
«خواب خوب بهشت» مجموعه ای ست از سیزده داستان کوتاه، نوشته ی "سام شپارد" که در کارنامه اش نگارش نمایشنامه، فیلمنامه و بازیگری را دارد.
داستان ها مدرن اند؛ برش هایی از زندگی که در قالب شخصیت های تک افتاده یا غمگین، به مسائل دنیای مدرن می پردازند. آدم هایی که انگار «تنهایی» جزیی از زندگی روزمره شان شده و برای فرار کردن از آن، هیچ دستاویزی ندارند. داستان زندگی های تباه شده، یا رو به نابودی.
تعداد شخصیت ها در داستان ها محدود است و نویسنده اغلب از توصیف محیط برای رساندن حال و هوای درونی آن ها بهره می گیرد.
گفت و گو ها نقشی اساسی در داستان ها دارند و اصولا داستان ها گفت و گو محور اند- یکی از داستان ها به نام «گربه های بتی» تماما توسط گفت و گو نوشته شده است. نویسنده در قالب گفت و گو، دغدغه ها و درونیات شخصیت ها را بیرون می ریزد و بر اهمیت آن تاکید می ورزد؛ واژگانی که معمولا بی تفاوت از کنارشان می گذریم، چه تاثیرها که بر زندگی ما نمی گذارند...
ترجمه ی روان مترجم هم از ویژگی های مثبت کتاب است.
از آن کتاب هایی که داستان هایش، رهایتان نخواهد کرد.
مجید مؤیدی عزیز از وبلاگ «دویدن با ذهن» دعوتم کرد به یک بازی وبلاگی ، به این صورت که پیشنهادهایی برای موسیقی، فیلم، کتاب و ... داشته باشیم. وبلاگ مرجع این کار اینجا هست. من هم لیستی را که در ادامه می آید تهیه کردم.
لازم به توضیح است که این ها صرفا «پیشنهاد» است و حتما این چنین پیشنهادهایی به «سلیقه» و خیلی چیزهای دیگر برمی گردد. قطعا این لیست، جای خالی کم ندارد، اما سعی کرده ام «حداقل» پیشنهادها را بنویسم؛ کاری که به نظرم خیلی دشوار است. مثلا چگونه می توان از استاد شجریان فقط یک آلبوم را انتخاب کرد؟ یا از اسکورسیزی فقط یک فیلم؟... پس بخشی از این ها هم به خاطرات خوشی که با یک اثر داشته ام برمی گردد. ضمن این که «در لحظه» نوشته شده اند و با رجوع به ذهن و البته که بسته به شرایط هر دوره ی زیستی، می توانند تغییر کنند.
و اما پیشنهادهای من:
الف)موسیقی:
مجموعه ی «چاووش»
یادگار دوست - استاد شهرام ناظری
رباعیات خیام - استاد شجریان
پری خوانی - شعر فروغ، صدای خسرو شکیبایی
اینجا بودی ای کاش - پینک فلوید
ب)فیلم:
(سخت ترین بخش انتخاب ها برایم این قسمت بود!)
هشت و نیم - فدریکوفللینی
ای برادر کجایی؟ -برادران کوئن
به خاطر یک مشت دلار - سرجیولئونه
راننده تاکسی -مارتین اسکورسیزی
سامورایی - ژان پیر ملویل
باشگاه مشت زنی - دیوید فینچر
بزرگراه گمشده - دیوید لینچ
قهوه و سیگار - جیم جارموش
توت فرنگی های وحشی - اینگمار برگمن
کازابلانکا - مایکل کورتیس
آرزوهای بزرگ - دیوید لین
ممنتو - کریستوفرنولان
انجمن شاعران مرده - پیتر ویر
محرمانه لس آنجلس - کرتیس هنسان
پرواز بر فراز آشیانه فاخته - میلوش فورمن
رنگو (انیمیشن) - گور وربینسکی
و از سینمای خودمان:
ناخداخورشید - ناصرتقوایی
نفس عمیق - پرویزشهبازی
گوزنها- مسعودکیمیایی
گاو - داریوش مهرجویی
شیرسنگی -مسعود جعفری جوزانی
شبح کژدم - کیانوش عیاری
اون شب که بارون اومد (مستند) - کامران شیردل
مجموعه ی «هزار دستان» - علی حاتمی
پ)کتاب:
هزارتوها (مجموعه داستان) -بورخس
دلتنگی های نقاش خیابان چهل و هشتم (مجموعه داستان) -سالینجر
آنچه با خود حمل می کردند -تیم اوبراین
تنهایی یک دونده دوی استقامت -آلن سیلیتو
و:
رباعیات خیام
بوف کور - صادق هدایت
شازده احتجاب - هوشنگ گلشیری
همسایه ها - احمد محمود
همنوایی شبانه ارکستر چوب ها - رضا قاسمی
گاوخونی -جعفرمدرس صادقی
امیدوارم همراهان عزیز نظراتشان را در این باره بنویسند و اگر حوصله کنند و پیشنهادهایشان را هم بنویسند، بسیار عالی خواهد بود. -در این جا یا در وبلاگ خودشان. تنوع نظرات، کار را هرچه بیشتر جذاب خواهد کرد.
امروز صبح یکهو باران زد و من ناخودآگاه شروع به نوشتن کردم. از یک پاراگراف شروع شد و بعد ادامه اش دادم. نوشتم و نوشتم تا یک داستان شکل گرفت! نام اش را گذاشتم «باران».

پس این ها همه اسمش زندگی است:
دلتنگی ها، دل خموشی ها، ثانیه ها، دقیقه ها
حتی اگر تعدادشان به دو برابر آن رقمی که برایت نوشته ام برسد
ما زنده ایم، چون بیداریم
ما زنده ایم، چون می خوابیم
و رستگار و سعادتمندیم،
زیرا هنوز بر گستره ویرانه های وجودمان پانشینی
برای گنجشک عشق باقی گذاشته ایم
خوشبختیم، زیرا هنوز صبح هامان آذین ملکوتی بانگ خروس هاست
سرو ها مبلغین بی منت سر سبزی اند
و شقایق ها پیام آوران آیه های سرخ عطر و آتش
برگچه های پیاز ترانه های طراوتند
و فکر کن!
واقعا فکر کن که چه هولناک می شد اگر از میان آواها
بانگ خروس را بر می داشتند
و همین طور ریگ ها
و ماه
و منظومه ها
ما نیز باید دوست بداریم ... آری باید
زیرا دوست داشتن، خالِ بالِ روحِ ماست.
"حسین پناهی"
(از مجموعه ستاره)
پنجشنبه ها در کانون ادبیات ایران، کارگاه داستان نویسی می روم؛ در محضر آقای محمدرضا گودرزی که پیش تر در فرهنگ سرای گلستان به کارگاه شان می رفتم. آقای گودرزی به نظرم از جمله ی بهترین منتقدان ادبیات داستانی حال حاضر ماست و آرام آرام از او نقد کردن را یاد می گیرم و این که اصلا داستان خوب به چه می گویند. همان طور که سال های هفتاد و نه و هشتاد در کلاس آقای معززی نیا در دفتر مجله ی مهر کلاس تحلیل فیلم رفتم و بسیار از آن آموختم و کلا آن کلاس نگاه من را به سینما عوض کرد، این کارگاه هم تاثیر زیادی بر نگاه من به داستان نویسی گذاشته و به همان اندازه هم مرا سخت گیر کرده!
حدود دوسال پیش می خواستم مجموعه ی چند داستانی را که نوشته بودم بدهم برای چاپ، اما در نهایت جور نشد. حالا که به گذشته نگاه می کنم واقعا دوست دارم داستان ها را یک به یک بازنویسی کنم.
می دانم که راه درازی پیش رو دارم و حالا حالاها باید بخوانم، بنویسم و درس پس بدهم. اما همه ی این ها را دوست دارم. شوق عجیبی برای خواندن در من هست. یک جور بی تابی! وقتی به انبوه کتاب های نخوانده ای که لیست کرده ام فکر می کنم، از خودم خجالت می کشم!
اما خب، زندگی که همه اش کتاب خواندن نیست، یا فیلم دیدن! ضمن این که در این خاک، نویسندگی هیچ گاه شغل نبوده و نخواهد بود! پس باید لا به لای روزمرگی هامان بخوانیم و بنویسیم و البته ما که تازه شاگردی بیش نیستیم، کم نبوده اند بزرگانی که در گیرو دار همین روزمرگی های ناتمام، برخی از بهترین آثارشان را پدید آورده اند.
آخرین داستانی که نوشتم مربوط به چند هفته ی پیش می شود. مدت ها بود که داستان ننوشته بودم که عمده دلیل اش کمبود زمان و نبود تمرکز بود. بالاخره شهرستان که رفته بودیم تمام اش کردم. حالا هم به دست استاد سپرده مش و قرار است این پنجشنبه در کارگاه بخوانم.
بعد از کلاس هم سر راه گذرم به خانه ی هنرمندان می افتد؛ نمایشگاهی، فیلم کوتاهی... خط، نقاشی، مجسمه. همیشه چیزی برای دیدن و یاد گرفتن دارد. مثل نمایشگاهی از «نیما پتگر» نقاش که چند وقت پیش برقرار بود و مرا برای نخستین بار با آثارش آشنا کرد.
و من لذت می برم از نفس کشیدن در فضای این باغ و میهمانی هایش.
پ.ن:
عنوان برگرفته از شعری ست از «عباس معروفی».
کوچه بی نام- هاتف علیمردانی
فیلم سعی کرده با گرفتن اجزایی از زندگی خانواده های طبقه ی پایین دست اجتماع و به کارگیری بازیگرانی که بارها در چنین فیلم هایی بازی کرده اند (نمونه ی بارزش «پانته آ بهرام» و فیلم هایی مثل فیلم های عبدالرضا کاهانی)٬ رئالیسم خودش را پایه ریزی کند، غافل از آن که محور اصلی فیلم که فیلمنامه اش باشد، ضعف اصلی آن به شمار می رود و هیچ کدام از این تمهیدات نتوانسته اند این ضعف را بپوشانند؛ نخست آن که شخصیت پردازی های خوبی شکل نگرفته. نویسنده نتوانسته در زمان کوتاه فیلم، به همه ی شخصیت ها یا حداقل مهم ترین هایشان، آن طور که باید، بپردازد و اگر نبود بازی بازیگرانی چون «باران کوثری» یا «فرهاد اصلانی»٬ این کمبود خیلی بیش تر به چشم می آمد. ما چه قدر اَکت از شخصیت ها می بینیم که باورشان کنیم؟
دوم آن که داستان فیلم به تمامی وابسته به گره گشایی پایانی اش می شود که این لطمه ی بزرگی به آن زده است؛ اتفاقی که معمولا در آثار عامه پسند رخ می دهد. آن هم گره ای که باز کردنش برای مخاطبی که فیلم بین یا کتابخوان باشد، اصلا سخت نیست!
ظاهرا قرار است محدثه (باران کوثری) در طی فیلم دچار تحول اساسی شود و دست از کارهایش بردارد؛ آیا تمهیدات فیلمنامه برای باورپذیری این تحول -که در اساس غلط است چرا که شخصیت او آن طور شکل گرفته و به سادگی قابل تغییر نیست- کافی ست؟
هر چند در مجموع بازی های خوبی را از بازیگران شاهد هستیم، اما به نظرم فیلم دستاوردی برای آن ها نداشته است. نقش ها چالش خاصی ندارند. «پانته آ بهرام» به ویژه، خیلی تکراری به نظر می رسد. باران کوثری هم اگرچه ظاهر متفاوت تری پیدا کرده، اما به نظر همان باران کوثری همیشگی ست.
به لحاظ کارگردانی هم فیلم نکته ی چشمگیری ندارد؛ با این که سعی شده با طراحی صحنه و دقت در اجزای آن، برای مخاطب فضای باورپذیر ی ایجاد کند، اما نوع دکوپاژ و به ویژه میزانسنی که کارگردان استفاده کرده، تازگی ندارد و حتی در خیلی صحنه ها از نمونه های مشابه اش هم ضعیف تر است؛ مثلا مقایسه کنید صحنه ی آش نذری دادن در فیلمی چون "لیلا" ی مهرجویی را با این فیلم!
پ.ن:
دیشب تا ساعت دو و خرده ای با هیراد نشستیم پای تلویزیون و «مرد عنکبوتی شگفت انگیز»؛ هیراد به خاطر فیلم از خوابش زد و همان اوایل هم که شبکه را عوض کردم تا مثلا قیافه ی وحشتناک دکتر را بگذرانم، گریه کرد که:«مرد عن کبوترانی رو می خوام!» به مرد عنکبوتی، عن کبوترانی می گوید! نخستین بار بود که فیلمی از مرد عنکبوتی می دید. چه قدر برایش جالب بود!

کمترین تحریری از یک آرزو این است
آدمی را آب و نانی باید و آنگاه آوازی...
در قناری ها نگه کن، در قفس، تا نیک دریابی
کز چه در آن تنگناشان باز، شادی های شیرین است.
کمترین تصویری از یک زندگانی،
آب،
نان،
آواز،
ور فزون تر خواهی از آن، گاهگه پرواز
ور فزون تر خواهی از آن، شادی آغاز
ور فزون تر، باز هم خواهی، بگویم باز...
آنچنان بر ما به نان و آب، اینجا تنگ سالی شد
که کسی در فکر آوازی نخواهد بود
وقتی آوازی نباشد،
شوق پروازی نخواهد بود...
(محمد رضا شفیعی کدکنی)
پ.ن:
عکس را زمستان پیش، در ارتفاعات حوالی کنگاور گرفتم.

«بنی آدم»٬ تازه ترین اثر محمود دولت آبادی، مجموعه ای ست از شش داستان کوتاه.
مضامین داستان ها نو نیستند، اغلب چند محور معنایی را دنبال می کنند؛ وجود چند محور معنایی معمولا در رمان اتفاق می افتد و نه در داستان کوتاه. مگر آن که نویسنده بتواند با مهارت چنین کاری را انجام دهد که در آن صورت نیز حداقل داستان ماکسیمال خواهد شد و بنابراین توصیه می شود که در یک داستان کوتاه به بیش از یک محور معنایی پرداخته نشود و بیش از هرچیز، وحدت تاثیر مورد توجه قرار گیرد. داستان ها اطناب دارند. روایت ذهنی نویسنده در آن ها پررنگ است، که همین باعث پرگویی شده و حداقل جذابیت داستان ها را هم کم رنگ کرده است. نویسنده به طور عمدی اطلاعات داستانی را با تاخیر می دهد و همراهی با نثر خاص او، اگر مخاطب با آن آشنا نباشد، دشوار است.
معروف است که رمان نویس ها معمولا داستان های کوتاه خوبی نمی نویسند؛ این عبارت، حداقل در این جا صدق کرده است!
مشخصات کتاب:
بنی آدم، محمود دولت آبادی، نشر چشمه، چاپ نخست: زمستان ۱۳۹۴.
خاله کوچیکه دانه ای پفک را به گونه ی هیراد می مالد.
دوباره این کار را می کند.
هیراد هم پفکی برمی دارد و به سمت گونه ی او می برد.
خاله کوچیکه: ببخشید. حواسم نبود، اشتباه کردم.
هیراد: منم می خوام اشتباه کنم!
پفک را به گونه ی خاله کوچیکه می مالد!

پارک ساعی، دوم مرداد نود و پنج

پسر: چرا آدم ها گریه می کنن؟ تو نمی دونی؟ تو هیچ وقت گریه نکردی؟
مادرخوانده: فقط یه بار، خیلی وقت پیش .
- وقتی که اونا ولت کردن، رفتن؟
- مردم به دلایل مختلفی گریه می کنن. وقتی کسی می میره، وقتی تنها می شن، وقتی که دیگه تحمل ندارن.
- تحمل چی رو؟
- تحمل زندگی کردن رو، وقتی که درد می کشن.
- می شه بر درد غلبه کرد؟
- یه بار مارتین دندون درد داشت، اتو رو زد به برق و صبر کرد، بعد اون رو گذاشت روی شونه ش و دندون دردش رو فراموش کرد....
از دیالوگ های «فیلمی کوتاه درباره ی عشق»-کریستوف کیشلوفسکی، ۱۹۸۸
دیشب تلویزیون بعد از مدت ها سورپرایزم کرد! یکی از شبکه ها «هامون» را پخش کرد و دیگری «ناخدا خورشید» را. دو تا از بهترین فیلم های تاریخ سینمای ما.
تماشای «هامون» بعد از مدت ها، خیلی لذتبخش بود؛ با این که بارها فیلم را تماشا کرده ام، اما مثل بار نخست برایم جذاب بود؛ تلاش های مذبوحانه ی حمید هامون (زنده یاد خسرو شکیبایی) برای نگه داشتن عشق اش، چه بغضی پشت اش دارد. "مهرجویی" چه خوب شخصیت پردازی کرده؛ خیلی از تصاویر فیلم با این که مربوط به اواخر دهه ی شصت هستند، اما هنوز هم مصداق دارند. نشانه ها درست در جای خودشان قرار گرفته اند. مخاطب به راحتی باور می کند که حمید هامون یک کتابخوان حسابی ست و معلومات و سواد بالایی دارد؛ این گونه است که شیفتگی مهشید (بیتا فرهی) به او، با این که اختلاف طبقاتی فاحشی با هم دارند، باورپذیر می شود. سکانس زیبای قرارشان در کتابفروشی، با آن نشان دادن مستقیم جلد کتاب ها، هنوز هم دیدنی ست.
حظ بردم از تماشای دوباره ی فیلم و با خودم گفتم حتی اگر "مهرجویی" فقط همین یک فیلم را هم ساخته بود، به اندازه ی کافی قابل احترام هست. فیلمی که برای خیلی ها از قدیم تا جدید خاطره شده است.
«ناخداخورشید» بی شک یکی از بهترین فیلمنامه های سینمای ما را دارد؛ "تقوایی" بسیار فرا تر از آداپته کردن فضای «داشتن و نداشتن» همینگوی با فضای جنوب ایران عمل می کند؛ دقت بالایی که او در همه ی جزئیات فیلم به کار برده، همچون پوشش کاراکترها، یا لهجه، عادات و از این قبیل، شناخت عمیق او را از جغرافیا نشان می دهد. توجه به معماری، موسیقی و رنگ هم از آن جمله اند. شخصیت پردازی هایی که در خاطر ماندنی اند؛ از ناخدا خورشید بگیر تا ملول، مستر فرهان و تبعیدی ها. واقعا چندتای این بازیگران توانسته اند چنین بازی های درخشانی را در فیلم های بعدی شان داشته باشند؟
حیف که امثال "تقوایی" باید خانه نشین شوند تا نالایق هایی که از همه سو حمایت می شوند، برای فیلم های متوسط به پایین شان بودجه های میلیاردی بگیرند، حیف!
«گیلبرت گارسین» در سن ۶۵ سالگی کارخانه ی لامپ سازی اش را رها کرد و به عکاسی پرداخت و در این رشته به موفقیت رسید. درعکس ها، خودش و گاهی با همسرش، حضور دارند. سبک او سوررئال است و به «آقای هیچ کس» معروف است.

خواندن این چند سطر درباره ی او، مرا یاد جوان پر شوری می اندازد که سال ها پیش در صف جشنواره ی فیلم فجر با او آشنا شدم که عکاس بود. با دوربینی همراهش. با تلاش او، دو تا بلیط برای تماشای فیلم گیر آوردیم؛ به نظرم فیلم تقاطع ( ابوالحسن داوودی) بود. سینما فلسطین. جوان، درست در سال آخر دانشگاه اش حسابداری را رها کرده و دوباره خوانده و عکاسی قبول شده بود. حالا با عکاسی عشق می کرد.
از عکس های گیلبرت گارسین:



یک شهر بزرگ همواره این جذابیت دوگانه را دارد که از ورای آنچه که شده، می توان با دلتنگی به آنچه که قبلا بوده دوباره فکر کرد. (صص ۵۰ و ۵۱)
* فکر کردم:«در زندگی ما زمانی فرا می رسد که بین آدم هایی که آنها را شناخته ایم، شمار مردگان بیشتر از زنده ها می شود و ذهن از پذیرفتن قیافه ها و حالت های نو خودداری می کند: بر تمام چهره های جدیدی که با آنها رو به رو می شود، همان قیافه های قدیم را حک می کند و برای هریک نقابی پیدا می کند که بیشتر به آن می خورد.» (ص۱۲۵)
* خان گفت: «اگر واپسین لنگرگاه، شهری جهنمی است که ما را در گردابی همواره سریع تر و قوی تر به دل خود می کشاند، پس همه چیز بی فایده است.»
پولو خاتمه داد:« جهنم آدم ها مربوط به آینده ی آنها نیست. اگر جهنمی در کار باشد، همین است که در مقابل ماست، جهنمی که هر روز در آن زندگی می کنیم و با کنار هم بودن، آن را تشکیل می دهیم. برای رنج نبردن از این وضع، دو راه حل وجود دارد. راه اول برای بسیاری از آدم ها آسان است: جهنم را قبول می کنند، جزیی از آن می شوند و دیگر آن را نمی بینند. دومی راهی است پر خطر که نیازمند توجه، شناخت و استمرار است: جستجو و توانایی تشخیص اینکه چه کسی و چه چیزی، در میان جهنم، جهنمی نیست و اینکه آن را تداوم بخشید و برای آن جای باز کرد.» (ص۲۰۶)
مشخصات کتاب:
شهرهای ناپیدا، ایتالو کالوینو، ترجمه ی بهمن رئیسی، کتاب خورشید، چاپ دوم: خرداد۱۳۹۲.
.jpg!Large.jpg)
هرگز از مرگ نهراسیدهام
اگرچه دستانش از ابتذال شکنندهتر بود.
هراسِ من ــ باری ــ همه از مردن در سرزمینیست
که مزدِ گورکن
از بهای آزادیِ آدمی
افزون باشد.
□
جُستن
یافتن
و آنگاه
به اختیار برگزیدن
و از خویشتنِ خویش
بارویی پیافکندن ــ
اگر مرگ را از این همه ارزشی بیشتر باشد
حاشا، حاشا که هرگز از مرگ هراسیده باشم.
"احمد شاملو"؛ از مجموعه ی «آیدا در آینه»
پ.ن. ها:
*نقاشی از «ون گوگ».
* دوستی تعریف می کرد که بعد از یک مهمانی، از پدرش پرسیده که: «شما که درباره ی فلان موضوع خیلی مطالعه دارید، چرا وقتی در جمع از آن صحبت شد، هیچ نگفتید؟»
پدر پاسخ می دهد:«از چه بگویم وقتی حتی یک نفر در آن جمع درباره ی آن موضوع حتی یک جلد کتاب هم نخوانده است؟!»
دیشب تا صبح باد می آمد و هنوز هم می آید. این باد برایم بوی شهریور را دارد. شاید چون با خودش زردی کاه ها را می آورد از در و دشت.
یاد شبی می افتم که با پسرعمه ها بر پشت بام خانه شان در روستا خوابیدیم. شهریور ماهِ نمی دانم چند سال پیش. حداقل بیست سال پیش. تا صبح باد آمد، بادی که با خودش ماسه های ریز می آورد. یک ماهی می شد که در روستا بودم . هر روز بازی و خنده؛ توی باغ، کوچه های خاکی، زمین های کشاورزی. آش دوغ. الاغ سواری. خنکای آب چشمه. انگور. نان و کره و ماست و پنیر محلی.
عمه سروناز گفت روی پشت بام نخوابیم و خوابیدیم. گوشه ای از پشت بام خانه ی بزرگ شان جا انداختیم و چسبِ هم خوابیدیم. اما چه خوابیدنی! تا دیر وقت که به شوخی و مسخره بازی گذشت، از سرمای باد هم جرات سربرآوردنمان نبود. ماسه ها از پشت بام بود، چرا که برای عایق بودن سقف بام ها از خاکی استفاده می شد که ماسه های ریزی داشت. به خنده و شوخی در زیر پتو گذشت و نفهمیدیم کی خوابیدیم.
صبح که بیدار شدیم، انگار زیر ماسه بادی ها مدفون شده بودیم. روی پتوها پر از ماسه شده بود. با خنده از زیر ماسه ها درآمدیم.
از جمع آن شب، حجت پرستار شد، ابوذر گچ کار، جواد نقاش ساختمان، اصغر در یک شرکت کار می کند و قدرت بازنشستگی پیش از موعد از ارتش گرفت؛ تومورهای پیاپی مغزی امان سرپا ایستادن اش را گرفته و او را خانه نشین کرده.
آن شب، دنیا مال ما بود.
یادش بخیر!
٭بعدا نوشت(۲۵ مرداد ۱۴۰۰):
بعد از مراسم عموآشیخ، با ابوذر و حجت قدری پیاده رفتیم. می خواستند برگردند شهرستان. حجت گفت یادت هست می خواستی دبیرستان ثبت نام کنی و من هم باهات بودم...، که تعداد قدم هامان را می شمردیم؟...

«انتقام: یازده داستان سیاه»٬ مجموعه ای ست از یازده داستان کوتاه از خانم "یوکو اوگاوا"، نویسنده ی ژاپنی. نویسنده ای که بیش تر به خاطر رمان «خدمتکار و پرفسور» شناخته شده است -که بر اساس آن فیلمی هم ساخته شده است.
تم اصلی داستان ها «مرگ» است؛ مرگی که غالبا وهمناک و آمیخته با حسی سرد روایت می شود. اگرچه هریک از داستان ها مستقل اند، اما ارتباطی بینامتنی آن ها را به یکدیگر مربوط می کند به گونه ای که ذهن خواننده را پس از خواندن هر داستان، به داستان بعدی سوق می دهد تا شاید رمز و راز داستان پیشین برایش آشکار تر شود و البته آخرین داستان به نخستین داستان پیوند می خورد. مرگ ها اغلب نامتعارف اند و داستان ها را به لحاظ موضوعی به ژانر «جنایی» هم نزدیک می کنند. راوی همه ی آن ها اول شخص، و بیش تر خانم هستند.
داستان ها پرداخت تصویری قوی ای دارند و معمولا با یک شوک، اغلب در پایان داستان، همراه می شوند.
نویسنده سعی کرده از فضاسازی های تازه ای استفاده کند. زمان روایت داستان ها معاصر است.
با این که نویسنده خود ژاپنی ست، اما داستان ها چندان رنگ و بوی بومی ای ندارند و بسیاری از آن ها می توانستند هر جای دیگری هم اتفاق بیفتند که از این نظر بی شباهت به داستان های «موراکامی» نیستند.
ترجمه ی روان کتاب هم از ویژگی های مهمی ست که خوندن آن را دلچسب تر کرده است.
مشخصات کتاب:
انتقام: یازده داستان سیاه، نوشته ی یوکو اوگاوا٬ ترجمه ی کیهان بهمنی، نشر آموت، چاپ دوم: پاییز ۱۳۹۴.
هیراد بالا سر لانه ی مورچه ها نشسته است؛ مورچه ها مثل همیشه در تکاپو هستند. تقریبا هر روز بهشان سر می زند. لانه زیر کپه ای سیمانی قرار گرفته است، نزدیک خانه ی پدربزرگ، خانه در دامنه ی کوه ، یا بهتر است بگویم در کمرکش کوه. همین که از دروازه بیایی بیرون، روی کوه هستی!
صبح ها مرد همسایه کبوتران ش را پرواز می دهد؛ دسته ای کبوتر آسمان را درمی نوردند. اوج می گیرند و صدای بال زدن شان می آید. هوا خنک است.
چند وقتی هست که هیراد را ختنه کرده ایم؛ می پرسد:« مورچه ها هم ج... دارن؟!»
یک لباس پلنگی پوشیده است٬ به قول خودش لباس پلیسی. دل نمی کند از این لباس ش. "لاک پشت های نینجا" هم روی آن نقش بسته اند.
گاهی سوالات سختی می پرسد و آن قدر اصرار می کند تا پاسخ بگیرد. گاهی هم حرف هایی می زند که مرا حسابی سر ذوق می آورد. مثلا پرواز کبوتران را که دید، گفت:«دوست دارم پرواز کنم، با هواپیما. از اون بالا نمی افتم؟!»
و من برایش توضیح می دهم؛ فرودگاه، کمربند نجات، ...
دیروز با پدربزرگ بردیم ش سرپل. رودخانه ای که پارسال هم برده بودیم ش. هنوز در خاطرش مانده بود. با موتور رفتیم. باد بهمان می خورد و بوی علف و گاهی هم صدای جیرجیرکی. حال خوشی بود.
رودخانه پر از ماهی های ریز بود که در دسته هایی به این طرف و آن طرف شنا می کردند. دو تا بچه ی روستایی هم آمدند پیش ما، من که دمپای شلوارم را بالا زده بودم و توی آب بودم. کف رودخانه قلوه سنگ های ریز و درشت داشت. ماهی ها دور و بر پاهایم می پلکیدند و حرکت شان را روی پاهایم حس می کردم. یاد «بچه های آسمان» افتادم!
بچه ها، یک پسر و یک دختر، که کوچک تر بود، ازم خواستند که با سطلی پلاستیکی برایشان ماهی بگیرم؛ جز چند ماهی ریز، چیزی نصیبمان نشد و البته خوب می دانستیم که در هر حال، ماهی ها را رها خواهیم کرد. کاری که هیراد پیش تر با صدای بلندی ازم خواسته بود!

پ.ن:
عکس مربوط به تابستان سال پیش است که هیراد با گردوهایی که مادربزرگ بر پشت بام پهن کرده بود، بازی می کرد.
پنجشنبه بیست و سوم اردی بهشت گذشته، به همت کانون ادبیات ایران، خانه ی هنرمندان میزبان نشستی بود با عنوان:" بررسی وضعیت نقد ادبی در ایران " که سخنرانان آن آقایان «عنایت سمیعی»، «حسین پاینده» و «محمدرضاگودرزی» بودند.
نقد، به ویژه ازنوع ادبی اش، از نیازهای مهم جامعه ی فرهنگی امروز ماست. برهیچ کسی پوشیده نیست که نقد آثار ادبی چه اندازه دشوارست و یک کار کاملا تخصصی است و این که منتقد به آن معنا در فضاهای هنری و ادبی این روزها چه قدر کم داریم.
آن چه که درواقع در رسانه های کشورمان اعم از مجلات و روزنامه ها و اینترنت وتلویزیون در برنامه های به اصطلاح تحلیلی شان می بینیم، نقد به معنای واقعی نیستند ودر بهترین حالت، حاشیه نویسی ای بر اثر مورد نظر محسوب می شوند.
اما در جلسه ی گفته شده، هر سه ی این اساتید درباره ی موضوع مورد نظر هم عقیده بودند و البته که نگاهشان همان چیزی بود که باید باشد. چرا که نقد نو تعاریف مشخصی دارد که حداقل این سه نفر فعالیت هایی مرتبط با آن را انجام می دهند.
آقای سمیعی همزمان با بیان سیری تاریخی از نقد ادبی در کشورمان، سه مقوله ی مهم را مورد توجه قرار داد؛ نخست آن که "ریشه ی نقد ادبی در فلسفه است" چرا که می دانیم نقد ادبی از یونان باستان وفلاسفه ی بزرگ اش آغاز می شود(البته با تعاریف خاص دوره خودش).
دوم این که نقد ادبی در جامعه ای امکان پذیر است که درآن جامعه "دیالوگ" برقرار باشد، "چند صدایی از دل گفت و گو می آید." ،که این نکته بسیار مهمی است.اساساً درجامعه ای که به جای گفت وگو از مناظره استفاده می شود، چه جایی برای نقد ادبی باقی می ماند؟!
سوم این که نقد ادبی اساساً پدیده ای است غربی و وارداتی و ما تا حدود دوره ی مشروطیت چیزی به نام نقد ادبی نداریم. در این بین خانم "فاطمه سیاح" در رواج نقد ادبی نقش مهمی داشته است که خانم سیمین دانشور هم از شاگردان ایشان بوده است.
آقای پاینده هم در ابتدا از "تعریف نقد ادبی" آغاز کرد؛ که به جای تعاریف واقعی، از آن تعاریف غلطی می شود. تعاریفی مانند این که منتقد باید پیام یک اثر را بیابد، یا نقد یک اثر یعنی تعریف و تمجیدهای اغراق آمیز درباره ی آن!
اما نقد ادبی یک جور گفتمان کاوشگرانه است. راهی برای ایجاد پرسش و به تبع آن، فهم زندگی است.ادبیات باید شناختی ژرف از واقعیات زندگی ما ایجاد کند.
نقد ادبی باید به پنج پرسش اساسی پاسخ دهد:
-ویژگی یک متن ادبی چیست؟
-نسبت بین مولف و متن چیست؟
-نقش خواننده چیست؟
-چه رابطه ای بین متن و واقعیت وجود دارد؟
-نقش زبان درمتن چیست؟
"منتقد ادبی به یک نظریه استناد می کند و از منظر آن نظریه به پرسش های متن پاسخ می دهد."
حقیقت غایی در متن ادبی وجود ندارد.
سومین سخنران جلسه، آقای محمدرضاگودرزی عمدتاً به تعریف نقد و ویژگی های آن پرداخت؛ هدف از نقد پیداکردن نظمی روشن در متن است. نقد باید مستدل باشد، با متن همدل باشد(از پیش درباره اش موضع گیری نکند)، با ارزشهای خودش بررسی شود.
و از جمله این که "نقد ادبی وابسته به تاریخ است"
در بندر آبی چشمانت
باران رنگ های آهنگین دارد
خورشید و بادبان های خیره کننده
سفر خود را در بی نهایت تصویر می کنند.
در بندر آبی چشمانت
پنجره ای گشوده به دریا
و پرنده هایی در دوردست
به جستجوی سرزمین های به دنیا نیامده.
در بندر آبی چشمانت
برف در تابستان می آید.
کشتی هایی با بار فیروزه
که دریا را در خود غرقه می سازند
بی آنکه خود غرق شوند.
در بندر آبی چشمانت
بر صخره های پراکنده می دوم چون کودکی
عطر دریا را به درون می کشم
و خسته باز می گردم چون پرنده ای.
در بندر آبی چشمانت
سنگ ها آواز شبانه می خوانند
در کتاب بسته ی چشمانت
چه کسی هزار شعر پنهان کرده است؟
ای کاش ، ای کاش دریانوردی بودم
ای کاش قایقی داشتم
تا هر شامگاه در بندر آبی چشمانت
بادبان بر افرازم.
"نزار قبانی"

«نزار قبانی»، شاعر عاشقانه هاست و این شعر اش را خیلی دوست دارم. او از نخستین مجموعه ی شعری اش (آن زن سبزه رو به من گفت)٬ بانوع نگا ه اش به"عشق" و "زن"، انقلابی در شعر عرب پدید آورد که از جمله ی آن ها، توجه به جسمانیت زن و البته سادگی شعر بود. چیزی که تا مدت ها او را مورد لعن به اصطلاح ادبای عرب آن دوران قرار داد. اما گذشت زمان ثابت کرد که سخن از عشق، کهنگی نمی شناسد. «نزار» معشوقه اش «بلقیس» را در بمب گذاری سفارت عراق در بیروت از دست داد و خودش هفده سال بعد در غربت از دنیا رفت. سرزمین مادری اش سوریه، امروز جز خرابه ای بیش نیست. خرابه ای که در پس ویرانه هایش دیگر زمزمه ی مردی شنیده نمی شود که برای بندر آبی چشمان معشوقه اش شعر بگوید.

دلم برای تماشای خیلی فیلم ها تنگ شده است؛ خیلی فیلم هایی که در دوره ی کودکی یا نوجوانی ام دیده ام.
بیشتر دوران کودکی ام را در شهرستان گذراندم؛ آن روزها جمعه ها شبکه ی استانی فیلم سینمایی پخش می کرد، هر هفته یک فیلم. وجه مشترک بیش تر آن ها در سرگرم کنندگی شان بود! انبوهی از فیلم های وسترن و پارتیزانی و گنگستری را در آن دوران دیدم که به نظرم متناسب با سن ام بود! فیلم های "آلن دلون"، "لینو ونتورا"، "توشیرو میفونه"، ""چارلز برانسون" و ...؛ مثل فیلم «آفتاب سرخ». الحق که فیلم های با کیفیتی هم بودند. "همفری بوگارت" را در همین دوران شناختم و نخستین بار با تراژدی «هملت» در همین دوران آشنا شدم که تا مدت ها ذهنم را به خودش مشغول کرده بود؛ نسخه ی معروف "کوزینتسف"، که حظ عجیبی از آن بردم! یادم می آید که تنها به تماشایش نشستم، پای تلویزیون سیاه و سپید قاب چوبی شاوب لورنس مان!
دوران راهنمایی اما فیلم ها جدی تر شدند؛ با ابراهیم، یکی از برادرانم، پای تلویزیون می نشستیم و فیلم می دیدیم. ابراهیم تاثیر زیادی در علاقه ی من به سینما داشت. یک پا عشق فیلم بود؛ پوستر فیلم جمع می کرد - که تعدادی شان را من هنوز دارم. زیاد سینما می رفت. تئاتر می دید. مجلات سینمایی می خرید. پروژکتور، و بعدها ویدئو، به خانه می آورد. چند سالی را در مغازه ی یکی از هنرپیشه های معروف سینما کار کرد. تجربه ی بازی در تئاتر را هم داشت.
با او پای برنامه های سینمایی ای چون «هنر هفتم» می نشستیم؛ یادش بخیر! چراغ ها را خاموش می کردیم و می نشستیم پای تلویزیون سیاه و سپید. چه قدر فیلم دیدیم. از همان ها که می گویم دلم برای تماشایشان تنگ شده. مثلا «ایثار» تارکوفسکی، که چه قدر پایان فیلم برایم متفاوت بود، یا «رم، شهر بی دفاع» ، یا «جاده»...؛ با تک تک این فیلم ها زندگی می کردیم. چه قدر بازی "آنا مانیانی"، و بازی "آنتونی کوئین" را در این دوتای آخر دوست داشتم. یا «نبرد الجزیره»، «عمرمختار»، «ریش قرمز»، «یوجیمبو»، «داستان توکیو»، «اینک آخرالزمان»، «فرار بزرگ». «پاپیون» و آن موسیقی فوق العاده اش... یا مثلا فیلم غریبی به نام «سودای پرواز» که از آن فیلم هایی ست که دلم لک زده برای تماشای دوباره اش. یا فیلم های «پاراجانف»، یا «آندره وایدا».
یادم می آید که یک شب «تودو، مودو» را تماشا کردیم؛ فیلم خیلی برایم گنگ بود، بعد با ابراهیم درباره اش صحبت کردیم و او خیلی کمک کرد تا فیلم را بفهمم. وقتی یکی از اقوام در یک مهمانی به طعنه از یکی از بچه خرخوان های فامیل پیش من تعریف کرد و به اصطلاح می خواست دل مرا که معدلم یک و نیم نمره پایین تر از او شده بود بسوزاند، ابراهیم که ناراحتی مرا فهمیده بود، بعد از مهمانی به ام گفت:« اصلا خودت رو ناراحت نکن، شاید اون معدلش از تو بیشتر شده باشه، اما چه می دونه «تودو، مودو» چیه؟!»
نمی دانم فهمید که این گفت و گوی کوتاه چه قدر روی من تاثیر داشت یا نه؟
اصلا به نظرم یکی از دلایل مهم این که هنوز کلی از مجلات سینمایی قدیمی ام را از این اثاث کشی به آن اثاث کشی نگه داشته ام، شاید همین خاطرات است؛ مثلا آن مجلات «فیلم» دهه ی شصت را. هر بار که آن ها را ورق می زنم، انبوهی از خاطرات شیرین را در من زنده می کنند. خاطراتی که یک بار دیگر به من ثابت می کنند که سینما نه بخشی از زندگی که خود زندگی ست، که من دوست دارم همچون کودک فیلم «سینماپارادیزو»، غرق شوم در رویا و کنده شوم از زمین و زمان...
آخ که چه قدر دلم برای آن روزها تنگ شده است؛ برای "زامپانو" و "جلسومینا" که جاده را در پیش گرفته بودند و می رفتند و می رفتند.
روزهایی که می دانم دیگر هیچ گاه تکرار نخواهند شد...
پ.ن:
تصویر: آنتونی کوئین و جولیتا ماسینا در «جاده»، فدریکو فللینی، ۱۹۵۴.
بعدا نوشت:
به مناسبت روز سینما.