنده در قالب گفت و گو، دغدغه ها و درونیات شخصیت ها را بیرون می ریزد و بر اهمیت آن تاکید می ورزد؛ واژگانی که معمولا بی تفاوت از کنارشان می گذریم، چه تاثیرها که بر زندگی ما نمی گذارند...

  ترجمه ی روان مترجم هم از ویژگی های مثبت کتاب است.

از آن کتاب هایی که داستان هایش، رهایتان نخواهد کرد.

مشخصات کتاب:
خواب خوب بهشت، سام شپارد، ترجمه ی امیرمهدی حقیقت، نشرماهی، چاپ دوم: تابستان ۹۲.

پیشنهاد

  مجید مؤیدی عزیز از وبلاگ «دویدن با ذهن» دعوتم کرد به یک بازی وبلاگی ، به این صورت که پیشنهادهایی برای موسیقی، فیلم، کتاب و ... داشته باشیم. وبلاگ مرجع این کار اینجا هست. من هم لیستی را که در ادامه می آید تهیه کردم.

  لازم به توضیح است که این ها صرفا «پیشنهاد» است و حتما این چنین پیشنهادهایی به «سلیقه» و خیلی چیزهای دیگر برمی گردد. قطعا این لیست، جای خالی کم ندارد، اما سعی کرده ام «حداقل» پیشنهادها را بنویسم؛ کاری که به نظرم خیلی دشوار است. مثلا چگونه می توان از استاد شجریان فقط یک آلبوم را انتخاب کرد؟ یا از اسکورسیزی فقط یک فیلم؟... پس بخشی از این ها هم به خاطرات خوشی که با یک اثر داشته ام برمی گردد. ضمن این که «در لحظه» نوشته شده اند  و با رجوع به ذهن و البته که بسته به شرایط هر دوره ی زیستی، می توانند تغییر کنند. 


و اما پیشنهادهای من:

الف)موسیقی:

مجموعه ی «چاووش»

 یادگار دوست - استاد شهرام ناظری

رباعیات خیام - استاد شجریان

پری خوانی - شعر فروغ، صدای خسرو شکیبایی

اینجا بودی ای کاش - پینک فلوید


ب)فیلم:

  (سخت ترین بخش انتخاب ها برایم این قسمت بود!)

هشت و نیم - فدریکوفللینی

ای برادر کجایی؟ -برادران کوئن

به خاطر یک مشت دلار - سرجیولئونه

راننده تاکسی -مارتین اسکورسیزی

سامورایی - ژان پیر ملویل

باشگاه مشت زنی - دیوید فینچر

بزرگراه گمشده - دیوید لینچ

قهوه و سیگار - جیم جارموش

 توت فرنگی های وحشی - اینگمار برگمن

کازابلانکا - مایکل کورتیس

آرزوهای بزرگ - دیوید لین

ممنتو - کریستوفرنولان

انجمن شاعران مرده - پیتر ویر

محرمانه لس آنجلس - کرتیس هنسان

پرواز بر فراز آشیانه فاخته - میلوش فورمن

رنگو (انیمیشن) - گور وربینسکی


و از سینمای خودمان:

ناخداخورشید - ناصرتقوایی

نفس عمیق - پرویزشهبازی

گوزنها- مسعودکیمیایی

گاو - داریوش مهرجویی

شیرسنگی -مسعود جعفری جوزانی

شبح کژدم - کیانوش عیاری

اون شب که بارون اومد (مستند) - کامران شیردل

مجموعه ی «هزار دستان» - علی حاتمی


پ)کتاب:

هزارتوها (مجموعه داستان) -بورخس

دلتنگی های نقاش خیابان چهل و هشتم (مجموعه داستان) -سالینجر

آنچه با خود حمل می کردند -تیم اوبراین

تنهایی یک دونده دوی استقامت -آلن سیلیتو


و:

رباعیات خیام

بوف کور - صادق هدایت

شازده احتجاب - هوشنگ گلشیری

همسایه ها - احمد محمود

همنوایی شبانه ارکستر چوب ها - رضا قاسمی

گاوخونی -جعفرمدرس صادقی


 امیدوارم همراهان عزیز نظراتشان را در این باره بنویسند و اگر حوصله کنند و پیشنهادهایشان را  هم بنویسند، بسیار عالی خواهد بود. -در این جا یا در وبلاگ خودشان. تنوع نظرات، کار را هرچه بیشتر جذاب خواهد کرد.

باران

  امروز صبح یکهو باران زد و من ناخودآگاه شروع به نوشتن کردم. از یک پاراگراف شروع شد و بعد ادامه اش دادم. نوشتم و نوشتم تا یک داستان شکل گرفت! نام اش را گذاشتم «باران».

پس این ها همه اسمش زندگی است...

پس این ها همه اسمش زندگی است:

دلتنگی ها، دل خموشی ها، ثانیه ها، دقیقه ها 

حتی اگر تعدادشان به دو برابر آن رقمی که برایت نوشته ام برسد 

ما زنده ایم، چون بیداریم 

ما زنده ایم، چون می خوابیم 

و رستگار و سعادتمندیم، 

زیرا هنوز بر گستره ویرانه های وجودمان پانشینی 

برای گنجشک عشق باقی گذاشته ایم 

خوشبختیم، زیرا هنوز صبح هامان آذین ملکوتی بانگ خروس هاست 

سرو ها مبلغین بی منت سر سبزی اند 

و شقایق ها پیام آوران آیه های سرخ عطر و آتش

برگچه های پیاز ترانه های طراوتند 

و فکر کن! 

واقعا فکر کن که چه هولناک می شد اگر از میان آواها 

بانگ خروس را بر می داشتند 

و همین طور ریگ ها 

و ماه 

و منظومه ها 

ما نیز باید دوست بداریم ... آری باید 

زیرا دوست داشتن، خالِ بالِ روحِ ماست.


"حسین پناهی"

(از مجموعه ستاره)

تنها یک میز برای من بخر...

  پنجشنبه ها در کانون ادبیات ایران، کارگاه داستان نویسی می روم؛ در محضر آقای محمدرضا گودرزی که پیش تر در فرهنگ سرای گلستان به کارگاه شان می رفتم. آقای گودرزی به نظرم از جمله ی بهترین منتقدان ادبیات داستانی حال حاضر ماست و آرام آرام از او نقد کردن را یاد می گیرم و این که اصلا داستان خوب به چه می گویند. همان طور که سال های هفتاد و نه و هشتاد در کلاس آقای معززی نیا در دفتر مجله ی مهر کلاس تحلیل فیلم رفتم و بسیار از آن آموختم و کلا آن کلاس نگاه من را به سینما عوض کرد، این کارگاه هم تاثیر زیادی بر نگاه من به داستان نویسی گذاشته و به همان اندازه هم مرا سخت گیر کرده!

  حدود دوسال پیش می خواستم مجموعه ی چند داستانی را که نوشته بودم بدهم برای چاپ، اما در نهایت جور نشد. حالا که به گذشته نگاه می کنم واقعا دوست دارم داستان ها را یک به یک بازنویسی کنم.

می دانم که راه درازی پیش رو دارم و حالا حالاها باید بخوانم، بنویسم و درس پس بدهم. اما همه ی این ها را دوست دارم. شوق عجیبی برای خواندن در من هست. یک جور بی تابی! وقتی به انبوه کتاب های نخوانده ای که لیست کرده ام فکر می کنم، از خودم خجالت می کشم!

  اما خب، زندگی که همه اش کتاب خواندن نیست، یا فیلم دیدن! ضمن این که در این خاک، نویسندگی هیچ گاه شغل نبوده و نخواهد بود! پس باید لا به لای روزمرگی هامان بخوانیم و بنویسیم و البته ما که تازه شاگردی بیش نیستیم، کم نبوده اند بزرگانی که در گیرو دار همین روزمرگی های ناتمام، برخی از بهترین آثارشان را پدید آورده اند. 

  آخرین داستانی که نوشتم مربوط به چند هفته ی پیش می شود. مدت ها بود که داستان ننوشته بودم که عمده دلیل اش کمبود زمان و نبود تمرکز بود. بالاخره شهرستان که رفته بودیم تمام اش کردم. حالا هم به دست استاد سپرده مش و قرار است این پنجشنبه در کارگاه بخوانم.

  بعد از کلاس هم سر راه گذرم به خانه ی هنرمندان می افتد؛ نمایشگاهی، فیلم کوتاهی... خط، نقاشی، مجسمه. همیشه چیزی برای دیدن و یاد گرفتن دارد. مثل نمایشگاهی از «نیما پتگر» نقاش که چند وقت پیش برقرار بود و مرا برای  نخستین بار با آثارش آشنا کرد. 

و من لذت می برم از نفس کشیدن در فضای این باغ و میهمانی هایش.


پ.ن:

عنوان برگرفته از شعری ست از «عباس معروفی».



کوچه بی نام


کوچه بی نام- هاتف علیمردانی

  فیلم سعی کرده با گرفتن اجزایی از زندگی خانواده های طبقه ی پایین دست اجتماع و به کارگیری بازیگرانی که بارها در چنین فیلم هایی بازی کرده اند (نمونه ی بارزش «پانته آ بهرام» و فیلم هایی مثل فیلم های عبدالرضا کاهانی)٬ رئالیسم خودش را پایه ریزی کند، غافل از آن که محور اصلی فیلم که فیلمنامه اش باشد، ضعف اصلی آن به شمار می رود و هیچ کدام از این تمهیدات نتوانسته اند این ضعف را بپوشانند؛ نخست آن که شخصیت پردازی های خوبی شکل نگرفته. نویسنده نتوانسته در زمان کوتاه فیلم، به همه ی شخصیت ها یا حداقل مهم ترین هایشان، آن طور که باید، بپردازد و اگر نبود بازی بازیگرانی چون «باران کوثری» یا «فرهاد اصلانی»٬ این کمبود خیلی بیش تر به چشم می آمد. ما چه قدر اَکت از شخصیت ها می بینیم که باورشان کنیم؟

 دوم آن که داستان فیلم به تمامی وابسته به گره گشایی پایانی اش می شود که این لطمه ی بزرگی به آن زده است؛ اتفاقی که معمولا در آثار عامه پسند رخ می دهد. آن هم گره ای که باز کردنش برای مخاطبی که فیلم بین یا کتابخوان باشد، اصلا سخت نیست! 

  ظاهرا قرار است محدثه (باران کوثری) در طی فیلم دچار تحول اساسی شود و دست از کارهایش بردارد؛ آیا تمهیدات فیلمنامه برای باورپذیری این تحول -که در اساس غلط است چرا که شخصیت او آن طور شکل گرفته و به سادگی قابل تغییر نیست-  کافی ست؟

 هر چند در مجموع بازی های خوبی را از بازیگران شاهد هستیم، اما به نظرم فیلم دستاوردی برای آن ها نداشته است. نقش ها چالش خاصی ندارند. «پانته آ بهرام» به ویژه، خیلی تکراری به نظر می رسد. باران کوثری هم اگرچه ظاهر متفاوت تری پیدا کرده، اما به نظر همان باران کوثری همیشگی ست.

  به لحاظ کارگردانی هم فیلم نکته ی چشمگیری ندارد؛ با این که سعی شده با طراحی صحنه و دقت در اجزای آن، برای مخاطب فضای باورپذیر ی ایجاد کند، اما نوع دکوپاژ و به ویژه میزانسنی که کارگردان استفاده کرده، تازگی ندارد و حتی در خیلی صحنه ها از نمونه های مشابه اش هم ضعیف تر است؛ مثلا مقایسه کنید صحنه ی آش نذری دادن در فیلمی چون "لیلا" ی مهرجویی را با این فیلم!


پ.ن:

  دیشب تا ساعت دو و خرده ای با هیراد نشستیم پای تلویزیون و «مرد عنکبوتی شگفت انگیز»؛ هیراد به خاطر فیلم  از خوابش زد و همان اوایل هم که شبکه را عوض کردم تا مثلا قیافه ی وحشتناک دکتر را بگذرانم، گریه کرد که:«مرد عن کبوترانی رو می خوام!» به مرد عنکبوتی، عن کبوترانی می گوید! نخستین بار بود که فیلمی از مرد عنکبوتی می دید. چه قدر برایش جالب بود!

وقتی آوازی نباشد...

کمترین تحریری از یک آرزو این است

آدمی را آب و نانی باید و آنگاه آوازی...

در قناری ها نگه کن، در قفس، تا نیک دریابی

کز چه در آن تنگناشان باز، شادی های شیرین است.

کمترین تصویری از یک زندگانی،

آب،

نان،

آواز،

ور فزون تر خواهی از آن، گاهگه پرواز

ور فزون تر خواهی از آن، شادی آغاز

ور فزون تر، باز هم خواهی، بگویم باز...

آنچنان بر ما به نان و آب، اینجا تنگ سالی شد

که کسی در فکر آوازی نخواهد بود

وقتی آوازی نباشد،

شوق پروازی نخواهد بود...


(محمد رضا شفیعی کدکنی)

پ.ن:

عکس را زمستان پیش، در ارتفاعات حوالی کنگاور گرفتم.

بنی آدم


  «بنی آدم»٬ تازه ترین اثر محمود دولت آبادی، مجموعه ای ست از شش داستان کوتاه.

 مضامین داستان ها نو نیستند، اغلب چند محور معنایی را دنبال می کنند؛ وجود چند محور معنایی معمولا در رمان اتفاق می افتد و نه در داستان کوتاه. مگر آن که نویسنده بتواند با مهارت چنین کاری را انجام دهد که در آن صورت نیز حداقل داستان ماکسیمال خواهد شد و بنابراین توصیه می شود که در یک داستان کوتاه به بیش از یک محور معنایی پرداخته نشود و بیش از هرچیز، وحدت تاثیر مورد توجه قرار گیرد. داستان ها اطناب دارند. روایت ذهنی نویسنده در آن ها پررنگ است، که همین باعث پرگویی شده و حداقل جذابیت داستان ها را هم کم رنگ کرده است. نویسنده به طور عمدی اطلاعات داستانی را با تاخیر می دهد و همراهی با نثر خاص او، اگر مخاطب با آن آشنا نباشد، دشوار است.

 معروف است که رمان نویس ها معمولا داستان های کوتاه خوبی نمی نویسند؛ این عبارت، حداقل در این جا صدق کرده است!


مشخصات کتاب:

بنی آدم، محمود دولت آبادی، نشر چشمه، چاپ نخست: زمستان ۱۳۹۴.