-
مردمان انتظار...
جمعه 16 آبان 1399 23:19
جنگ پایان خواهد یافت و رهبران با هم گرم خواهند گرفت و باقى میماند آن مادر پیرى که چشم به راه فرزند شهیدش است و آن دختر جوانى که منتظر معشوق خویش است و فرزندانى که به انتظار پدر قهرمانشان نشستهاند نمیدانم چه کسی وطن را فروخت اما دیدم چه کسی بهاى آن را پرداخت. "محمود درویش" منتظریم ببینیم بایدن می آید یا...
-
سخن گفتن
دوشنبه 12 آبان 1399 23:14
همیشه همان، اندوه همان: تیری به جگر در نشسته تا سوفار. تسلایِ خاطر همان : مرثیهیی سازکردن غم همان و غمواژه همان نامِ صاحبِ مرثیه دیگر. همیشه همان شگرد همان شب همان و ظلمت همان تا «چراغ» همچنان نمادِ امید بماند. راه همان و از راه ماندن همان، تا چون به لفظِ «سوار» رسی مخاطب پندارد نجات دهندهیی در راه است. و چنین...
-
شب پرستاره
جمعه 9 آبان 1399 23:29
با هیراد، سرمان روی یک بالش است. تابلوی "شب پرستاره"ی ون گوگ را توی گوشی نشانش می دهم؛ می پرسم:"قشنگه؟" انگشتانش را روی نقاشی می کشد و آن را پس و پیش می کند و می گوید:"خیلی قشنگه!...، اما من نمی تونم بکِشمش."
-
من زبان برگ ها را می دانم...
چهارشنبه 7 آبان 1399 19:07
این روزها آن قدر درگیر "شاد" هستم که حسرت خیلی کارها به دلم مانده است؛ مثل تماشای یک فیلم خوب، مثل نقاشی کردن، مثل پیاده روی... دلم پیاده روی پای درخت ها را می خواهد که خش خش برگ ها را با قدم هایم بشنوم. من می دانم که درخت ها سخن می گویند. برگ ها نفس می کشند. پرندگان از بالا به ما نگاه می کنند. من می دانم که...
-
سپیدارها
یکشنبه 4 آبان 1399 15:38
به حال هیچکس غبطه نمیخورم وقتی باد را در سپیدار به تماشا ایستادهام "عباس کیارستمی" شش هفت ساله که بودم باغی خریدیم؛ در بهترین نقطه از باغ های روستا به نام "جونام حه د"، باغی مستطیل شکل که کنار راه باغی باریک بود و جوی آبی روان بر بالایش. پدرم کپر بزرگی ابتدای باغ ساخته بود. خیلی به باغ می رسید....
-
دورها...
جمعه 2 آبان 1399 22:29
در دل من چیزیست مثل یک بیشه نور مثل خواب دم صبح و چنان بی تابم که دلم می خواهد بدوم تا ته دشت بروم تا سر کوه دور ها آوایی است که مرا می خواند... "سهراب سپهری"
-
دمِ سحر
شنبه 19 مهر 1399 04:18
در جایی از فیلم شورش بی دلیل، پلاتو(سال مینئو) از جیم استارک (جیمز دین) می پرسه :" تو فکر می کنی آخر دنیا شب اتفاق می افته ؟" و جیم استارک پاسخ می ده: "دم سحر اتفاق می افته." خواب دیدم عروسی است؛ اما شبیه عروسی نبود. انگار شهرستان بودم. روی پشت بامی که شهر زیر پایم بود. اثری از زن ها نبود. دیر...
-
بیار ای بارون بیار...
پنجشنبه 17 مهر 1399 18:25
بشنوید: بارون، با صدای استاد http://s14.picofile.com/file/8410279434/ Mohammadreza_Shajarian_Baroun.mp3.html
-
کاش می تونستم بخونم...
جمعه 4 مهر 1399 07:15
شنیدن تعدادی از ترانه های قدیمی سیاوش قمیشی مرا برد به دهه ی هفتاد و جمع چند نفره ای که با دوستانم داشتیم و انبوهی خاطره ی ریز و درشت؛ رضا، مهدی، سجاد و سعید. رفاقتمان از دوره ی راهنمایی شروع شد و به دوره ی دبیرستان کشید و پس از آن، تا حالا که مدت هاست از همه شان بی خبرم! شب و روزمان با هم می گذشت؛ خانواده هایمان...
-
بیدادِ بی خوابی
یکشنبه 30 شهریور 1399 04:55
دو ساعتی هست که بی خوابم. از این پهلو به آن پهلو شدن بی فایده بود وبی خوابی سرانجام مرا به این جا کشاند. و من می مانم و بیداد بی خوابی در این ایوان سرپوشیده ی متروک شب افتاده ست و در تالاب ِ من دیری ست که در خوابند آن نیلوفر آبی و ماهی ها، پرستوها... "مهدی اخوان ثالث"
-
پاییزِ زودرَس
دوشنبه 17 شهریور 1399 18:50
شنبه، پیش از ساعت هشت مدرسه بودم؛ خبر خاصی در کانال مدرسه نبود که برویم یا نه، بیش تر کنجکاو بودم که ببینم وضع چه طور است؟ دلم خیلی برای مدرسه تنگ شده بود. بیش تر بچه هایی که دم در مدرسه یا حیاط دیدم ماسک نزده بودند که از بچه های دوره ی اول متوسطه بودند. بچه های پایه های بالاتر تک و توک آمده بودند. توی راهروها بچه ها...
-
خان گرمز
دوشنبه 10 شهریور 1399 01:11
روی پشت بام دراز کشیده ام که بخوابم. باد خنکی می وزد و برگ های درخت توتِ داخل حیاط را تکان می دهد. ماه تقریبا کامل است و آسمان زیباست. امروز با محمد رفتیم طرف های کوه خان گرمز؛ منطقه ی حفاظت شده ای در غرب تویسرکان که قله اش تا دوردست ها دیده می شود. از جاده ی تویسرکان پیچیدیم ولاشجرد (ولاشگرد)، پیش رفتیم تا رسیدیم به...
-
سایه ی خنکی بر عطشِ جاویدانِ روحم...
یکشنبه 9 شهریور 1399 16:18
دیروز با محمد و سجاد رفتیم روستای پدریِ سجاد. از چشمه ی روستا که آب خوردیم، رفتیم مزرعه ی گل آفتابگردان که سجاد به آن ها "گول به ر ئه فتو" می گوید؛ نزدیک چیدنشان بود. دسته های بزرگ گنجشک خوش می گذراندند. سجاد با کلوخ آن ها را می تاراند. گفت از مترسک نمی ترسند. رفتیم باغ؛ انجیر و گردکان خوردیم و چنجه ی تازه و...
-
بهار در ژیورنی
جمعه 7 شهریور 1399 16:34
مردم هر روز میمیرن...؛ میدونی قبل از مُردن آخرین فکری که از ذهنشون میگذره، چیه؟ "هیچوقت فرصت رسیدن به اون چیزی رو که میخواستم نداشتم." از دیالوگ های اِدی (مورگان فریمن) در فیلم Million Dollar Baby- کلینت ایستوود، ۲۰۰۴. پ.ن: نقاشی با عنوان "بهار در ژیورنی"، کلود مونه، ۱۸۹۰.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 5 شهریور 1399 14:39
"در زندگی زخم هایی هست ..."
-
چرنوبیل
دوشنبه 27 مرداد 1399 17:34
چرنوبیل - کریگ مازن، ۲۰۱۹ مینی سریال چرنوبیل، بر اساس جریان انفجار یکی از رآکتورهای نیروگاه هسته ای چرنوبیل در بخش اکراین از شوروی سابق، به سال ۱۹۸۶ ساخته شده است. سازندگان اثر سعی کرده اند همزمان به ابعاد مختلف ماجرا بپردازند؛ کاری که در یک سریال پنج قسمتی حدودا یک ساعته اصلا ساده نیست! استفاده ی درست از رنگ -اغلب...
-
8
پنجشنبه 23 مرداد 1399 19:24
S S: میرم لیرون Esmaeil Babaei: برو S S: وااای وای بدرود Esmaeil Babaei: دیگه نیا نت S S: حتما Esmaeil Babaei: حتما این بار دیگه کاملا جدی گفتم نمی شه این طوری S S: بدرود Esmaeil Babaei: بسه دیگه بدرود برای همیشه
-
صدای تبر...
دوشنبه 13 مرداد 1399 13:14
در این باغِ کوچک چرا چرا صدای تبر قطع نمیشود؟ چرا صدای افتادن؟ تا کی به سوگِ سروها بنشینیم؟ تا کی به سوگِ صنوبرها؟ در این باغِ کوچک مگر چند سروِ صنوبر هست که دندانِ برندهی تبر از شکستنشان سیر نمیشود؟ "منوچهر آتشی" پ.ن: طرح از کته کل ویتس بشنوید: If These Walls could speak از Clouds...
-
زندگی...
پنجشنبه 2 مرداد 1399 12:03
در محله ی قبلی مان، یک تعمیرگاه ماشین بود که اگرچه در و دیوارش سیاه بود و پر از آچار و وسایل مکانیکی، اما پشت شیشه های رو به خیابانش پر از گلدان های کاکتوس قشنگ قد و نیم قد بود. کوچه ی رو به رویی مان پیرمردی بود که یک کیسه ی پلاستیکی برمی داشت و زباله های کوچه و خیابان را در آن جمع می کرد. در خیابان اصلی، یک عکاسی هست...
-
سکوتِ آدمی
شنبه 28 تیر 1399 11:38
سکوتِ آب میتواند خشکی باشد و فریادِ عطش؛ سکوتِ گندم میتواند گرسنگی باشد و غریوِ پیروزمندِ قحط؛ همچنان که سکوتِ آفتاب ظلمات است ــ اما سکوتِ آدمی فقدانِ جهان و خداست غریو را تصویر کن! "احمد شاملو"
-
نفس تنگی
چهارشنبه 25 تیر 1399 13:05
" شما ده نفر شورشی دارید. دوتا رو میکشید؛ حالا چند تا شورشی باقی میمونه؟ هشت؟ اشتباهه! دو نفری که کشتید، هرکدوم شش تا برادر یا دوست داشتن که مردّد بودن برای پیوستن به شورش،... ولی وقتی شما دوستشون رو میکشید، براشون تصمیم گرفته اید." از دیالوگ های فیلم "ماشین جنگی"، دیوید مشید،۲۰۱۷.
-
ارزیابی شتابزده - ۴
دوشنبه 23 تیر 1399 18:10
٭ طلا - پرویز شهبازی، ۱۳۹۷. امتیاز: ۲ از ۵. یک فیلمنامه ی ضعیف که در آن هم داستان می لنگد و هم شخصیت ها تعریف شده نیستند؛ پس اعمالشان برای مخاطب باورپذیر نمی نماید! واقعا حذف کردن برخی از سکانس ها یا حتی نقش ها، چه تاثیری روی داستان می گذاشت؟...
-
ارزیابی شتابزده - ۳
جمعه 20 تیر 1399 18:55
٭ مرد عنکبوتی: سفر به دنیای عنکبوتی [انیمیشن] - باب پرسیچتی، پیتر رمزی، رودنی روسمن، ۲۰۱۸. امتیاز: ۴ از ۵. سازندگان فیلم یک بار دیگر نشان می دهند که چه طور می توان از دل داستانی قدیمی، داستانی نو و جذاب را بیرون کشید. فیلم با حفظ داستان اصلی با محوریت پیتر پارکر به عنوان مردعنکبوتی، شخصیت های پویا و جذابی را به آن...
-
ارزیابی شتابزده - ۲
دوشنبه 16 تیر 1399 10:14
٭ ۱۹۱۷ - سم مندز، ۲۰۱۹. امتیاز: ۳/۷۵ از ۵. فیلم به لحاظ فنی قوی ست؛از نظر بازی، فیلمبرداری به ویژه، و جلوه های ویژه ی صوتی و تصویری، خوب است. فیلمنامه اما می لنگد. یکی از ویژگی های مهم فیلم، فیلمبرداری پیوسته و بدون قطع آن است. اما صرف فیلمبرداری پیوسته، امتیازی برای فیلم محسوب نمی شود، اگرچه زحمات زیادی برای آن کشیده...
-
بیا به حال بشر های های گریه کنیم...
یکشنبه 15 تیر 1399 00:15
بشر دوباره به جنگل پناه خواهد برد به کوه خواهد زد به غار خواهد رفت بیا به حال بشر های های گریه کنیم که با برادر خود هم نمی تواند زیست... "فریدون مشیری" به یاد همه ی جان باختگان طبیعت ایران و از جمله جان باختگان اخیر در جنگل های پاوه که با دست خالی، در مرزهای مین گذاری شده، به یاری طبیعت شتافتند و جانشان را...
-
ارزیابی شتابزده - ۱
سهشنبه 10 تیر 1399 14:04
آن چه در ادامه می آید، ارزیابی های شتابزده ی من درباره ی فیلم هایی ست که در چند وقت اخیر دیده ام. عنوان را که از آل احمد وام گرفته ام به این خاطر است که این خط خطی ها را فقط با تماشای یک بارِ هر فیلم نوشته ام. بدیهی ست که پس از تماشای چندباره ی هر فیلمی، بهتر می توان درباره ی آن صحبت کرد. توصیح این که در امتیازدهی به...
-
دست منبسط نور...
سهشنبه 20 خرداد 1399 14:43
شهرستان که بودیم برای خرید ماهی رفتیم یک استخر پرورش ماهی . استخر در حاشیه ی رودخانه ای پُر آب بود که از کوه های بلند دوردست سرچشمه می گرفت و زمین های روستاهای سر راهش را در مسیری طولانی آب می داد. مدت هاست که روی سدّی کار می کنند که آبش را همین رودخانه تامین خواهد کرد. از پل گذشتیم و به جنگل های سپیدار رفتیم. منطقه...
-
چگونه شرح دهم؟...
شنبه 17 خرداد 1399 11:21
دراین زمانهی بیهایوهوی لالپرست خوشا به حال کلاغان قیلوقالپرست چگونه شرح دهم لحظه لحظهی خود را برای این همه ناباور خیالپرست به شبنشینی خرچنگهای مردابی چگونه رقص کند ماهی زلالپرست رسیدهها چه غریب و نچیده میافتند به پای هرزهعلفهای باغ کالپرست رسیدهام به کمالی که جز اناالحق نیست کمالِ دار برای من کمال...
-
نوشیدنِ شب...
یکشنبه 4 خرداد 1399 00:01
با سجاد و محمد آمده ایم سر زمین های کشاورزی؛ در حاشیه ی جاده ای خاکی آتش به پا کرده ایم. سمت راستمان جوی آب است و سمت چپمان پیکان پدر سجاد. صدای آب می آید. آب به تک درختی در تاریکی می رسد. آن سوی جوی آب، گشنیزها گل کرده اند. حال خوبی ست! آسمان پر ستاره است. . ساعت از سه گذشته است. هوا سردتر شده است. سجاد مشغول آبیاری...
-
سفر پیچکِ این خانه به آن خانه...
جمعه 2 خرداد 1399 08:18
از دیروز آمده ایم شهرستان. بعد از ظهرش رفتیم سر خاک و بعدش رفتم خانه ی پریوش . روزه، صورتش را لاغر کرده بود، اما مثل همیشه پر انرژی بود و با صدای بلند صحبت می کرد. خانه ی پریوش در همان محله ای ست که ما در آن زندگی می کردیم. درست کمی پایین تر از کوچه مان که نامش "کوی آزادی" بود. از خانه شان که درآمدم، رفتم...