-
زمستان ۷۹
دوشنبه 22 اردیبهشت 1399 14:18
روی تخت فیزیوتراپی ام و کابل های برق، انگار نوک می زنند به پام! نمی دانم چرا یکهو یاد فیلم "محرمانه لس آنجلس" افتادم. یادش بخیر... زمستان ۷۹ در کلاس تحلیل فیلم در دفتر نشریه ی مهر، وابسته به حوزه ی هنری ثبت نام کردم. آن روزها مشتریِ پرو پا قرص هفته نامه ی مهر بودم. شهریه ی کلاس بیست هزارتومان بود برای دوازده...
-
دو تا پله ی فلزی
چهارشنبه 17 اردیبهشت 1399 09:58
پای راستم، از ماهیچه های بالای زانو تا ساعد و مچ راست، درد می کند. الان، جلسه ی ششم فیزیوتراپی ست. همان پایی ست که چندسال پیش در تصادف، از ناحیه ی کشکک زانو، رفت تو دل دنده و داشبورد. بعد با همان پا رفتم پی دادگاه و پاسگاه و پزشکی قانونی و بیمه و پارکینگ و اداره ی ترخیص، تا ماشین را آزاد کردم و انداختیمش گوشه ی...
-
سینما بولوار
چهارشنبه 3 اردیبهشت 1399 09:53
با اسنپ به سمت کلینیک نور می روم. از بُلوار کشاورز که می گذرم، چشم هام دنبال سینما بولوار می گردد و همزمان یاد عمومامه می افتم. چرا که از معدود سینماهایی بود که پیش از انقلاب رفته بود. یادم افتاد که چه دیر متوجه این شدم که چه قدر می توانم از حافظه ی عمومامه کمک بگیرم برای تکمیل کردن یادداشت هام درباره ی برخی نقاط...
-
این راه بی پایان...
جمعه 29 فروردین 1399 22:15
" در پی واقعه ای نامعلوم، آمریکا نابود شده است...؛ پدر و پسری که از جمله ی بازماندگان هستند، برای فرار از سیطره ی سرمای روزافزون، جاده را به سوی جنوب طی می کنند... " جاده، رمانی آخرالزمانی و مدرن است. در پس زمینه ی طبیعتی که گَرد خاکستر بر آن نشسته است، پدر و پسر خردسالش در نبردی تمام ناشدنی برای بقا، با همه...
-
من غصه را شادی کنم...
پنجشنبه 21 فروردین 1399 04:35
از چهار بیدار شده ام و مشغول بار گذاشتن آبگوشت هستم؛ کمی متفاوت تر از همیشه البته. یادم می آید که مادرم، یا زن عمو شهربانو، از شبِ پیش، یا صبح خیلی زود آبگوشت را بار می گذاشتند، آن هم در تنور، و تقریبا خوراک هر روزه مان بود! گلایه می کردیم که چه قدر آبگوشت؟... الان اما دلم برای آن آبگوشت ها جور دیگری تنگ شده است. پدرم...
-
که زرتشت با سرود این سرزمین را کاشت...
یکشنبه 10 فروردین 1399 01:16
کولیان آمدند سبدها پر از گلابی و روسریها مملوِّ سکهها سنگی به هوا انداختیم رقص آغاز شد و از کپههای آتش پریدیم کره اسبها رم کردند و ساعت دلتنگی آسمان را شخم زد و رد شد پاهایم را شبدرها پوشاندند سرت را گلهای شاهپسند "کلارا خانس " نوشتن در این هنگامه از شب... سرم درد می کند؛ دلم برای نوشتن تنگ شده، باید...
-
شب های کرونا...
شنبه 24 اسفند 1398 00:49
بی خوابم... هیراد هم بی خواب بود؛ مثل وقتی نوزاد بود، بغلش کردم و کمی تکان تکانش دادم شاید خوابش ببرد. خوابش نبرد و حالا توی تختش از این شانه به آن شانه می غلتد. خانم معلمشان در گروه واتساپ آن قدر تکلیف می گوید که حسابی خسته اش کرده است. دست و دلم به نوشتن نمی رود. هیچ گاه مثل این روزها دلتنگ مدرسه نشده بودم. درست...
-
یارب، نظر تو برنگردد...
پنجشنبه 15 اسفند 1398 09:51
به راه این امیدِ پیچ در پیچ مرا لطف تو می باید دگر هیچ... " وحشی بافقی"
-
من یک انسانم...
دوشنبه 28 بهمن 1398 15:47
" لازم نیست بگم اوضاع چقدر خرابه. همه میدونن که اوضاع خرابه. توی رکود اقتصادی هستیم. مردم یا شغلشون رو از دست دادن و یا نگران هستن که شغلشون رو از دست بدن. ارزش دلار رسیده به ۵ سنت. بانکها دارن ورشکسته میشن. مغازهدارها یه اسلحه زیر پیشخونشون نگه میدارن. لاتولوتها توی خیابونها وِلو هستن. و هیچکس...
-
درخونگاه
پنجشنبه 17 بهمن 1398 23:03
"درخونگاه" را دیدم... چه قدر تنهایی رضا سنگین بود؛ چه بغض تلخی به گلویم نشست... رضا: امین حیایی
-
کاش...
جمعه 4 بهمن 1398 12:51
کاش چون پاییز بودم، کاش چون پاییز بودم کاش چون پاییز خاموش و ملال انگیز بودم برگ های آرزوهایم یکایک زرد می شد آفتاب دیدگانم سرد می شد آسمان سینه ام پر درد می شد ناگهان طوفان اندوهی به جانم چنگ می زد اشکهایم همچو باران دامنم را رنگ می زد وه، چه زیبا بود اگر پاییز بودم وحشی و پر شور و رنگ آمیز بودم .... "فروغ فرخ...
-
لانه
چهارشنبه 2 بهمن 1398 13:21
از مدرسه که درآمدم، برف همه ی زمین های دور و بر را پوشانده بود. توژِ برف، روی آسفالت خیابان لُختِ منتهی به مدرسه سر می خورد و پیش می رفت و از زیر چرخ های ماشین رد می شد.صدای باد، داخل ماشین هم می آمد. همین که نبش خیابان را به سمت راست پیچیدم، در زمین برفیِ بین این خیابان و مدرسه، سگی را دیدم که روی مبل کهنه ای لم داده...
-
باغ...
چهارشنبه 25 دی 1398 23:21
هر روز در مسیرم به سمت خانه، به خیابانی پهن و چند بانده، اما خلوت و آرام می رسم. در سمت چپ آپارتمان های نوساز و شیکِ سه چهار طبقه، منظم در کنار هم اند و در سمت راست، زمین های کشاورزی به آپارتمان های قدیمی تری می رسند. اما در همین سمت، پیش از آپارتمان ها، باغ انگوری هست که انگار همیشه ی خدا سبز است. ساقه های کوتاهِ مُو...
-
شنبه روز بدی بود...
یکشنبه 22 دی 1398 12:51
چه روز بدی بود دیروز...امروز آقای رزاقی گفت بیا امتحان املای بچه های هفتم را برگزار کنیم؛ برگه ی املا را گرفتم و رفتم سر یکی از کلاس های زیر زمین.جملات برگه ی املا به نظرم حتی در حد بچه های کلاس سوم یا چهارم ابتدایی هم نبود، با این حال بچه ها خوب ننوشتند. کُند بودند و در نوشتن واژه های ساده هم مانده بودند. بعضی از...
-
خانه ام آتش گرفته ست، آتشی جان سوز...
شنبه 21 دی 1398 09:39
"خداوند این سرزمین را از خشکسالی و دروغ دور نگه دارد."داریوش بزرگچه بگوییم؟از چه بگوییم؟از کدام درد بگوییم؟...پ.ن. ها:٭"تفریح ما تمرین آیین های تدفین استاز هفت اقلیمت کجا این قدر غمگین است؟!""عبدالحمید ضیایی"٭تصنیف "گریه کن"با صدای استاد شهرام...
-
بر کدام جنازه زار می زند این ساز..؟
جمعه 20 دی 1398 07:31
چشمانم را که باز می کنم، انگار جایی را نمی بینم...؛ این غبار است یا دود یا چیز دیگر؟یک هفته اضطراب از پیش آمدن جنگی دیگر.مصیبت پشت مصیبت...، در جایی که پوستت کنده می شود تا راست را از ناراست تشخیص بدهی.در سرزمینی که زرتشت در آن بر راستی تاکید می ورزید.وقتی تلویزیون را روشن کردم تا خبر کشته شدن هموطنانم در مراسم...
-
اعماق...
پنجشنبه 19 دی 1398 17:43
زندگی در اعماق امن استاما زیبا نیستماهی هایی که در اعماق زندگی میکنندصید نمیشونداما طلوع آفتاب را هم نمیبینندکشتیها را نمیبینندحالا اسبی زیباپا به دریامیگذارداو را نیز نخواهند دیدبله، زندگی در اعماق غمانگیز است."رسول یونان"
-
خفگی...
سهشنبه 17 دی 1398 09:32
شنیدن، دیدن و نگفتنهمه ی آنچه راکه مترسک از ماه آموخته بود..."سیدعلی صالحی"
-
مدرسه ای که می رفتیم...
شنبه 7 دی 1398 13:41
اولین شاعر جهانحتماً بسیار رنج برده استآنگاه که تیر و کمانش را کنار گذاشتو کوشید برای یارانشآنچه را که هنگام غروب خورشید احساس کردهتوصیف کند و کاملاً محتمل است که این یارانآنچه را که گفته استبه سخره گرفته باشند"جبران خلیل جبران".امروز یکی از همکارها گریزی زد به سال های ۸۶، ۸۷ و خاطراتی از مدرسه ای که من هم...
-
بادبادک باز
پنجشنبه 5 دی 1398 08:57
اگر پست "ترکیدن از خاموشی" را خوانده اید بگویم که پدر آن شاگردم آمد مدرسه. راستش اصلا توقع آمدنش را نداشتم.شنبه ی پیش بود.شاگردم را فرستادم رفت و با پدرش کلی صحبت کردیم. راحت حرف هایش را زد، شاید حتی آن قدر راحت که انتظارش را نداشتم.حرف هایش را شنیدم.می گفت گوش به حرفم نمی دهد. فهمیدم که رفتار پسرش با...
-
تو سختی یا من یا آهن، ای سنگ...
سهشنبه 3 دی 1398 16:32
دیوانهای به تازگی از بند جسته استاین مژده را به حلقه ی طفلانکه میبرد؟..."صائب تبریزی" پ.ن.ها:٭ طرح ممنوعیت شلیک مستقیم به کولبران راهی مجلس شد!٭تصویر از صالح تسبیحی؛ ترکیب تابلویی از کاراواجو (سده ی ۱۶ و ۱۷ م.) با صورت یخ زده ی فرهاد...
-
علم در خطر است!
یکشنبه 1 دی 1398 11:06
هوای آلوده را حتی توی راهروی مدرسه هم می توان با چشم دید. سر درد و حالت تهوع داریم، اما مدرسه تعطیل نیست؛ گویا مسئولین فرموده اند که "علم در خطر است!"یا باید در گردنه با مشت گره کرده زیر برف بمیریم، یا خانه مان را آب بگیرد، یا...، اگر شانس آوردیم و زنده ماندیم، با هوای آلوده خواهیم مرد.راستی...، چرا فرهاد...
-
در صبحی سرد و مه آلود...
جمعه 29 آذر 1398 00:52
عمومامه در صبحی سرد و مه آلود به خاک سپرده شد.پایینِ قبر عمونظام و درست چند قبر آن طرف تر از قبر زن عمو شهربانو. مرده های دیگری هم آن روز به خاک سپرده می شدند و قبرستان شلوغ بود. یک آن صدای هوره ی مردی ترکاشوند هم به گوشم رسید که عجیب سوزناک بود...دلم می خواست تنها باشم اما نمی شد. هر بار حس می کردم نگاه هایی به سمتم...
-
تو نمی دانی...
سهشنبه 26 آذر 1398 08:23
سَرَم خیلی درد می کند...دلم می خواست پیش از مرگ عمومامه، یک بار دیگر ببینمش و دست هاش را بگیرم.امروز یک دل سیر دیدمش...گفتند غسالخانه دو نفر کمکی خواسته است. به کمال گفتم من هم می آیم؛ خیلی تردید داشتم. دیدن جسم بی جان عمومامه برایم راحت نبود.کشوی یخچال سردخانه که پیش آمد و صورت سرد و یخی عمومامه را دیدم، به هم...
-
هه نا سه ی سرد و دلی پر درد...
سهشنبه 26 آذر 1398 08:19
عمومامه شنبه شب، بیست و سوم آذرماه رفت.به قول عمه طاووس که مویه می کرد:"آرامت نمی گرفت، اسبابت را جمع می کردی و می گفتی می خواهم بروم خانه ام...، بِرارم..."بالاخره رفت خانه ی خودش و آرام گرفت.چند روزی بود که حالش دوباره بد شده بود.ساعتی پیش از مردنش، زنگ زدم به عموحسن. گفت چیزی نخورده است. حتی نتوانسته بود...
-
ترکیدن از خاموشی...
شنبه 23 آذر 1398 13:17
منتظر هیراد هستم تا تعطیل شوند؛ سرما خورده ام و هوای آلوده گلویم را بیشتر می سوزاند.از مدرسه که درآمدم، یکی از شاگردهام گفت آقا من را هم می رسانید؟از شاگردهای خوب یازدهم تجربی ست. مدتی بود که کلاس کنکور نمی آمد. از حرف های بچه های کلاس فهمیدم که افغان است؛ نه قیافه ی معمول آن ها را دارد و نه لهجه شان را. اتفاقا فارسی...
-
تاری که دلش برای صدای خودش تنگ شده است...
پنجشنبه 21 آذر 1398 13:26
در نقشه میتوان ارومیه را؛ به رنگ سیستان کشید یا تهران را به رنگ دیوارهای خرمشهر خراسان را، باید تار کشید تاری که دلش برای صدای خودش تنگ شدهاست خزر را؛ باید به رنگ لیوان چای کشید چایی که در آن میلیونها سیگار را خاموش کردهانددر نقشه میتوان مرزها را به رنگ گاوخونی کشید که هر غروب، پرندههای مهاجردر آن سکته...
-
کدام حکایت و حیات آدمی؟...
چهارشنبه 20 آذر 1398 15:40
بگو برایتان چه بگویم از خاک و خون کدام سرزمین؟ کدام حکایت و حیات آدمی؟ و من رد کدام اندوه را به شما نشان دهم؟ و از روزن کدام راز گریه به درآیم؟ و از میان رگبار همه رنگها کدام پرده را پیش آورم؟ و از روشنایی این همه آوا چراغ کدام زندگی را برافروزم؟ "شیرکو بیکس" پ.ن: هیراد گفت:"کاش من خدا بودم!"...
-
پری خوانی
یکشنبه 17 آذر 1398 13:07
با اولیای دو تا از کلاس هام دیدار داشتم؛ کلاس یازدهم تجربی و کلاس ۲۰۴ انسانی.کلاس اولی به خاطر افت درسی و کلاس دومی که بی انضباط ترین کلاس مدرسه است، هم به خاطر درسشان و هم به خاطر انضباطشان. بعدش در هر زنگ تفریح با سه تا از بچه های یازدهم تجربی جلسه داشتم؛ تک به تک باهاشان صحبت کردم و حرف هایشان را شنیدم؛ امروز که...
-
چه قدر حوصله نداریم...
جمعه 15 آذر 1398 09:25
آی مَمَدو نگاه کن و ببیین چه قدر حوصله نداریم چه قدر همه چیز به هم ریخته است چه قدر از هم بیزار، مانده ایم. آی مَمَدو کناره ها را نگاه و کشتیهای پهلو گرفته در امتداد داغ و سوزاناش در غروبی زرد و نارنجی و آبی خسته و اما ُپر امید. پس کشتیهای ما کجاست مَمَدو کشتی ما... که قرار بود تا برایمان بیاوریاش و شاد و خوشحال و...