
بشکن دلم که رایحه ی درد بشنوی
کس از درون شیشه، نبوید گلاب را
"اسرار سبزواری"
بعد از چند هفته درگیری با کارهای مدرسه، فرصتی پیش آمد تا این جا بنویسم!
کلاس های جبرانی و تقویتی بیشتر زمانم را گرفته بود؛ کلاس های تقویتی هنوز هم تمام نشده، اما آن چه باقی مانده قابل مقایسه با روزهای قبلش نیست!
مثلا همین دیروز از ساعت هشت تا دوازده و نیم، سر کلاس بودم؛ فقط یک ربع استراحت داشتم. دو جلسه تقویتی با بچه های سوم تجربی و یک نیم ساعت هم با بچه های سوم ریاضی درباره ی برنامه ریزی.
از مدرسه هم یکراست رفتم کارگاه داستان نویسی..؛ سر کلاس خوابم گرفته بود..!
با این همه، روز خوبی بود و احساس رضایت می کردم.
به غیر دل، که عزیز و نگاهداشتنی ست
جهان و هرچه در آن است واگذاشتنی ست
"صائب تبریزی"
دنیا جای خطرناکیه!
نه به خاطر کسایی که کار بد می کنن؛
بلکه به خاطر اونایی که می بینن
و کاری نمی کنن...
از دیالوگ های سریال Mr. Robot ، ساخته ی Sam Esmail.
حادثه ی تلخ انفجار معدن یورت، مرا به یاد "ژرمینال" انداخت؛ کلود بری؛۱۹۹۳. فیلمی بر اساس کتابی به همین نام نوشته ی امیل زولا؛ مردی وارد روستایی می شود که عمده ی ساکنان آن در معدن کار می کنند؛ کاری سخت و طاقت فرسا با حقوقی ناچیز و طبق معمول صاحبکارانی پول پرست. مرد، معدنچیان را به شورش علیه شرایط موجود تهییج می کند، اعتصاب و درگیری رخ می دهد...
اما پس از سرکوبی شورش، مردم با شرایط سخت تری، و در حالی که آن چه را پیش تر داشته اند هم از دست داده اند، به معدن ها برمی گردند...
انگار این خاک را سر آسودن نیست؛ یورت پس از پلاسکو..، و دردهایی که نسل به نسل تداوم می یابند...
شمع این مسئله را بر همه کس روشن کرد
که توان تا به سحر گریه ی بی شیون کرد...
"عماد تهرانی"
ترانه ی my way از فرانک سیناترا
And now the end is near
And so I face the final curtain
My friend I’ll say it clear
I’ll state my case of which I’m certain
I’ve lived a life that’s full
I traveled each and every highway
And more, much more than this
I did it my way
Regrets I’ve had a few
But then again too few to mention
I did what I had to do
And saw it through without exemption
I planned each charted course
Each careful step along the byway
And more, much more than this
I did it my way
Yes there were times I’m sure you knew
When I bit off more than I could chew
But through it all when there was doubt
I ate it up and spit it out, I faced it all
And I stood tall and did it my way
I’ve loved, I’ve laughed and cried
I’ve had my fill, my share of losing
And now as tears subside
I find it all so amusing
To think I did all that
And may I say not in a shy way
Oh no, oh no, not me
I did it my way
For what is a man what has he got
If not himself then he has not
To say the things he truly feels
And not the words of one who kneels
The record shows I took the blows
And did it my way
Yes it was my way
بشنوید:
http://dl1.musicruz.com/Farshad/Free/Frank.Sinatra.My.Way.(musicruz.com).mp3
این ترانه ی زیبا را نخستین بار در دوره ای شنیدم که مجموعه ای از نوارها با عنوان" پاواروتی و دوستان" به بازار می آمد؛ هر بار پاواروتی با یکی از خوانندگان بزرگ دیگر کنسرت خیریه داشت...
من همه ی این مجموعه را داشتم!

امروز بچه های کلاس دهم تجربی توی زحمت افتاده بودند و به مناسبت هفته ی معلم جشنی ترتیب داده بودند؛ زنگ سوم، سالن اجتماعات مدرسه را تزئین کرده بودند و کیک خریده بودند. من بودم و یکی دیگر از همکاران. ساز هم زدند و آواز هم خواندند...؛ خوش گذشت؛ حالم عوض شد...
نه کسی منتظر است
نه کسی چشم به راه...
نه خیال گذر از کوچه ی ما دارد ماه!
بین عاشق شدن و مرگ
مگر فرقی هست؟
وقتی از عشق
نصیبی نبری غیر از آه..!
"سید حسین شریفی"
در دوران دانشجویی دوستی داشتم به نام حشمت. اولین بار توی راهروی خوابگاه با هم برخورد داشتیم و بعد رفت و آمدمان به خوابگاه هایمان شروع شد و کم کم رفاقتی بینمان شکل گرفت. حشمت بچه ی خونگرمی بود. سر به زیر و کم حرف. سبیل داشت. همیشه سر به سرش می گذاشتم که وقت خندیدن، سبیل هایش بالا و پایین می رود! و او هم می خندید...
روزهای آخر، حسابی گریه کردیم. خیلی دوستش داشتم. یک نوار کُردی هم برایش یادگاری زدم که از گروهی بود به نام "ریژاو"، و ترانه ی طنزی هم داشت درباره ی جوانی که تازه خدمت سربازی اش را تمام کرده و حالا به خانه آمده و بعد از چند روز، تازه گرفتاری هایش شروع شده...! به نظرم نخستین ترانه ی رپ کردی بود.
من برایش این ترانه را می خواندم و او هم می خندید و دوباره سبیل هایش بالا و پایین می رفت!
بعد از یکی دو سال از آن دوران، برایش نامه نوشتم. نامه ای که هنوز کپی اش را دارم و هربار می خوانمش، ناخودآگاه گریه ام می گیرد. گریه ای از سر دلتنگی! مدتی بعد جواب نامه ام را داد. نوشته بود که آن را بارها و بارها خوانده است...
دومین نامه را هم مدتی بعد برایش نوشتم. بعد از، آن هیچ خبری از او نشد که نشد...
اما چه طور یادش کردم؟... چون آقای دهباشی سردبیر «مجله ی بخارا» مدتی پیش به دره شهر (سیمره) رفته بود. جایی که حشمت از آن جا برایمان تعریف کرده بود. به آن ها نزدیک بود. آقای دهباشی آن قدر تحت تاثیر طبیعت زیبای آن جا قرار گرفته بود که از آن با عنوان "سوئیس ایران" یاد کرده بود... الحق هم که یکی از زیباترین نقاط ایران است.
دره شهر، شهری با قدمت چندهزارساله در دامنه ی رشته کوه های زاگرس، در استان ایلام قرار گرفته است. استانی محروم اما زیبا و تا حد زیادی بکر.
در ادامه، تصاویری از این نقطه ی زیبای میهنمان را می آورم.
حشمت عزیزم!
امیدوارم هر کجا که هستی، شاد و سرزنده باشی!
دلم برای لبخندهایت خیلی تنگ شده است رفیق...
امیدوارم دوباره ببینمت، شاید این بار در سوئیس ایران!

از طبیعت زیبای دره شهر. عکس از: رضا محمدی

بان سره. حوالی دره شهر.

دریاچه ی سیمره. عکس از: علی رضا حاصلی

عکس از: روح الله گیلانی

هیراد از مادرم می پرسد:"مادر بزرگ! تو رانندگی بلدی؟"
- نه هیراد جان!
- نگران نباش! خودم یادت می دم!

گوشه ای و اشکی
خلوتی و فریادی
آه...
همه ی خواستنم این است...
"اسماعیل بابایی"
بشنوید:
آهای خبر دار!" با صدای همایون شجریان
http://opload.ir/downloadf-fe73f0f1d5781-mp3.html
عکس:
سراب کبوتر لانه - کنگاور
بهار ...
و این همه دلتنگی؟!
نه،
شاید فرشته ای
فصلها را به اشتباه
ورق زده باشد.
رضا کاظمی
بشنوید: کویر از محمد معتمدی
خسته ام!
خیلی خسته ام...
دلم یک خواب طولانی و عمیق می خواهد...
بشنوید.delale از Aynur خواننده ی کُرد اهل ترکیه.
به خاطر وضعیت فروغ, بیشتر از پیش درگیر کارهای خانه هستم! آشپزی این چند شب با من بوده است; خورشت قیمه, استامبولی پلو, کوکوی سیب زمینی و برای امشب هم می خواهم قرمه سبزی درست کنم!
شام هر شب, نهار فردایش هم می,شود.
در مجموع آشپزی را دوست دارم! وقتی جایی غذای خوشمزه ای می خورم, دلم می خواهد از آشپزش درباره ی آن بپرسم!
غذاهایی را هم که تا به حال نخورده ام, دوست دارم حداقل یک بار امتحان کنم. همین چند روز پیش برای نخستین بار سوپ شیر خوردم. با این که زیاد اهل سوپ خوردن نیستم, اما دوستش داشتم! سیر تازه ای در آن استفاده شده بود که طعم خوبی به آن داده بود.
سبزی های خرد شده را سرخ کرده ام. هیراد خیلی سبزی دوست دارد. سبزی خوردن یا خورشتی برایش فرقی ندارد, مهلت نمی دهد!... امروز هم که حسابی سبزی خورد.
بوی سبزی سرخ شده می آید. دوست دارم. حالم را خوب می کند!
اینجا همهی آبهای روان
"سید علی صالحی"
امروز قرار است جلسه ی دوم دادگاهمان برای تصادف سال پیش برگزار شود. خدایا کمک کن کارها انجام شود و زودتر به تهران برگردیم...
سیزده به در را به خاطر بارش شدید باران نیمه تمام رها کردیم و به خانه برگشتیم.
بعد از ظهر رفتم توی حیاط و سوار ماشین شدم. روشن کردم. آهنگ ها را رد کردم تا به ترانه ی "خالی" ابی رسیدم. ترانه ای که مرا به دوران نوجوانی ام برد که نخستین بار شنیدمش. با ضبط سونی برادرم. بارها و بارها...
سال ها بعد این ترانه را در متن فیلم "خاکستری" شنیدم - مجید صفار. ۱۳۵۶. فیلمی که اگرچه خالی از عیب نیست اما متفاوت است. داستان مردی با عقده های روانی عمدتا جنسی که سعید راد نقش آن را بازی کرده است و نقش مقابلش را نوش آفرین بازی کرده است. مایه های روان شناسی فیلم قوی ست و تا جایی که یادم می آید برداشتی ست از یک داستان خارجی.
ترانه ی ابی به جان فیلم نشسته است...