-
باغ...
چهارشنبه 25 دی 1398 23:21
هر روز در مسیرم به سمت خانه، به خیابانی پهن و چند بانده، اما خلوت و آرام می رسم. در سمت چپ آپارتمان های نوساز و شیکِ سه چهار طبقه، منظم در کنار هم اند و در سمت راست، زمین های کشاورزی به آپارتمان های قدیمی تری می رسند. اما در همین سمت، پیش از آپارتمان ها، باغ انگوری هست که انگار همیشه ی خدا سبز است. ساقه های کوتاهِ مُو...
-
شنبه روز بدی بود...
یکشنبه 22 دی 1398 12:51
چه روز بدی بود دیروز...امروز آقای رزاقی گفت بیا امتحان املای بچه های هفتم را برگزار کنیم؛ برگه ی املا را گرفتم و رفتم سر یکی از کلاس های زیر زمین.جملات برگه ی املا به نظرم حتی در حد بچه های کلاس سوم یا چهارم ابتدایی هم نبود، با این حال بچه ها خوب ننوشتند. کُند بودند و در نوشتن واژه های ساده هم مانده بودند. بعضی از...
-
خانه ام آتش گرفته ست، آتشی جان سوز...
شنبه 21 دی 1398 09:39
"خداوند این سرزمین را از خشکسالی و دروغ دور نگه دارد."داریوش بزرگچه بگوییم؟از چه بگوییم؟از کدام درد بگوییم؟...پ.ن. ها:٭"تفریح ما تمرین آیین های تدفین استاز هفت اقلیمت کجا این قدر غمگین است؟!""عبدالحمید ضیایی"٭تصنیف "گریه کن"با صدای استاد شهرام...
-
بر کدام جنازه زار می زند این ساز..؟
جمعه 20 دی 1398 07:31
چشمانم را که باز می کنم، انگار جایی را نمی بینم...؛ این غبار است یا دود یا چیز دیگر؟یک هفته اضطراب از پیش آمدن جنگی دیگر.مصیبت پشت مصیبت...، در جایی که پوستت کنده می شود تا راست را از ناراست تشخیص بدهی.در سرزمینی که زرتشت در آن بر راستی تاکید می ورزید.وقتی تلویزیون را روشن کردم تا خبر کشته شدن هموطنانم در مراسم...
-
اعماق...
پنجشنبه 19 دی 1398 17:43
زندگی در اعماق امن استاما زیبا نیستماهی هایی که در اعماق زندگی میکنندصید نمیشونداما طلوع آفتاب را هم نمیبینندکشتیها را نمیبینندحالا اسبی زیباپا به دریامیگذارداو را نیز نخواهند دیدبله، زندگی در اعماق غمانگیز است."رسول یونان"
-
خفگی...
سهشنبه 17 دی 1398 09:32
شنیدن، دیدن و نگفتنهمه ی آنچه راکه مترسک از ماه آموخته بود..."سیدعلی صالحی"
-
مدرسه ای که می رفتیم...
شنبه 7 دی 1398 13:41
اولین شاعر جهانحتماً بسیار رنج برده استآنگاه که تیر و کمانش را کنار گذاشتو کوشید برای یارانشآنچه را که هنگام غروب خورشید احساس کردهتوصیف کند و کاملاً محتمل است که این یارانآنچه را که گفته استبه سخره گرفته باشند"جبران خلیل جبران".امروز یکی از همکارها گریزی زد به سال های ۸۶، ۸۷ و خاطراتی از مدرسه ای که من هم...
-
بادبادک باز
پنجشنبه 5 دی 1398 08:57
اگر پست "ترکیدن از خاموشی" را خوانده اید بگویم که پدر آن شاگردم آمد مدرسه. راستش اصلا توقع آمدنش را نداشتم.شنبه ی پیش بود.شاگردم را فرستادم رفت و با پدرش کلی صحبت کردیم. راحت حرف هایش را زد، شاید حتی آن قدر راحت که انتظارش را نداشتم.حرف هایش را شنیدم.می گفت گوش به حرفم نمی دهد. فهمیدم که رفتار پسرش با...
-
تو سختی یا من یا آهن، ای سنگ...
سهشنبه 3 دی 1398 16:32
دیوانهای به تازگی از بند جسته استاین مژده را به حلقه ی طفلانکه میبرد؟..."صائب تبریزی" پ.ن.ها:٭ طرح ممنوعیت شلیک مستقیم به کولبران راهی مجلس شد!٭تصویر از صالح تسبیحی؛ ترکیب تابلویی از کاراواجو (سده ی ۱۶ و ۱۷ م.) با صورت یخ زده ی فرهاد...
-
علم در خطر است!
یکشنبه 1 دی 1398 11:06
هوای آلوده را حتی توی راهروی مدرسه هم می توان با چشم دید. سر درد و حالت تهوع داریم، اما مدرسه تعطیل نیست؛ گویا مسئولین فرموده اند که "علم در خطر است!"یا باید در گردنه با مشت گره کرده زیر برف بمیریم، یا خانه مان را آب بگیرد، یا...، اگر شانس آوردیم و زنده ماندیم، با هوای آلوده خواهیم مرد.راستی...، چرا فرهاد...
-
در صبحی سرد و مه آلود...
جمعه 29 آذر 1398 00:52
عمومامه در صبحی سرد و مه آلود به خاک سپرده شد.پایینِ قبر عمونظام و درست چند قبر آن طرف تر از قبر زن عمو شهربانو. مرده های دیگری هم آن روز به خاک سپرده می شدند و قبرستان شلوغ بود. یک آن صدای هوره ی مردی ترکاشوند هم به گوشم رسید که عجیب سوزناک بود...دلم می خواست تنها باشم اما نمی شد. هر بار حس می کردم نگاه هایی به سمتم...
-
تو نمی دانی...
سهشنبه 26 آذر 1398 08:23
سَرَم خیلی درد می کند...دلم می خواست پیش از مرگ عمومامه، یک بار دیگر ببینمش و دست هاش را بگیرم.امروز یک دل سیر دیدمش...گفتند غسالخانه دو نفر کمکی خواسته است. به کمال گفتم من هم می آیم؛ خیلی تردید داشتم. دیدن جسم بی جان عمومامه برایم راحت نبود.کشوی یخچال سردخانه که پیش آمد و صورت سرد و یخی عمومامه را دیدم، به هم...
-
هه نا سه ی سرد و دلی پر درد...
سهشنبه 26 آذر 1398 08:19
عمومامه شنبه شب، بیست و سوم آذرماه رفت.به قول عمه طاووس که مویه می کرد:"آرامت نمی گرفت، اسبابت را جمع می کردی و می گفتی می خواهم بروم خانه ام...، بِرارم..."بالاخره رفت خانه ی خودش و آرام گرفت.چند روزی بود که حالش دوباره بد شده بود.ساعتی پیش از مردنش، زنگ زدم به عموحسن. گفت چیزی نخورده است. حتی نتوانسته بود...
-
ترکیدن از خاموشی...
شنبه 23 آذر 1398 13:17
منتظر هیراد هستم تا تعطیل شوند؛ سرما خورده ام و هوای آلوده گلویم را بیشتر می سوزاند.از مدرسه که درآمدم، یکی از شاگردهام گفت آقا من را هم می رسانید؟از شاگردهای خوب یازدهم تجربی ست. مدتی بود که کلاس کنکور نمی آمد. از حرف های بچه های کلاس فهمیدم که افغان است؛ نه قیافه ی معمول آن ها را دارد و نه لهجه شان را. اتفاقا فارسی...
-
تاری که دلش برای صدای خودش تنگ شده است...
پنجشنبه 21 آذر 1398 13:26
در نقشه میتوان ارومیه را؛ به رنگ سیستان کشید یا تهران را به رنگ دیوارهای خرمشهر خراسان را، باید تار کشید تاری که دلش برای صدای خودش تنگ شدهاست خزر را؛ باید به رنگ لیوان چای کشید چایی که در آن میلیونها سیگار را خاموش کردهانددر نقشه میتوان مرزها را به رنگ گاوخونی کشید که هر غروب، پرندههای مهاجردر آن سکته...
-
کدام حکایت و حیات آدمی؟...
چهارشنبه 20 آذر 1398 15:40
بگو برایتان چه بگویم از خاک و خون کدام سرزمین؟ کدام حکایت و حیات آدمی؟ و من رد کدام اندوه را به شما نشان دهم؟ و از روزن کدام راز گریه به درآیم؟ و از میان رگبار همه رنگها کدام پرده را پیش آورم؟ و از روشنایی این همه آوا چراغ کدام زندگی را برافروزم؟ "شیرکو بیکس" پ.ن: هیراد گفت:"کاش من خدا بودم!"...
-
پری خوانی
یکشنبه 17 آذر 1398 13:07
با اولیای دو تا از کلاس هام دیدار داشتم؛ کلاس یازدهم تجربی و کلاس ۲۰۴ انسانی.کلاس اولی به خاطر افت درسی و کلاس دومی که بی انضباط ترین کلاس مدرسه است، هم به خاطر درسشان و هم به خاطر انضباطشان. بعدش در هر زنگ تفریح با سه تا از بچه های یازدهم تجربی جلسه داشتم؛ تک به تک باهاشان صحبت کردم و حرف هایشان را شنیدم؛ امروز که...
-
چه قدر حوصله نداریم...
جمعه 15 آذر 1398 09:25
آی مَمَدو نگاه کن و ببیین چه قدر حوصله نداریم چه قدر همه چیز به هم ریخته است چه قدر از هم بیزار، مانده ایم. آی مَمَدو کناره ها را نگاه و کشتیهای پهلو گرفته در امتداد داغ و سوزاناش در غروبی زرد و نارنجی و آبی خسته و اما ُپر امید. پس کشتیهای ما کجاست مَمَدو کشتی ما... که قرار بود تا برایمان بیاوریاش و شاد و خوشحال و...
-
ایمان
سهشنبه 12 آذر 1398 14:59
آنگاهخورشید سرد شدو برکت از زمین ها رفت سبزه ها به صحراها خشکیدندو ماهیان به دریاها خشکیدندو خاک مردگانش رازان پس به خود نپذیرفت شب در تمام پنجره های پریده رنگمانند یک تصور مشکوکپیوسته در تراکم و طغیان بودو راهها ادامه ی خود رادر تیرگی رها کردند دیگر کسی به عشق نیندیشیددیگر کسی به فتح نیندیشیدو هیچکسدیگر به هیچ چیز...
-
با رویاهامان چه می کنید؟
یکشنبه 10 آذر 1398 12:39
نان از سفره و کلمه از کتاب، چراغ از خانه و شکوفه از انار، آب از پیاله و پروانه از پسین، ترانه از کودک و تبسم از لبانمان گرفتهاید، با رویاهامان چه میکنید! ما رویا میبینیم و شما دروغ میگویید ... دروغ میگویید که این کوچه، بُنبست و آن کبوترِ پَربسته، بیآسمان و صبوریِ ستاره بیسرانجام است. ما گهواره به دوش از خوفِ...
-
لکه ی سرخ
شنبه 9 آذر 1398 09:27
به خاطر آلودگی هوا مدرسه های استان تعطیل شد. البته هیراد یک هفته بیشتر است که مدرسه نرفته است. آنفولانزای سختی گرفته بود که خوشبختانه دوره اش در حال سپری شدن است.دکتر اولی که در چند ثانیه سرماخوردگی را تشخیص داد؛ آمپول ها و شربت هایش فقط یک شب جواب داد و بعدش هیراد تب شدیدی کرد. دکتر دومی اما تشخیصش درست بود.یک روز من...
-
سبز خواهم شد
یکشنبه 3 آذر 1398 08:51
دست هایم را در باغچه می کارم سبز خواهم شد می دانم می دانم می دانم و پرستوها در گودی انگشتان جوهری ام تخم خواهند گذاشت... "فروغ فرخ زاد" بشنوید: http://s6.picofile.com/file/8379469084/ %D9%BE%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D8%B2_%D8%B3% DB%8C%D9%85%DB%8C%D9%86_%D9%82% D8%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C.mp3.html ترانه ی...
-
مملکتِ گل و بلبل!
دوشنبه 27 آبان 1398 15:07
صبح رفتم بنزین بزنم، پمپ بنزینی که همیشه بنزین می زنم. صف طویل ماشین ها را که دیدم بی خیالش شدم. یکی دو ساعت بعد که رفتم ماشین را به آقا بهروز مکانیک نشان بدهم، رفتم همان پمپ بنزین. تعطیل بود. ماشین پلیسی آن جا بود و بوی دود می آمد! رفتم پمپ بنزین دیگری که در مسیر رفتن به مدرسه از آن بنزین می زنم. تعطیل بود. حالا در...
-
مسافرها
دوشنبه 27 آبان 1398 12:07
از آن جا که عباس آقا ، مدیر مدرسه مان، همکاری اش با اداره خوب است، مدرسه ی ما از قدیم پذیرای معلم هایی بوده است که من به اشان مسافر می گویم؛ اغلب دانشجو - معلم هستند، یا یک سالی می مانند و می روند. جالب این جاست که من با بیشتر این مسافرها، خواسته یا ناخواسته دوست می شوم و تعدادی از بهترین همکارها و دوست هایم از بین...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 26 آبان 1398 13:15
نه! هرگز شب را باور نکردم چرا که در فراسوهایِ دهلیزش به امیدِ دریچه ئی دل بسته بودم. "شاملو " دیشب جاده ساوه و اتوبان های منتهی به آن بسته شده بودند. هوشنگ، رامین و طیبه آمدند خانه مان. خوشبختانه تعطیل شدیم و هیراد هم تعطیل شد. امروز توانستم باهاش قدری بازی کنم. دیروز نخستین دیکته اش را بدون غلط نوشته بود.:)
-
صدایی گر شنیدی صحبت سرما و دندان است...
شنبه 25 آبان 1398 13:11
دم مدرسه ی هیراد منتظرش هستم. برف می بارد. فرهاد می خواند:"صبح پیدا شده اما آسمان پیدا نیست..." تمام آزادراه تا تهران را زیر بارش برف آمدم. بی سر و صدا بنزین را گران کردند و در این زمستان، صدای خرد شدن استخوان های بیشتری شنیده خواهد شد. صبح، از آزادراه که پیچیدم سمت مدرسه، پیرزنی دست بلند کرد و سوارش کردم....
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 22 آبان 1398 06:59
دم مدرسه توی ماشین نشسته ام؛ هنوز بچه ها نیامده اند، به جز یکی شان که توی مسیر سوارش کردم. شارل آزناوور دارد می خواند. بیرون هوا سرد است. چنار های دور دست رنگ پاییزی گرفته اند. پیرمردی هر روز صبح با وسایل ورزشی ای که در پیاده روی خیابان درختی مدرسه کار گذاشته اند ورزش می کند. امروز خبری ازش نیست.
-
تمبر
دوشنبه 20 آبان 1398 16:37
یکی از بچه های دوازدهم انسانی که علاقمند به سکه و اسکناس است، مجموعه اش را آورد مدرسه. رفتیم اتاق آقای صمدی که از معاون های مدرسه است. سکه های خوبی داشت. یکی یکی درباره شان صحبت کردیم. آخر سر یک نقشه ی قشنگ از شهرشان سراب به ام داد که شامل دیدنی هایش هم بود. اتاق آقای صمدی انگار شده محلی برای این کارهامان! چند وقت پیش...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 16 آبان 1398 08:13
عاشق آن لحظه ای هستم که هیراد از خواب بیدار می شود و بی هیچ کلامی می آید کنارم دراز می کشد و من موهاش را نوازش می کنم. تازگی ها یک عادت جدید هم پیدا کرده است. گوشم را می بوسد!:) کوهنوردی را دوست دارد. پ.ن: بشنوید: http://s6.picofile.com/file/8377474292/01 _Ludovico_Einaudi_Alexandria.mp3.html موسیقی بی کلام Alexandria...
-
اَرس
پنجشنبه 16 آبان 1398 07:03
"بعضی از آدم ها بهدنیا می آن تا خوشبخت بشن، بعضی هم بهدنیا می آن تا شب رو ادامه بدن..." از دیالوگ های "مرد مُرده" ؛جیم جارموش، ۱۹۹۵. دیروز عصر عمومامه را دیدم. پس از عفونت های سختی که پشت سر گذاشت، دندان های مصنوعی اش را درآورده اند. همین باعث شده لب پایینش به سمت داخل دهانش کشیده شود و حرف زدنش...