فلسفه های لاجوردی

یادداشت های من...

فلسفه های لاجوردی

یادداشت های من...

دیدار، روی خط عابر پیاده!

  اتفاق جالب دیروز این بود که «حمید جانی پور» را دیدم. عکاسی که در اینستاگرام عکس هایش را می بینم و از زاویه ی نگاهش لذت می برم. از خیابان ایرانشهر که آمدم بروم بی. آر. تی میدان فردوسی را سوار شوم، با عجله می رفتم آن طرف خیابان که در همین حین دیدمش. سلام و احوال پرسی کوتاه اما گرمی کردیم و رد شدیم. تا حالا از نزدیک ندیده بودمش و فقط از روی عکس هاش قیافه اش توی ذهنم مانده بود!

La Bohème

ترانه ی " لابوهم" از «شارل آزناوور»

بشنوید.


ترجمه ی ترانه:

از روزگاری برایتان می گویم

که زیر بیست ساله ها درکش نمی کنند

روزگاری که در مونمارتر زندگی می کردیم

و زیر پنجره هایمان بوته های یاس آویخته بود

و خانه ی ساده و کوچک ما

پاتوق خوبی بود

که کوچکی اش به نظر نمی آمد

آنجا بود که ما یکدیگر را شناختیم

من که فقیر بودم

و تو که مدل نقاشی های من می شدی

لابوهم، لابوهم

یعنی ما خوشبخت بودیم

لابوهم، لابوهم

ما یک روز در میان غذا می خوردیم

ما در کافه های نزدیک

آدم هایی بودیم

در انتظار شهرت،

اما تهیدست و با شکم هایی گرسنه

و با این حال از باورهایمان دست نمی کشیدیم

در بعضی کافه ها

به ازای یک غذای گرم و کافی

یک تابلوی نقاشی می فروختیم

و آواز می خواندیم

و برای از یاد بردن سرمای زمستان

گرد بخاری دور هم جمع می شدیم

لابوهم، لابوهم

یعنی تو زیبا بودی

لابوهم، لابوهم

ما چه قدر ذوق و نبوغ داشتیم

بیشتر وقتها برایم پیش می آمد

که برای درآوردن یک تصویر

جلوی سه پایه ام

شب زنده داری می کردم

و صبح بود که بالاخره می نشستیم

و خسته و خوشحال

شیر قهوه می خوردیم

چون همدیگر را و زندگی را دوست می داشتیم

لابوهم، لابوهم

یعنی ما بیست ساله بودیم

لابوهم، لابوهم

ما در روح زمانه زندگی می کردیم

از تقدیر روزگار

قدم زنان سمت آدرس قدیمی ام می رفتم

اما نشناختمش

نه دیوارها و نه کوچه هایی را

که جوانی ام را آنجا سپری کرده بودم

از بالای یک پلکان

آتلیه ام را جست و جو کردم

اما دیگر اثری ازش به جا نمانده بود

مونمارتر با ظاهر جدیدش

غمگین به نظر می رسید

و یاس هایش مرده بودند

لابوهم، لابوهم

ما جوان و دیوانه بودیم

لابوهم، لابوهم

دیگر هیچ معنایی ندارد


پ.ن:

عکس از فرانکو فونتانا

نام کوچک زندگی...


کاش دلتنگی نیز نام کوچکی می‌داشت
تا به جانش می‌خواندی:
نام کوچکی
تا به مهر آوازش می‌دادی،
همچون مرگ
که نام کوچکِ زندگی‌ست...


" احمد شاملو "


پ.ن:

بالاخره بوی باران همه جا را پر کرد...

عکس از Robert Doisneau

من شراع زورق اندیشه ام را می گشایم در مسیر باد

  سه شنبه ی پیش آقای ع. را دیدم؛ از دوستان و همکاران قدیمم که حالا در یک مدرسه ی فنی درس می دهد. همصحبتی با او را همیشه دوست داشته ام. علاقه و مطالعه اش در زمینه ی فلسفه، به ویژه فلسفه ی اسلامی ست. بی ادعا و خاکی، با دریایی از معلومات. نجیب و سر به زیر و بخشنده به معنای کامل. و بی توجه به مال و منال دنیا. وقت صحبت، آن قدر یک بحث را جالب پیش می برد که آدم اصلا متوجه گذشت زمان نمی شود.

   توی سایت مدرسه نشستیم به گپ زدن. چشم چپ اش چیزی مثل تراخم داشت و یک دستش با دستمال کاغذی ای به آن بند بود. 

از اتفاقی گفت که زندگی اش را به شدت تحت تاثیر قرار داده بود؛ حدود سه سال پیش، نزدیک ترین دوستش، رفیق صمیمی اش، خانه اش را از دستش درآورده بود. دوستی که در بدترین شرایط، او دستش را گرفته بود و کمکش کرده بود، وقتی که وضعش خوب می شود و کار و بارش حسابی می گیرد، سراغش می آید که می خواهم برایت کاری بکنم... و زمین با ارزشی در اطراف تهران را با اصرار به او می فروشد که او باید برای تهیه ی پولش خانه را زیر قیمت بفروشد. اما بعد ها متوجه می شود که زمین چند صاحب دارد و رفیق صمیمی هم فراری ست!

  قرار بوده در این زمین کاری را شروع کند، کارگاهی چیزی، تا هم خودش از قبل آن، فراغتی برای مطالعه داشته باشد و هم چند تای دیگر هم نانی درآورند.

  حالا و پس از سه سال، رفیق صمیمی که با وصل کردن خودش به چند گردن کلفت، دوباره برگشته است، قرار است همان پول سه سال پیش را به او پس بدهد، آن هم به صورت قسطی.

  می گفت تمام این سه سال این سوال ذهنم را مشغول کرده که آخر او با آن ثروت، چه نیازی به این دویست میلیون پول خانه ی من داشته که چنین کاری کرده است؟! و چرا با من؟!.. آن هم پولی که می دانست به چه سختی ای تهیه اش کرده بودم تا سقفی بالای سر زن و بچه ام باشد. و دیگر باید به چه کسی اعتماد کرد؟

  در این سه سال، شرایط زندگی اش سخت شده و حالا با پول پیش کمی که دارد، مجبور به پرداختن اجاره خانه ی بالایی ست.


  دو هفته پیش از این که در ترمینال معلم ها همصحبت شدیم، وقتی از احوالم پرسید، گفتم که هر روز دارم به این هستی ناامید تر می شوم! گفتم که جز سیاهی و تباهی، چیزی در این هستی نمی بینم!

  حالا دوباره گفتم :«نگفتم که هستی به سمت تباهی می رود؟!»

  خنده ی تلخی کرد.


  تا نزدیک خانه ی ما را با هم آمدیم؛ مثل همیشه حرفی برای گفتن داشت. از «حلاج» گفت و فلسفه ی جمله ی معروفش که «اناالحق.» 

توی دلم گفتم که خدایا! این چه حکمتی ست که خیلی ها با سواد نداشته شان باید همه چیز داشته باشند و امثال او، با این همه شور و درک و مطالعه، چنین باید در سختی زندگی کند؟ کسی که پشت به ثروت پدری زده و روی پای خودش ایستاده تا آن طور که می داند درست است، زندگی کند و بچه هایش را درست بار بیاورد؟!.. معلمی که جامعه ی عوام زده ی ما به شدت به وجودش نیازمند است...


پ.ن:

عنوان برگرفته از شعری ست از احمد شاملو

تنها در باران...


"واران وارانه" ، با صدای استاد شهرام ناظری، کنسرت لوریس چکناواریان.

عکس از Meimei Chiang.

شور...

  ".. اگر می توانستم افکارم را جمع کنم و تمام نیرویم را وقف مثلا یک رمان بکنم، باز در وضعیتی نبودم که برای بازده آن، اگر که بازدهی می داشت، سال ها صبر کنم. نمی توانستم چشم به آینده بدوزم. مجبور بودم بنشینم و چیزی بنویسم که بتوان همان وقت، همان شب، یا دست کم فرداشب بعد از این که از سر کار برگشتم و قبل از این که سرد بشوم، تمامش کنم، نه دیرتر. در آن روزها همیشه به کار گلی مشغول بودم، و زنم هم همین طور. .. من در کارخانه ی چوب بری کار کردم، دربانی کردم، تحویلدار بودم، در باجه های خدماتی کار کردم، در انبار کار کردم- هر کاری که بگویید می کردم. یک سال تابستان در آرکاتا، کالیفرنیا، باور کنید، روزها گل لاله می چیدم تا خرج زندگیمان درآید، و شب ها که رستوران سواره تعطیل می شد، رستوران و پارکینگ را تمیز و جارو می کردم...

  در آن روزها با خودم می گفتم که اگر بتوانم بعد از کار بیرون و مشغله های خانواده یکی دو ساعت را در روز برای خودم به چنگ بیاورم باید کلاهم را بیندازم هوا.اصلا بهشت برین می شد. این یکی دو ساعت مایه ی احساس خوشبختی من می شد. اما گاه به دلایلی همان یک ساعت هم نصیبم نمی شد. بعد چشم انتظار شنبه می ماندم، گرچه گاه شنبه ها هم چیزی پیش می آمد که تمام روز ضایع شود. اما می شد به امید یکشنبه ها ماند. یکشنبه؛ شاید.

... گاه گاه به جایی می رسیدم که نمی توانستم جلوتر از اول ماه آینده را ببینم یا برنامه ریزی کنم و با عرق جبین یا کلک، آن قدر پول جمع می کردم تا بتوانم اجاره را بدهم و لباس های مدرسه ی بچه ها را بخرم. بله، قضیه این بود.

  می خواستم برای به اصطلاح تلاش های ادبی خود دلایلی ملموس پیدا کنم. پته یا وعده و وعید نمی خواستم یا به اصطلاح وعده ی سر خرمن، برای همین بود که عمدا و الزاما خود را محدود به نوشتن کارهایی کردم که می دانستم می توانم در یک نشست یا دست بالا در دو نشست تمامشان کنم..."

 این ها، بخشی از حرف های «ریموند کارور»٬ نویسنده ی مشهور آمریکایی است که از صفحات ۱۹ تا ۲۱ کتاب «کلیسای جامع و چند داستان دیگر» در این جا آوردم. از نوشته ای با عنوان «شور».

  چه قدر صادقانه درباره ی زندگی و سختی هایش، و البته شور نوشتن گفته است. از استادش «جان گاردنر» که چه قدر روی کارش تاثیر گذاشته است و از «گوردون لیش»٬ ویراستار بخش داستان مجله ی اسکوایر، که داستان های نخستین کارور را برایش پس می فرستد، اما می خواهد که او باز هم برایش داستان بفرستد؛ تا جایی که داستان «همسایه ها» را می پسندد و آن را برای مجله می خرد. و این نخستین داستان چاپ شده ی کارور در این مجله، عجب داستانی ست!

  کیفور شدم از خواندن این کتاب و این مقدمه های دلنشین اش و صداقتی که نویسنده در نگارش آن ها به کار برده است.

  کتاب، گزیده ای ست از سه مجموعه داستان نویسنده، به علاوه ی دو نوشته از او و یک مصاحبه ی بلند با او. کارور، از جمله ی نویسندگانی ست که داستان هایش در حیطه ی مدرن عینی جای می گیرد. داستان انسان های خرد شده و مستأصل، در جامعه ای رو به زوال.کارور هیچ رمانی ندارد و تنها چند مجموعه داستان کوتاه و شعر از او بر جای مانده است.


مشخصات کتاب:

کلیسای جامع و چند داستان دیگر، ریموند کارور، ترجمه ی فرزانه طاهری، انتشارات نیلوفر، چاپ هفتم: ۱۳۹۳.

ندیده و نشناخته


 حدود یک هفته پیش، از کانون ادبیات که به سمت خانه راه افتادم، تب و لرز شدیدی سراغم آمد. نشانه هایش البته از همان سر کلاس به خودم معلوم بود. توی بی آر تی بودم که حالم بد شد و حالت تهوع شدیدی که داشتم، باعث شد که یک ایستگاه بعد از میدان انقلاب، پیاده شوم. از قضا یکی از همکلاسی هایم به نام میلاد همراهم بود. گاهی تا چهارراه ولیعصر را با هم می آمدیم. آن روز قرار بود به یک مهمانی برود و بنابراین چهارراه پیاده نشد. وقتی حالم را دید، همراهم به درمانگاهی که نزدیک ایستگاه بود آمد. هرچه اصرار کردم که به کارش برسد، قبول نکرد و ماند. خانم پرستار تلفنی از دکتری که نبود نسخه گرفت. من که حالم هر لحظه بدتر می شد، روی تخت دراز کشیدم و میلاد رفت و داروها را گرفت و ماند تا سرم هم بزنم. ندیده و نشناخته، تا ایستگاه آخر هم تنهایم نگذاشت و با تاخیر زیادی پی کارش رفت.

  توی درمانگاه، وقتی لوله ی سرم توی دستم بود و او کنار تختم نشسته بود، کمی با هم گپ زدیم. خوب توی صورتش دقیق شدم. آن روح گمشده ی انسانی را زیر پوستش دیدم و حس کردم. با خودم گفتم که من هم اگر جای او بودم، می ماندم. تا آخرش می ماندم. 

نایی


پخش مجدد سریال خاطره انگیز «سربداران» از تلویزیون، هرچند با سانسور هم همراه باشد، به خاطرمان می اندازد که سینمایمان بازیگر توانمندی چون "سوسن تسلیمی" داشته که صدا و چهره اش حداقل با بخشی از نسل سینما دوست ایران گره خورده است. بازیگر «باشو، غریبه ی کوچک»٬ «شاید وقتی دیگر»٬ «مادیان»٬ «طلسم» و پیش تر، «چریکه تارا» و «مرگ یزدگرد» که ناباورانه از سینمای ما کنار گذاشته شد. کسی که برای آثار "بهرام بیضایی" بهترین گزینه بود تا در نقش زنان اساطیری ایرانی ظاهر شود. زنانی که هرچند همیشه در حاشیه قرار گرفته و به حساب نیامده اند، اما بار سختی ها بر دوششان بوده و توقعی از زمانه نداشته اند.

  او پیش از سینما، قدرت بازیگری اش را در تئاتر نشان داده بود. یادم می آید که در مصاحبه ای با مجله ی فیلم در دهه ی شصت گفته بود که : «برای ثبت بازی ام به سینما آمدم.»

پ.ن:

تصویر مربوط به فیلم «باشو غریبه ی کوچک» است و "نایی" نام سوسن تسلیمی در این فیلم است.

به شب سلام...


به شب سلام

که بی تو

رفیق راه من است...


"حسین منزوی"


بشنوید؛ موسیقی بی کلام.


پ.ن:

عکس از Trent Parke

The Matrix


نئو: چرا چشم هام می سوزه؟

مورفیوس: چون تا حالا ازشون استفاده نکرده ی!


ماتریکس، برادران واچوفسکی، ۱۹۹۹

تصویر مربوط به صحنه ای ست که «نئو» باید بین ماندن یا نماندن در ماتریکس تصمیم بگیرد.

ایران، سرزمین فرهنگ

  سال نود و سه که وایبر در اوج بود، یکی از دوستان مرا عضو گروهی کرد به نام «ایران، سرزمین فرهنگ»؛ گروهی با بیش از صد عضو که در بین آن ها آدم های شناخته شده ای از اهالی فرهنگ و ادب حضور داشتند. اغلب این اعضا از کسانی بودند که در جلسات مجله ی بخارا که توسط آقای دهباشی اداره می شود شرکت می کردند. چند ماهی که از عضویتم در گروه گذشته بود، تلگرام آمد که امکاناتش از وایبر خیلی بیش تر بود. نخست با جمعی از دوستان گروهی تلگرامی تشکیل دادیم که هر هفته درباره ی یکی از فیلم های معروف تاریخ سینما بحث کنیم؛ وعده ی ما چهارشنبه شب ها بود، ساعت ده. تلگرام به ویژه برای ارسال متن های طولانی خیلی بهتر بود و البته سرعت بهتری هم داشت. با کند شدن وایبر، احساس تغییر جا در گروه «ایران، سرزمین فرهنگ» هم احساس شد و این که باید این گروه را در جای دیگری تشکیل داد. صحبت از واتس آپ و تلگرام شد. من روی تلگرام اصرار داشتم و قرعه ی تشکیل گروه در تلگرام به نام من زده شد و من ناخواسته مدیر گروه با همان نام در تلگرام شدم!

  شبی که گروه تشکیل شد، خیلی ها هنوز عضو تلگرام نبودند و بعد کم کم اعضای فعال گروه از وایبر به این جا  آمدند و گروه سر و شکل واقعی اش را پیدا کرد. چند وقت بعد مانیفیستی برای گروه نوشتم و خط و ربط گروه را مشخص کردم. تأکید بر معرفی فرهنگ ایران زمین، با پرهیز از مسائلی چون سیاست و اختلافات قومی و مذهبی در کانون توجه گروه قرار گرفت. وقتی تعداد اعضای گروه از پنجاه نفر گذشت، آن قوامی را که باید، پیدا کرده بود و همچون درخت تناوری بود که دل کندن از آن راحت نبود. حضور اعضایی فرهیخته اعم از شاعر، مترجم، بازیگر تئاتر، منتقد هنری، نقاش، طراح، نویسنده، فیلمساز و مانند این ها این امکان را به ما داده بود که در هر روز پست های متنوعی در زمینه ی معرفی آداب و رسوم نقاط مختلف ایران، موسیقی، نقد و معرفی فیلم، کتاب، تئاتر، تاریخ، فلسفه و غیره را داشته باشیم. پست هایی که خیلی هایشان محصول خود اعضا بودند و در گروه های دیگر دست به دست می شدند.

 گروه نظم خاصی پیدا کرده بود و توجه اعضا به پست ها ستودنی بود. گاه بحثی مشترک در موضوعی پیش می آمد، مثلا اگر زمان جشنواره ی فیلم بود، دوستانی که فیلم ها را می دیدند، نظراتشان را در گروه می نوشتند. گاه مباحثه ای خودمانی شکل می گرفت، مثل روزی که ترانه ی «رفیقم کجایی؟» چاووشی پست شده بود و هریک از دوستان درباره ی حس و حالشان نوشتند یا روزی که برف، باریدن گرفت و اعضای گروه عکس هایشان را از مناظر برفی پست کردند.گاهی هم مسابقه ای شکل می گرفت؛ مثلا قرار شد که اعضا با عناوین کتاب هایشان هایکو بسازند و عکس آن را ارسال کنند. انبوهی از هایکوها به دستم رسید که چیدمان هنرمندانه ای داشتند و بهترین هایکوها را به رأی اعضا انتخاب کردیم.

  مدتی بعد قرار شد که هر هفته موضوعی انتخاب شود و درباره ی آن بحث شود. این کار البته از دوره ی گروه در وایبر شروع شده بود که با توقفی کوتاه، در تلگرام ادامه پیدا کرد. در این اواخر هم این مباحث را به گروه دیگری به نام «آخر هفته» انتقال دادیم. نزار قبانی،فروغ فرخزاد، احمد شاملو، ابراهیم گلستان، احمد محمود، قمرالملوک وزیری، علی حاتمی، هوشنگ گلشیری، نیما یوشیج، بهروز وثوقی، غلامحسین بنان، دهخدا، کاوه گلستان، بهرام بیضایی، داریوش مهرجویی، فاطمه معتمدآریا، سیمین دانشور، جلال آل احمد، صادق هدایت و ... از جمله ی این مباحث بود. برای برخی از این موضوعات، نظرسنجی هم داشتیم؛ مثلا انتخاب بهترین فیلم های بهروز وثوقی.

  اما هرچه این درخت تناورتر می شد، نگهداری و مراقبت از آن هم سخت تر می شد. تقریبا هر روز همه ی پست ها را می خواندم و این زمان زیادی از من می گرفت. بعضا باید به برخی از پست ها هم پاسخ می دادم. تلاش من برای داشتن گروهی عاری از پست های بی ریشه- مانند شعری که به غلط، به نام شاعری ست - یا دروغ پراکنی ها و مانند این ها، انرژی زیادی از من می برد. در کنار این ها، تلاش برای حفظ گروه با وجود سلایق و دیدگاه های  متفاوت، کار آسانی نبود؛ بعضا اعضا اعتراضشان در مورد یک پست را به صفحه ی شخصی من می آوردند و من باید پاسخگوی چنین مسائلی هم می بودم. هرچند تا جایی که امکان داشت سعی می کردم گروه یک دموکراسی هرچند کوچک را تجربه کند، اما به تجربه فهمیدم که چه کار دشواری ست!

   در نهایت پس از نزدیک به یک سال، تصمیم به ترک گروه گرفتم. شبی که از گروه رفتم، برایم شب تلخی بود. دوستان محبت زیادی به من داشتند و کامنت های مهربانانه ای برایم نوشتند، اما چاره ای جز رفتنم نبود...

  چند ماه بعد هم از گروه «آخر هفته» جدا شدم.

حضور در کنار عزیزان فرهیخته در هر دو گروه، انبوهی از خاطرات خوب را برایم رقم زد.

یادش بخیر..!

قفس

نگذار بدانند کلاغان پس از من

من از قفسم سیر شدم یا قفس از من


"جعفر مقیمیان"


پ.ن:

  جعفر مقیمیان را از نزدیک می شناسم؛ شعرهایش را دوست دارم. امیدوارم به همین خوبی پیش برود. وقتی شنیدم نخستین مجموعه شعرش در راه است خیلی خوشحال شدم. 

سایه

من سایه ام را به میخانه بردم

هی ریختم خورد، هی ریخت خوردم...


"مهدی اخوان ثالث"

بوی باران..

  سرویس هنوز راه نیفتاده است. همان ماشین صبح است که امروز داستانی از "کارور" را در آن خواندم؛ داستان «خانه شف»٬ که در آن زنی به خواهش مرد سابقش که الکل را ترک کرده، برمی گردد و همه چیز را از نو آغاز می کنند. همه چیز دوباره رنگ و بوی عشق می گیرد و چه رنگ و بویی.. یک عاشقانه ی زیباست. اما امان از دست روزگار، امان...

  بیرون هوا ابری ست. خدا کند باران ببارد. دلم برای خیس شدن زیر باران تنگ شده. این موسیقی..، این موسیقی غمگین که توی گوشم می خواند. ترکیبی از پیانو و ویلنسل است. انگار بوی باران دارد با خودش. یا کاهگل آب خورده ای که بویش همه جا را پر کرده. در خیالم توی کوچه باغی خلوت خوش خوشان می روم. پاییز است. با پیچش برگ ها می رقصم. انگار نوازنده آرشه اش را با من توی کوچه می کشد. چرا هیچ کس این جا نیست؟...

تو گل بندری...!

  سه شنبه ی پیش هیراد عمل شد. از هفت صبح بیمارستان بودیم. من بودم و فروغ. مادر خیلی اصرار کرد که او را هم با خودمان ببریم، اما من قبول نکردم.

اتاق و لباسش را تحویل گرفتیم، که مرتب و تمیز بود. وقتی لباسش را عوض کردیم، حس کردم چیزهایی فهمیده. مخصوصا آن جا که چندتا عکس ازش گرفتم. راحت بود، اما لبخندش به نظرم تلخ آمد. انگار فهمیده بود. ساعت هشت با همراهی یکی از پرستاران، بردیمش دم اتاق عمل. پزشک جراحش به همراه دو پرستار دیگر به استقبال مان آمدند. برخوردها خیلی خوب بود. همین که یکی از خانم پرستارها هیراد را ازم گرفت و بغلش کرد، هیراد شروع کرد به دست و پا انداختن و گریه کردن. با مشت به پرستار می زد! فروغ بغضش ترکید.

  توی سالن انتظار نشستیم. لحظاتی بعد متخصص بیهوشی آمد و سوالاتی پرسید و رفت.

  حدود ساعت نه، پزشک جراح اش آمد و از اتمام عمل خبر داد. یک قوطی پلاستیکی هم همراهش بود که نشانمان داد؛ کیستی آبکی به اندازه ی یک تخم بلدرچین که درون مایعی غوطه ور بود. گفت که روزنه ی دیگری هم داشته که آن را هم بسته اند.

  خدا می داند که آن یک ساعت چگونه بر ما گذشت... گوشی ام چپ و راست زنگ می خورد و از دور و نزدیک احوال هیراد را می پرسیدند.

  از زمانی که پزشک جراح، لباس پوشیده بیرون آمد و توصیه هایی کرد و رفت، تا آن جا که هیراد را روی دست یکی از پرستاران دیدیم که بیرون آمد، دل توی دلمان نبود. در این فاصله از پرستاری که از اتاق عمل بیرون آمده بود حالش را پرسیده بودیم و او گفته بود که به هوش آمده است.

  وقتی داشتیم می بردیمش بخش، توی آسانسور فروغ بازهم بغضش ترکید و گریه کرد.


هیراد پس از عمل جراحی

  هیراد گیج بود و خواب آلود. حرف نمی زد. کمی رنگ پریده بود. آنژیو کتی به مچ دست راستش بسته بودند. فروغ نگران بود که چرا حرف نمی زند و من مدام دلداریش می دادم که این ها طبیعی ست که یکهو هیراد آرام صدا زد:«بابا!..» تندی بالای تختش رفتیم. دستش را گرفتم و بوسیدمش. لحظاتی بعد خوابش برد...

  پرستار گفته بود که تا ساعت سه نباید چیزی بخورد. در این فاصله نهارمان را خوردیم. خدماتی خوشروی بخش هم چپ و راست چایی می آورد و من هم به تعارفش نه نمی گفتم!

  وقتی ساعت از سه گذشت، پیدا بود که حالش بهتر شده. آبمیوه و سوپ را که خورد، بهانه ی خانه را گرفت و من هم رفتنمان را به شب حواله دادم. دل و دماغ بازی کردن با اسباب بازی هایی را هم که برایش آورده بودیم نداشت. تلویزیون اتاق هم خوب نمی گرفت.

  پفکی را که برای خودمان خریده بودیم که وقت خوابش بخوریم، ازم گرفت!

  دو بار برایش آمپول زدند و حدود هفت عصر مرخص شدیم. توی راه می گفت که رسیدیم خانه برایش فیلم مرد عنکبوتی را بگذارم.

  در خانه آرامش خاصی پیدا کرد. کلا خانه خودمان را به همه جا ترجیح می دهد. پای تلویزیون جایش را آماده کردیم و کارتون مورد علاقه ی این روزهایش، مرد عنکبوتی را برایش گذاشتیم.

  حالا دوباره ترانه ی محبوبش را می خواند:« تو گل بندری، آبه باله بالله!...»


رد پا

دنیا کوچکتر از آن است

که گم شده‌ای را در آن یافته باشی
هیچ کس اینجا گم نمی‌شود
آدم ها به همان خونسردی که آمده‌اند
چمدانشان را می‌بندند
و ناپدید می‌شوند
یکی در مه
یکی در غبار
یکی در باران
یکی در باد
و بی رحم ترینشان در برف
آنچه به جا می‌ماند
رد پائی است
و خاطره‌ای که هر از گاه پس می‌زند
مثل نسیم سحر
پرده‌های اتاقت را

 

"عباس صفاری"



بعدا نوشت:


  امروز اصلا نفهمیدم چه طور درس دادم؛ باید ساعت ده با پزشک هیراد تماس می گرفتم که گرفتم. ساعت آخر را هم مرخصی گرفتم و رفتم اداره و از آن جا نمایندگی بیمه که خیلی شلوغ بود. بعدش برگشتم و هیراد را از منزل مادر با خودم بردم بیمارستان و برایش تشکیل پرونده دادم. آزمایش خون هم ازش گرفتند، اولش ساکت بود و بعد یکهو گریه اش گرفت.

  برخورد کادر بیمارستان خیلی خوب بود و به هیراد خیلی محبت می کردند.

  قرار شد فردا اول صبح عملش کنند...

  از بوفه ی بیمارستان برایش آبمیوه گرفتم و بعد از آن جا هم که بیرون آمدیم چندتا از قاقالی لی های مورد علاقه اش، و از جمله بستنی، را برایش خریدم و در پارک کوچکی نشستیم کنار هم. باد، موهای ژولی پولی اش را بیشتر به هم می ریخت و قیافه اش را شیرین تر می کرد. ازم خواست که کفش هایش را درآورم. خودش را سرجایش جا به جا کرد و دستی را که پنبه ای جای زخم آزمایش ش داشت، روی جادستی نیمکت دراز کرد و راحت تر نشست و بستنی قیفی اش را گاز زد. خودم را بهش چسباندم. لحظه ای بغضم گرفت. مثل فیلمی فشرده، لحظات زیادی از کودکی اش پیش چشمانم رژه رفتند...

 کشته مرده ی آن لحظه ای هستم که صدایم می کند:« بابا...، بابایییی...، بیا پیشم!» و من تندی می روم و بغلش می کنم و موهایش را چنگ می زنم! ... گاهی به این بهانه، موهایش را مرتب می کنم، اما او به سرعت دوباره آن ها را به هم می ریزد و این کار بارها تکرار می شود و هربار خنده بر لب هایم می آورد..!

هر روز پاییزه...

  بالاخره شهریور تمام شد!

  اوائلش که درگیر مدرسه و امتحانات شهریوری اش بودم. بعد عمو مامه به خانه مان آمد؛ عمو پیر است و نابینا و مشکلات خاص خودش را دارد. بعد سفر کوتاهی به شهرستان داشتیم که مسائل استرس زایی برایمان پیش آمد. از آن جا که برگشتیم درگیر تعویض پلاک ماشین شدیم. بعد اثاث کشی خواهرزاده ام و مهمان داشتن. ‌تصادف مرتضی که یک روز تمام در بیمارستان کنارش بودم. سرماخوردگی هیراد و بعد هم مشکل تازه اش که پس از سونوگرافی، پزشک متخصص گفت که باید عمل شود... و نگرانی ها و استرس های بعدش.... 

  این چند روزه را هم شاگرد ابوذر بوده ام که گچکار است . هیراد را گاهی خانه ی مادر گذاشته ام و گاهی هم سر کار برده مش و این هم دغدغه ای بوده این روزها. قرار است از هفته ی بعد بگذاریمش مهد کودک. خدا کند با محیط آن جا کنار بیاید. نخستین بار است که می خواهد این فضا را تجربه کند.

  با ابوذر که کار می کنیم، موسیقی جزؤ جدایی ناپذیر لحظاتمان است. سلیقه ی او بیشتر آهنگ های غمگین است؛ محسن چاووشی، زنده یاد مرتضی پاشایی، مجید خراطها و ... یا ترانه های قدیمی. خب، هرچه باشد ما شاگردیم و اوستا ابوذر است!

  خانه ی قدیمی برادرم را گچ می کنیم. خانه ای که برایم پر از خاطرات تلخ و شیرین است. با این که ماسک می زنم، باز هم گرد و غبار گچ اذیتم می کند. هر روز بعد از کار دوش می گیرم.خسته و کوفته از سر کار می آیم و شب هم به سرعت خوابم می برد.

  مدت هاست که فرصت نکرده ام کتاب بخوانم و دلیل اصلی آن هم استرس ها و گرفتاری هایی بوده که این چند وقته داشته ایم و هنوز هم تمام نشده اند. فروغ برای هیراد خیلی بی قراری می کرد.

  خیلی پیش می آمد که سرگردان میان کتاب هایم می چرخیدم و یکی شان را از قفسه بیرون می کشیدم و چند ورقی می زدم و دوباره سرجایش می گذاشتم. 

  بارها یأس و ناامیدی را تجربه کردم و برگشتم. نامهربانی دیدم و صبوری کردم... 

 از فردا می روم سر کلاس؛ امیدوارم سال تحصیلی پیش رو، سال خوبی برایم باشد.

  پاییز را دوست دارم؛ طبیعت رنگ به رنگ می شود و احساس من را به اوج می رساند!


  پ.ن:

عنوان برگرفته از ترانه ای به همین نام از محسن چاووشی.


زمانه

ما را زمانه گر شکند،

ساز می شویم...


"صائب تبریزی"

در آستانه


باید اِستاد و فرود آمد

بر آستانِ دری که کوبه ندارد،

چرا که اگر به‌گاه آمده‌باشی دربان به انتظارِ توست و

                                                                اگر بی‌گاه

به درکوفتن‌ات پاسخی نمی‌آید.

 

کوتاه است در،

پس آن به که فروتن باشی.

آیینه‌یی نیک‌پرداخته توانی بود

                                    آنجا

تا آراستگی را

پیش از درآمدن

                  در خود نظری کنی

هرچند که غلغله‌ی آن سوی در زاده‌ی توهمِ توست نه انبوهی‌ِ مهمانان،

که آنجا

         تو را

              کسی به انتظار نیست.

که آنجا

        جنبش شاید،

                        اما جُنبنده‌یی در کار نیست:

نه ارواح و نه اشباح و نه قدیسانِ کافورینه به کف

نه عفریتانِ آتشین‌گاوسر به مشت

نه شیطانِ بُهتان‌خورده با کلاهِ بوقیِ منگوله‌دارش

نه ملغمه‌ی بی‌قانونِ مطلق‌های مُتنافی. ــ

تنها تو

        آنجا موجودیتِ مطلقی،

موجودیتِ محض،

چرا که در غیابِ خود ادامه می‌یابی و غیابت

حضورِ قاطعِ اعجاز است.

گذارت از آستانه‌ی ناگزیر

فروچکیدن قطره‌ قطرانی‌ست در نامتناهی‌ ظلمات:

«ــ دریغا

          ای‌کاش ای‌کاش

                              قضاوتی قضاوتی قضاوتی

                                                             درکار درکار درکار

                                                                                 می‌بود!» ــ

شاید اگرت توانِ شنفتن بود

پژواکِ آوازِ فروچکیدنِ خود را در تالارِ خاموشِ کهکشان‌های بی‌خورشیدــ

چون هُرَّستِ آوارِ دریغ

                          می‌شنیدی:

«ــ کاشکی کاشکی

                         داوری داوری داوری

                                                درکار درکار درکار درکار...»

اما داوری آن سوی در نشسته است، بی‌ردای شومِ قاضیان.

ذاتش درایت و انصاف

هیأتش زمان. ــ

و خاطره‌ات تا جاودانِ جاویدان در گذرگاهِ ادوار داوری خواهد شد.

 

 

بدرود!

بدرود! (چنین گوید بامدادِ شاعر:)

رقصان می‌گذرم از آستانه‌ی اجبار

شادمانه و شاکر.

 

از بیرون به درون آمدم:

از منظر

         به نظّاره به ناظر. ــ

نه به هیأتِ گیاهی نه به هیأتِ پروانه‌یی نه به هیأتِ سنگی نه به هیأتِ برکه‌یی، ــ

من به هیأتِ «ما» زاده شدم

                                   به هیأتِ پُرشکوهِ انسان

تا در بهارِ گیاه به تماشای رنگین‌کمانِ پروانه بنشینم

غرورِ کوه را دریابم و هیبتِ دریا را بشنوم

تا شریطه‌ی خود را بشناسم و جهان را به قدرِ همت و فرصتِ خویش معنا دهم

که کارستانی از این‌دست

از توانِ درخت و پرنده و صخره و آبشار

                                              بیرون است.

 

انسان زاده شدن تجسّدِ وظیفه بود:

توانِ دوست‌داشتن و دوست‌داشته‌شدن

توانِ شنفتن

توانِ دیدن و گفتن

توانِ اندُهگین و شادمان‌شدن

توانِ خندیدن به وسعتِ دل، توانِ گریستن از سُویدای جان

توانِ گردن به غرور برافراشتن در ارتفاعِ شُکوهناکِ فروتنی

توانِ جلیلِ به دوش بردنِ بارِ امانت

و توانِ غمناکِ تحملِ تنهایی

تنهایی

تنهایی

تنهایی عریان.

 

انسان

دشواری وظیفه است.

 

 

دستانِ بسته‌ام آزاد نبود تا هر چشم‌انداز را به جان دربرکشم

هر نغمه و هر چشمه و هر پرنده

هر بَدرِ کامل و هر پَگاهِ دیگر

هر قلّه و هر درخت و هر انسانِ دیگر را.

 

رخصتِ زیستن را دست‌بسته دهان‌بسته گذشتم دست و دهان بسته

                                                                                      گذشتیم

و منظرِ جهان را

                   تنها

                        از رخنه‌ی تنگ‌چشمی‌ حصارِ شرارت دیدیم و

                                                                              اکنون

آنک دَرِ کوتاهِ بی‌کوبه در برابر و

آنک اشارتِ دربانِ منتظر! ــ

 

دالانِ تنگی را که درنوشته‌ام

به وداع

        فراپُشت می‌نگرم:

 

فرصت کوتاه بود و سفر جانکاه بود

اما یگانه بود و هیچ کم نداشت.

 

به جان منت پذیرم و حق گزارم!

(چنین گفت بامدادِ خسته.)

 

"احمد شاملو"


پ.ن:

  حیفم آمد شعر را کامل نیاورم!

تصویر، زنده یاد عباس کیارستمی را پشت صحنه ی فیلم "طعم گیلاس" نشان می دهد. عکس از عباس عطار.

تا بوده همین بوده...

بی تو می رفتم،

می رفتم،

تنها،

تنها...
و صبوری مرا
کوه تحسین می کرد...

 

"حمید مصدق"

  توی بی.آر.تی نشسته ام و "ریدیو هد" توی گوشم می خواند. هوای این جا خنک است و بیرون غبار دارد. خانه هنرمندان شلوغ بود امروز. ناخودآگاه یاد «یوسف» افتادم؛ دوست دوران دانشجویی ام که شیفته ی فلسفه و جامعه شناسی بود. همیشه توی اتاقشان در خوابگاه بحث بود. تاریخ، دین، فلسفه. اتاقشان پاتوقمان بود. یوسف را دوست داشتم. منطقی بود و باسواد و مهربان. با هم سینما رفته بودیم. یکی از سینماهای دور و بر میدان انقلاب. نام فیلم در خاطرم نیست. پیرس برازنان بازی کرده بود. نقش مردی سفید پوست که در میان سرخپوست ها زندگی کرده بود. یک جور معلق بین این دو. یوسف هم بعد از فیلم همین طور بود. سرگردان، میان صورت های بزک کرده و قیافه های جورواجور هیکل چاقش را می کشید . نگاهش گرمی پیش از سینما را از دست داده بود. نمی دانم، شاید یاد محله ی شلوغ و فقیرنشین شان در آن ناکجاآباد می افتاد که قرار بود آخر هفته برود. آدم ها از کنارمان می گذشتند. ساکت می رفتیم. یکدفعه غم سنگینش را با ته لهجه ای کرمانشاهی بروز داد که :«من این جا چه می کنم؟!». اشک را توی چشمانش دیدم و بغض را در صدایش حس کردم. دستش را گرفتم و گفتم:«تا بوده همین بوده یوسف جان، بی خیال!»

  تمام راه برگشت تا خوابگاه را هیچ نگفت. هیچ وقت یادم نمی رود، هیچ وقت!


پ.ن:

عکس از "خوزه لوئیس فرناندز"