فلسفه های لاجوردی

یادداشت های من...

فلسفه های لاجوردی

یادداشت های من...

به دست هایم شک نکن...

به دست هایم شک نکن

به عاشقانه هایی که کشیده ام روی پوست تن ات

و به حرف هایی که

هر از چند گاهی نمی زنم!

من اینجا یک فنجان نیم خورده دارم

یک صندلی کنار بی حوصله گی هایم

و صداهای زندانی که گاه گاه سر می کشند

از استخوانهایم

از موهایم

سینه ام

و ریز ریز می شوند روی پیراهن غروب


"ناهید عرجونی"


...

...

...

این مردمان ...!

 یکی از هنرجوهای سابق کارگاه داستان نویسی، که چند جلدی هم کتاب بیرون داده، چند وقت پیش عکس های جلسه ی رونمایی از کتابش را که توسط انتشاراتی مربوطه ترتیب داده شده بود در گروه تلگرامی  کلاس به  اشتراک گذاشته بود. از قرار، کتابش رمانی بود با موضوع جنگ که توسط یکی از انتشاراتی هایی که معمولا رمان های عامه پسند چاپ می کند، منتشر شده بود. در جلسه هم تعدادی از خانواده های شهدا حضور داشتند.

  این خانم جوان که همیشه هم جلوی چشم استاد می نشست و از بزک دوزک کم نمی گذاشت، در مراسم رونمایی چادر پوشیده بود و دست ها را تا مچ پوشانده و به اصطلاح حجاب کامل داشت. یعنی من یکی که اگر توضیحات عکس ها نبود نمی شناختمش!

باران می آمد...


اکنون که مال منی

رویایت را تنگاتنگ رویایم بخوابان

و به عشق و رنج و کار بگو که اکنون همه باید بخوابند...

"پابلو نرودا"

به خاطر پیراهنت...

آفتاب را دوست دارم
به خاطر پیراهنت روی طناب رخت
باران را
اگر که می بارد
بر چتر آبی تو
و چون تو نماز می خوانی
من خداپرست شده ام.

 

"بیژن نجدی"

آدم بزرگ ها..!

  فردای عروسی رامین، در منزل یکی از نزدیکان جمع شده بودیم. پیر و جوان در مجلس بودند. من به اتاقی رفتم که جوان ترها جمعشان جمع بود؛ هنوز در حال و هوای عروسی بودند. نشستیم به گپ و گفت و شوخی و خنده.

  آدم بزرگ ها اما در سالن پذیرایی به بحث و جدل درباره ی سیاست و مذهب مشغول بودند و طبق معمول هرکسی کارشناسی بود برای خودش! به من هم گفتند که بیا به جمع ما. من اما نرفتم؛ یکی از بچه ها صدای ضبط صوت را بالا برد و پایکوبی اتاق را پر کرد...

یک دست فاصله...

از مهتابی خانه من
تا آفتابی خانه تو
یک دست فاصله ست.
دستت را
دراز کن
تا
مهتابی
آفتابی شود.

"شهیار قنبری"

هلپرکی

  دیشب جشن عروسی خواهرزاده ام رامین بود؛ عروسی خوبی بود، خوش گذشت.

 هرچند عروسی ها هم هر روز بیشتر اصالت خود را از دست می دهند، اما برای من، جذاب ترین بخش جشن آن جایی ست که موسیقی کردی شور می گیرد؛ دست ها در هم گره می خورند و شانه ها هماهنگ با حرکت منظم پاها، تکان می خورند. رقصنده ها در دسته های کوچک و بزرگ دایره ای شکل، دستمال های رنگی را به هوا می کشند و رنگ ها ترکیبی دلپذیر با دود اسپند می سازند.

  نمونه ی زیبای رقص کردی برای من، رقص پدرم است؛ هارمونی عجیبی دارد رقصیدنش و نوعی زیبایی، اصالت و آرامش درش هست. اما پدر هم سن و سالش بالاست و به ندرت در مجلسی می رقصد.


پ.ن:
هلپرکی در زبان کردی به معنای رقص است که بسته به جغرافیای آن، انواع و اقسام دارد.

کنار حوصله ام بنشین...


چشم تو شعر
چشم تو شاعر است
من دزد شعرهای چشم تو هستم


بشنوید؛ دکلمه ی زنده یاد خسرو شکیبایی، شعر محمدرضا عبدالملکیان.

دلتنگی های یک معلم ریاضی

حدود دو هفته ی پیش، جلسه ای با حضور اولیای دانش آموزان پایه ی دهم داشتم؛ جمعی حدود نود نفر که برایشان از ریاضی به طور عام، و وضعیت بچه هایشان به طور خاص، حرف زدم. به طور کلی جلسه ی خوبی بود. قرار شد آن اولیایی که به هر دلیلی نتوانسته اند در جلسه شرکت کنند، بعدا بیایند یا دانش آموزانشان دلیل موجهی برای نبودنشان به من بدهند.

  از آن روز به بعد، با دردهای تازه ای از شاگردانم آشنا شده ام؛ که مثلا آن دانش آموز خنده رو و فعال فلان کلاسم، مادری رنج کشیده دارد که همه جور تندی و حقارتی را از جانب شوهرش کشیده...، یا کتک خوردن خواهر تحصیل کرده اش را به دست پدرش دیده. یا آن یکی که بچه ی طلاق است. یا دیگری که مادرش همین چند روز پیش مرد، چون تومور مغزی داشت، یا یکی دیگر که اصلا پدر و مادرش هر دو مرده اند یا آن که کار می کند و خرجی خانواده را می دهد.

  تلخی هایی از این دست، سختی های معلمی را برایم کمتر می کند؛ پاسخ زحماتم سر کلاس یا صبوری هایم برای تحمل شیطنت ها و بازیگوشی های شاگردانم را پشت این دانسته ها می دانم. با آن ها رنج می کشم. درحالی که بغضم را خفه کرده ام، نمی گذارم سرخی چشمانم را ببینند و در خلوتم برایشان گریه می کنم. اجازه می دهم بی ترس، از خواستنی هایشان بگویند. برای کوچکترین حرکت مثبتی، تشویقشان می کنم. از کتاب برایشان می گویم. می شنوم شان، دلتنگشان می شوم...

  چند روز پیش که کنار جاده منتظر ماشین بودم، سوار پرایدی شدم که از قضا راننده اش پدر یکی از دانش آموزانم بود؛ در واقع درس خوان ترین شان. یک بچه ی باهوش، با گیرایی بالا. پدر، مرا شناخت و خوب که نگاه کردم، یادم آمد که بعد از جلسه نمره ی پسرش را پرسیده بود. کمی که رفتیم، با حجب خاصی گفت که دو سال است کار برایش کم شده و مجبور است مسافرکشی کند. گفتم که هیچ عیبی ندارد. پرسید که از پسرش راضی هستم، گفتم که پسرش بهترین ریاضی کلاسشان را دارد. لهجه ی ترکی اش با لبخندهای خجالتی یی همراه بود که حالتی صمیمی و بی شیله پیله بهش می داد. تا انتهای مسیر، تنها مسافرش من بودم. کرایه نگرفت. چه قدر تشکر کرد...


  پنجره ی بخار گرفته ی رو به پشت مدرسه را باز می کنم و به زمین های کشاورزی باران خورده نگاه می کنم. دوردست ها صدای پرنده ای سکوت را می شکند. سرما را روی پوستم حس می کنم. لبخند می زنم. من زنده ام!

عمیق ترین جای جهان

انگشتت را
هرجای نقشه خواستی بگذار
فرقی نمی کند

تنهایی من
عمیق ترین جای جهان است
و انگشتان تو هیچ وقت
به عمق فاجعه پی نخواهند برد...

 

"لیلا کردبچه"


پ.ن:

'خیلی خوش گذشت. ممنون و خداحافظ.'

این تنها جمله ی «رومن گاری»٬ در نامه ی خودکشی اش در سن شصت و شش سالگی بود. همسرش «جین سیبرگ»- هنرپیشه ی فیلم "از نفس افتاده" ژان لوک گدار- پیشتر خودکشی کرده بود.


بشنوید؛ «زردها بیهوده قرمز نشدند...» با صدای زنده یاد فرهاد مهراد، آلبوم برف.

برف

  


لذتبخش بود راندن زیر بارش برف، با موسیقی یی که به گاه تنهایی گوش می کنم، که رنگ می پاشد به ثانیه ها، و تلخ بود پیچ و تاب خوردن سگی مرده زیر لاستیک ماشین ها در انتهای راه.

  نمی دانم کودکی هامان کجا رفت، که برف تا پیشانی دروازه ها بالا می آمد و مادرم دستمال به کمر می بست و با بیل، راه برایمان باز می کرد.

  هیراد از پشت شیشه برف را تماشا می کرد و من کودکی هایم را مرور می کردم که پاچه ی شلوارمان را توی جورابمان می کردیم و چکمه می پوشیدیم. برف پشت بام ها را می روبیدیم و خنده را از لای بخار انگشتان قرمزمان رها می کردیم و دلخوش بودیم به تعطیلی مدرسه ها!


پ.ن:

عکس از «استیو  اسکالونه»

کاش می دانستیم...

اشتباه از ما بود 

اشتباه از ما بود که خوابِ سرچشمه را در خیالِ پیاله می‌دیدیم 

دستهامان خالی 

دلهامان پُر 

گفتگوهامان مثلا یعنی ما! 

کاش می‌دانستیم 

هیچ پروانه‌ای پریروز پیلگیِ خویش را به یاد نمی‌آورد. 


حالا مهم نیست که تشنه به رویای آب می‌میریم 

از خانه که می‌آئی 

یک دستمال سفید، پاکتی سیگار، گزینه شعر فروغ، 

و تحملی طولانی بیاور 

احتمالِ گریستنِ ما بسیار است!


"سید علی صالحی"

صدا

اگر می‌شد صدا را دید 
چه گل‌هایی... چه گل‌هایی! 
که از باغ ِ صدای تو 
به هر آواز می‌شد چید
اگر می‌شد صدا را دید.

"شفیعی کدکنی"


قلابی



«قلابی»٬ مجموعه ای ست از پنج داستان کوتاه، نوشته ی "رومن گاری"، نویسنده ی روسی الاصل فرانسوی. داستان ها همگی راوی دانای کل دارند و رئالیستی اند با مایه های روانشناسانه.

سه داستان نخست (قدرت و شرافت، برگی از تاریخ، زمینی ها) که به نظرم بهترین های این مجموعه هستند٬ به جنگ و تبعات آن می پردازند؛ توصیفات فضا و مکان خوبند و نویسنده با توجه کردن به جغرافیا و روحیات آدمها، فضاسازی های خوبی انجام داده است. تباهی و بیهودگی جنگ، تم اصلی این سه داستان است. حسی از حسرت و دلتنگی برای موطن پیش از جنگ، قدرتمندانه خودش را نشان می دهد. آدمهایی که خواسته یا ناخواسته، درگیر جنگی بی سرانجام شده اند و به پای آن، هستی و دوست داشتنی هایشان را باخته اند. این تلخی به ویژه در داستان سوم، به اوج خودش می رسد، جایی که دختری آلمانی که به خاطر تجاوز سربازان دشمن، دچار شوک عصبی شده و بینایی اش را از دست داده است، حالا به دنبال زیبایی های پیش از جنگ موطنش، دوباره به آنجا باز می گردد، غافل از اینکه رویاهایش خیال خامی بیش نیستند...

  در دو داستان نخست، نویسنده از طنز هم بهره برده است.

  اما داستان چهارم (عود)، نه تنها زیبایی سه داستان نخست را ندارد، بلکه پرگویی نویسنده، آن را به شدت ملال آور کرده و حالتی نقل گونه به آن داده است. جزئیات در لا به لای تفسیرهای نویسنده گم شده و داستانی که می توانست در چند صفحه جمع شود، با بیست و دو صفحه، بیشترین حجم کتاب را به خود اختصاص داده است!

 داستان آخر (قلابی)، بی شباهت به داستان های پلیسی نیست و وجه سرگرم کنندگی اش آن قدر قوی ست که می توان آن را در زمره ی داستان های عامه پسند جای داد، اگرچه دارای لایه های زیرین هم باشد.

  اما ضعف اصلی این مجموعه را می توان به انتخاب راوی دانای کل برای روایت داستان ها دانست؛ آن هم راوی ای مفسر، که جای زیادی برای مخاطب باقی نگذاشته تا او خود به کشف و شهود برسد و لذت ناب خواندن داستان ها را تجربه کند. این راوی دانای کل مفسر در داستان چهارم، به راستی آن را نابود کرده است!


مشخصات کتاب:

قلابی، رومن گاری، ترجمه ی سمیه نوروزی، نشر چشمه، چاپ سوم: تابستان ۱۳۹۰.

کویر


کنون اگرچه کویرم، هنوز در سر من

صدای پَر زدن مرغ‌های دریایی‌ست

 

"فاضل نظری"


پ.ن:

عکس از «ماتئو وایلی»

مستی

  چند شب یک بار، کودکی آکاردئون به دست توی محله مان می آید. می نوازد و ظریف و دلگیر می خواند. معمولا هم ترانه ی "مستی" از هایده را می خواند. گاهی هم متن ترانه یادش می رود و با من من کردن، از سر می گذراند!
  دیشب که دوباره می خواند، رفتم پایین بهش پول دادم. نبش کوچه، کنار پراید پارک کرده ای ایستاده بود.داشت کاپشنش را مرتب می کرد. نامش را پرسیدم، گفت:«علیرضا».
 -چند سالته علیرضا؟
 -یازده سال.
 -مدرسه هم می ری؟
  حرکتی به شانه هایش داد، انگار که بله، اما فهمیدم که نه! 
  بهش گفتم که خیلی خوب می خواند و صدای خوبی دارد. قیافه اش مرا یاد کودک فیلم میلیونر زاغه نشین انداخت. بند و بساطش را از زمین برداشت؛ یک اسپیکر که بر کولش می نشست و آکاردئون کوچکی که توی دستهاش می گرفت. پفکی را هم که انگار کسی به او بخشیده بود و روی صندوق پراید گذاشته بودش، برداشت که برود.
  بهش گفتم:«علیرضا، ایشالله یه روز خواننده ی بزرگی بشی.»
  لبخند کمرنگی زد و گفت:«لباس اندازه ی من ندارین؟ کاپشن؟»
  و با دستانش، فاصله ی کاپشن و شلوارش را کم کرد. یکی را روی دیگری کشید.
  بغض تلخی گلویم را فشرد. چشمانم لحظه ای حرکت چشمان بازیگوشش را دنبال کرد.گفتم:«بچه م کوچیکه، لباسش اندازه ی تو نمی شه.»
  راه افتاد و شروع کرد به ساز زدن. 
پرسیدم:«باز هم می آی این ورا؟»
  با حرکت سر و شانه اش نشان داد که می آید.
دوباره صدایش کوچه را پر کرد:«شب که از راه می رسه/ غربتم باهاش می آد...»

معلم نقاش

  اتفاق خوب امروز، دیدن «حمید سالاری» عزیز بود. معلم نقاشی که آثار تجسمی اش را در گوشه و کنار شهر می توان دید و از جمله نقاشی دیواری هایش را. حالا هم روی یک نقاشی دیواری در  شهر ری کار می کند. یک سالی می شد که ندیده بودمش. چه قدر سورپرایز شدم!

  آن موقع ها که همکار بودیم در مدرسه و او روی پایان نامه اش با موضوع سینما کار می کرد، با هم آشنا شدیم و دوستی ای شکل گرفت که تا به امروز ادامه دارد.

  خوشحالم که در بین همکاران فرهنگی مان، آدم های متفاوتی چون او را هم داریم!

تصاویر تعدادی از کارهای این هنرمند:

(آریاشهر، ضلع غربی میدان)


(نمایشگاه شهر آفتاب)


(نقاشی دیواری یک مدرسه؛ عبدل آباد)


نپرس طعم مرا...

هزار  بار  اگر  امتحان  کنی  اینم

عوض نمی شوم آن "آدم" نخستینم 


منم پیامبری بی کتاب و بی اعجاز

که شبهه های خودم رخنه کرد در دینم


چه خنده ها که دگر روی صورتم ننشست

چه اشک ها که نشست و نداد تسکینم 


رسیده دستِ پر از خواهش‌ام به عرش، بگو

که "خیر" می شنوم یا که "خیر" می بینم؟


نپرس طعم مرا ، مثل سم نخوردنی ام

چه فرق دارد اگر تلخ یا که شیرینم؟


بغیرِ آه از این سینه بر نمی آید

کتاب شعرِ پر از بیت های غمگینم


"جعفر مقیمیان"

جزیره

راه گریزی نبود

عشق آمد و جانِ مرا

در خود گرفت و خلاص!

من در تو

همچون جزیره‌ای خواهم زیست.


شیرکو بی‌کس؛ ترجمه و بازسرایی: سید علی صالحی


بشنوید. موسیقی متن فیلم «آخرین پاییز».

برف و سمفونی ابری

  

«برف و سمفونی ابری»٬ مجموعه ای ست از هفت داستان کوتاه نوشته ی "پیمان اسماعیلی". داستان ها مدرن ذهنی اند، با پایان های باز. نویسنده هم به لحاظ فرم و هم به لحاظ مضمون، گرایش به مدرنیسم را در داستان هایش نشان می دهد؛ استفاده از راوی اول شخص، یا محدود به ذهن شخصیت ها که در چندتا از داستان ها با مخاطب خاموش همراه است، باعث شده تا نویسنده در بیان مضامین مورد نظرش موفق باشد. فضاسازی های تازه که اغلب در جغرافیایی بکر و دورافتاده ساخته شده است، از نشانه های مشخص این داستان هاست. کاراکتر معمولا در چنین فضایی غریبه قرار می گیرد و داستان در فضایی آمیخته با باورها و اعتقادات بومی شکل می گیرد. اغلب جمله ای کلیدی در متن وجود دارد که پایان به آن گره می خورد. پایانی باز که ادامه ی داستان را به ذهن مخاطب می کشاند و از نقاط قوت آن است. مخاطب به درون فضایی ناآشنا پرتاب می شود و با وهمی از تجربه ای عجیب، داستان را به پایان می رساند. «ترس» به عنوان یکی از مولفه های اصلی داستان ها، خودنمایی می کند. ترسی که هم باعث جذابیت داستان ها شده و هم نشانه ای ست از دنیای مدرن. اثری که بعد از خواندن داستان، با مخاطب همراه می شود. برف و سرما هم از نشانه های دیگر متن اند که  به ویژه در داستان آخر مجموعه با عنوان «گرای پنجاه و پنج» به شکل خلاقانه ای مورد استفاده قرار می گیرند.
     توصیف های پویا، گفت و گو های خوب و علت مند و تقابل هایی که در داستان ها شکل می گیرند، داستان هایی جذاب را پیش روی خواننده می گشایند.
  هرچند همه ی داستان ها به یک قوت نیستند، و از جمله تعلیق کاذبی که در چند داستان دیده می شود، اما این مجموعه، نمونه ای خوب از ادبیات داستانی نوین ماست که توانایی جذب مخاطبانی از طیف های مختلف را دارد.

مشخصات کتاب:
برف و سمفونی ابری، پیمان اسماعیلی، نشر چشمه، چاپ هفتم: زمستان ۹۳.