"برای غریبی ام، مرا با ماهیگیر تنهای دریا مقایسه مکن.
ماهی می پرد. دیر یا زود، ماهیگیر دیگری برای میهمانی پیشش می آید، یا او به آبادانی می رسد. اما من برای خود... تنها خود برای خود... جزیره ی کوچک و بزرگم. دریا هر اندازه دست کشید و تور موجش را گسترد، باز به غربت من نرسید...." 1
1.آزادی، این واژه ی بی آبرو/ شیرکو بیکه س/ ترجمه ی محمدرئوف مرادی/ نشر آنا/ چاپ اول: 1381
۱۶ امرداد ۹۲
بهرام بیضایی در بخش نقالی از کتاب «نمایش در ایران» اش، یادآور می شود که در مجلس رستم و سهراب، به صحنه ی ضربت خوردن پسر توسط پدر که می رسید، جماعت را حالی دیگر دست می داد...، بسیاری گریه می کردند و برخی از مجلس خارج می شدند تا خبر مرگ سهراب را نشنوند؛ حتی عده ای پیش می آمدند و با خواهش و التماس، و یا حتی پیشکشی ِ قدری پول، از او می خواستند که این صحنه را از قلم بیاندازد و از آن بگذرد....
و این حکایت دوره ای بود که نقالی در ایران برای خودش ارج و قربی داشت؛ عامّه ی مردم، در کوچه و بازار و سر ِ گذرها و قهوه خانه ها، با نَقل های نقالان بزرگ شده و حماسه های ملی و مذهبی را از همان کودکی می آموختند. نقالان، همچون معلمانی دوره گرد، با کم ترین امکانات، و به لطف قدرت بیان و لطافت کلام، و حرکات بدن، و دانشی که از پیشینیان به ارث برده بودند، وسیله ی انتقال بسیاری از خصائل نیکو و مفاهیم فتوّت و مردانگی بودند. شیوه ای که حتی مادران قالیباف، برای کودکانِ بر گُرده گرفته شان به هنگام کار، به کار می بردند.
گریستن بر مرگ مرشد ترابی، گریستن بر هنر نقالی ست؛ هنری که یکی از قدیمی ترین و اصیل ترین هنرهای نمایشی در ایران است. هنر بازیگران چیره دستی که نمونه ی کاملی از تئوریِ مؤلف بودند؛ خودشان میزانسن می دادند، با کلامشان موسیقی ایجاد می کردند، نقطه ی عطف نمایش را شناخته و آن را برجسته می کردند و نمایش را اوج و فرود می دادند.... هنری که در دنیای دیجیتال کنونی – که ما، نه واقعاً به آن رسیده ایم، و نه از آن بریده ایم، و معلّقیم در این میانه! – در حال فراموشی است، بدون این که از ظرفیت های فراوان آن استفاده کنیم؛ ظرفیت هایی که در گذشته پشتوانه ای شد برای اوج گرفتن تعزیه، به عنوان مهم ترین شیوه ی نمایشی ایرانیان، یا شکل گیری نقاشی قهوه خانه ای. دریغ و دَردی دیگر، و همین!
این نوشته را، با نقل پاراگراف پایانی از بخش نقالی ِ کتاب «نمایش در ایران» به پایان می برم:
"در عصر ما، در روزگاری که این نوشته نوشته می شود، نقالی هم دارد فراموش می شود. و اگر نقالی فراموش می شود، این از خواصّ شهرهایی ست که می خواهند تمدن اروپایی به خود بگیرند، و تمدن اروپایی را از ظاهر آن بگیرند، و می گیرند. در دِه ها این تغییر کمتر پیش آمده، در شهرها بیشتر و در طهران بسیار. در هر قهوه خانه جعبه ی کوچکی هست که هم فیلم پخش می کند، هم آواز، هم اخبار و هم تفسیر اخبار. و نقالان کم کم می روند خانه هاشان و می میرند." 1
1 . نمایش در ایران، بهرام بیضایی، انتشارات روشنگران و مطالعات زنان، چاپ دوم: 1379، ص83.
۱۳ امرداد ۹۲
سید ابراهیم نبوی

آن ناجی اطفال صغیر، آن خالق افلام بی نظیر، آن برنده انواع جایزه، آن کاندیدای هر مسابقه، آن قبله سینمای منورالفکر، آن عارف دائم الذکر، آن یاور یتیمان و ابن السبیل،... شیخنا و مولانا و تدنا، شیخ عباس کیارستمی –رضی الله عنه – متفاوت با این و آن بود و دایم در فستیوال کان بوده و از چشم عوام الناس نهان بود.
ابتدای کار ِ او چنان بود که به ایام طفولیت، به روزی، دِرهمی ستانده به بازار همی شد تا قرصی نان جوین ستانَد، چون بازگشت سگی دید که در شارع ایستاده و به لسان سگان همی گوید: «واق، واق»، شیخنا از این گفت سخت بترسید و خواست به سرای خویش همی شود، سگ نگذاشت تا به چهل شبانروز که در کوچه بود و همان نان جوین خوردی و سگ بر او تعرض بکرد، تا شیخی بر او ظاهر شدی و به لسان آدمی سگ را بگفت که : «برو». و سگ برفت. شیخنا از این معجزت ده روز بگریست و شیخ را دعا نموده از او پندی خواست تا شیخ گفت که:« به سینما رو و فیلم ساز که نان از فستیوال کان یابی».
نقل است که به روزی فیلم او در کان نمایش دادند؛ و آن فیلم را «طعم گیلاس» نام بود، پس چون نمایش آن تمام شد، شیخ مسعود همدانی فراستی –کثیرالله محاسنه- که معاند شیخنا بود، طی العرض بکرده از طهران به افرنسیه همی شد به طرفة العینی و خواست جانش بستاند. شیخنا از رؤیت شیخ مسعود هراسان شده به بیابان همی گریخت تا شیخ مسعود در هیبت شیری بر او ظاهر شد – و این از کرامات شیخ مسعود بود – و خواست او را بدرد، تا شیخ کیارستمی از دام او بجست. و این حیلت به چندکرت متفق شد تا ژیل ژاکوب از شیوخ ممالک افرنسیه به مدد شیخنا بیامد و از کرامات شیخنا یکی این بود که شیخ مسعود او را ندرید.
نقل است که ژیل ژاکوب رئیس فستیوال کان را محبت شیخنا در دل اوفتاده، بر بازوی خویش به نقش خوش منقوش بکرده، نبشت: «به عشق عباس»، و نقل است چون او را پرسیدند که: «ایهاالثریل! از چه رو فیلم های شیخ عباس را دائم به فستیوال کان آوردی؟ و دیگران را عنایتی نکردی؟» ژیل ژاکوب از این سؤال گریبان چاک داده، اشک افشانده، به بانگ بلند همی خواندی که:
بیت: تمام دنیا یک طرف اون یک طرف عزیزم! عزیزم!
و دائم ذکر می کرد که:
آهسته و پیوسته، مهرش به دل نشسته، جونش به جونم بسته، عزیزم! عزیزم!
و آورده اند که چون شیخ عباس دیگر فیلم نساخت، ژیل ژاکوب فستیوال کان تعطیل بکرد و در فراق او به بیابان همی شد و بمرد.
او را کلمات عالی است، بگفت: «اسهل الاعمال، الپروداکشن الفیلم، المشاهدین رو و ِلِلش» (ترجمه: ساده ترین عمل، فیلمسازی است، به شرط آن که به فکر تماشاگر نباشی.) و گفت: «ازلف منا، لاتزعجنی» (ترجمه: برو کنار، باد بیاد.)... و از این کلمات از او فراوان صادر شده، به آب زر می نبشتند.
نقل است که به سی سال فیلم بساخت در رودبار و منجیل و هر زلزله که بر زمین عارض شد مشغول ساختن فیلم بشد، تا آب دریای خزر پیشروی کرده، رودبار و منجیل به زیر آب برفت. شیخنا از این مصیبت ده سال بگریست و دیگر هیچ فیلم نساخت تا فوت بکرد. رحمةالله علیه.1
1.نشریه روزانه ی شانزدهمین جشنواره بین المللی فیلم فجر(ضمیمه روزنامه ی همشهری)، 14 بهمن 1376 (با تلخیص)

«هرچه بادا باد! دوباره صعود خواهم کرد؛ دوباره مدادم را که در اثر یأس به زمین گذاشته ام، برخواهم داشت و با طراحی آرامش خواهم یافت.» ونسان ون گوگ، ۲۴ سپتامبر ۱۸۸۰(طرح های ون گوگ، اوروان اویتر، ترجمه ی پرویز رضایی، انتشارات توس، چاپ نخست: ۱۳۷۶)
آنچه در نقاشی های ون گوگ بیش از هرچیز به چشم می آید، شور او برای نقاشی کردن است. در تابلوهایش، انگار طبیعت را دوباره کشف می کنی؛ او آنچه را که بی توجه از کنارش می گذریم دوباره نشانمان می دهد؛ زردیِ گندمزارها و درخشش ستارگان. ون گوک با طبیعت به وحدت می رسد. ضربِ قلم هایش، به ویژه آن گاه که رنگ طلایی به کار برده است، طراوت عجیبی به تابلوهایش داده است. آسمان در آثارش پیچش دارد، سرو پیچش دارد، فضا یکنواخت نیست.
در یکی از طراحی های اولیه اش به نام «جاده لورن» (۱۸۸۱)، علاقه اش را به خطوط بیانگر، و نقطه نشان می دهد. در «سیب زمینی خور» هایش (۱۸۸۵)، آدم های خسته ای را به تصویر می کشد که صورت هایشان عاری از زیبایی، که پر از درد است؛ نگاه های درد آلود و خانه ای محقّر، توجه او را به مردمان اطرافش نشان می دهد، و این همان دوره ای ست که رئالیسم را برگزیده بود. همچنین است طراحی های اولیه اش که در بسیاری از آن ها، زنان دهقان را به تصویر کشیده است.

سیب زمینی خورها، ونسان ون گوگ، ۱۸۸۵
پس از دوران رئالیسم اولیه اش، با پشت سر گذاردن امپرسیونیسم، به سبکی شخصی و مستقل دست می یابد؛ سبکی که در آن، رنگ های خالص، خطوط بیانگر، و ضربِ قلم مو، در خدمت احساس یگانگی انسان با هستی در می آیند.

هاروِست، ونسان ون گوگ، ۱۸۸۸
جایی در جنوب فرانسه، خطوط و رنگ هایش در هم می آمیزند، تا سماع او را بر پهنه ی کشتزارها به نمایش بگذارند....
لطیف محمود برزنجی، مشهور به لطیف هلمت – متولد 1947 کفری ِ کرکوک، کردستان عراق
اعلامیه
طوفان ها
تبر های زنگ زده شان را بر زمین می اندازند!
(نرگسی می خواهد بروید)
تفنگ ها همه خاموش!
(کودکی می خواهد بخوابد)
دیکتاتورها سراپا گوش!
(شاعری می خواهد شعر بخواند)
آنکه نمی تواند
گلی بر گیسوان معشوقش باشد
هرگز نمی تواند
خاری شود در پای ستمکاران[1]
انگشتر
شاید هنوز که هنوز است
نتوانسته ام انگشتری به انگشتانت کنم
اما اگر بخواهی
بازوانم را دور ِ گردنت می اندازم
هرچند می دانم
دوست نداری دست های جوهری ام
به موها و گونه ها و گردن و بناگوشت بخورد
اما حتماً دستان کودکان مظلوم را دیده ای
که چگونه به تکّه نانی چفت می شوند و
می نویسند![2]
1.پاسپورت لبخند و آرزو (گزیده ی شعر معاصر کردی)/ترجمه ی فریاد شیری/ نشر مینا/ چاپ اول: 1380
2. زنی آهسته گفت عشق (عاشقانه های شعر معاصر کردستان عراق)/ ترجمه ی فریاد شیری/ نشر مرکز/ چاپ اول: 1384
(از متن کتاب)
«تریو تهران»، داستان سه زن در سه مقطع تاریخی ست: عالیه، منیژه و سالومه، که در سه بخش به نام آن ها تدوین شده است. لوکیشن اصلی تهران است – هرچند داستان عالیه عمدتاً در غربت می گذرد.
آن چه که رضیه انصاری در قالب این سه بخش سعی در به تصویر کشیدن آن دارد، بیش از هرچیز ارائه ی تصویر مستحکمی از زن ایرانی ست؛ شخصیت های زنی که او خلق کرده، سختی می کشند، اما می ایستند و جا، خالی نمی کنند. کاراکترهایش در عین این که بریده از سنت های خانواده های ایرانی نیستند، اما خودباور و با اراده اند. عملگرا هستند و عقاید خودشان را دارند. زنانی که او تصویر کرده، به نوعی رگ و ریشه ی اساطیری دارند.
هر سه زن، نیمه ی گمشده ای دارند و در پی یافتن اویند؛ هر سه، عشقی عمیق نسبت به مردانشان دارند. در این یافتن اما، به نوعی به خوباوری می رسند.... هر سه قصه در خانه ی واحدی می گذرد؛ خانه ای مشترک در سه نسل ِ قصه؛ "خانه انگار روح تنهای مادر باشد، سرگردان میان دیروز و امروزی که عایق بندی مطمئن تری می خواهد" (ص103) اگر ریز تر شویم، اشتراکات بیشتری هم در این سه قصه خواهیم یافت؛ بی خوابی زن ها، ارتباط کاراکترها با مقوله ی هنر، کلاغ....
عالیه: داستان عالیه در دوران اشغال ایران توسط اجانب در دهه ی 1320 می گذرد. نوشتن از مقطعی تاریخی، ملزومات خودش را می خواهد؛ از زبان محاوره اش بگیر تا اسامی خاص اش. نویسنده در خلق فضای دشوار آن دوران موفق عمل کرده، سختی ِ روزگار ِ تنگ، در آن حس می شود. جزئیات، از معماریِ خانه بگیر تا وسایل خانه، و پوشش مردم، به جاست. فضای خانه ی عالیه گرم است. شخصیت های آقا جان و خانم جان دوست داشتنی اند. دیالوگ ها، که محاوره ای نیستند، با فضای قصه تناسب دارند.... اما به نظرم، انتهای داستان که قدری رنگ و بوی پلیسی به خود می گیرد، از آن حسّ و حالِ خوب اولیه ی قصه می کاهد.
منیژه: در داستان منیژه، با روایت جزء به جزء رفتار کاراکترها مواجه ایم. داستان این بار در دوره ی پهلویِ دوم می گذرد و نشانه هامربوط به آن دوره اند. سرهنگِ قصه، همان افسری است که در داستانِ عالیه، مستأجر آقاجان بوده است و خانه هم همان خانه است. دیالوگ ها این بار محاوره ای می شود.
سالومه: داستان سالومه اما، چیز دیگری ست! پختگی نویسنده در این قصه بیش تر به چشم می آید. هارمونی ای که ناشی از ترکیب هماهنگ فرم و مضمون است، با روایت اول شخص در هم آمیخته، و یکدستی و گرمای خاصی ایجاد می کند. احساس قدرتمندی در پس ِ واژگان این قصه نهفته است. داستان سرشار از موتیف است – خرگوش سپید، دُن کیشوت،....
تهران جدید در داستان سالومه، تهرانِ برج میلاد و پارک ملت و سینما پردیس است، و نه تهرانِ کافه نادری و لاله زار. تهرانِ سالومه به ما نزدیک است، و این نزدیکی اش، گزارش گونه نیست، جاندار است؛ هویّت خودش را دارد. شهری که نویسنده توصیف اش می کند، علی رغم همه ی آن چه که از شلوغی، آلودگی و ترافیک اش می گوید، اما جذّاب و دوست داشتنی است. داستان عاشقانه، بستر می خواهد برای تولدش، و رضیه انصاری موفق می شود در شهری آلوده، عشقی گرم را به تصویر بکشد؛ عشقی که شریان این قصه است سرتا به پا؛ عشقی ریشه دار و قابل احترام..... توصیفی که او از غربت می کند، حتی هنگامی که در پراگِ زیبا، یا پاریس است، ما را دلتنگ خاکمان می کند و همان مردم و دود و دَم اش!
مشخصات کتاب:
تریو تهران/ رضیه انصاری/ نشر آگه/ چاپ اول: بهار 1392
دیروز در مراسم خاکسپاری عزیز از دست رفته ای، شهرستان بودیم...؛ عجیب است که پدیده ی «مرگ» ما را اینچنین دور هم جمع می کند! دیروز وقتی گریه ی جماعت را دیدم، با خودم گفتم که چه زود بدی هایی را که در حقّ یکدیگر می کنیم فراموشمان می شود!
....
عزیز از دست رفته، مادری بود؛ جوان که بود، شیرزنی بود برای خودش – همه فن حریف. یادم می آید در آن شرایطِ سخت اواخر جنگ، آن شلوغی، آن فصل ِ کوپن و صف های طویل ِ نانوایی، او بود که با چنگ و دندان کوپن برایمان گرفت.... این اواخر اما، از پا افتاده بود. سنگین شده بود. جسم اش هزار مشکل پیدا کرده بود؛ از پا درد بگیر تا کلیه درد.
دیروز، وقتی از سردخانه درآوردندش و جماعت برایش نماز میّت خواندند، آرام بود.... وقتی داخل قبرش گذاشتند، از آن هیکل سنگین خبری نبود. اندامش به راحتی چارچوب قبر را پر کرد.... رویش را که پوشاندند و گریه ها بلندتر شد، یادم افتاد که او دختری نداشت؛ آخر می گویند گریه کن ِ مادر، دختر است....
گریه ام گرفت...، گریستم؛ برای زنی که تُند صحبت می کرد و خنده اش، تمام صورتش را پُر می کرد. برای مادری که پا به پای مرد اش، شاید هم بیشتر، بچه هایش را نان داد و از آب و گِل درآوردشان. برای مادری که مثل خیلی از مادران دیگر، نام اش در هیچ کتابی ثبت نشده؛ قهرمان هیچ قصّه ی نوشته شده ای نیست، اما قهرمان قصّه ی خودش بود....
صبح بود. هنوز چراغ های راهنمایی روشن بودند. مردی ناگهان رفت وسط چهار راه و بلند فریاد کشید: "تو کی هستی؟! من کی هستم؟!" به دور و برم نگاه کردم، مخاطب اش که بود؟ اول صبح بود و مردم عجله داشتند برای رسیدن به سر کارهاشان. انگار کسی متوجه او نبود! رو به دختر جوانی که از روی خطوط عابر پیاده به سمت ایستگاه اتوبوس آن طرف چهار راه می رفت گفت: " خانم نرو!...کجا می ری؟! به خدا اشتباه می کنی!" دختر، انگار که ترسیده باشد، گام هایش را تندتر کرد!
دقیق تر نگاهش کردم؛مردی تنومند بود با موهای فر ِ جو گندمی و صورتی سیاه. پیراهن آستین کوتاه کرم رنگ و چرکینی به تن، و شلواری مشکی به پا داشت. پاهایش برهنه بود. اصل وسط چهار راه ایستاده بود! سیگار روشنی در یک دست اش بود، که نمی کشید و تکه نانی در دست دیگرش. گُله به گُله دور و برش خرده نان ریخته بود.
ماشینی از کنارش رد شد و بوق ممتدی برایش کشید! رو به ماشین گفت: "دوسِت دارم...! زیاد!" رویش را برگرداند طرف دیگر چهار راه که چند نفری ایستاده بودند، آن ها هم به نظر منتظر سرویسشان بودند. با دست اشاره کرد :" این خانم باید با اون آقا ازدواج کنه!" زن و مردی از آن عده، خودشان را جمع و جور کردند و دختر بَزَک کرده ای هم ریز خندید! زن و مردی از یک طرف به طرف دیگر می رفتند، مرد رو به او گفت: "برو اون وَرتر نونِتو بخور! برکت خدا رو زمین نریز!" و رد شدند. او بی توجه، این سوی و آن سوی می رفت و به این و آن گیر می داد....
سرویسمان رسید، سوار شدم. پشت سرم می خواست سوار شود...؛ برای لحظه ای صورتش را از نزدیک دیدم، همچون گرگِ از پا افتاده و پیری به نظرم رسید. انگار در چشمانش التماسی دیده می شد... راننده مان فریاد کشید :" گم شو پایین!" و من دربِ مینی بوس را بستم.
وقتی دور می شدیم، صدایش را می شنیدم که می خواند: "تو دنیا عاشق همیشه تنها می مونه، دلِ صاحاب مُرده ی من اینو می دونه..."
دالان سبز یکی از آثار درخشان سینما در دهه ی 1990 است؛ این فیلم، دومین فیلم فرانک دارابونت، کارگردان فرار از شاوشنگ است. قدرت فیلم بیش از هرچیز، مدیون فیلمنامه ی محکم آن است. فیلمنامه ای که از روی کتابی به همین نام از استیون کینگ اقتباس شده است.
اما آن چه که باعث شد یاد این فیلم بیافتم، تم ِ اصلی آن است که درباره ی معجزات خداوند است. در واقع سخن من درباره ی نحوه ی نمایش دادن این معجزات، و مقایسه ای کوتاه با فیلم های سینمای خودمان است. در فیلم شخصیتی داریم به نام جان کافی، زندانی سیاه پوست تنومندی که در صحنه ی جنایتی دستگیر شده و چون همه چیز علیه اوست، پس به مجازات مرگ با صندلی الکترونیکی محکوم می شود. اما به زودی می فهمیم که او یک آدم معمولی نیست؛ جان کافی می تواند با نیرویی درونی، بیماران را شفا دهد. ما در فیلم این معجزه را به این صورت می بینیم که انرژی ای – که دیده نمی شود، اما حس می شود – توسط او به بدن بیمار انتقال داده شده، سپس مرض، به صورت حشرات ریز سیاه رنگی از بدن بیمار خارج شده و در هوا ناپدید می شوند. در فیلم، روی شخصیت جان کافی بسیار کار شده تا ما به راحتی این معجزه را از او بپذیریم و باور کنیم.
حالا تصور کنید در سینما، یا بدتر از آن در تلویزیونِ خودمان بخواهند معجزه ای را نمایش دهند؛ به حدّاقل ها متوسل خواهند شد! آن هم از نوع کلیشه ای اش؛ نور سپید و اندکی مه در فضا، از عناصر ثابت این گونه فضاسازی ها هستند! معمولاً موسیقی ِ آرامی هم تصاویر را همراهی می کند – که بیشتر وقت ها مشابه موسیقی کلیسایی ِ قرون وسطاست!.... اگر بخواهیم نمونه بیاوریم، کم نیستند از این دست نمونه ها...! و بدتر این که این عناصر را ، به ویژه در تلویزیون، به نوعی، قرارداد کرده اند و تماشاگر خواسته یا ناخواسته، باید آن را بپذیرد! ارواح اغلب لباس سپید رنگی بر تن دارند، آرام و با طمأنینه حرکت می کنند و هاله ای از نور هم پیرامون آن هاست...! دریغ از اندکی خلاقیت!
بد نیست این دوستان کمی فیلم ببینند و تعقّل کنند! کمی روی فیلمنامه هایشان کار کنند. با دکوپاژ ِ از قبل فکر شده ای فیلم بسازند...، و این نکته را به خاطر بسپارند که باید از کلیشه ها دوری جست و از تجربیات جدید نهراسید. و نیز این نکته که هیچ گاه از تجربیات بزرگان سینما غافل نشد. چه بسیار فیلم های خوب هست که خوشبختانه فیلمنامه هایشان هم در دسترس عامّه اند، برای مطالعه ی جدی و ریز شدن در جزئیات آن ها؛ همان جزئیاتِ به ظاهر کم اهمیتی که فیلم های بزرگ را ساخته اند.... اما، برای ماندگار شدن، باید به خود سختی داد....
۲۳ تیر ۹۲
دوباره همان حسّ و حال عجیبِ دمِ افطار؛ باید تجربه کرده باشی تا بفهمی آن حال را. حظّ غریبی دارد.... قبل از افطار اما، جای چیزی انگار کم است؛ ربّنای استاد شجریان؛ چندسالی ست پخش نمی شود؛ همدم سال های سالمان دمِ افطار. از کودکی در خاطرمان مانده. چه صدای گرمی دارد استاد.... اما، چه سخت است که به چشم خود ببینی که دارند بخشی از خاطراتت را حذف می کنند؛ خاطراتی که با پوست و خونت عجین شده. مگر نه این که ما آدم ها با خاطره هامان زندگی می کنیم؟ و مگر نه این که اگر «لحظه» ای با خاطره ای گره نخورده باشد، از یاد می رود؟ ... و مگر غیر از این است که صدای استاد، ما را به "او" نزدیک تر می کند...؟
....
یاد پیرمردی افتادم که یک بار در اتوبوس شرکت واحد بغل دستم نشسته بود...؛ مسیر آزادی به هفت تیر بود گمانم. از همان ابتدا شروع کرد به شعر خواندن. از همه، کما بیش خواند. شعر بازی بود پیرمرد برای خودش. نگذاشت چیزی از مسیرمان را بفهمیم. ماه رمضان بود و خواند: "روزه دارم من و افطارم از آن لعل لب است..."
پ.ن: ساقی بیا که یار ز رخ پرده برگرفت/ کار چراغ خلوتیان باز درگرفت. (حافظ)
زاون: و سوال آخر آقای بیضایی؛ چرا فیلم می سازید؟
بیضایی: فکرش را بکنید اگر فیلم نمی ساختم، زندگی آن ها که از راه جلوگیری از کار من زندگی می کنند چه قدر کسالت بار می شد.
زاون: می دانم که این جواب واقعی شما نیست.
بیضایی: من فیلم می سازم، همان طور که انسان غارنشین بر دیوار نقش می کشید. آن روزها هنوز نظارت اختراع نشده بود و دنیا مرز نداشت.
گفت و گو با بهرام بیضایی/ زاون قوکاسیان/ انتشارات آگاه/ چاپ اول: ۱۳۷۱
دریغا فرهادِ
هنرور را
که در بازار ِ برده فروشان
به چار سکّه ی مسین
سودایش می کنند
و شیرین و شاه
با پوزخندی
که چون دشنه ای در سینه ی عشق می نشیند
از غرفه
تماشایش می کنند
....
دریغا فرهاد
ساده دلا
که تیشه و کوهش را
به فریبی
ستاندند
و نامه و خامه اش
به کف نهادند
ورنه در شرمساری این کار و بار
هیچ اگرنه
دیگربار
فرقش را به تیشه ای می شکافت
"حسین منزوی" - با تلخیص
در این روزهای پر از دغدغه ام، فراغتی اگر پیش می آمد، همدم چخوف می شدم و یک لیوان چای تازه دم!
....
عجب نویسنده ای ست چخوف! داستان هایش به دلت می نشیند. کاراکترهای قصه هایش را غریبه نمی دانی؛ زود با آن ها جوش می خوری! رئالیسم جذابی دارد؛ طنز ظریفی را در رئالیسم اش حل کرده که جذابیت آن را بیشتر کرده است. در فضاسازی های موفق اش، به خوبی از توصیف محیطِ پیرامونِ شخصیت ها بهره می برد.منظره ها را دلنشین توصیف می کند....
کتاب «بانو با سگ ملوس و چند داستان دیگر» اش، از انتشارات نگاه، که البته پیش تر توسط انتشاراتی های دیگر هم به چاپ رسیده است، حسابی سر ِ حالم آورد؛ مجموعه ای از چند داستان کوتاه. با شخصیت های داستان ها عجیب درگیر می شوی! از این مجموعه، «بانو با سگ ملوس» را پیش تر خوانده بودم که شاید معروف تر هم باشد، اما داستان های «شوخی» ، «سبکسر» و «ئیونیچ» را بسیار پسندیدم. داستان «سرگذشت ملال انگیز» هم اگرچه قدری طولانی ست، اما حدیث نفسی ست برای خودش و دلچسب....
بازی هیچ گاه تمام نمی شود..!

بعد از انیمیشن داستان اسباب بازی، که مخاطب را به دنیای ظاهراً ساکن ِ اسباب بازی ها می برد، این بار در «رالفِ خرابکار»، مخاطب به دنیای بازی های رایانه ای گام می نهد و داستان از زاویه ی دید شخصیت های این بازی ها تعریف می شود.
فیلم بیش از هرچیز، جذابیت اش را مدیون ایده ی اولیه اش می باشد؛بَد من ِ یک بازی رایانه ای که می خواهد قهرمان ِ مثبتی باشد! او یک خرابکار است، اما می خواهد از قالب آنچه که طراحان بازی برایش تعریف کرده اند خارج شده و «تعریفِ» دیگری از خود ایجاد کند، و همین دستاویزی می شود تا عملاً مخاطب به همراه او وارد یک بازی رایانه ای شود و بازی را با او تا پایان پیش ببرد.
انیمیشن ها قوّتشان را بیش از هرچیز مدیون کاراکترهایشان هستند و در این فیلم، کاراکترها جذّاب، و به اندازه پرداخت شده اند و تمرکز فیلم روی کاراکترهای اصلی ست. دنیایی که توسط سازندگان فیلم طراحی شده است، آنچه را باید، دارد؛ حرکاتِ مکانیکی برخی از شخصیت ها، موسیقی ِ آشنای نوع ِ قدیم تر ِاین بازی ها – که از همان ابتدا فضاسازی را آغاز می کند- و نیز، دنیای الکترونیکی حاکم بر این بازی ها که ترکیبی از مدارها و جریانات الکتریکی ست، و از همه مهم تر این که این فضا، باید برای مخاطب آشنا باشد تا باور پذیر شود و فیلم در این زمینه موفق عمل کرده است.
آنچه که می توانست باعث قوت بیشتر فیلم شود، بهره گیری ِ بهتر از امکانات بازی های رایانه ای ست که گویا سازندگان فیلم ترجیح داده اند تمرکزشان را بیشتر بر روایت قرار دهند و تنها از چند تیپِ آشنا برای فیلمشان استفاده کنند.
و... برای تماشای «رالفِ خرابکار» نیازی نیست که حتماً یک بازیکن حرفه ای ِ بازی های رایانه ای باشید؛ در حدّ امکان جزئیات بازی در اختیارتان قرار می گیرد. داستانِ فیلم خیلی زود آغاز می شود و شما وارد بازی می شوید..!
بخشی از تک گویی مجید (بهروز وثوقی) در انتهای فیلم سوته دلان، اثر زنده یاد علی حاتمی
"... چلّه ی زمستون ما رو برده سالن تابستونی، اونم فیلم آرشین مالالان، می گم آخه اگه فیلمه پس آرتیستش کو؟ دختره کو؟ رئیس دزده کو؟ می گه موزیکاله، می گم نامسلمون پس چرا دم ِ در نوشتی بزن بزن، می گه موزیکال یعنی همین، از اول تا آخرش می زنن و می خونن، سراسر زد و خورد که ننوشتم. آخ که دلم لک زده واسه یه فیلم ِ سراسر زد و خورد تو این مملکت. رفتم دست نماز گرفتم، جا نمازو پهن کردم و ایستادم به تکبیر، هرچی زور زدم دیدم یادم نمیاد که نمیاد، حواسم تو فیلم ِ الهه ی خورشید بود. هی می گه برو خدا رو شکر کن سال ِ دَم پختکی رو ندیدی، می گم تو برو خدا رو شکر کن که مردی و حال و روز ما رو ندیدی. می گم سیّد به آدمای این محل دل نبند، اینا تو دسته ی هرکی سینه زدن به عشق قیمه پلوی ظهر عاشوراس، اگه به عشق امام حسینه چرا شام غریبون که شوم نمی دن فقط بچه ها شمع به دست موندن تو کوچه ها؟ رفتم کتاب دعای آقازاده خانومو با حافظ بغلی ِ فروغ زمان عوض کردم، حالا آقازاده خانوم عاشق شده، فروغ زمان فارغ و مؤمن. ماچت کنم؟ ماچت می کنما...
۱ تیر ۹۲
همین که صعود ایران به جام جهانی ِ 2014 مسلّم می شود، پنجره را رو به کوچه باز می کنم و سرم را بیرون می برم. انگار می خواهم شادی ِ مردم را تماشاگر باشم؛ در کوچه، بچه ها در حال آماده کردن بساط شامانی اند. یکی شان ضبط صوت بزرگی را توی حیاط آورده و صدایش را بلند کرده، دوستانش کم کم در حال جمع شدن اند. شهر هنوز آرام است، همچون هیراد که آرام خوابیده است.... پنجره ی دیگر سو را باز می کنم؛ آپارتمان پشتِ آپارتمان...؛ بر دیوار یکی از آن ها پرچم ِبزرگی آویخته اند. نگاهم را می چرخانم؛ رخت ها بر پشت بام ها، کولر های آبی، دیش های ماهواره، دیوارهای سیاه ِ برخی خانه ها...، و زنِ خیاطی که همیشه ی خدا در حال خیاطی کردن است...؛ خسته نمی شود انگار از این کار ِ تکراری و هر روزه. همیشه از پنجره ای، پیداست؛ یا می دوزد، یا اتو می کند. انگار برای او اهمیتی ندارد گذشت ِ ساعت ها، جام جهانی برزیل....
....
شب می شود؛ از خانه ها تنها پنجره هایی روشن باقی مانده است. کارگاه خیاطی ِ زن هم در تاریکی فرو رفته است. سر و صداها خوابیده و کوچه آرام است. تنها، ویلون زنِ دوره گردی از کوچه می گذرد؛ آرام می نوازد و گرم می خواند...: یه دل می گه برم برم، یه دلم می گه نرم نرم....
بیمارستان پیامبران؛ ساعت 11:15
نامش؟ هیراد...؛ به معنی «خوش رو»، و این اسم چه بهش می آید!
دوستش دارم، خیلی زیاد!
....
خدایا کمکم کن پدر خوبی برایش باشم!
رو به آن وسعت بی واژه...

فیلم با تصاویری از یک باغ وحش ( در اصل باغ گیاه شناسی ) آغاز می شود؛ موسیقی ای ملایم و تیتراژی هماهنگ با تصاویر. کارگردان از همان ابتدا نگرش خود را نسبت به داستانی که در پی ِ بیان آن است نمایان می سازد؛آنگ لیاگرچه فیلمی با پس زمینه های فلسفی – عرفانی می سازد، اما نگرش اش به داستان، عاطفی ، یا بهتراست بگوییم حماسی – عاطفی است؛ برای داستانی که می خواهد شگفت باشد و از ایمان و تنهایی بشر سخن بگوید و در عین حال تماشاگر را جذب کند، چه قالبی یهتر از این؟ که هم شما را با خودش درگیر کند، و هم لا به لای آن، حرف های جدی اش را هم بزند؟ آنگ لی در فیلم های موفق پیشین اش – همچون «ببر خیزان، اژدهای پنهان»، 2000– نیز همواره اولویت را به داستان گویی داده است. او اگرچه علاقه اش را به مفاهیم فلسفی نشان داده و در فیلم هایش پرسش هایی جدی درباره ی حقایق هستی مطرح کرده است، اما هیچ گاه روایت را فدای آن ها نکرده و به داستان ِ فیلم بیشتر اهمیت داده است. در جایی از فیلم شخصیت اصلی (پی پاتل) به نویسنده ای که آمده تا داستان او را بشنود می گوید:« من فقط داستان خودمو تعریف می کنم، دیگه بستگی به خودت داره که به چی ایمان بیاری!»
سفر، و به تبع آن، دور افتادگی ِ پی، محملی می شود تا او دلایل اش را درباره ی ایمان به خدا بیابد. در واقع او مورد آزمایش قرار می گیرد و در این بین معجزاتی را به چشم می بیند.... او به جایی می رسد که از خدایش می خواهد آنچه را که قرار است اتفاق بیفتد، به او نشان دهد. در فضایی بین خیال و واقعیت، فیلم این امکان را ایجاد می کند تا قهرمانش، آموخته هایش از مذاهب مختلف را بیازماید؛ او از مسیحیت، عشق، از هندوییسم، تقدیر، و از اسلام، تسلیم و رضا را می آزماید. در این بین اما، به ویشنو، خدای خیرخواه و محافظ در کیش هندو، آشکارتر اشاره می شود؛ در جایی پی می گوید:« ویشنو در اقیانوس بی انتها، شناور خوابیده و ما بخشی از رویاهاش هستیم»، که می تواند استعاره ای از خودش باشد. همچنین است اشاراتی که در فیلم به گل نیلوفر می شود- که ویشنو غالباً بر فراز آن تجسم می یافت.
عوامل متعددی دست به دست هم می دهند تا فیلم داستان اش را برای ما باورپذیر سازد، که کارگردانی آنگ لی نقش اساسی را دارد؛ دوربین اش، جایی که باید مکث می کند، و قاب بندی هایش عالی ست؛ با نوع ترکیب بندی قاب ها، و در جاهایی، با دور کردن دوربین از شخصیت هایش، تنهایی آن ها را به تصویر می کشد. از رنگ ها به درستی استفاده می کند و آن ها را برای ایجاد فضای شاعرانه ای که در نظر دارد به کار می گیرد. با کلوزآپ هایش از صورت ببر، ما را به درون او نزدیک تر می کند، انگار ما را به خوانش درونِ او سوق می دهد. به این ترتیب، به شکل گیری رابطه ی عاطفی ِ بین پی و او قوت می بخشد. رابطه ای که وجه عاطفی ِ داستانِ فیلم را بالا برده و یک بار دیگر نیاز انسان ها را به داشتن همدم، به ویژه در شرایط سخت، یادآور می شود. رابطه ای که بین این دو شکل می گیرد بخش مهمی از فیلم را به خودش اختصاص داده است. استفاده از مدیوم سه بعدی، و جلوه های ویژه ی پیشرفته، دست کارگردان را باز گذاشته است تا تصاویری درخشان، و طوفان هایی طبیعی بسازد و معجزات اتفاق افتاده در داستان را برای ما باورپذیرتر سازد.
موسیقی فیلم، اگرچه رنگ و بوی هندی اش بیشتر به چشم می آید، اما یک موسیقی تلفیقی ست که از سازهای مختلفی در آن استفاده شده است؛ موسیقی ای که بیشتر لحظات آرام است. گاهی هم راز آلود می شود. در لحظاتی هم با آواز زمزمه مانندی همراه می شود. ضرباهنگی که موسیقی ِ فیلم ایجاد می کند، نهایتاَ به نوعی موتیف هم می انجامد تا هربار، معجزاتِ داستان را همراهی کند.
در پایان ِ فیلم، پی با تعریف کردن داستان دیگری به جای آنچه که پیش تر دیده ایم، برای کارشناسان ژاپنی که در پی حقیقت اند (!)، یک بار دیگر ایمانِ ما را به معجزاتی که در فیلم دیده ایم به چالش می کشد...، شما کدام داستان را ترجیح می دهید؟!
"رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند..." (سهراب سپهری/ندای آغاز)
"به یاد آر که زندگی من باد است
و چشمانم دیگر نیکویی را نخواهد دید
و چشم کسی که مرا می بیند، دیگر به من نخواهد نگریست
و چشمانت برای من نگاه خواهد کرد و من نخواهم بود."
عهد عتیق – کتاب ایوب – باب هشتم
( از گفتار فیلم «خانه سیاه است» )
۱۱ خرداد ۹۲
کتاب سیاه، خاکستری، سپید ،مجموعه ای ست از سی داستان کوتاه از سی نویسنده ی خارجی که کار ترجمه و تدوین اش را رضا نجفی انجام داده است.
مترجم، داستان ها را تحت سه مجموعه ی سیاه: ترسناک، خاکستری: تراژدی و سپید: طنز، دسته بندی کرده است . او در مقدمه ی کتاب، هدف اش را از این تقسیم بندی، کارایی داشتن کتاب برای مباحث آموزشی عنوان کرده است، اما ای کاش این دسته بندی صورت نمی گرفت، چه، ناخودآگاه باعث می شود خواننده ی کتاب با نوعی پیش زمینه سراغ داستان ها برود و به پیش بینی بپردازد. با توجه به تنوع داستان های کتاب، می توان دسته بندی های دیگری هم برای آن در نظر گرفت، اما واقعاّ چه لزومی به این دسته بندی ها وجود دارد؟
کتاب، هم لحاظ ترتیب تاریخی، و هم به لحاظ مکاتب و سبک های ادبی، گستره ی وسیعی را در بر می گیرد؛ به علاوه، در ابتدای هر داستان، معرفی کوتاهی از نویسنده آمده است. از نویسندگان شناخته شده تری مانند چخوف، کافکا، آلن پو، تولستوی و داستایوفسکی بگیر تا کم تر شناخته شده تر هایی مانند تیمرمانس، وایزن بورن، کارل بردورف و رودا رودا. همین گوناگونی، باعث تفاوت سبک و لحن داستان ها شده است که به خودی ِخود جذابیتی ست برای کتاب.
به شخصه، کتاب خاکستری اش را بیشتر پسندیدم؛ اما از کتاب سیاه اش، «داستان دو مرد» از گونتر وایزن بورن، از کتاب خاکستری اش داستان های «خبر» از هاینریش بل، «موش های صحرایی هم شب ها می خوابند» از ولفگانگ بورشرت، «گربه سرخ» از لویزه رینزر، و «خوش شانس ترین مرد سال» از هربرت مالشا، و از کتاب سپیدش، «نگاه تحقیر آمیز» از کورت کوزنبرگ و «عقرب» از کریستا راینینگ برایم جالب تر بودند.
داستان هایی که آلمانی زبان ها نوشته اند اما، بار بیشتری از کتاب را بر دوش می کشد؛ نه تنها تعدادشان بیشتر است، بلکه انتخاب های بهتری هم هستند؛ اغلب آن ها هم به فجایع و مصائب جنگ می پردازند. در این بین، داستان «خبر» از هاینریش بل، از رئالیسم فوق العاده ای برخوردار است و نویسنده قدرت خود را در فضاسازی به رخ می کشد؛ داستان سربازی که خبر مرگ یکی از هم قطاران اش را برای زنی می برد ... با هم بخشی از این داستان را می خوانیم:
"... زن خود را روی کاناپه انداخت و در حالی که با دست چپ با اشیای محقر اتاق بازی می کرد، دست راستش را به میز تکیه داد. خاطرات به نظرش با ضربه هزاران شمشیر پاره پاره نمی شد. در این لحظه بود که دانستم جنگ هرگز به پایان نخواهد رسید؛ جنگ تا زمانی که اینجا و آنجا زخمی سر باز کند که آن رزمنده ی شهید مسبب آن بوده است، هرگز پایان نخواهد گرفت. تمامی نفرت، هراس و یأس خود را مانند باری محقر از دوش فرو افکندم و دستم را روی آن شانه ی لرزان و گوشتالود گذاشتم. هنگامی که چهره ی متعجب خود را به سویم چرخاند، برای نخستین بار در خطوط چهره اش شباهتی با آن دختر زیبا و دوست داشتنی یافتم که بی شک صدها بار ناگزیر به دیدن عکس اش شده بودم، آن روزها..." (ص132)
مشخصات کتاب:
کتاب سیاه، خاکستری، سپید: سی داستان از سی نویسنده جهان/ ترجمه و تدوین: رضا نجفی/ انتشارات برسات/ چاپ اول: 1380