
به شب سلام
که بی تو
رفیق راه من است...
"حسین منزوی"
بشنوید؛ موسیقی بی کلام.
پ.ن:
عکس از Trent Parke

نئو: چرا چشم هام می سوزه؟
مورفیوس: چون تا حالا ازشون استفاده نکرده ی!
ماتریکس، برادران واچوفسکی، ۱۹۹۹
تصویر مربوط به صحنه ای ست که «نئو» باید بین ماندن یا نماندن در ماتریکس تصمیم بگیرد.
سال نود و سه که وایبر در اوج بود، یکی از دوستان مرا عضو گروهی کرد به نام «ایران، سرزمین فرهنگ»؛ گروهی با بیش از صد عضو که در بین آن ها آدم های شناخته شده ای از اهالی فرهنگ و ادب حضور داشتند. اغلب این اعضا از کسانی بودند که در جلسات مجله ی بخارا که توسط آقای دهباشی اداره می شود شرکت می کردند. چند ماهی که از عضویتم در گروه گذشته بود، تلگرام آمد که امکاناتش از وایبر خیلی بیش تر بود. نخست با جمعی از دوستان گروهی تلگرامی تشکیل دادیم که هر هفته درباره ی یکی از فیلم های معروف تاریخ سینما بحث کنیم؛ وعده ی ما چهارشنبه شب ها بود، ساعت ده. تلگرام به ویژه برای ارسال متن های طولانی خیلی بهتر بود و البته سرعت بهتری هم داشت. با کند شدن وایبر، احساس تغییر جا در گروه «ایران، سرزمین فرهنگ» هم احساس شد و این که باید این گروه را در جای دیگری تشکیل داد. صحبت از واتس آپ و تلگرام شد. من روی تلگرام اصرار داشتم و قرعه ی تشکیل گروه در تلگرام به نام من زده شد و من ناخواسته مدیر گروه با همان نام در تلگرام شدم!
شبی که گروه تشکیل شد، خیلی ها هنوز عضو تلگرام نبودند و بعد کم کم اعضای فعال گروه از وایبر به این جا آمدند و گروه سر و شکل واقعی اش را پیدا کرد. چند وقت بعد مانیفیستی برای گروه نوشتم و خط و ربط گروه را مشخص کردم. تأکید بر معرفی فرهنگ ایران زمین، با پرهیز از مسائلی چون سیاست و اختلافات قومی و مذهبی در کانون توجه گروه قرار گرفت. وقتی تعداد اعضای گروه از پنجاه نفر گذشت، آن قوامی را که باید، پیدا کرده بود و همچون درخت تناوری بود که دل کندن از آن راحت نبود. حضور اعضایی فرهیخته اعم از شاعر، مترجم، بازیگر تئاتر، منتقد هنری، نقاش، طراح، نویسنده، فیلمساز و مانند این ها این امکان را به ما داده بود که در هر روز پست های متنوعی در زمینه ی معرفی آداب و رسوم نقاط مختلف ایران، موسیقی، نقد و معرفی فیلم، کتاب، تئاتر، تاریخ، فلسفه و غیره را داشته باشیم. پست هایی که خیلی هایشان محصول خود اعضا بودند و در گروه های دیگر دست به دست می شدند.
گروه نظم خاصی پیدا کرده بود و توجه اعضا به پست ها ستودنی بود. گاه بحثی مشترک در موضوعی پیش می آمد، مثلا اگر زمان جشنواره ی فیلم بود، دوستانی که فیلم ها را می دیدند، نظراتشان را در گروه می نوشتند. گاه مباحثه ای خودمانی شکل می گرفت، مثل روزی که ترانه ی «رفیقم کجایی؟» چاووشی پست شده بود و هریک از دوستان درباره ی حس و حالشان نوشتند یا روزی که برف، باریدن گرفت و اعضای گروه عکس هایشان را از مناظر برفی پست کردند.گاهی هم مسابقه ای شکل می گرفت؛ مثلا قرار شد که اعضا با عناوین کتاب هایشان هایکو بسازند و عکس آن را ارسال کنند. انبوهی از هایکوها به دستم رسید که چیدمان هنرمندانه ای داشتند و بهترین هایکوها را به رأی اعضا انتخاب کردیم.
مدتی بعد قرار شد که هر هفته موضوعی انتخاب شود و درباره ی آن بحث شود. این کار البته از دوره ی گروه در وایبر شروع شده بود که با توقفی کوتاه، در تلگرام ادامه پیدا کرد. در این اواخر هم این مباحث را به گروه دیگری به نام «آخر هفته» انتقال دادیم. نزار قبانی،فروغ فرخزاد، احمد شاملو، ابراهیم گلستان، احمد محمود، قمرالملوک وزیری، علی حاتمی، هوشنگ گلشیری، نیما یوشیج، بهروز وثوقی، غلامحسین بنان، دهخدا، کاوه گلستان، بهرام بیضایی، داریوش مهرجویی، فاطمه معتمدآریا، سیمین دانشور، جلال آل احمد، صادق هدایت و ... از جمله ی این مباحث بود. برای برخی از این موضوعات، نظرسنجی هم داشتیم؛ مثلا انتخاب بهترین فیلم های بهروز وثوقی.
اما هرچه این درخت تناورتر می شد، نگهداری و مراقبت از آن هم سخت تر می شد. تقریبا هر روز همه ی پست ها را می خواندم و این زمان زیادی از من می گرفت. بعضا باید به برخی از پست ها هم پاسخ می دادم. تلاش من برای داشتن گروهی عاری از پست های بی ریشه- مانند شعری که به غلط، به نام شاعری ست - یا دروغ پراکنی ها و مانند این ها، انرژی زیادی از من می برد. در کنار این ها، تلاش برای حفظ گروه با وجود سلایق و دیدگاه های متفاوت، کار آسانی نبود؛ بعضا اعضا اعتراضشان در مورد یک پست را به صفحه ی شخصی من می آوردند و من باید پاسخگوی چنین مسائلی هم می بودم. هرچند تا جایی که امکان داشت سعی می کردم گروه یک دموکراسی هرچند کوچک را تجربه کند، اما به تجربه فهمیدم که چه کار دشواری ست!
در نهایت پس از نزدیک به یک سال، تصمیم به ترک گروه گرفتم. شبی که از گروه رفتم، برایم شب تلخی بود. دوستان محبت زیادی به من داشتند و کامنت های مهربانانه ای برایم نوشتند، اما چاره ای جز رفتنم نبود...
چند ماه بعد هم از گروه «آخر هفته» جدا شدم.
حضور در کنار عزیزان فرهیخته در هر دو گروه، انبوهی از خاطرات خوب را برایم رقم زد.
یادش بخیر..!
نگذار بدانند کلاغان پس از من
من از قفسم سیر شدم یا قفس از من
"جعفر مقیمیان"
پ.ن:
جعفر مقیمیان را از نزدیک می شناسم؛ شعرهایش را دوست دارم. امیدوارم به همین خوبی پیش برود. وقتی شنیدم نخستین مجموعه شعرش در راه است خیلی خوشحال شدم.
سرویس هنوز راه نیفتاده است. همان ماشین صبح است که امروز داستانی از "کارور" را در آن خواندم؛ داستان «خانه شف»٬ که در آن زنی به خواهش مرد سابقش که الکل را ترک کرده، برمی گردد و همه چیز را از نو آغاز می کنند. همه چیز دوباره رنگ و بوی عشق می گیرد و چه رنگ و بویی.. یک عاشقانه ی زیباست. اما امان از دست روزگار، امان...
بیرون هوا ابری ست. خدا کند باران ببارد. دلم برای خیس شدن زیر باران تنگ شده. این موسیقی..، این موسیقی غمگین که توی گوشم می خواند. ترکیبی از پیانو و ویلنسل است. انگار بوی باران دارد با خودش. یا کاهگل آب خورده ای که بویش همه جا را پر کرده. در خیالم توی کوچه باغی خلوت خوش خوشان می روم. پاییز است. با پیچش برگ ها می رقصم. انگار نوازنده آرشه اش را با من توی کوچه می کشد. چرا هیچ کس این جا نیست؟...
سه شنبه ی پیش هیراد عمل شد. از هفت صبح بیمارستان بودیم. من بودم و فروغ. مادر خیلی اصرار کرد که او را هم با خودمان ببریم، اما من قبول نکردم.
اتاق و لباسش را تحویل گرفتیم، که مرتب و تمیز بود. وقتی لباسش را عوض کردیم، حس کردم چیزهایی فهمیده. مخصوصا آن جا که چندتا عکس ازش گرفتم. راحت بود، اما لبخندش به نظرم تلخ آمد. انگار فهمیده بود. ساعت هشت با همراهی یکی از پرستاران، بردیمش دم اتاق عمل. پزشک جراحش به همراه دو پرستار دیگر به استقبال مان آمدند. برخوردها خیلی خوب بود. همین که یکی از خانم پرستارها هیراد را ازم گرفت و بغلش کرد، هیراد شروع کرد به دست و پا انداختن و گریه کردن. با مشت به پرستار می زد! فروغ بغضش ترکید.
توی سالن انتظار نشستیم. لحظاتی بعد متخصص بیهوشی آمد و سوالاتی پرسید و رفت.
حدود ساعت نه، پزشک جراح اش آمد و از اتمام عمل خبر داد. یک قوطی پلاستیکی هم همراهش بود که نشانمان داد؛ کیستی آبکی به اندازه ی یک تخم بلدرچین که درون مایعی غوطه ور بود. گفت که روزنه ی دیگری هم داشته که آن را هم بسته اند.
خدا می داند که آن یک ساعت چگونه بر ما گذشت... گوشی ام چپ و راست زنگ می خورد و از دور و نزدیک احوال هیراد را می پرسیدند.
از زمانی که پزشک جراح، لباس پوشیده بیرون آمد و توصیه هایی کرد و رفت، تا آن جا که هیراد را روی دست یکی از پرستاران دیدیم که بیرون آمد، دل توی دلمان نبود. در این فاصله از پرستاری که از اتاق عمل بیرون آمده بود حالش را پرسیده بودیم و او گفته بود که به هوش آمده است.
وقتی داشتیم می بردیمش بخش، توی آسانسور فروغ بازهم بغضش ترکید و گریه کرد.

هیراد پس از عمل جراحی
هیراد گیج بود و خواب آلود. حرف نمی زد. کمی رنگ پریده بود. آنژیو کتی به مچ دست راستش بسته بودند. فروغ نگران بود که چرا حرف نمی زند و من مدام دلداریش می دادم که این ها طبیعی ست که یکهو هیراد آرام صدا زد:«بابا!..» تندی بالای تختش رفتیم. دستش را گرفتم و بوسیدمش. لحظاتی بعد خوابش برد...
پرستار گفته بود که تا ساعت سه نباید چیزی بخورد. در این فاصله نهارمان را خوردیم. خدماتی خوشروی بخش هم چپ و راست چایی می آورد و من هم به تعارفش نه نمی گفتم!
وقتی ساعت از سه گذشت، پیدا بود که حالش بهتر شده. آبمیوه و سوپ را که خورد، بهانه ی خانه را گرفت و من هم رفتنمان را به شب حواله دادم. دل و دماغ بازی کردن با اسباب بازی هایی را هم که برایش آورده بودیم نداشت. تلویزیون اتاق هم خوب نمی گرفت.
پفکی را که برای خودمان خریده بودیم که وقت خوابش بخوریم، ازم گرفت!
دو بار برایش آمپول زدند و حدود هفت عصر مرخص شدیم. توی راه می گفت که رسیدیم خانه برایش فیلم مرد عنکبوتی را بگذارم.
در خانه آرامش خاصی پیدا کرد. کلا خانه خودمان را به همه جا ترجیح می دهد. پای تلویزیون جایش را آماده کردیم و کارتون مورد علاقه ی این روزهایش، مرد عنکبوتی را برایش گذاشتیم.
حالا دوباره ترانه ی محبوبش را می خواند:« تو گل بندری، آبه باله بالله!...»
دنیا کوچکتر از آن است
"عباس صفاری"
بعدا نوشت:
امروز اصلا نفهمیدم چه طور درس دادم؛ باید ساعت ده با پزشک هیراد تماس می گرفتم که گرفتم. ساعت آخر را هم مرخصی گرفتم و رفتم اداره و از آن جا نمایندگی بیمه که خیلی شلوغ بود. بعدش برگشتم و هیراد را از منزل مادر با خودم بردم بیمارستان و برایش تشکیل پرونده دادم. آزمایش خون هم ازش گرفتند، اولش ساکت بود و بعد یکهو گریه اش گرفت.
برخورد کادر بیمارستان خیلی خوب بود و به هیراد خیلی محبت می کردند.
قرار شد فردا اول صبح عملش کنند...
از بوفه ی بیمارستان برایش آبمیوه گرفتم و بعد از آن جا هم که بیرون آمدیم چندتا از قاقالی لی های مورد علاقه اش، و از جمله بستنی، را برایش خریدم و در پارک کوچکی نشستیم کنار هم. باد، موهای ژولی پولی اش را بیشتر به هم می ریخت و قیافه اش را شیرین تر می کرد. ازم خواست که کفش هایش را درآورم. خودش را سرجایش جا به جا کرد و دستی را که پنبه ای جای زخم آزمایش ش داشت، روی جادستی نیمکت دراز کرد و راحت تر نشست و بستنی قیفی اش را گاز زد. خودم را بهش چسباندم. لحظه ای بغضم گرفت. مثل فیلمی فشرده، لحظات زیادی از کودکی اش پیش چشمانم رژه رفتند...
کشته مرده ی آن لحظه ای هستم که صدایم می کند:« بابا...، بابایییی...، بیا پیشم!» و من تندی می روم و بغلش می کنم و موهایش را چنگ می زنم! ... گاهی به این بهانه، موهایش را مرتب می کنم، اما او به سرعت دوباره آن ها را به هم می ریزد و این کار بارها تکرار می شود و هربار خنده بر لب هایم می آورد..!
بالاخره شهریور تمام شد!
اوائلش که درگیر مدرسه و امتحانات شهریوری اش بودم. بعد عمو مامه به خانه مان آمد؛ عمو پیر است و نابینا و مشکلات خاص خودش را دارد. بعد سفر کوتاهی به شهرستان داشتیم که مسائل استرس زایی برایمان پیش آمد. از آن جا که برگشتیم درگیر تعویض پلاک ماشین شدیم. بعد اثاث کشی خواهرزاده ام و مهمان داشتن. تصادف مرتضی که یک روز تمام در بیمارستان کنارش بودم. سرماخوردگی هیراد و بعد هم مشکل تازه اش که پس از سونوگرافی، پزشک متخصص گفت که باید عمل شود... و نگرانی ها و استرس های بعدش....
این چند روزه را هم شاگرد ابوذر بوده ام که گچکار است . هیراد را گاهی خانه ی مادر گذاشته ام و گاهی هم سر کار برده مش و این هم دغدغه ای بوده این روزها. قرار است از هفته ی بعد بگذاریمش مهد کودک. خدا کند با محیط آن جا کنار بیاید. نخستین بار است که می خواهد این فضا را تجربه کند.
با ابوذر که کار می کنیم، موسیقی جزؤ جدایی ناپذیر لحظاتمان است. سلیقه ی او بیشتر آهنگ های غمگین است؛ محسن چاووشی، زنده یاد مرتضی پاشایی، مجید خراطها و ... یا ترانه های قدیمی. خب، هرچه باشد ما شاگردیم و اوستا ابوذر است!
خانه ی قدیمی برادرم را گچ می کنیم. خانه ای که برایم پر از خاطرات تلخ و شیرین است. با این که ماسک می زنم، باز هم گرد و غبار گچ اذیتم می کند. هر روز بعد از کار دوش می گیرم.خسته و کوفته از سر کار می آیم و شب هم به سرعت خوابم می برد.
مدت هاست که فرصت نکرده ام کتاب بخوانم و دلیل اصلی آن هم استرس ها و گرفتاری هایی بوده که این چند وقته داشته ایم و هنوز هم تمام نشده اند. فروغ برای هیراد خیلی بی قراری می کرد.
خیلی پیش می آمد که سرگردان میان کتاب هایم می چرخیدم و یکی شان را از قفسه بیرون می کشیدم و چند ورقی می زدم و دوباره سرجایش می گذاشتم.
بارها یأس و ناامیدی را تجربه کردم و برگشتم. نامهربانی دیدم و صبوری کردم...
از فردا می روم سر کلاس؛ امیدوارم سال تحصیلی پیش رو، سال خوبی برایم باشد.
پاییز را دوست دارم؛ طبیعت رنگ به رنگ می شود و احساس من را به اوج می رساند!
پ.ن:
عنوان برگرفته از ترانه ای به همین نام از محسن چاووشی.

باید اِستاد و فرود آمد
بر آستانِ دری که کوبه ندارد،
چرا که اگر بهگاه آمدهباشی دربان به انتظارِ توست و
اگر بیگاه
به درکوفتنات پاسخی نمیآید.
کوتاه است در،
پس آن به که فروتن باشی.
آیینهیی نیکپرداخته توانی بود
آنجا
تا آراستگی را
پیش از درآمدن
در خود نظری کنی
هرچند که غلغلهی آن سوی در زادهی توهمِ توست نه انبوهیِ مهمانان،
که آنجا
تو را
کسی به انتظار نیست.
که آنجا
جنبش شاید،
اما جُنبندهیی در کار نیست:
نه ارواح و نه اشباح و نه قدیسانِ کافورینه به کف
نه عفریتانِ آتشینگاوسر به مشت
نه شیطانِ بُهتانخورده با کلاهِ بوقیِ منگولهدارش
نه ملغمهی بیقانونِ مطلقهای مُتنافی. ــ
تنها تو
آنجا موجودیتِ مطلقی،
موجودیتِ محض،
چرا که در غیابِ خود ادامه مییابی و غیابت
حضورِ قاطعِ اعجاز است.
گذارت از آستانهی ناگزیر
فروچکیدن قطره قطرانیست در نامتناهی ظلمات:
«ــ دریغا
ایکاش ایکاش
قضاوتی قضاوتی قضاوتی
درکار درکار درکار
میبود!» ــ
شاید اگرت توانِ شنفتن بود
پژواکِ آوازِ فروچکیدنِ خود را در تالارِ خاموشِ کهکشانهای بیخورشیدــ
چون هُرَّستِ آوارِ دریغ
میشنیدی:
«ــ کاشکی کاشکی
داوری داوری داوری
درکار درکار درکار درکار...»
اما داوری آن سوی در نشسته است، بیردای شومِ قاضیان.
ذاتش درایت و انصاف
هیأتش زمان. ــ
و خاطرهات تا جاودانِ جاویدان در گذرگاهِ ادوار داوری خواهد شد.
□
بدرود!
بدرود! (چنین گوید بامدادِ شاعر:)
رقصان میگذرم از آستانهی اجبار
شادمانه و شاکر.
از بیرون به درون آمدم:
از منظر
به نظّاره به ناظر. ــ
نه به هیأتِ گیاهی نه به هیأتِ پروانهیی نه به هیأتِ سنگی نه به هیأتِ برکهیی، ــ
من به هیأتِ «ما» زاده شدم
به هیأتِ پُرشکوهِ انسان
تا در بهارِ گیاه به تماشای رنگینکمانِ پروانه بنشینم
غرورِ کوه را دریابم و هیبتِ دریا را بشنوم
تا شریطهی خود را بشناسم و جهان را به قدرِ همت و فرصتِ خویش معنا دهم
که کارستانی از ایندست
از توانِ درخت و پرنده و صخره و آبشار
بیرون است.
انسان زاده شدن تجسّدِ وظیفه بود:
توانِ دوستداشتن و دوستداشتهشدن
توانِ شنفتن
توانِ دیدن و گفتن
توانِ اندُهگین و شادمانشدن
توانِ خندیدن به وسعتِ دل، توانِ گریستن از سُویدای جان
توانِ گردن به غرور برافراشتن در ارتفاعِ شُکوهناکِ فروتنی
توانِ جلیلِ به دوش بردنِ بارِ امانت
و توانِ غمناکِ تحملِ تنهایی
تنهایی
تنهایی
تنهایی عریان.
انسان
دشواری وظیفه است.
□
دستانِ بستهام آزاد نبود تا هر چشمانداز را به جان دربرکشم
هر نغمه و هر چشمه و هر پرنده
هر بَدرِ کامل و هر پَگاهِ دیگر
هر قلّه و هر درخت و هر انسانِ دیگر را.
رخصتِ زیستن را دستبسته دهانبسته گذشتم دست و دهان بسته
گذشتیم
و منظرِ جهان را
تنها
از رخنهی تنگچشمی حصارِ شرارت دیدیم و
اکنون
آنک دَرِ کوتاهِ بیکوبه در برابر و
آنک اشارتِ دربانِ منتظر! ــ
دالانِ تنگی را که درنوشتهام
به وداع
فراپُشت مینگرم:
فرصت کوتاه بود و سفر جانکاه بود
اما یگانه بود و هیچ کم نداشت.
به جان منت پذیرم و حق گزارم!
(چنین گفت بامدادِ خسته.)
"احمد شاملو"
پ.ن:
حیفم آمد شعر را کامل نیاورم!
تصویر، زنده یاد عباس کیارستمی را پشت صحنه ی فیلم "طعم گیلاس" نشان می دهد. عکس از عباس عطار.
بی تو می رفتم،
می رفتم،
تنها،
"حمید مصدق"

توی بی.آر.تی نشسته ام و "ریدیو هد" توی گوشم می خواند. هوای این جا خنک است و بیرون غبار دارد. خانه هنرمندان شلوغ بود امروز. ناخودآگاه یاد «یوسف» افتادم؛ دوست دوران دانشجویی ام که شیفته ی فلسفه و جامعه شناسی بود. همیشه توی اتاقشان در خوابگاه بحث بود. تاریخ، دین، فلسفه. اتاقشان پاتوقمان بود. یوسف را دوست داشتم. منطقی بود و باسواد و مهربان. با هم سینما رفته بودیم. یکی از سینماهای دور و بر میدان انقلاب. نام فیلم در خاطرم نیست. پیرس برازنان بازی کرده بود. نقش مردی سفید پوست که در میان سرخپوست ها زندگی کرده بود. یک جور معلق بین این دو. یوسف هم بعد از فیلم همین طور بود. سرگردان، میان صورت های بزک کرده و قیافه های جورواجور هیکل چاقش را می کشید . نگاهش گرمی پیش از سینما را از دست داده بود. نمی دانم، شاید یاد محله ی شلوغ و فقیرنشین شان در آن ناکجاآباد می افتاد که قرار بود آخر هفته برود. آدم ها از کنارمان می گذشتند. ساکت می رفتیم. یکدفعه غم سنگینش را با ته لهجه ای کرمانشاهی بروز داد که :«من این جا چه می کنم؟!». اشک را توی چشمانش دیدم و بغض را در صدایش حس کردم. دستش را گرفتم و گفتم:«تا بوده همین بوده یوسف جان، بی خیال!»
تمام راه برگشت تا خوابگاه را هیچ نگفت. هیچ وقت یادم نمی رود، هیچ وقت!
پ.ن:
عکس از "خوزه لوئیس فرناندز"

احمد محمود، نویسندهای عاشق سینما
علی امینی نجفی
"من میخواستم سینماگر بشوم، سینما را خیلی دوست داشتم. اگر وضع بسامانی بود و یا من وضع بسامانی داشتم، بیتردید سینماگر میشدم. منتها کار سینما کار فردی نیست. کار گروهی است. کار دشواری است، آدم باید تعلیم ببیند، من در این فکر بودم که به خارج بروم درسش را بخوانم، ولی نشد. هزار سنگ پیش پای آدم هست که آدم را به جهتهای مختلف میکشاند."
"این حس در من بود. این حس کار سینما، در من بسیار زیاد بود. خلق، یعنی اظهار درون خود، وقتی آن جا نشد جهت دیگری پیدا کرد. رفتم به طرف نوشتن که فردی است و هزینهای ندارد. حس هنری در من بیشتر به طرف سینما بود، خیلیها به من میگویند در کارهایت برشهای سینمایی هست. شاید این برشهای سینمایی همان حس و حال و روحیهای است که من برای سینما داشتم و هنوز هم دارم."
(احمد محمود در گفتوگو با خسرو باقری، ماهنامه چیستا، دی و بهمن ۱۳۸۱)
این عشق محمود به سینما را از زبان خودش هم شنیده ام. یکی دو سالی قبل از انقلاب، اوایل سال ۱۳۵۶ بود گمانم، با دو نفر از همکاران روزنامه "کیهان" قراری گذاشتیم با محمود برای دیداری و شامی. پیشاپیش گفته بود که حاضر به مصاحبه نیست. ما هم رفتیم تا او از نوشتهها و قصههایش برایمان بگوید، اما تقریبا تمام شب به گفتوگو درباره سینما گذشت.
محمود گفت که عاشق سینماست و از سالهای نوجوانی هر روز به سینما رفته، و اصلا به عشق فیلم و سینما بود که به داستان و قصهنویسی کشیده شد. و گفت که اگر کسی دقت کند این دلبستگی را در قصههای او میبیند، و اشاره کرد، برای نمونه، به صحنهای در رمان "همسایهها" که در آن میتوان تکنیک "مونتاژ موازی" را دید. صحنهای هست که در آن دعوایی خانوادگی راه میافتد و در کنار کتری آب روی چراغ است و رفته رفته داغ میشود. بعد دعوا اوج میگیرد و به زد و خورد میکشد و آن طرف هم آب روی آتش جوش میآید و از کتری سر میرود.
محمود صحنه را چنان پرشور و با حال تعریف کرد که آن را زنده جلوی چشم "دیدم"، چون کتاب را هنوز نخوانده بودم."همسایهها" قدغن بود و گیر آوردن آن مکافات داشت.
او سینما را خوب می شناخت. فیلم خیلی دیده بود و به خصوص فیلمهای کلاسیک امریکایی را دوست داشت. "فیلم نوار"های سیاه و سفید اسپنسر تریسی و همفری بوگارت و برت لنکستر را و البته هیچکاک را.
در آن شب با حسن فیاد آمده بود، که گفتند از سالهای دور با هم دوست هستند و معاشرت دارند و با هم از داستان "همسایهها" فیلمنامهای نوشتهاند، که قرار است فیاد آن را کار کند. فیاد را بیشتر اهل تئوری میدانستم، سینما تدریس میکرد اما فیلم سینمایی نساخته بود و همین "همسایهها" هم ساخته نشد.
احمد محمود همان اول دیدارمان گفت که با کار خیاطی زندگی میکند و به قول خودش از "خشتکدوزی" نان در میآورد، و قاهقاه زد زیر خنده. گویا تلاشی کرده بود برای کار در سینما، اما دیگر امیدش را از دست داده بود، و حتی امید نداشت که بتواند با نوشتن هم زندگی را بچرخاند. و همان جا گفت که معدود آدمهای خوشبختی هستند در دنیا که میتوانند با قلمشان زندگی کنند.
آن سالها اسم رمان "همسایهها" همه جا بر سر زبانها بود، اما توی بازار نبود. کتاب بارها زیرزمینی و با "جلد سفید" چاپ شده بود، اما ناشری با اسم و رسم نداشت تا به او حقی بپردازد. آن وقتها میگفتند که کتاب سیاسی است و تبلیغ برای چپیها. بعد از انقلاب هم گفتند که علاوه بر سیاسی بودن، خیلی هم "مبتذل" است، چون پر است از صحنههای "غیراخلاقی."
بعدها، یک بار در اوایل انقلاب و یک بار هم چند سال بعد، گمانم سال ۱۳۶۷، خبری پخش شد که داریوش مهرجویی قصد دارد بر پایه "همسایهها" سریالی تلویزیونی بسازد و گویا فیلمنامه ای را مشترک با محمود نوشتهاند. این قضیه هم البته سر نگرفت و نفهمیدیم عاقبت آن چه شد.
احمد محمود با وجود کشش او به سینما و با وجود ظرفیت سینمایی بسیار بالای کارهای او در سینمای ایران حضوری کمرنگ دارد. پیش از انقلاب در سال ۱۳۵۷ فیلمی سینمایی به نام "آب" از روی یکی از داستانهای او ساخته شد. فیلم را حبیب کاوش کارگردانی کرد و احمد محمود، از کار به قدری ناراضی بود که تقاضا کرد نامش از روی فیلم برداشته شود.
از محمود پس از انقلاب دو فیلمنامه به نام "پسران والا" و "میدان خاکی" توسط "انتشارات معین" منتشر شد، که متأسفانه نمونه های خوبی از کارهای او نیستند.
داستان یک حسرت
در سال ۱۹۸۶ پنج روزی مهمان سهراب شهید ثالث بودم در شهر زاربروکن (غرب آلمان). داشت فیلمی میساخت به نام "بچۀ تخم جن." زنگ زد که: "دارم میرم فیلم پر کنم، اگر دوست داری بیا". من هم از خدا خواسته، پا شدم رفتم. یک روز که خانه نبود، روی تاقچه اتاق کتاب "داستان یک شهر" را دیدم.
این نسخۀ "داستان یک شهر" که خود کتاب قطوری است، باد کرده و کلفتی آن دو برابر شده بود، از بس که آن را ورق زده، توی آن در حاشیه و زیر جملهها، خط کشیده و اینجا و آنجا چیزی نوشته یا تکه کاغذی گذاشته بودند. پیدا بود که کسی حسابی روی کتاب کار کرده است.
شب که سهراب آمد از او راجع به کتاب پرسیدم، اخم کرد و عصبانی شد که به کتاب من چکار داشتی؟ سهراب خیلی مهربان بود، اما در عین حال سخت بداخم و زودرنج. خیلی هم دوست داشت مرموز و اسرارآمیز باشد. چند دقیقه بعد که آرام گرفت گفت که دارد روی رمان کار میکند. پرسیدم بندرلنگه را از کجا میاری، با آن کوچههای تنگ و تاریک و بازار تودرتو؟! با همان زبان سربسته، که مواظب بود به گوشی غریبه نرسد، گفت یک جایی پیدا کرده است عین ایران همان سالها.
این ماجرا گذشت و چند ماه بعد دوست مشترکی، دکتر مصطفی دانش، گفت که در سفری به کابل سهراب را دیده است. و گفت دارد سعی میکند در آنجا فیلمی بسازد. دیگر خبری نشد و تا امروز برخی مسائل مبهم مانده است: آیا سهراب قصد داشت همین رمان را آنجا فیلم کند؟ بیتردید از "داستان یک شهر" یادداشتهای زیادی داشت، اما آیا فیلمنامهای هم نوشته بود؟ آیا با احمد محمود تماس گرفته بود؟این ماجرا هم البته، مثل بیشتر کارها و نقشهها، به جایی نرسید.
احمد محمود و سهراب شهید ثالث، با تنهاییها و حسرتهاشان، جدا جدا مردند. سهراب در تیرماه ۷۷ در امریکا و محمود چهار سال بعد در مهرماه ۸۱ در تهران.
پ.ن:
نوشته قدری تلخیص شده است.

چند روز پراسترس و خسته کننده را پشت سر گذاشتم. درگیر انجام کاری بودم.
آن قدر حالم از زمانه گرفته بود که واقعا از همه چیز ناامید شده بودم. نامهربانی و سردی ای که هر روز بیش تر جامعه مان را در خود غرق می کند، وقتی آمیخته می شود با فضایی سرشار از کاغذبازی، قوانین پرعیب، قانون گریزی و ناآگاهی، دنیای بی روحی را پیرامونم شکل می دهد که نفس کشیدن در آن را دوست ندارم!
آدم های خودخواهی که فقط پول را می شناسند و هرچیزی را حساب و کتاب می کنند و در همه حال این منافع خودشان است که ارجحیت دارد.
هرجایی که اندک خرمی ای در آن باشد، به سرعت تصرف می کنند و برج و ویلای بتونی می سازند تا در آن فضای کذایی به حال خودشان باشند! یادم می آید که یک بار با ابوذر به عمق ارتفاعات جنگل دوهزار در شهسوار رفته بودیم؛ جایی که جنگل ها در ظهر هنوز در مه بودند؛ اصلا نمی دانم چه طور آن همه مصالح بتونی را به آن جا و آن زمین شیبدار انتقال داده بودند. ساختمانی بی قواره که هیچ سنخیتی با فضای پیرامونش نداشت؛ درست مثل مجوز ساختی که لابد با پول به دست آمده بود.
می دانم! می دانم که مسأله به این سادگی ها نیست.
ترمیم اخلاق جامعه ای رو به زوال، ساده نیست.
.....
این ها را کنار تخت مرتضی توی بیمارستان می نویسم که پنجشنبه تصادف کرده؛ آرنج دست راستش شکسته است. بیمار تخت کناری اش دارد "ابله" داستایفسکی را می خواند. بیمار طرف دیگر هم درب و داغان است؛ ظاهرا با ماشین سنگینی تصادف کرده است. به پرده ی کرم رنگ رو به رویی اش خیره شده.
راستی که عجب بیمارستانی ست؛ صد رحمت به سیستم بیمار آموزش و پرورش!!
پ.ن:
عنوان، همراه گاه و بی گاه این روزهایم، با صدای استاد شجریان.
عکس معروف به "موزیسین کوچک"، از هنری مانوئل.

افروختن سیگاری باشد
در فاصله ی رخوتناک دو همآغوشی..
"فروغ فرخزاد"
.jpg)
این عکس ها را از خبرگزاری مهر، به مناسبت «روز جهانی یوزپلنگ ایرانی» در این جا آوردم تا یادآوری ای باشد برای حفظ این گونه ی جانوری زیبا و در معرض خطر؛ سرزمینمان ایران، مامن جانداران زیبایی ست که وظیفه ی همه ی ما، حفظ و نگهداری از آن ها و انتقالشان به نسل های بعدی این خاک است. گونه هایی چون گوزن زرد ایرانی، تمساح پوزه کوتاه (گاندو)٬، سیاه گوش ایرانی، گورخر ایرانی، زاغ بور و ...، همگی از جمله ی ذخایر با ارزش کشورمان هستند.
درود بر همه ی محیط بانان زحمت کش و همه ی آن هایی که به هرشکلی، به بقای این جانداران کمک می کنند.
.jpg)
پ. ن:
عنوان برگرفته از شعر معروف «حسین منزوی» ست.
ترانه ی «ماه و پلنگ» را با صدای "کوروش یغمایی" بشنوید.

گذرگاه تاریک- دلمر دیویس- ۱۹۴۷
«گذرگاه تاریک» را خیلی سال پیش دیده بودم؛ کلاس سوم ابتدایی شاید. آن موقع از فیلم چیز زیادی نفهمیدم! اما فرصتی پیش آمد تا چند روز پیش دوباره آن را ببینم و از تماشایش لذت ببرم؛ به نظرم یکی از فیلم نوآرهای درخشان دهه ی چهل و البته "همفری بوگارت" بزرگ است. ترکیب "بوگارت" و "لورن باکال"، و عشقی که بین این دو شکل می گیرد، مایه های دراماتیک اثر را بالا برده است. "باکال" از چشمانش و البته از لبخندش به خوبی بهره می گیرد. بازی های فیلم خوب است. داستان پر از کشمکش فیلم، با کارگردانی «دلمر دیویس» به خوبی روایت می شود و گیرایی خود را تا پایان حفظ می کند. کارگردانی فیلم به ویژه، میزانسن های پخته ای دارد. جنبه های روان شناسانه ی فیلمنامه قوی ست.
بهره گیری مناسب از معماری هم از شاخصه های مهم فیلم است؛ داستان در سانفرانسیسکو رخ می دهد؛ شهری با خیابان های شیب دار و پستی و بلندی های بسیار که کارگردان قابلیت های آن را خوب شناخته است.

توی تنهایی خودم دارم ترانه ی یه شب مهتاب "فرهاد" را گوش می کنم که منو می بره ته اون دره... تنها خواننده ای که در دوره ای تمام ترانه هایش را گوش کرده بودم و حتی کوچک ترین خبری از او را دنبال می کردم؛ خواننده ای که در دوره ی نوجوانی و با شنیدن انتشار کاستی از او با نام «خواب در بیداری» با نامش آشنا شدم و پس از آن شیفته ی ترانه هایش شدم. خواننده ای بی ادعا با ترانه هایی عالی از قدیم تا جدید.
پس از آن کاست، «وحدت» اش را خریدم و گوش کردم و بعد هم «برف» اش که واقعا همدم شبانه روزم شده بود. یادش بخیر عکس "فرهاد" با موهایی تقریبا سپید روی کاست.
با مرگش غمگین شدم و بغضم گرفت.
چندتا صفحه ی قدیمی و اصیل از او را یک بار از دستفروشی خریدم که هنوز که هنوز است آن ها را جزو با ارزش ترین دارایی هایم می دانم.
روحت شاد و یادت گرامی باد "مرد تنها"!
ترانه ی یه شب مهتاب را بشنوید. شعر از احمد شاملو، آهنگساز اسفندیار منفردزاده، آلبوم وحدت.

پسر شائول- لاسلو نمش- ۲۰۱۵ مجارستان
داستان فیلم درباره ی مردی یهودی به نام شائول است که در یک اردوگاه نازی در جنگ جهانی دوم، وظیفه اش سوزاندن اجساد هم کیشانش می باشد و در این حین با جسد پسری رو به رو می شود که به گمانش پسر خودش می باشد...
نقطه ضعف اصلی فیلم در روایت داستان و روابط علت و معلولی آن است؛ تکیه ی بیش از حد فیلم بر نشان دادن تلخی های اردوگاه باعث غفلت از فیلمنامه و روایت داستان شده است.
فیلم بر تلاش شائول برای دفن پسر متمرکز می شود. مخاطب بدون هیچ پرداخت خاصی از مرد، حالا باید باور کند که او که به هر دلیلی - از جمله ترس از جان- در مرگ همنوعانش نقش دارد، حالا دنبال خاخامی میگردد که مراسم تدفین پسر را انجام دهد!
شائول چگونه آدمی ست؟ چه پیشینه ای دارد؟ چرا باید این مراسم کفن و دفن در این بحبوحه ی سیاه، آن قدر برایش مهم باشد که هم جان خودش و هم جان همقطارانش را پای آن بگذارد؟! این ها پرسش های مهمی هستند که فیلم بی هیچ پاسخی به آن ها، داستان را بر آن ها سوار کرده است. ضمن این که در راه پیدا کردن خاخام، حوادث همه دست به دست هم می دهند و او را که حتی نمی تواند لحظه ای به حال خودش باشد یاری می کنند تا هرکاری که دلش می خواهد انجام دهد!
نه تنها شائول که بار اصلی فیلم هم بر دوش اوست، که هیچ یک از شخصیت های دیگر نیز پرداخت به اندازه ای ندارند و در بهترین حالت، تصویر کاریکاتور گونه ای از آدم های اردوگاه را به ما نشان می دهند. اندک قوت فیلم به پس زمینه ای ست که خلق می کند - شرایطی که در اردوگاه می گذرد. اما تصویر سیاهی که فیلم از شرایط کارگران یهودی اردوگاه نشان می دهد، در برابر سربازان آلمانی ای که حتی یک آدم خاکستری هم در بینشان دیده نمی شود، بی بهره از یک جغرافیای واحد بوده و تکه تکه است.
اشکال عمده ی دیگر، فرمی ست که فیلمساز برای روایت فیلم انتخاب کرده است و آن این که از همان ابتدا دوربین را «پشت سر» شائول راه انداخته و با او همراهی می کند. اگرچه این ترفند مزیت هایی داشته است- از جمله چگونگی نشان دادن محیط، در عین نشان ندادن تصاویر زننده از اجساد - اما در مجموع باعث شده تا فیلم یکنواخت شده و از ریتم بیفتد و در بسیاری از لحظات تماشای فیلم را ملال آور کند.

نه به خاطر آفتاب، نه به خاطر حماسه
به خاطر سایهی بام کوچکش
به خاطر ترانهای کوچکتر از دستهای تو
نه به خاطر جنگلها، نه به خاطر دریا
به خاطر یک برگ
به خاطر یک قطره
روشنتر از چشمهای تو
نه به خاطر دیوارها -به خاطر یک چپر
نه بخاطر همه انسانها -به خاطر نوزادِ دشمنش شاید
نه به خاطر دنیا -به خاطر خانهی تو
به خاطر یقینِ کوچکت
که انسان دنیایی ا ست
به خاطر آرزوی یک لحظهی من که پیشِ تو باشم
به خاطر دست های کوچکت در دست های بزرگِ من
و لب های بزرگ من بر گونههای بیگناه تو
به خاطر پرستوئی در باد، هنگامی که تو هلهله میکنی
به خاطر شبنمی بر برگ، هنگامی که تو خفته ای
به خاطر یک لبخند، هنگامی که مرا در کنار ِ خود ببینی
به خاطر یک سرود
بخاطر یک قصه در سردترینِ شب ها، تاریکترینِ شبها .
به خاطر عروسک های تو، نه به خاطر انسان های بزرگ .
به خاطر سنگفرشی که مرا به تو میرساند
نه به خاطر شاهراههای دوردست
به خاطر ناودان، هنگامی که میبارد
به خاطر کندوها و زنبورهای کوچک
به خاطر جارِ بلند ابر در آسمانِ بزرگ آرام
به خاطر هر چیز کوچک و هر چیز پاک
به خاطر تو...
...
"احمد شاملو"
پ.ن:
چه غربتی دارد صدای بامداد وقتی با موسیقی فیلم "چشم اندازی در مه" می آمیزد؛ غم غریبی بر دلم می نشیند به گاه شنیدنش. «به خاطر هرچیز کوچک و هرچیز پاک...». مثل مرد توی این عکس.
این جا با صدای آن زنده یاد بشنوید.
چشم اندازی در مه ، تئو آنجلوپولوس، ۱۹۸۸ یونان. موسیقی از "النی کارایندرو"
عکس از Dorothea Lang، عکاس آمریکایی.