باد با خود خواهد برد
شکوفه های گیلاس را
تا سپیدی ابرها.

خدای بزرگ!
هنوز در شوک از دست رفتن عباس کیارستمی هستم. هنوز باورم نشده است!
هر پنجشنبه که گذرم به خانه ی هنرمندان می افتد «درخت ها»یش را می بینم که در میانه ی ساختمان قد کشیده اند، آخ که چه قدر این درخت ها را دوست دارم. ناخودآگاه مرا یاد چنارهای کهن «کمربسته» در تویسرکان می اندازند که هفت هشت سال پیش از نزدیک دیدمشان. چنارهایی که اصل شان در خاک است و آن چه می بینیم گویا شاخه های آن ها هستند که خاک را تاب نیاورده اند و سرکشانه به سوی نور آمده اند.

چنارهای «کمربسته»، تویسرکان

رمضان ۸۲ بود به گمانم؛ من بودم و داوود و شهرام، در طبقه ی دوم خانه ی پدری داوود. جایی که بخشی از بهترین خاطراتمان در آغوش آن شکل گرفته است. یک واحد جمع و جور در محله ی سیزده آبان شهر ری که عملا دست داوود بود؛ کتاب بود و نوار و سی دی و مجله و پوستر. طبقه ی اول را پدر و مادرش می نشستند و طبقه ی سوم را هم مستاجرشان.
روی نمایش «سقراط» کار می کردند و من هم در کنارشان بودم و اگر کاری از دستم برمی آمد، کمک می کردم. قرار بود فردایش نمایش برای بازبینی جشنواره ای در حوزه ی هنری آماده شود. به نظرم جشنواره ی تئاتر کوتاه بود. نمایش در قالب طنزی گزنده، به مقوله ی اعتیاد می پرداخت؛ کار خوبی بود. داوود نقش سقراط را بازی می کرد؛ خرمگس آتن که سرانجام به مرگ محکوم می شود.
تا دیروقت روی نمایش کار کردیم؛ زمان کم بود و بچه ها باید دیالوگ ها را تمرین می کردند. برای بخشی از کار هم که این دو با هم می رقصیدند، از موسیقی موتسارت استفاده کردیم که خیلی به جان کار نشست! بچه ها با جدیت کار می کردند.
تا نزدیک سحر مشغول بودیم. داوود سحری را گرم کرد. خورشت قیمه ای بود که مادرش از پیش آماده کرده بود. از خستگی نفهمیدیم اصلا چه خوردیم! بعدش هم همان جا وسط پذیرایی خوابیدیم.
صبح، من به دانشگاه رفتم. اجرا بعد از ظهر بود. کلاس بعد از ظهر را نصفه و نیمه رها کردم و خودم را به سرعت به حوزه ی هنری رساندم. بچه ها آن جا بودند. چند کار را با هم دیدیم و بعد نمایش خودمان را اجرا کردیم. من، پشت پرده یک تک گویی شروع نمایش را می گفتم و در ادامه پخش موسیقی بخش های مختلف کار به عهده ام بود که با یک ضبط صوت انجام می شد. اجرای خوبی بود. هم تماشاگران و هم داوران، پسندیدند. بچه ها از بداهه پردازی به خوبی بهره گرفتند. بعد از نمایش های اغلب ضعیف و بی رمق پیش از آن، حال و هوای سالن را عوض کرد. تماشاگران طنز زیبا و لحن انتقادی اش را گرفته بودند. بازی ها و دیالوگ ها و موسیقی انتخابی اش، همه خوب بودند. آن صحنه ی رقص با موسیقی موتسارت هم سالن را ترکاند! به نظرم همه چیزش خوب بود. با این که هرسه تایی مان حسابی خسته بودیم، اما از اجرا احساس رضایت می کردیم...
غروب که شد نتایج بازبینی نمایش ها را اعلام کردند؛ نمایش «سقراط» در بازبینی رد شد!
تا دو روز پس از آن، در بستر بیماری بودم...
....
سال بعد، این نمایش به همراه دو نمایش کوتاه دیگر، به مدت ده شب در سالنی در دولت آباد شهر ری اجرا رفت.
پ.ن:
تصویر، تابلوی "مرگ سقراط" از «ژاک لویی داوید»، ۱۷۸۷.

"این داستان واقعیت دارد" ، مجموعه ای است از ۱۳ داستان کوتاه، نوشته ی «جفری آرچر». عنوان کتاب که طبق مقدمه برگرفته از یکی از نمایشنامه های شکسپیر است،به طور غیرمستقیم به مخاطب این را می گوید که داستان ها آن طور که گمان می کنید، پیش نخواهند رفت.
داستان ها روان و خطی نوشته شده اند و وجه سرگرم کنندگی شان قوی ست. رد پای ناسیونالیسم اشرافی در جابه جای داستان ها دیده می شود و در داستان های" تلگراف ملکه" و "سیاست مدار بی سیاست " این وجه، غالب است.
همچنین است توجه به مفهوم طبقه که در چندین داستان به وضوح دیده می شود؛ به عنوان نمونه در نخستین داستان این مجموعه با عنوان "مسحور"، دریک مسابقه اسب دوانی، زنی از طبقه اشراف رابطه ای را آغاز می کند با مردی از طبقه ی فرودست. در این جا مرد وسیله ای می شود تا زن از طریق سرقت، به جواهری با ارزش دست یابد. درنهایت مرد که مبهوت طبقه بالادست خود شده است، رودست می خورد؛ طبقه طبقه است و به راحتی نمی توان از طبقه ی خود به طبقه ی بالاتر صعودکرد.
این نگاه درداستان " فقط اعضا " هم پررنگ است؛ در جایی که مردی برای پیوستن به باشگاهی سلطنتی باید مرارت های زیادی بکشد وحتی تا پای مرگ هم برود. نویسنده که از قضا سابقه ی حضور در پارلمان انگلیس را هم داشته ، جزئیات و رفتار کاراکترها را به دقت توصیف می کند و نشان می دهد که این طبقه را خوب می شناسد. اگرچه نویسنده در داستان آخر کتاب"سقوط"، برخلاف داستان های پیشین، این مفهوم طبقه را می شکند.
داستان ها پر کشش وهمراه با تعلیق ولذتبخش بوده و از فلاش فورواردها هم بی بهره نیستند و البته ترجمه ی خوبی هم دارند.
اما ویژگی ای که باعث می شود تا کتاب را در زمره ی آثار عامه پسند قلمداد کنیم این است که داستان ها پایان ناگهانی دارند. داستان می تواند فارغ از این که چگونه به پایان می رسد، جذاب بوده وتفکر برانگیز باشد، اما اگر همه ی داستان به پایانش بستگی پیدا کند، یک بار مصرف شده و تنها جنبه ی لذت بخش آنی می یابد که این البته با در نظر گرفتن این که هر داستانی برای مخاطب خودش نوشته می شود، نمی تواند بد باشد اما برای مخاطبین جدی تر، یک مجموعه درجه اول به حساب نمی آید.
مشخصات کتاب:
این داستان واقعیت دارد، جفری آرچر، ترجمه ی علی فامیان، نشر نیستان چاپ نخست: ۱۳۹۳.

"با این همه
ما به این جهان نیامده ایم که بمیریم
آن هم در سپیده دمی
که بوی لیمو می آید..."
(یانیس ریتسوس)
در آخرین فرصت گل،
"احمد شاملو"
از «ابراهیم در آتش»
پ.ن:
تصویر، یک نقاشی ژاپنی ست.

"داستان ها برای آن ساعت های آخر وقت شب هستند که نمی توانی به یاد بیاوری چطور و از کجا به جایی که هستی آمده ای." (ص۴۸)
«آنچه با خود حمل می کردند» رمانی ست در بیست و دو فصل که به شکل داستان -خاطره نوشته شده است؛ مجموعه ای از خرده روایت هایی که بدون ترتیب و در زمان های مختلفی روایت می شوند و درنهایت مکان ها، موقعیت ها یا ماجراهایی آن ها را به هم مربوط می کنند. روان نوشته شده و حسی از روراستی و سرراست بودن را در خود دارد و از آن جا که با تجربه ی زیستی نویسنده هم آمیخته شده، جذابیت فوق العاده ای پیدا کرده است. جنگ ویتنام اگرچه در رمان محوریت دارد، اما رمان درباره ی آدم ها و تاثیرات جنگ بر آن هاست؛ جوخه ای که راوی خود یکی از نفرات آن است، دستاویزی قرار می گیرد تا نویسنده درباره ی عبث بودن جنگ بگوید و از ترس هایش. و واژگانی چون شجاعت و دلیری در جنگ را از نو تعریف کند.
رمان نه تنها به لحاظ مضمون، که به لحاظ فرم هم قابل توجه نوشته شده است؛ نویسنده شیوه ای فاصله گذارانه را برگزیده است که در آن خشونت و خونریزی با خونسردی روایت می شود و چرخه ای از روایت ها ایجاد می شود که بارها و بارها تکرار می شوند. نویسنده بیش از هرچیز به این که شما درحال خواندن یک داستان هستید تاکید می کند، اما داستانی که خیلی خوب روایت اش می کند؛ با توصیفات عالی و نو و به اندازه. او حتی پا را فراتر می نهد و به توضیحاتی درباره ی شیوه ی نوشتن هم می پردازد، کاری که رمان را به پست مدرن نزدیک می کند، اما جنبه های مدرن آن به هرحال قوی تر است. این بخش ها هم اتفاقا جدا از آن که می تواند جنبه ی آموزشی داشته باشد، در راستای رمان عمل کرده و به تنهایی جذابیت کافی دارند، به ویژه آن جا که در فصلی با عنوان «چگونه یک داستان جنگ واقعی روایت کنیم» به داستان هایی از این دست می پردازد، حرف هایش گیرایی خاصی پیدا می کند.
درباره ی این رمان خواندنی می توان بسیار نوشت که از حوصله ی این نوشته خارج است، اما حیف است که به ترجمه ی عالی آن اشاره ای نکرد که آقای معصومی با چیره دستی از عهده ی آن برآمده است.
مشخصات کتاب:
آنچه با خود حمل می کردند، تیم اوبراین، ترجمه ی علی معصومی، انتشارات ققنوس، چاپ اول: ۱۳۹۴.

پرپرواز ندارم
اما
دلی دارم و حسرت درناها
و به هنگامی که مرغان مهاجر
در دریاچه ی ماهتاب
پارو می کشند
خوشا رها کردن و رفتن
خوابی دیگر
به مردابی دیگر
خوشا ماندابی دیگر
به ساحلی دیگر
به دریایی دیگر
خوشا پر کشیدن
خوشا رهایی
خوشا اگر نه رها زیستن
مردن به رهایی!
آه!
این پرنده
در این قفس تنگ
نمی خواند.
"احمد شاملو"
از «آیدا، درخت، خنجر و خاطره». شعر: شبانه
پ.ن:
عکس را در روز بیست و نهم اسفند سال پیش در ساحل عباس آباد انداختم.

نخستین رمان خالدحسینی،راوی اول شخص دارد.یک راوی گذشته نگر. در جاهایی هم صدایی در متن می آید و راوی را مخاطب قرار می دهد.
داستان واقعگرای مدرن است،با مایه های روان شناسانه ی قوی.
اگرچه فضاها به شیوه ی کلاسیک معرفی می شوند،اما نویسنده از شگردهای روایی جدید استفاده می کند.فلاش فورواردهایی که از همان نخستین صفحه ی رمان،یک پیش آگاهی به مخاطب می دهندکه باعث کشش وتعلیق نزد او می شود.
نویسنده همچنین به سبک پست مدرن ها، هربار به عمد نقاط عطف روایت را به تاخیر می اندازد که این در ایجاد کشش خیلی موثر عمل می کند، یا در صص ۲۲۳ و۲۲۴ درباره ی شیوه ی نگارش وکلیشه های رایج آن می گوید.
بهره گیری ازتوصیف فضا برای بیان حالت روحی و روانی راوی از ویژگی های مهمی است که شیوه ی روایت رمان را مدرن کرده است.
تاثیر سینما بر رمان آشکارا خودنمایی می کند.جدا از نشانه های سینمایی ای همچون اسامی فیلم ها و به ویژه وسترن های معروفی چون ریو براوو، هفت دلاور و خوب،بد،زشت ، سبیل کلارک گیبلی، یا فیلم دیدن درسینما، نویسنده در نوع روایت رمان اش هم از سینما تاثیر گرفته است؛ او همچون عملی که کارگردان برای یک سکانس انجام می دهد، نما ها را دکوپاژ می کند؛ نمونه ی شاخص آن به ویژه درمعرفی آصف اتفاق می افتد.
توصیفات متن عالی است؛ معرفی مکان هاوآدم های آن، حسی ملموس در خواننده ایجاد می کند.اطلاعات مربوط به آنها دقیق، موجز، درست وبه اندازه است؛ مثلاً در توصیف روسها می گوید:" رفیق ها همه جابودند وکابل را به دو گروه تقسیم کرده بودند، کسانی که گوش می ایستادند وکسانی که نمی ایستادند.(ص ۲۸)
یا درتوصیف طالبان در ص ۲۷۹: " با ماشین ول می گردند ونگاه می کنند و از خدایشان است که کسی پاروی دمشان بگذارد.همیشه بالاخره یکی مجبور به این کار می شود.بعد این سگ ها دلی از عزا در می آورند و آن روزشان کسالت بار نمی شود وهمه می گویند اللّه اکبر! آن روزهایی هم که از کسی لغزشی سر نمی زند،خب، همیشه درگیری های اتفاقی پیش می آید دیگر،مگرنه؟ "
نویسنده برای بیشتر ملموس کردن فضای داستانش، جا به جا به آداب ورسوم افغان ها واصطلاحات خاص آنها گریز می زند؛ مسابقات بزکشی، بادبادک بازی، لفظ، چله ،آینه مصحف، رقص اتنی، چوپان کباب، ... و در کنار این ها به خلق وخو و عادات آنها هم می پردازد؛ مثلاً در ص ۶۰ : "افغان ها مردمی مستقل هستند.افغان ها به سنت ها احترام می گذارند،اما از قواعد بیزارند . "
یا در ص ۱۹۶ : "همه باهم و با صدای بلند داد می زدند ، افغانی ها عادتشان است این طوری حرف بزنند."
یا از علاقه ی آنها به غیبت کردن وقصه پردازی می گوید (ص۱۷۵) و مانند این ها، که علاوه بر کمک کردن به نزدیکی هرچه بیشتر مخاطب به فضای داستان ،جنبه ی نقد فرهنگ سنتی افغانستان راهم پیدا می کند.
نویسنده به ویژه درباره شرایط زنان افغانستان به نقد این فرهنگ می پردازد و در ص ۳۰ راوی که بعد از سالها به کشورش بازگشته می گوید: " شاید چیزی که مردم راجع به افعانستان می گویند، درست باشد. شاید آنجا واقعاً جای مایوس کننده ای است. "
همچنین بیان این جزئیات از افغانستان است که ارزش مطالعات اجتماعی و فرهنگی بالایی به متن می دهد؛ یعنی یک مخاطب (به ویژه از نوع غربی اش) پس از مطالعه کتاب به شناختی نسبی از تاریخ ،فرهنگ وخلقیات مردم این سرزمین می رسد.
پیوند عمیق فرهنگ افعانستان با ایران،از همان صفحات نخست رمان خودش را نشان می دهد؛ خیام ،حافظ،مولوی،سفر پدر راوی به اصفهان ، شاهنامه ، اتومبیل پیکان ایرانی، فیلم هایی که در ایران دوبله شده اند و... راوی برای توصیف ثریا، دختری که امیر (کاراکتر اصلی رمان) عاشق اش شده ، بینی او را به بینی قشنگ ونوک تیز زنان ایران باستان تشبیه می کند(ص ۱۶۱) .
ودر نهایت ،توصیفات نویسنده از جغرافیا و فضای کابل در دهه ی هفتاد میلادی ،حسی نوستالژیک را برای مخاطب تداعی می کند.
از همان صفحات نخستین، تنش های مذهبی و قومیتی ای که در رمان آمده خودش را نشان می دهد؛ هزاره ای ها، که قیافه ای مغولی دارند، از طبقه فرودست اجتماع اند و شیعه اند، در بهترین حالت می شوند نوکر اربابان پشتون سنّی شان که آنها را " موش خور ، دماغ پخ و خر حمّال " صدا می زنند ودر طبقه بالاتری قرار دارند واغلب امکانات جامعه در اختیار آنهاست. آصف، نمونه ی تندروی این طبقه است با عقاید نژادپرستانه ای چون این که "افغانستان مال پشتون هاست " (ص۴۸).
از همان ابتدا ساختن پس زمینه ای ازتاریخ کشمکش های آنان، از این تنش ها در جهت بالاتر بردن بار دراماتیک اثر بهره می برد. تنشی که تا انتهای کتاب حضور دارد ونویسنده سعی کرده تا جایی که امکان داشته است، نگاه بی طرفانه ای به آن داشته باشد وبرتری را به وجه انسانی کاراکترهایش بدهد، هرچند عقیده دارد که " غلبه برتاریخ کار آسانی نیست برمذهب هم." (ص) باچنین پس زمینه وکاراکترهایی، تجاوز آصف به حسن، به عنوان مهم ترین کنش متن اتفاق می افتد.کنشی که مخاطب از همان سطر نخستین نسبت به آن پیش آگاهی می یابد و تمام روایت کتاب به نوعی تحت تاثیر آن شکل می گیرد. چیدمان نویسنده برای این رخداد به گونه ای است که از آن، تصویری مرکزی در ذهن مخاطب شکل می گیرد؛ پس از آن پیش آگاهی اولیه در سطر نخست درمورد اتفاقی که همه ی زندگی راوی را تحت تاثیر خودش قرار داده، به پرداخت کاراکترها و از جمله امیر و حسن و رابطه ی گرم و دوستانه ی آنها می پردازد و پیش زمینه ی عاطفی قوی ای می سازد که از جمله درآن، حسن شخصیتی فداکار و بی آزار است که خالصانه در خدمت امیراست؛ در ص ۱۵ می خوانیم: " حسن حتی موقع به دنیا آمدن هم ذات خودش را نشان داد.او قادر نبود کسی را اذیت کند."
پیش از فاجعه ،حسن خواب می بیند ،که این هم نشانه ی دیگری از وقوع اتفاقی شوم است.
در روز آن اتفاق، فضای شاد و پر انرژی ای که از صبح آغاز شده است، به غروبی تلخ وسرد می انجامد.تضاد تصاویری که در لحظه ی وقوع از پس ذهن امیر می گذرد، اشاره ای است به قربانی شدن حسن، تا امیر به پدرش برسد.بادبادک آبی نماد بزدلی امیراست. شکستی سخت در درون ،در عین پیروزی ظاهری در بیرون. امیر در واقع برای بردن، می بازد واین همان تم نخستین داستان کوتاهی ست که او در کتاب می نویسد. برخلاف پیش زمینه ی طولانی پیش از این اتفاق ،صحنه ی تجاوز موجز روایت می شود وهمین تاثیر آن را بیشتر می کند. تاثیر سینما در شیوه ی روایت این صحنه ،به خوبی دیده می شود.
نویسنده گاهی برای تشدید احساسات خواننده ،رویکردی رمانتیک را برمی گزیند که از جمله ی آن، بخش مربوط به ترک کردن خانه توسط حسن وعلی (پدر حسن) می باشد که در گرمای تابستان، باران می گیرد.
بادبادک باز اثری چندبعدی است؛ از سویی مایه های روان شناسانه ی قوی ای از رابطه یک پدر و پسر شرقی است؛ پسری که سعی می کند در قلب پدر قدرتمندش جایی برای خود دست وپا کند، درحالی که آن نیست که پدر انتظار دارد. از سویی به مسائل ومشکلات مهاجران شرقی در کشورهای غربی می پردازد؛ " سفیرهای سابق وجراح های بیکار واساتید دانشگاه " حالا باید به کارهای دون تن دهند.یکی مثل تیمسار طاهری فقط به حفظ ظاهرش می اندیشد و یکی مثل پدر امیر حتی حاضر به قبول کردن کوپن های تامین اجتماعی نیست.
بادبادک باز داستان گناه و رهایی از آن به سوی رستگاری است.گذشته ای که راهی برای رهایی از آن وجود ندارد، جز رو به رو شدن با آن ورفتن به دل ماجرا و کتک خوردن برای تطهیر شدن، که درآن ، خندیدن درهنگامه ی کتک خوردن نشانه ای از تطهیر است.
سرانجام امیر به اعتماد به نفسی که باید می رسد؛ بیان حقیقت بهترین کار است.
آدم ها به جای فرار کردن از گذشته، آن را می پذیرند.در این سیر، امیر به کشف وشهود دوباره ای می رسد که درآن، حضور خداوند از گنگی خارج شده و معنای تازه و قدرتمندی می یابد.
بادبادک باز همچنین روایت تباهی جنگ است؛ جنگی که خاطرات کودکی را با همه ی جغرافیایش در خود می بلعد و نیست ونابود می کند.
این که چگونه تحجر مذهبی به طالبانیسمی منجر می شود که آصف نژادپرست برای برآوردن نیّات کثیف اش و تخلیه ی عقده های روانی اش، آن را دستاویز قرار می دهد.
اما از خلا ها یا نقاط ضعف داستان یکی این است که در جاهایی به توضیح واضحات می پردازد و در واقع مخاطب را دست کم می گیرد، مثل آن جا که از حمام هر شب سهراب (پسر حسن) می گوید.یا این که مساله ی کمال چرا باید مطرح شود، حال آن که با فضای رمان همخوانی ندارد. همچنین، حسن چرا باید ماجرا را برای رحیم خان شرح دهد؟ به مرگ حسن هم با توجه به اهمیتی که در متن دارد، خیلی ساده اتفاق می افتد.
نکته ی دیگری هم که به ترجمه ی رمان برمی گردد این است که درست بود به جای واژه ی «افغانی»، از «افغان» یا «افغانستانی» استفاده می شد. چرا که افغانی واحد پول افغانستان است که در کشور ما به عنوان نسبت ملیتی جا افتاده است.
پ.ن:
«پیرمرد و دریا» رمانی ست واقعگرای مدرن، با راوی دانای کل. داستان ماهیگیر پیر فقیری به نام "سانتیاگو" که بزرگ ترین ماهی عمرش را شکار می کند. مکان رخدادها خلیجی در کوباست.
رمان شخصیت های محدودی دارد؛ سانتیاگو و پسرکی به نام "مانولین" که ماهیگیری را از از او آموخته و دل سوز اش است.
سانتیاگو ماهیگیری تنهاست که مدت هاست شکار خوبی نکرده است. همه چیز او کهن است، مگر چشم هایش؛ «.. چشم هایش به رنگ دریا بود و شاد و شکست نخورده بود.» (ص۹۸) همینگوی پس از توصیف ظاهر سانتیاگو و شرایط زندگی اش -که بخشی از آن ها در توصیفات راوی و بخش دیگری از خلال گفت و گوهای سانتیاگو و پسرک به مخاطب داده می شود -، به همان چند جمله ی کوتاه درباره ی چشمان شاد و شکست نخورده ی او بسنده می کند و مابقی شناخت مخاطب از او را در سفر ماهیگیری اش ایجاد می کند.
سانتیاگو قهرمانی ست که هیچ ویژگی خاص بیرونی ای ندارد -لاغر و خشکیده، با شیارهای عمیق پشت گردن اش و لکه های قهوه ای روی پوست اش. اما او روح بزرگی دارد. عزت نفس دارد. مقاوم است و خودش را خوار نمی کند. مجموعه ی خصایلی که نویسنده از او در ذهن مخاطب می سازد، شمایل یک قهرمان بزرگ است. یک انسان خستگی ناپذیر.
«دریا» و سفر دریایی، از قدیم و از جمله در اساطیر، محملی بوده برای آزمودن توانایی ها و ویژگی های کاراکتر . او به نبرد با طبیعت می رود، اما نبردی که خود جزئی از طبیعت است؛ تاوان دادن او جزئی از طبیعت است و او به آن پیش آگاهی دارد. او به یگانگی با طبیعت رسیده است؛ احترام آن را نگه می دارد. حریص نیست؛ به قدری که باید، از طبیعت می گیرد و با آن بده بستان می کند.
روح طبیعت گرای او آن جا که با پرندگان و ماهیان سخن می گوید، یادآور زندگی و طرز تفکر سرخپوست هاست. البته که بخشی از این گفت و گو ها را هم باید به حساب طراحی اثر گذاشت و ابزارهای محدود نویسنده برای پیشبرد داستان.
نثر همینگوی و گفت و گو نویسی اش، دو ویژگی مهم آثار اوست. نثری که در این جا به شدت منضبط و حساب شده است؛ توصیف ها تصویری، موجز و با جزییات دقیق است. نویسنده کوشیده تا رمان اش را با حداقل واژه ها روایت کند.
تکرار آن جمله که «کاش پسرک این جا بود.» در جای جای متن، تاکید دوباره ای ست بر تنهایی ناگزیر او و البته یادآور جمله ی معروف پایان رمان «داشتن و نداشتن» اش، آن جا که "هری مورگان" می گوید :«یک دست تنها نمی تواند.» اما امید ویژگی مهم شخصیت سانتیاگو ست. او تا آخرین لحظه از پا نمی نشیند. این مبارزه و ناامید نشدن، یک جنبه ی مهم دیگر را هم نشان می دهد؛ پیرمرد می خواهد خودش را نشان دهد. او می خواهد خودش را اثبات کند. اما پسرک هم به او امید می دهد و به ویژه در پایان رمان، آن جا که پیرمرد می گوید:« ..من دیگه بختم برگشته.»، این پسرک است که با جملات اش امید را در دل پیرمرد زنده نگه می دارد تا او دوباره خواب شیرهای آفریقایی را ببیند؛ دوران شور و نشاط جوانی اش را.
مشخصات کتاب:
پیرمرد و دریا، ارنست همینگوی، ترجمه ی نجف دریابندری، انتشارات خوارزمی، چاپ سوم: شهریور هشتاد و پنج.
پ.ن.ها:
* متاسفانه درگیری های کاری من هنوز تمام نشده و آن طور که باید نمی توانم به دوستانم سر بزنم. امیدوارم هرچه زودتر به زمان آزاد تری برسم.
* این نوشته را برای جلسه ی کانون کتابخوانان فرهنگ سرای گلستان نوشته ام؛ هر دو هفته یک بار درباره ی کتابی صحبت می کنیم. همین شاید باعث شده که من حداقل نوشته ی تازه ای برای وبلاگم داشته باشم!
* نسخه ی مورد نظری که مشخصات اش را در این جا آورده ام، یک مقدمه ی نود صفحه ای هم درباره ی نویسنده دارد که اگرچه اطناب دارد، اما خواندنی ست.

سه شنبه ۲۸ اردی بهشت ماه به دیدار نمایشگاه نقاشی های خانم «پردیس شفیعیون»، تحت عنوان «دوران حیرانی» در گالری والی رفتم.
«زن ها»، دغدغه ی اصلی آثار این نقاش اند؛ زن هایی که یا در پیش زمینه ی تابلوها قرار گرفته و به مخاطب خیره شده اند، یا به گونه ای فیگور گرفته اند که تمام بوم را تحت تاثیر خودشان قرار داده اند. در برخی از تابلوها این زن ها چهره هایی آشنایند، همچون فروغ فرخ زاد، یا در پس زمینه شان چهره ی آشنایی دیده می شود - در یکی «علی دهباشی»، در دیگری مونالیزا.
نقاش، زن های امروزی تابلوهایش را در موقعیت هایی از دوره های مختلف تاریخ نقاشی قرار می دهد؛ گاه زن در تابلوی "بار فلی برژر" ادوار مانه قرارگرفته است، گاه در پس زمینه اش "مونالیزا" و "بانویی با قاقم" داوینچی دیده می شوند، گاه بر صندلی "پاپ اینوسنت دهم" فرانسیس بیکن- که خود تغییر یافته ی تابلویی به همین نام از ولاسکوئز است-تکیه داده، گاه در جای ونوس، در تابلوی "تولد ونوس" بوتیچلی و گاه سوژه به سبک نقاشی های کلیساهای قدیم بر لته ها نقش می بندد. اما در هرحال سوژه خودش را پیش کشیده و رخ می نمایاند. به ویژه نگاه خیره ی سوژه به مخاطب که در چند تابلو دیده می شود، بر خلاف نگاه های مردانه ای که فمینیست ها در تحلیل هایشان در مورد تابلوها از قدیم تا جدید به آن ها استناد می کنند، و آن را دستاویزی برای نشان دادن برتری مرد به زن می شمارند، در این جا نگاهی زنانه است و می توان آن را در معنای مخالف در نظر گرفت. این بار زن ها هستند که نگاه شان بر مردها برتری می یابد. تاثیر این نگاه از آن جا که سوژه بی واسطه با مخاطب رو به رو می شود، دوچندان می نماید. نقاش به جای دل سپردن به شعارهای فمنیستی، به سوژه های زن تابلوهایش ارج و قرب داده و بدین گونه از جنس خود سخن می گوید. ترکیب این نگاه در تابلویی که در پس زمینه اش بخشی از تابلوی تولد ونوس بوتیچلی دیده می شود، جالب است. چرا که زن عینک دودی به چشم زده و ظاهری امروزین دارد، حال آن که در جایگاه ونوس قرار گرفته است، که معادل آفرودیته ی یونانی، و الهه ی عشق و زیبایی ست.

در چند تابلوی برگرفته از "پاپ اینوسنت دهم" بیکن نیز تغییر جالبی رخ داده است؛ در اثر بیکن، پاپ در فضایی تنگ، چهره اش از هم گسیخته و فریاد کشیده است، حال آن که در این جا، پس زمینه همان فضای تنگ و خفقان آور است اما سوژه از هم نپاشیده و آرام به نظر می رسد و سکون ایجاد کرده است.
در تابلویی، سوژه در کنار تصویر کهنه ی دو زن قجری سلفی می گیرد. در تابلویی دیگر، زن در برابر بارش چاقوهایی که بر سرش می بارند، ایستاده است، یا «فروغ» که مجله می خواند، یا زنی که فارغ از تصاویر کهنه ی زنان پس زمینه اش، تبلت به دست گرفته است. این سوژه ها می خواهند دیده شوند، در هر شرایطی، حتی همچون یکی از تابلوها، در میان خارزار.

اما در کنار همه ی این ها، این آثار واجد یک ویژگی مهم اند و آن این است که همزمان قادر به برقراری ارتباط هم با مخاطب عام و هم با مخاطب خاص اند و این ویژگی ساده ای نیست، چرا که جامعه ی ما به شدت نیازمند آثاری ست که هرچه بیش تر قشر فرهیخته را به بدنه ی اجتماع نزدیک تر کرده و از شکاف بین این دو بکاهد.


«ابد و یک روز» ، داستان خانواده ای از هم پاشیده است؛ فرو ریختنی که بیش از هرچیز، معلول شرایط اجتماعی زمانه ی خود است. ناتورالیسمی خشن که بی تعارف، به صورت مخاطب اش سیلی می زند. خانواده ای که در یک بافت سیاه محله ای قرار گرفته و از زاده شدن و به تبع آن، زیستن در این شرایط، ناراضی ست. بافتی که در فیلم شکل می گیرد در توجیه رئالیسم خشن آن، خیلی موثر عمل می کند.
بازی درخشان گروه بازیگران فیلم، از شاخص های مهم آن است؛ بازی برونگرای نوید محمدزاده در برابر بازی درونگرای پری ناز ایزدیار، تضادی ایجاد می کند که آشوب را از درون قاب به قلب مخاطب می کشاند. نوید محمدزاده عصیانگر ی ست که انگار گوش شنوایی برای حرف هایش نیست. عصیانگری که می خواهد همچنان برادری کند، اما نمی تواند. او از کارهای برادر بزرگ تر اش خبر دارد، از خواهران اش و از جمله سمیه (پری ناز ایزدیار) خبر دارد. بازیگری که بعد از سال ها که سینمای ما تحت تاثیر بهروز وثوقی گوزن ها بود، شمایل تازه ای از یک معتاد را در ذهن مخاطب حک می کند. فریاد های دلخراش او وقتی با اسلوموشن در قابی بزرگ همراه می شود، تاثیر اش چند برابر می شود. کارگردان به عمد در جاهایی که بازی او گرفته، مثل سکانس های دستگیری اش، دوربین را عقب نگه می دارد تا او دست و پا بیندازد و فریاد بکشد.
پیمان معادی نیز سعی کرده بازی متفاوتی ارائه دهد و آن تصویری را که به واسطه ی فیلم هایی چون «درباره ی الی» و به ویژه «جدایی...» در ذهن مخاطب ایجاد کرده تغییر دهد و به نظرم تا حدود زیادی موفق به انجام آن شده است.
زن های فیلم، هریک به دردی دچار اند؛ مادر که رند تر است، درد جسمانی می کشد. خواهرها یا طلاق گرفته یا بیکار، و یا گرفتار فرزندان نااهل اند. سمیه اما مرکز ثقل خانواده و پناه و همدم همه ی آن هاست؛ برای نجات خانواده اش حتی حاضر به ازدواج با غریبه ای افغان، و ترک وطن می شود. فیلم اما داستان تشرف او نیز هست؛ در جایی که بقیه به شرایط تن داده اند، او نمی تواند زیر قولی که به برادر کوچک تر اش داده بزند، و این بار این بقیه هستند که باید سهم خودشان را به این زندگی بپردازند.
فیلم سعی کرده «کاراکتر» داشته باشد و هریک از شخصیت هایش تعریف شده باشند و به نظرم این کار را خوب انجام داده است. این شناخت با ظرافت در طول فیلمنامه ایجاد می شود، و همین، از دلایل اصلی کشش داستان تا به انتهاست. گفت و گو ها خوب، و لحن شان در خدمت بافت داستان است.
کارگردانی، فیلمبرداری، تدوین و موسیقی، همگی دست به دست هم داده اند تا یکدستی اثر، بیش از پیش شود.

دیروز تولد زنده یاد ، استاد «حمید سمندریان» عزیز بود؛ کسی که خیلی به گردن هنر نمایش این سرزمین حق دارد.
روحش شاد و یادش گرامی باد!
پ.ن. ها:
* عنوان، نام نمایشنامه ی معروفی ست از برتولت برشت که استاد سمندریان بسیار دوست داشت آن را به صحنه ببرد و هربار به نوعی امکان پذیر نشد...
* عکس برگرفته از سایت آموزشگاه سمندریان می باشد.
* این روزها به شدت درگیر کار و مدرسه ام، از دوستانی که می خوانند سپاسگزارم. به همه تان سر خواهم زد.


چند شب پیش بعد از سال ها «شین» را دیدم؛ وسترن معروف «جرج استیونز»، محصول سال ۱۹۵۳. از کودکی شیفته ی فیلم های وسترن بودم و نخستین باری که این فیلم را دیدم، در فهرست فیلم های محبوبم قرار گرفت، و حالا می خواستم ببینم آیا تماشای دوباره اش همان لذت تماشای سال ها پیش را در من زنده می کند یا نه؟!
شیوه ی روایت فیلم به سیاق همه ی وسترن های سینمای کلاسیک است؛ گاوچران غریبه ای وارد جامعه ای می شود که تحت ستم فردی یا افرادی هستند. به کمک ضعفا می آید و به واسطه ی مهارت اش در هفت تیرکشی ضد قهرمان داستان را از میان برمی دارد و پس از آن به سوی مقصد نامعلومی، از آن اجتماع خارج می شود.
فیلم با پسربچه ای به نام «جویی» آغاز می شود؛ در واقع داستان ، داستان اوست. اویی که «شین» را در قالب قهرمان اش می پذیرد. قهرمانی که آرام آرام ویژگی های قهرمانانه اش را هویدا می کند. در جایی از فیلم جویی به شین می گوید:« من دوست دارم وقتی که بزرگ شدم، مثل تو بشم»، و شین در پاسخ می گوید:«آرزوی خوبی نیست، جویی!».
شین قهرمان دنیای هفت تیرکش ها بودن را دوست ندارد؛ تاکید فیلم بر خانواده و کمک شین به خانواده هایی که گرفتار بدمن داستان (رایکر) اند، گوشه ی مهمی از دنیای او را نشان می دهد. او تا جایی که مجبورش نمی کنند دست به اسلحه نمی برد، و اغلب بدون اسلحه است. او از کشتار و خون ریزی بیزار است. با این که به دفاع معتقد است.
سکانس زد و خورد در بار، هنوز هم دیدنی ست و طراحی خوبی دارد.
شین دوباره من را به کودکی هایم برد...





داستان کتاب در کشوری به نام غربستان اتفاق می افتد؛ جایی که پادشاه برای انتخاب جانشین پس از خودش، برای نخستین بار انتخابات را پیش می کشد و نخستین دموکراسی جهان را پایه گزاری می کند. بیست و چهار پسرش (بیست و چهار دمو)، یکی پس از دیگری به تخت پادشاهی می رسند، اما بیست و پنجمین پسر که مردم به او «دموقراضه» می گویند، به کلی متفاوت تر از بقیه عمل می کند....
....
در «دموکراسی یا دموقراضه»، دغدغه ی نویسنده فرم نیست و پرداختن به مضامین ذهنی خویش است؛ نویسنده توجهی به توصیف و شخصیت پردازی ندارد، و اولویت را به روایت داستانش داده است.
داستان البته که تازه نیست، اما برای ما که تاکنون چنین متن هایی را به فارسی نخوانده ایم تازگی دارد، و انگار از حرف های «مگو» می گوید، و همین به تنهایی، خواندنش را لذتبخش کرده است.
داستان را راوی اول دانای کل تعریف می کند، اما راوی ای که نقش پر رنگی دارد، در جاهایی انگار خودش مورد پرسش قرار می گیرد (مانند ص ۲۳)، و بسیار به پرسش و پاسخ با مخاطبش می پردازد، برایش استدلال می کند، و در واقع خودش را پیش می کشد.
به دلایلی که در ادامه می آید، می توان گفت که نویسنده از «تکنیک فاصله گزاری برشتی» برای روایت داستان اش بهره برده است؛ مهم ترین ویژگی شیوه ی «برشت»، برانگیختن تفکر به جای احساس است، و نویسنده برای پیش گیری از همذات پنداری مخاطب با شخصیت ها، و توجه او به روایت، از جمله از «بیگانه سازی» استفاده می کند، که تمثیل و تشبیه از فنون آن است. در این متد، روایت برتری دارد بر تجسم، و موضوعات برگرفته از واقعیات اجتماعی، سیاسی، و اقتصادی حاکم اند. از طنز برای طرح و توضیح اخلاقیات بهره برده می شود، و نویسنده در جاهایی با مخاطب وارد گفت و گو می شود...؛ در نهایت، هدف برشت این بود که مخاطب با اثر برخورد عقلانی کند، تفکر و تجزیه و تحلیل و انتقاد کند، و بر آگاهی اش افزوده شود.
و در یک مقایسه، مواردی که برشمرده شد، در این رمان نیز دیده می شود؛ نویسنده از حداقل توصیفات استفاده می کند، از تمثیل بهره می برد، با مخاطب گفت و گو می کند، از طنز برای بیان مفاهیم مورد نظرش استفاده می کند، و در مجموع مخاطب را به خوانش انتقادی از اثر، و تجزیه و تحلیل آن وا می دارد.
بدیهی ست که استفاده از طنز لاجرم پیش می آید، چرا که ناخودآگاه راه را بر هرگونه تشبیه بیرونی بسته، و به قول معروف گزک دست کسی نمی دهد! این چنین است که زمان روایت «بسیار بسیار قدیم، که سال هاست به کلی از حافظه ی تقویم ها پاک شده، در سرزمینی بسیار بسیار دور به اسم غربستان که امروزه بعید است بر روی کره زمین، نام و نشانی از آن باقی مانده باشد» (ص۹) اتفاق می افتد و حتی نویسنده بعضا از توضیحاتی در پاورقی هم نمی گذرد تا مبادا سوء تفاهمی پیش بیاید!
نویسنده همچنین از فلاش فوروارد نیز به کرات استفاده می کند.
بعد از فصل نخست کتاب که آغاز ماجراست، تا فصل دوازدهم، اصول و مبانی حکومت دموقراضه بیان می شود؛ اصولی کثیف که بر پایه ی منافع شخصی پادشاه شکل گرفته است ( و البته در فصل سیزدهم مشخص می شود که بسیاری شان هم سو با منافع کشور همسایه شان بوده که در نهایت غربستان را فتح می کند.)
دموقراضه تعابیر تازه ای از مفاهیم را برای مردم پیش می کشد، و هر بار طرحی نو درمی اندازد که توطئه یا شیطنتی در پس آن نهفته است! تا جایی که پادشاه حتی از بازی های مورد علاقه ی مردم نیز نمی گذرد، و از آن برای رسیدن به مقاصدش، بهره برداری می کند. از جمله او اخلاق را مورد هدف قرار می دهد؛ مثلا دزدی را زشت نمی داند،اگر برای اهداف متعالی صورت گیرد! (صص ۸۱ و ۸۲)، یا دروغ گفتن را هنر می داند! (ص۱۳۸). در غربستان مردم به گوسفندانی تعبیر می شوند که پادشاه هر بار برنامه ی تازه ای رویشان پیاده می کند و یک اصل ابتدایی و مهم را همان ابتدا به زیر دستانش یادآور می شود که در همه حال «مردم عادت می کنند!» (ص۴۶) مردمی که خود او را انتخاب کرده اند، اما به شدت منفعل اند، و تنها کارمهم شان در فصل سیزدهم اتفاق می افتد که در حمله ی بیگانگان، بدون هیچ مقاومتی، کشور را به آن ها می سپارند!
اما آیا این کتاب در نقد دموکراسی ست؟
می دانیم که دموکراسی یا مردم سالاری ، از دولتشهر های یونان باستان پدید آمد و منظور از آن، حکومت عامه ی مردم است. (دموکراسی مستقیم)، که در دنیای امروز به دموکراسی غیر مستقیم یا «نمایندگی» موسوم است؛ یعنی انتخاب نمایندگانی که در مجلس های قانون گزاری در پی برآوردن خواست های اکثریت مردم اند، و انتخابات آزاد از مؤلفه های اصلی آن است؛ انتخاباتی که در خدمت حق تعیین سرنوشت مردم به دست خودشان قرار می گیرد. اساس دموکراسی، باور به ارزش فرد انسانی، و تصمیم گیری او در مورد امور عمومی و خصوصی می باشد.
در این داستان و در همان فصل نخست، ممول پادشاه غربستان، انتخاب جانشین پس از خود را به انتخابات می سپرد. دیدگاه او این است که:«مردم باید حق انتخاب داشته باشند، باید در تعیین سرنوشت و اداره ی امور خود مشارکت کنند.» (ص۱۶) که اشاره ی مستقیمی ست به مفهوم دموکراسی، که در داستان به عنوان نخستین دموکراسی تاریخ از آن نام برده شده است.
مردمی که برای نخستین بار حق انتخاب پیدا کرده اند، شادمان از این حکم پادشاه، با حضور حداکثری در انتخابات شرکت می کنند... پادشاهان یکی پس از دیگری بر مسند حکومت می نشینند.
اما این شیوه ی حکومتی به ظاهر دموکراتیک، زندگی را برای مردم هر روز تلخ تر می کند، تا آن جا که حتی در برابر حمله ی بیگانگان به خاکشان، کم ترین مقاومتی نمی کنند. دموکراسی ای که برای آن ها اتفاق می افتد، نه تنها یک دموکراسی صوری ست، که بدر نهایت به فاشیسم منتهی می شود. دموکراسی ای که در آن با مسائل مهم، برخوردی ساده لوحانه و عامیانه صورت گرفته، و راه حل های مشکلات واقعی نیستند، و نه تنها گرهی از مسائل اقتصادی مردم حل نمی شود، بلکه گرفتاری های تازه ای نیز سراغشان می آید. عنوان کتاب نیز تاکیدی ست بر این مضمون که، کدام دموکراسی؟! این دموقراضه ای بیش نیست! در جایی که استبداد ریشه ای ست و عوام انتخاب می کنند، دموکراسی به معنای واقعی اش تحقق ناپذیر است. هرچند نویسنده در فصل پایانی، و از زبان پادشاه جدید، فضا را اندکی تلطیف می کند.
و این که به نظرم نویسنده می توانست در دو فصل پایانی از پرگویی اش کم کند، و ایجاز را در نظر بگیرد، تا لذت خواندن کتاب تا انتها در ذایقه ی مخاطب بماند.
مشخصات کتاب:
دموکراسی یا دموقراضه، سیدمهدی شجاعی، نشر نیستان، چاپ دوم: ۱۳۸۸.
پ.ن:
این نوشته را هفته ی پیش، سه شنبه بیستم بهمن ماه، در جلسه ی کانون کتابخوانان فرهنگسرای گلستان خواندم؛ تجربه ی دلچسبی بود!
بعدا نوشت:
سه شنبه ای که گذشت (۲۷ بهمن)، جلسه ی نقد کتاب با حضور نویسنده و دو تن از اساتید برگزار شد؛ استاد خوبم آقای محمدرضا گودرزی، و آقای ابوالفضل زرویی نصر آباد عزیز و دوست داشتنی. جلسه ی خیلی خوبی بود.

تصنیف *چشم نرگس*، از استاد شجریان
خواهم که بر زلفت،
هر دم زنم شانه،
ترسم پریشان کند بسی
حال هر کسی
چشم نرگست
مستانه مستانه!
خواهم بر ابرویت، رویت،
هر دم کشم وسمه،
ترسم که مجنون کند بسی
مثل من کسی
چشم نرگست
دیوانه دیوانه!
یک شب بیا منزل ما
حل کن دو صد مشکل ما
ای دلبر خوشگل ما
دردت به جان ما شد،
روح و روان ما شد
خواهم که بر چشمت،
هر دم کشم سرمه،
ترسم پریشان کند بسی
حال هر کسی
چشم نرگست
مستانه مستانه!
بشنوید:
https://s20.picofile.com/file/8441450668/
part_GT_102_Shajarian_MousighiGolha.mp3.html
پ.ن. ها:
*شعر منسوب به شوریده شیرازی، آهنگ منسوب به علی اکبرخان شیدا، تنظیم از فرامرز پایور، آواز دشتی، از آلبوم «خزان».
* شعر را عبدالله دوامی، علیرضا افتخاری، معین و سیما بینا هم خوانده اند.
* آقای سام خانیان یکی از همکارانمان که دبیر ادبیات هست، این تصنیف را در جلسه های مدرسه می خواند و الحق که چه زیبا می خواند. یادش بخیر! ایشان با نام هنری سام، تِرَک هایی را خوانده است که در فضای مجازی هم پخش شده است.

دستم به نوشتن نمیرود / احمد محمود
دستم به نوشتن نمیرود. بدجوری کسل و دلزده شدهام. دلزده از همه چیز، به خصوص نوشتن. و حتی این یادداشت را که مینویسم با کمال دلزدگی است. گاهی فکر میکنم که اصلاً چرا باید بنویسم. چه کسی گفته است که این چند روز عمر را باید صرف نوشتن کنم. کمابیش همیشه همینطور بوده است. همیشه موردی یا مواردی وجود داشته است تا شوق نوشتن را از من بگیرد و حتی باید اعتراف کنم آنچه که تا امروز نوشتهام با اشتیاق کامل نبوده است.
گاهی شور نوشتن دست میداد، کاری را آغاز میکردم، دلمردگی میآمد، طوری که شاید باید در نیمهی راه میماندم؛ اما تلاش را (و گاهی تلاش مکانیکی را) جانشین شور و اشتیاق میکردم تا کار تمام شود. شاید اگر امکان بالیدن بود، وضع طور دیگری بود. مثلاً تا آنجا که یادم هست نسخهی اول رمان "همسایهها"، سال ۱۳۴۵ به پایان رسید. نسخهی خطی آن هنوز در چند دفتر دویست برگی قطع خشتی موجود است. اهواز بودم که نسخهی اول "همسایهها" تمام شد. طبیعتاً دسترسی به جایی نداشتم تا چاپش کنم. زمستان سال ۴۵ آمدم تهران و ساکن شدم. قبل از اینکه اهواز را ترک کنم، چند صفحه از رمان "همسایهها" به عنوان یک قصه کوتاه و به نام "دو سر پنج" در "جُنگ جنوب" چاپ شد.
"جُنگ جنوب" نشریهی محقری بود که تصمیم داشتیم و یا آرزو داشتیم توسعهاش بدهیم. اما با آمدن به تهران در همان شمارهی اول رحلت کرد و تمام شد. چند صفحهی دیگر "همسایهها" را در زمستان ۱۳۴۵ دادم مجله "پیام نوین" چاپ کرد به عنوان بخشی از رمان "همسایهها". بعد سال ۱۳۴۶ یکی – دو تکهاش را دادم مجلهی فردوسی چاپ کرد که اسم یک تکهاش یادم است، "راز کوچک جمیله".
به هر جهت همسایهها را بار دیگر نوشتم. از نظر خودم قابل چاپ بود. اما چشمم آب نمیخورد کسی چاپش کند. یکی دو مجموعه داستان دادم انتشارات "بابک" چاپ کرد. فروش خوب بود و ناشر هم راضی. همسایهها را پیشنهاد کردم و حتی نسخهی خطی را برداشتم و بردم و دادم به انتشارت بابک با این شرط که چهار هزار تومان احتیاج دارم و باید به هنگام امضای قرارداد بپردازد. بابک سرسنگین بود؛ نسخهی خطی را گرفتم و بردم خانه. روزی "ابراهیم یونسی" سرافرازم کردم و آمد خانهام. نشستیم و گپ زدیم. یونسی را در بازداشتگاه لشگر دو زرهی یکی – دو بار دورادور دیده بودم. بازداشت بود و محکوم به اعدام شده بود. قبل از اعدام گروهی که یونسی باید همراه آنها اعدام میشد، از لشگر دو زرهی تبعید شدم به بندر لنگه و دیگر از یونسی خبر نداشتم. از همهی جهان بیخبر بودم. بندر لنگه هم در سال ۱۳۳۳ جایی نبود که کسی به آنجا سفر کند. یونسی را قریب به ۱۷ – ۱۸ سال بعد بود که دیدم و از گذشتهها گفتیم. آن هم تصادفی او را دیدم. "عبدالعلی دستغیب"، یونسی و "اسماعیل شاهرودی" را برداشته بود و آمده بود خانهام. من و یونسی نشستیم به گپ زدن. تصادفاً مجموعهی "پسرک بومی" داشت تجدید چاپ میشد.
نمونههای چاپی بغل دستم بود. یونسی پرسید که نمونههای چی هست؟... گفتم که چه هست... نمونهها را نگاه کرد. قصه "شهر کوچک ما" را خواند، بعد دیدم که در تجدید چاپ "هنر داستاننویسی" آن را چاپ کرد. آن شب حرف رمان همسایهها هم شد. اظهار علاقه کرد که آن را بخواند. نسخهی خطی را که توی پنج دفتر نوشته بودم؛ زد زیر بغلش و برد خانه. یکی دو هفته بعد یونسی پیدا شد. همسایهها را پسندیده بود. گفت که برای چاپش با امیرکبیر حرف میزند. گفت که نظریاتی هم دربارهی همسایهها دارد. گفتم چی هست؟... شرح داد. پارهای را قبول کردم و در متن اصلاح کردم و بنا کردم به پاکنویس کردنش. با رضا جعفری (انتشارات امیرکبیر) حرف زد. با هم همسایهها را بردیم و دادیم به رضا جعفری. خواند و پسندید، اما جرئت نکرد که تعداد زیادی چاپ کند. یک هزار نسخه چاپ کرد.
تیراژ کتاب سه هزار نسخه بیشتر نبود؛ آن هم دو سال طول کشید تا فروش رود. چه کتابی باید میبود که این تیراژ را بشکند. کتاب همسایهها چاپ شد (سال ۱۳۵۳) اما در ادارهی سانسور شاهنشاهی خوابید. صد تا واسطه تراشیده شد، اما نشد. بالاخره با راهنمایی ابراهیم یونسی یک روز همراه مرحوم سروش رفتیم فرهنگ و هنر. رئیس ادارهی نگارش با سروش دوست بود. قول داد کاری بکند و کرد. کتاب از سانسور در آمد. خیلی زود فروش رفت و صدا هم کرد. دست به کار چاپ دوم شدیم با تیراژی بالاتر که سازمان امنیت به امیرکبیر تلفن کرد و گفت که حق ندارد این کتاب را تجدید چاپ کند. مامورین امنیت توی کتابفروشیها به دنبال نسخههای او گشتند که نبود. کتاب به محاق توقیف افتاد. اوایل سال ۱۳۵۷ که اوضاع مملکت رو به حرکت انقلاب میرفت و دستگاه دستپاچه شده بود. کتاب همسایهها در ۱۱ هزار نسخه چاپ و توزیع گردید.
در همین زمان معلوم نیست کدام شیر پاک خوردهای، همسایهها را به تعداد وسیع افست و توزیع کرد. ۱۱ هزار نسخهی امیرکبیر تمام شده بود. افست امکان فروش پیدا کرد. امیرکبیر ۲۲ هزار نسخه دیگر چاپ کرد و کوشید که ناشر قاچاق را پیدا کند، اما پیدا نشد. چاپ امیرکبیر (۲۲ هزار نسخه) فروش رفت. یک چاپ افست دیگر درآمد. بی انصافها مهلت نفس کشیدن نمیدادند. تا حالا دو چاپ افست حدود رقمی بیش از ۴۰ هزار نسخه چاپ شده است. جعفری مدیر امیرکبیر گفت میخواهد ۲۳ هزار جلد "جیب پالتویی" چاپ کند با قیمتی ارزانتر از چاپ قبلی تا شاید با نسخهی افست مبارزه کرده باشد. قبول کردم. من من کرد و گفت اما حقالتألیف را باید نصف کنی، گفتم چرا؟ گفت برای اینکه زیاد چاپ میکنم. گفتم آخر زیاد که چاپ میکنی زیاد هم میفروشی. استدلال کرد؛ گفتم اصلاً ۵ هزار نسخه چاپ کن. فرصتی آن هم به حق برایم پیش آمده بود. دلیل نداشت از حقالتألیفم برای ناشر صرفنظر کنم. قبول کرد. با همان ۲۰ درصد ۳۳ هزار نسخه چاپ کند و چاپ کرد...
"داستان یک شهر" را در سال ۱۳۵۸ تمام کردم و آمادهی چاپ شد. انتشاراتی امیرکبیر با مشکلاتی مواجه شد، بعد مصادره شد. نسخهی همسایهها تمام شد. رضا جعفری هنوز توی امیرکبیر کار میکرد. "داستان یک شهر" را چاپ کرد (۱۱ هزار نسخه) فروش رفت. اما حالا امیرکبیر به دست دولت افتاده بود. روی خوش با تجدید چاپ کارهایم نشان نمیداد. رضا جعفری نشر نو را تأسیس کرد. همسایهها و داستان یک شهر را از امیرکبیر گرفتم. قرارداد را فسخ کردم و کتابها را در اختیار ناشر نو گذاشتم. داستان یک شهر را چاپ کرد. (۱۱ هزار نسخه). "زمین سوخته" را آماده کردم، چاپش کرد (۱۱ هزار نسخه). یک ماه بعد چاپ دوم را در ۲۲ هزار نسخه چاپ کرد. آمد همسایهها را چاپ کند که از چاپ و تجدید چاپ کارهایم جلوگیری به عمل آمد. پس از چاپ دوم داستان یک شهر و زمین سوخته دیگر چیزی چاپ نشد. اما همسایهها باز هم به طور قاچاق افست شد. به وزارت ارشاد گفتم که بابا، شما میگویید همسایهها نباید چاپ شود. اما بازار پر است از نسخههای تقلبی که به عنوان کمیاب ۴ تا ۵ برابر قیمت روی جلد میفروشند. گفت جمعش میکنیم اما نکردهاند...
خوب، حالا دستی میماند که به نوشتن برود؟... و اما مجموعههای "غریبهها"، "پسرک بومی"، "زائری زیر باران"، از همان اول که همسایهها و داستان یک شهر را از امیرکبیر گرفتم و دادم به نشر نو (گویا سال ۶۱) مدیر تولید امیرکبیر گفت که دادستانی انقلاب اعلام کرده است که مجموعههای مورد اشاره نه باید چاپ بشود و نه اینکه قراردادشان فسخ و در اختیار نویسنده قرار گیرد!!! میدانم دروغ است اما نه حال جنگ و جدال را دارم و نه حوصلهی دردسر را. حالا که بقیه چاپ نمیشوند و نمیگذارند چاپ شوند، فرض میکنم که قرارداد مجموعهها هم با امیرکبیر فسخ شده است و در اختیارم هستند. جز اینکه باید بمانند و خاک بخورند راهی دیگر هست؟!
و اما پارسال ساعت ۷ بعدازظهر روز ۱۳ مرداد ماه رادیو مسکو گفت که همسایهها در شوروی در ۵۰ هزار نسخه چاپ و منتشر شده است و در یک هفته نایاب گردیده است. همین خبر را بعدازظهر روز ۱۴ مرداد نیز تکرار کرد.
میخواستم یک نسخه از چاپ روسی همسایهها را داشته باشم. با مشورت یکی از دوستان برای بدست آوردن نسخهی کتاب با MEHZHKINGA که گویا نمایندگی کتابهای روسی را در لندن دارد مکاتبه کردم. کتاب را نداشت، با ناشر کتاب مکاتبه کرد. بهش جواب دادند که out of print است. کپی این جواب را برایم فرستاد. باز سرم بیکلاه ماند. در مورد داستان غریبهها هم با چنین مشکلی مواجه شدم. به روسی، فرانسه و انگلیسی ترجمه شد و در مجلهی آسیا آفریقا، شمارهی ۴ سال ۱۹۸۰ چاپ شد. نسخهی روسی مجله را با هزار تقلا در تهران پیدا کردم. میخواستم نسخهی انگلیسی و یا فرانسهاش را به دست بیاورم که آن هم نشد.
باید خیلی پوست کلفت باشم که باز دستم به نوشتن برود. اگر حساب کتابی بود پیدا کردن مجله و به دست آوردن نسخهی روسی همسایهها مثل آب خوردن بود، اما حالا شده است سد سکندر و همیشه همینطور بوده است. واقعا که نویسنده توی مملکت ما باید پوستش از پوست کرگدن کلفتتر باشد تا بتواند نوشتن را ادامه بدهد.
شانزدهم آذر ۱۳۶۴
وقایعنگاری احمد محمود. نشریه رودکی. شماره بیستم