فلسفه های لاجوردی

یادداشت های من...

فلسفه های لاجوردی

یادداشت های من...

حکایت باران بی امان است...

  نیم ساعتی را زیر باران پیاده رفتم؛ کاپشنم خیس شده بود اما دوست داشتم پیاده بروم. هندز فری توی گوشم می خواند و کلاهم را روی سرم کشیده بودم...

  چند وقتی هست که کارگاه داستان نویسی در دست تعمیر است؛ امروز کلاسمان شبیه خرابه ای جنگ زده بود! اما استاد به هرحال کلاس را تشکیل داد؛ تعریف می کرد که یک بار کارگاهش را به خاطر بسته بودن در، به ناچار در پیاده رو تشکیل داده، خیابان جشنواره؛ با خودم گفتم که چه خوب! لابد برای رهگذر ها هم جالب بوده!

  اتفاقا داستان اول کلاس هم داستانی بود به نام «جنگ» از "لوئیجی پیراندلو"!


پ.ن:

عنوان برگرفته از شعری ست از شمس لنگرودی.

...

آسمان دلم...

  آسمان تهران ابری ست. این هوا دلتنگ ترم می کند. فردا راهی سفرم. خبر رسیده گردنه برفی ست؛ خدا کند هوا تا فردا صبح به ساز ما کوک باشد که اگر نباشد، نمی دانم... شاید نرویم. 


آﺳﻤﺎﻥ، ﭼﺸﻢﻫﺎﯼ ﺗﻮ ﺑﻮﺩ،
ﭘﻨﺠﺮﻩ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﮐﺮﺩﯼ
ﻭ ﻣﻦ
ﭘَﺮﭘَﺮ ﺯﺩﻡ ..
ﺑﺮﺍﯼ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻨﺖ
ﭘﺮﻧﺪﻩ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﻮﺩ.

"ﺳﯿﺪﻣﺤﻤﺪ ﻣﺮﮐﺒﯿﺎﻥ"


روزتون قشنگ!

...

آخرین ضربه رو محکم تر بزن...


  خرداد هشتاد و سه بود؛ من بودم، داوود عباسی و برادرش اکبر، محمد ایمانخانی، و محمد سلیمانی. عصر باهم از میدان رسالت تاکسی ای کرایه کردیم و رفتیم «چشمه اعلای دماوند». شب را توی درختان نزدیک چشمه به صبح رساندیم. شب سردی که چادرمان را یارای ایستادگی در برابرش نبود. به ناچار پای کُنده ی درختی که آتش زده بودیم، شب را به سپیده رساندیم. سرما تا مغز استخوانمان نفوذ کرده بود.

  فردایش تا عصر آن جا بودیم. لای درخت ها می خواندیم. محمد ایمانخانی برای ناهار، سوسیس کباب کرد. محمد سلیمانی «کِرمی» رقصید!.. حال خوشی بود.

  مردمان مهربانی داشت چشمه اعلا.

  واکمن سونی من همراهمان بود و ترانه ی « درخت » از ابی که ورد زبانمان بود.

یادش بخیر...


توی تنهایی یک دشت بزرگ

که مث غربت شب بی انتهاس

یه درختِ تن سیاهِ سر بلند

آخرین درختِ سبزِ سرِپاس


رو تنش زخمه  ولی زخم تبر

نه یه قلب تیرخورده‌  نه یه اسم

شاخه هاش پر از پرِ پرنده هاس

کندویِ پاکِ دخیلِ و طلسم


چه پرنده ها که توو جاده‌ی کوچ

مهمون سفره‌ی سبز اون شدن

چه مسافرا که زیر چتر اون

به تن خستگیشون تبر زدن


تا یه روز تو اومدی بی خستگی

با یه خورجینِ قدیمیِ قشنگ

با تو نه سبزه نه آینه بود نه آب

یه تبر بود با تو با اهرم سنگ


اون درختِ سر بلند ِ پرغرور

که سرش داره به خورشید می رسه

منم  منم

اون درخت تن سپرده به تبر

که واسه پرنده ها دلواپسه 

منم  منم


من صدای سبز خاک سربی ام

صدایی که خنجرش رو به خداس

صدایی که توی بهت شب دشت

نعره ای نیس ولی اوج یک صداس


رقص نرم دستت ای تبر به دست

با هجومِ تبرِ گشنه و سخت

آخرین تصویرِ تلخِ بودنه

تویِ ذهنِ سبزِ آخرین درخت


حالا توو شمارش ثانیه هام

کوبه های بی امون تبره

تبری که دشمن همیشه‌ ی

این درخت محکم و تناوره


من به فکر خستگی های پرِ پرنده هام

تو بزن  تبر بزن

من به فکر غربت مسافرام 

آخرین ضربه رو محکم تر بزن


 "ایرج جنتی عطایی"

بشنوید. آهنگساز: سیاوش قمیشی

پ.ن:

عکس را داوود ازم گرفت؛ این شلوار کبریتی را خیلی دوست داشتم. دم عید از کوچه برلن خریدمش. این رنگش فقط تن مانکن بود و فروشنده گفت که فقط اگر می خواهی، از تن مانکن درآورمش و من هم گفتم می خواهم!

...

٭٭ بعدا نوشت: (۱۰/۲۳/ ۹۸)

اکبر پیش از داوود زن گرفت.

داوود حالا معلم است.

 محمد ایمانخانی پس از ازدواج، مدتی در عسلویه کار و زندگی می کرد، سپس به تهران برگشت.

 محمد سلیمانی پس از آزمودن شغل های متفرقه، جذب نیروی انتظامی شد. در یکی از مرا کز اخذ رأی در انتخابات که در مدرسه ای دخترانه برگزار می شد، با خانم مدیر آشنا شد و مدتی بعد با او ازدواج کرد.


برای تو...

برای تو،
برای چشم‌هایت
برای من،
برای دردهایم
برای ما
برای این همه تنهایی
ای کاش خدا کاری کند …

“شاملو”

...

برف های کلیمانجارو..!

  مدرسه مان ته یک خیابان درختی ست؛ درخت که نه٬ چند کاج لخت و وارفته.

  توی خیابان درختی، توچال را در دوردست دیدم؛ یاد عکسی از کوه های کلیمانجارو در آفریقا افتادم که کوه های پوشیده از برف، انگار روی ابرها سوار شده اند. اما اینجا توچال روی گرد و غبار و دود سوار شده بود...!

در نی زار...


در نی زار

پرنده ای اندوهگین می خواند

گویی چیزی را به یاد آورده

که بهتر بود

فراموش کند.


"تسورا یوکی"

پ.ن:

بشنوید؛ موسیقی فیلم «پیانو»

آقا طلایی

  توی همکلاسی های دوره ی دانشگاهم، یک «آقا طلایی» داشتیم که به اش خان دایی می گفتم؛ فرمان (ملک مطیعی) فیلم قیصر! تنومند و چهارشانه بود و بیشتر وقت ها کت می پوشید. موهای فِرش به سبیل پرپشتش می آمد. اصلا ناخودآگاه آدم را یاد جاهل های فیلمفارسی می انداخت، خصوصا این که صدای زمختی هم داشت.

  یک روز که توی بوفه ی دانشگاه، پسر بوفه چی که جوان بود، با یکی از همکلاسی ها بد حرف زد، آقا طلایی برایش قاطی کرد و بساطِ روی یخچالش را زمین ریخت و نزدیک بود جوان را بزند که بزرگ ترها نگذاشتند. پدر جوان از او و بقیه عذرخواهی کرد و آقا طلایی را به گوشه ای بردند و قضیه ختم به خیر شد.

  آقا طلایی در یک هنرستان در پایین شهر درس می داد که می گفتند دوام آوردن در آن کار هرکسی نیست.

 با هم دوست شده بودیم؛ یک بار که دو نفری در حیاط دانشگاه چای می خوردیم، به ام گفت که یک زمانی عضو یکی از باشگاه های کوهنوردی معروف تهران بوده که بعد از مشکلی که برای پایش به وجود آمده، کوهنوردی را کنار گذاشته است. به من گفت که روحیه ام به کوهنوردها می خورد."خوب گوش می دهی". برایم از زندگی اش گفت؛ از علاقه اش به سینما٬، و جالب بود که فیلم های طراز اول و خاص سینمایمان را دیده بود و حتی چندتا از آن ها را هم که من نداشتم برایم آورد.

  آخرین بار، یکی دو ماه بعد از فارغ التحصیلی دیدمش؛ سوار بر موتور. بی حوصله بود؛ هیچ نشانی از آن آقا طلایی یی که می شناختم نداشت، فقط صداش همان صدا بود....

دستت را به من بده...


درخت با جنگل سخن می‌گوید
علف با صحرا
ستاره با کهکشان 
و من با تو سخن می‌گویم ...
نامت را به من بگو
دستت را به من بده 
حرفت را به من بگو 
قلبت را به من بده
من ریشه های تو را دریافته‌ام... 
با لبانت برای همه لب ها سخن گفته‌ام 
و دست‌هایت با دستان من آشناست.


"احمد شاملو"

پ.ن:
به مناسبت زاد روز «بامداد».
...
...
...

از عشق سخن گفتن..

با مرجان‌ها در عمق دریاها لرزیدیم

با کوسه ها خروارها تُن آب را باله زدیم

با امواج به ساحل‌ها کوبیدیم

دنیای سرخ و سیاه خزه‌ها را بر صخره‌ها روییدیم

با ابرها بارها با پرنده‌ها بر شاخه‌ی نارون‌ها قاقار کردیم

ترکیدیم با انارها و سیرسیرک‌ها

وزیدیم...

ترسیدیم...

درخشیدیم...

و درخشیدیم با ستارگان نیمه شب تا کجا... کجا !

می‌بینی؟ می‌بینی تا کجا می‌رفتیم و برمی‌گشتیم !

اکنون چنگ می‌زند بر نم روح انسانی رویاهایمان

خزه‌های سبز سفر

خیس باران به سوی پنجره‌های مه گرفته سرازیر می‌شویم

می‌بینی تا کجا با آب آمده‌ایم!؟

با قایق بی پارو!؟

خوابم می‌آید...

نه

از عشق سخن گفتن برای آدمی هنوز خیلی زود است...

خیلی زود...



"حسین پناهی"

پ.ن:

بشنوید، با صدای گرم آن زنده یاد.

واکمن سونی

  امروز یک ایستگاه مانده به مقصدم را به جای مترو، پیاده رفتم؛ از جلوی دانشگاهی که می رفتم رد شدم و انبوهی از خاطرات ریز و درشت پیش چشمم زنده شد؛ یادم می آید که برای ثبت نام رفتم شعبه ی کرج، اما خوشبختانه گفتند که کلاس های ما در مرکز دانشگاه برگزار می شود؛ ساختمانی قدیمی  در مرکز شهر.

  موقعیت دانشگاه برای من عالی بود؛ نزدیکی به مراکز فرهنگی اصلی شهر و از جمله تئاتر شهر و میدان انقلاب، فرصتی ناب برای من بود؛ از همان ترم اول دانشگاه رفتن به کلاس های مختلف هنری را آغاز کردم...؛ کتاب و مجله می خواندم، فیلم می دیدم، در جلسات نقد شرکت می کردم، تئاتر می دیدم و.... 

  یک دوره ی پربار برای من، که شاید هیچ وقت دیگر تکرار نشود.

  خیابان انقلاب مسیر همیشگی ام بود که از دانشگاه پیاده می رفتم تا چهار راه ولیعصر و از آن جا تا میدان انقلاب. حوزه ی هنری، میدان ولیعصر، خانه ی هنرمندان....

  آن موقع یک واکمن سونی خوب داشتم که از میدان توپخانه خریده بودمش؛ همراه همیشگی من بود. به ندرت موسیقی تازه ای از چنگم در می رفت و از سنتی تا فرنگی، همه جوره گوش می کردم.

  گاهی برای پیدا کردن یک سی دی خارجی، فیلم یا موسیقی، تمام دستفروشی های خیابان انقلاب را زیر و رو می کردم.

  هنوز هم آن واکمن و تعداد زیادی نوار کاست دارم که همیشه خاطر مرا به آن دوران می برد.

  

  یادش بخیر!

به دست هایم شک نکن...

به دست هایم شک نکن

به عاشقانه هایی که کشیده ام روی پوست تن ات

و به حرف هایی که

هر از چند گاهی نمی زنم!

من اینجا یک فنجان نیم خورده دارم

یک صندلی کنار بی حوصله گی هایم

و صداهای زندانی که گاه گاه سر می کشند

از استخوانهایم

از موهایم

سینه ام

و ریز ریز می شوند روی پیراهن غروب


"ناهید عرجونی"


...

...

...

این مردمان ...!

 یکی از هنرجوهای سابق کارگاه داستان نویسی، که چند جلدی هم کتاب بیرون داده، چند وقت پیش عکس های جلسه ی رونمایی از کتابش را که توسط انتشاراتی مربوطه ترتیب داده شده بود در گروه تلگرامی  کلاس به  اشتراک گذاشته بود. از قرار، کتابش رمانی بود با موضوع جنگ که توسط یکی از انتشاراتی هایی که معمولا رمان های عامه پسند چاپ می کند، منتشر شده بود. در جلسه هم تعدادی از خانواده های شهدا حضور داشتند.

  این خانم جوان که همیشه هم جلوی چشم استاد می نشست و از بزک دوزک کم نمی گذاشت، در مراسم رونمایی چادر پوشیده بود و دست ها را تا مچ پوشانده و به اصطلاح حجاب کامل داشت. یعنی من یکی که اگر توضیحات عکس ها نبود نمی شناختمش!

باران می آمد...


اکنون که مال منی

رویایت را تنگاتنگ رویایم بخوابان

و به عشق و رنج و کار بگو که اکنون همه باید بخوابند...

"پابلو نرودا"

به خاطر پیراهنت...

آفتاب را دوست دارم
به خاطر پیراهنت روی طناب رخت
باران را
اگر که می بارد
بر چتر آبی تو
و چون تو نماز می خوانی
من خداپرست شده ام.

 

"بیژن نجدی"

آدم بزرگ ها..!

  فردای عروسی رامین، در منزل یکی از نزدیکان جمع شده بودیم. پیر و جوان در مجلس بودند. من به اتاقی رفتم که جوان ترها جمعشان جمع بود؛ هنوز در حال و هوای عروسی بودند. نشستیم به گپ و گفت و شوخی و خنده.

  آدم بزرگ ها اما در سالن پذیرایی به بحث و جدل درباره ی سیاست و مذهب مشغول بودند و طبق معمول هرکسی کارشناسی بود برای خودش! به من هم گفتند که بیا به جمع ما. من اما نرفتم؛ یکی از بچه ها صدای ضبط صوت را بالا برد و پایکوبی اتاق را پر کرد...

یک دست فاصله...

از مهتابی خانه من
تا آفتابی خانه تو
یک دست فاصله ست.
دستت را
دراز کن
تا
مهتابی
آفتابی شود.

"شهیار قنبری"

هلپرکی

  دیشب جشن عروسی خواهرزاده ام رامین بود؛ عروسی خوبی بود، خوش گذشت.

 هرچند عروسی ها هم هر روز بیشتر اصالت خود را از دست می دهند، اما برای من، جذاب ترین بخش جشن آن جایی ست که موسیقی کردی شور می گیرد؛ دست ها در هم گره می خورند و شانه ها هماهنگ با حرکت منظم پاها، تکان می خورند. رقصنده ها در دسته های کوچک و بزرگ دایره ای شکل، دستمال های رنگی را به هوا می کشند و رنگ ها ترکیبی دلپذیر با دود اسپند می سازند.

  نمونه ی زیبای رقص کردی برای من، رقص پدرم است؛ هارمونی عجیبی دارد رقصیدنش و نوعی زیبایی، اصالت و آرامش درش هست. اما پدر هم سن و سالش بالاست و به ندرت در مجلسی می رقصد.


پ.ن:
هلپرکی در زبان کردی به معنای رقص است که بسته به جغرافیای آن، انواع و اقسام دارد.

کنار حوصله ام بنشین...


چشم تو شعر
چشم تو شاعر است
من دزد شعرهای چشم تو هستم


بشنوید؛ دکلمه ی زنده یاد خسرو شکیبایی، شعر محمدرضا عبدالملکیان.

دلتنگی های یک معلم ریاضی

حدود دو هفته ی پیش، جلسه ای با حضور اولیای دانش آموزان پایه ی دهم داشتم؛ جمعی حدود نود نفر که برایشان از ریاضی به طور عام، و وضعیت بچه هایشان به طور خاص، حرف زدم. به طور کلی جلسه ی خوبی بود. قرار شد آن اولیایی که به هر دلیلی نتوانسته اند در جلسه شرکت کنند، بعدا بیایند یا دانش آموزانشان دلیل موجهی برای نبودنشان به من بدهند.

  از آن روز به بعد، با دردهای تازه ای از شاگردانم آشنا شده ام؛ که مثلا آن دانش آموز خنده رو و فعال فلان کلاسم، مادری رنج کشیده دارد که همه جور تندی و حقارتی را از جانب شوهرش کشیده...، یا کتک خوردن خواهر تحصیل کرده اش را به دست پدرش دیده. یا آن یکی که بچه ی طلاق است. یا دیگری که مادرش همین چند روز پیش مرد، چون تومور مغزی داشت، یا یکی دیگر که اصلا پدر و مادرش هر دو مرده اند یا آن که کار می کند و خرجی خانواده را می دهد.

  تلخی هایی از این دست، سختی های معلمی را برایم کمتر می کند؛ پاسخ زحماتم سر کلاس یا صبوری هایم برای تحمل شیطنت ها و بازیگوشی های شاگردانم را پشت این دانسته ها می دانم. با آن ها رنج می کشم. درحالی که بغضم را خفه کرده ام، نمی گذارم سرخی چشمانم را ببینند و در خلوتم برایشان گریه می کنم. اجازه می دهم بی ترس، از خواستنی هایشان بگویند. برای کوچکترین حرکت مثبتی، تشویقشان می کنم. از کتاب برایشان می گویم. می شنوم شان، دلتنگشان می شوم...

  چند روز پیش که کنار جاده منتظر ماشین بودم، سوار پرایدی شدم که از قضا راننده اش پدر یکی از دانش آموزانم بود؛ در واقع درس خوان ترین شان. یک بچه ی باهوش، با گیرایی بالا. پدر، مرا شناخت و خوب که نگاه کردم، یادم آمد که بعد از جلسه نمره ی پسرش را پرسیده بود. کمی که رفتیم، با حجب خاصی گفت که دو سال است کار برایش کم شده و مجبور است مسافرکشی کند. گفتم که هیچ عیبی ندارد. پرسید که از پسرش راضی هستم، گفتم که پسرش بهترین ریاضی کلاسشان را دارد. لهجه ی ترکی اش با لبخندهای خجالتی یی همراه بود که حالتی صمیمی و بی شیله پیله بهش می داد. تا انتهای مسیر، تنها مسافرش من بودم. کرایه نگرفت. چه قدر تشکر کرد...


  پنجره ی بخار گرفته ی رو به پشت مدرسه را باز می کنم و به زمین های کشاورزی باران خورده نگاه می کنم. دوردست ها صدای پرنده ای سکوت را می شکند. سرما را روی پوستم حس می کنم. لبخند می زنم. من زنده ام!

عمیق ترین جای جهان

انگشتت را
هرجای نقشه خواستی بگذار
فرقی نمی کند

تنهایی من
عمیق ترین جای جهان است
و انگشتان تو هیچ وقت
به عمق فاجعه پی نخواهند برد...

 

"لیلا کردبچه"


پ.ن:

'خیلی خوش گذشت. ممنون و خداحافظ.'

این تنها جمله ی «رومن گاری»٬ در نامه ی خودکشی اش در سن شصت و شش سالگی بود. همسرش «جین سیبرگ»- هنرپیشه ی فیلم "از نفس افتاده" ژان لوک گدار- پیشتر خودکشی کرده بود.


بشنوید؛ «زردها بیهوده قرمز نشدند...» با صدای زنده یاد فرهاد مهراد، آلبوم برف.