-
بوی زندگی!
یکشنبه 12 آبان 1398 11:09
روزهای یکشنبه با بچه های دوازدهم کلاس دارم. زنگ اول، سر یکی از کلاس های انسانی که می روم، همزمان چند نفر دست و کاپشن به دماغ گرفته، با خنده از کلاس خارج می شوند. شیمیایی زده اند! یکی شان می گوید:"آقا کلاس نرید!" توی کلاس صدای خنده ها بلند است؛ یکی پرده ها را رو به پنجره ی باز تکان می دهد و آن یکی کله اش را...
-
احتمالش هست!
جمعه 10 آبان 1398 17:44
هیراد می گوید:"مدرسه حوصله سَر بَره!" می گوید:"کاش مدرسه شاد تر بود!" خانم معلمش می گوید خوب یاد می گیرد، اما خیلی بازیگوش است. آدم صبوری نشان می دهد. در حالی که به هیراد لبخند می زند می گوید:"امروز هیراد ادای من رو در آورد!" پرسیدم:"واقعا؟!... چطور؟!" گفت:" هرچی می گفتم...
-
مثل ساعتی که کوکش بریده باشد...
دوشنبه 6 آبان 1398 13:17
عمومامه که چند وقت پیش حالش دوباره بد شده بود و برده بودنش بیمارستان، امروز مرخص شد. عفونت از ریه و گلوهاش به بزاق ها هم رسیده بود؛ نه چیزی می خورد و نه کلامی حرف می زد. عمه طاووس که دیده بودش، در تمام مکالمه ی تلفنی گریه کرد. گفت پوست و استخوان شده است. چشم ها و دهانش به هم ریخته است. صورتش باد کرده است. عموحسن به...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 4 آبان 1398 09:28
تمام راه تا مدرسه را زیر بارش شدید باران راندم. چه بارانی! ساعت ۷ که کلاس کنکور را شروع کردیم، کشتزارهای پشت مدرسه را رگه های آب خط انداخته بود. پیش از ساعت ۸، بلندگوها دوباره با ترانه های بارانی راه افتادند! خانه مان یک تراس کوچک رو به کوچه دارد که پنجره ای رو به پذیرایی دارد و درش به آشپزخانه باز می شود؛ تماشای...
-
خدا را بگویید...
پنجشنبه 2 آبان 1398 12:48
شب را بگویید پنجرهی امید را بر روی هیچ پدر کُردی نبندد و خدا را بگویید فرود آید و برای چند لحظه هم که شده کُرد باشد.. "شیرکو بیکس"
-
اتاق آبی
جمعه 26 مهر 1398 08:14
دیروز اثاث کشی کردیم و دیشب را در خانه ی خودمان خوابیدیم. بالاخره صاحب خانه شدیم. رامین و طیبه هم هستند. مهوش هم دیشب زنگ زد و شام خودشان را آورد و با هم خوردیم. پدر و مادر هم با جعبه ای شیرینی، وقت اثاث کشی آمدند. وقتی کلید را از فروشنده گرفتیم و آمدیم خانه را تمیز کنیم، به نظرمان قشنگ تر از آنی آمد که دیده بودیم....
-
با سینه های برهنه، در برابر چاقو...
جمعه 26 مهر 1398 08:13
تاریخ دوباره و دوباره تکرار می شود...؛ منطقه ی شمال سوریه معروف به روژآوا، که حدود یک سوم از خاک این کشور را تشکیل می دهد، سرزمین کهنی که سالیان سال است که نیشتمان کُردهاست، از جانب ارتش اردوغان از زمین و هوا مورد حمله قرار گرفته است. کنترل این منطقه در دست نیروهای دمکراتیک خلق است که در نبردهای خونینی، پیش از این...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 13 مهر 1398 18:19
چند آگهی فروش در سایت دیوار گذاشته بودم؛ کتاب و مجله ی قدیمی و از این دست. از جمله نقشه ای قدیمی از یکی از محله های تهران. چند نفری برای نقشه تماس گرفتند. یکی شان آقای شیرازیان بود. گفت که کارش پژوهش روی نقشه های قدیمی تهران و ایران است و از اهمیت نگه داری این نقشه ها گفت. یکی دو بار دیگر تماس گرفت و در نهایت قرار شد...
-
باغِ بی برگی...
یکشنبه 7 مهر 1398 15:47
درخت شعرش را روی پاییز مینویسد، پاییز شعرش را روی درخت. من بر پاییز نوشتهام، بر درختان افتاده: دریغا من... دریغا پاییز... دریغا درخت... "بیژن نجدی" پ.ن: تصویر، از تمرین های کلاس طراحی، پاییز ۷۹. بشنوید: http://s5.picofile.com/file/8374326284/ _Damien_Rice_The_Greatest_Bastard.mp3.html
-
صد سال تنهایی
چهارشنبه 3 مهر 1398 18:57
بار آخری که رفتیم شهرستان، سر راه به روستای تاجی آباد هم سر زدیم. دورنمای روستا، ۲۸ اسفند ۸۷ روستای تاجی آباد، با نام رسمی رسول آباد، روستایی در ابتدای گردنه ی اسدآباد همدان - به طرف کرمانشاه- است. نام همه ی کوچه ها و محله های این روستا با ادبیات پیوند خورده است؛ مثلا نام محله ای "صد سال تنهایی" ست که وقتی...
-
ساز خاموش
جمعه 29 شهریور 1398 23:26
من محمدرضا شجریان فرزند ایران! صدای من بخشی از فرهنگ کهن ایران است که می خواهد یادآور بشود به مردم جهان که ما دارای چه فرهنگی بودیم. فرهنگ انسانی , فرهنگ عشق , صلح و صفا و پیامی جز دوستی , عشق و زندگی و خوشحالی در زندگی برای مردم نداریم. اگر هم گله ای می کنیم برای این است که نارسایی ها برطرف بشود و زندگی به مردم برسد....
-
فراموشی
پنجشنبه 21 شهریور 1398 05:45
عمومامه به نظرم حتی دیگر حافظه ی کوتاه مدتش هم از کار افتاده باشد، چون مطلبی را که به اش می گویی در فاصله ی کوتاهی فراموش می کند. با این که می گویند تغذیه اش بد نیست، اما لاغر شده است و بدتر این که صدایش خوب شنیده نمی شود و گاهی متوجه نمی شدم چه می گوید. شاید البته به خاطر فریادهایی باشد که هر از گاهی می کشد، مثلا...
-
دختر آبی
چهارشنبه 20 شهریور 1398 21:20
واقعا چه طور اسم ورزشگاه را آزادی گذاشته اید وقتی حداقل نیمی از مردمان این سرزمین نمی توانند مسابقه ای در آن ببینند؟!
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 20 شهریور 1398 07:22
عکس از روز عاشورا.
-
ماه در باغ
سهشنبه 19 شهریور 1398 23:18
با محمد و سجاد در باغ هستیم؛ آفتاب که نشست محمد رفت آبیاری و سجاد رفت تا از باغ خالویش گردکان بچیند. نشسته ام روی جاجیم، کنار آتش. چای تازه دم می چسبد. در دامنه ی تپه ی بالایی چادرنشینان گوسفندهایشان را از صحرا آوردند و صدایشان دشت را پر کرد. یاد غروب های روستا افتادم... قدری بی به ر چیدیم و ریحان و بادمجان. چراغ های...
-
کیستم؟...، یک تکه تنهایی
سهشنبه 19 شهریور 1398 02:55
دیروز رفتم و عمومامه را دیدم. دیدن، چه دیدنی؟... صحبت از بردنش به آسایشگاه سالمندان کرمانشاه است. قرار شده کمیسون پزشکی او را ببیند و نظر بدهد. چیزهایی هست که نمی توان به زبان آورد چرا که واژه ای برای بیان آنها وجود ندارد اگر هم وجود داشته باشد کسی معنای آن را درک نمی کند اگر من از تو نان و آب بخواهم تو درخواست مرا...
-
تا باد ز دنیای شما، قسمتم این باد...
یکشنبه 17 شهریور 1398 09:15
این تابستان در فرهنگسرای نزدیک خانه مان چند کلاس از دانش آموزان ابتدایی دارم. پیش تر جسته و گریخته دانش آموز ابتدایی به پستم خورده بود اما تا حالا پیش نیامده بود که ریاضی ابتدایی را به این شکل و حجم تدریس کنم. دنیا و حال و هوای خودشان را دارند. اغلب با تی شرت و اِسلش سر کلاس می آیند. یکی شان که بنیامین نام دارد، امسال...
-
حسرتِ بی پایانِ یک اتفاقِ ساده...
یکشنبه 10 شهریور 1398 09:09
صبح ها حدود ۵ که هیراد را دستشویی می برم، بعدش خوابم نمی برد. سر جام غلت می زنم تا شاید دوباره چشم ها سنگین شوند. کلاس های درگیرکننده ی فرهنگسرا یک طرف، کلاس کنکور یک طرف و جا به جایی خانه هم طرف دیگر. معلوم نیست کِی، اما باید جا به جا شویم. این وسط، هیراد بیش از ما اذیت می شود؛ از این بنگاه به آن بنگاه. بار آخر روی...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 5 شهریور 1398 15:43
یا ربّ، نظر تو برنگردد...
-
تنها صداست که می ماند...
پنجشنبه 31 مرداد 1398 10:25
"بیبی راننده ی تبهکارانی ست که هر بار با نقشه ای از جانب دکتر، دست به سرقت می زنند..." فیلم با یک شروع خیره کننده از تعقیب و گریز پلیس ها و سارقان، بیبی را به عنوان جوانی با دست فرمان عالی، به ما معرفی می کند. جزئیات داستانی اما به مرور و به کمک فلاش بک ها کاراکتر او را در ذهن مخاطب شکل می دهند، با ویژگی های...
-
یه روز همه ی پرنده ها رو آزاد می کنم!
یکشنبه 27 مرداد 1398 11:07
پس از مدت ها فرصتی پیش آمد و هیراد را آوردم پارک. پارک، سر کوچه مان است؛ کوچک و زیباست و البته عصرها پر از سروصدای بچه ها می شود. درخت های کهن اش، رنگ پاییزی گرفته اند. حالا هم آورده ام موهاش را کوتاه کنم. به اش یک آدامس بادکنکی سکه ای می دهم، از آن ها که روکش طلایی دارند. این آدامس ها را خیلی دوست دارد. می...
-
گودالی تاریک...
پنجشنبه 24 مرداد 1398 18:02
ساده زندگی کردم اما مرگم مشکوک به نظر خواهد رسید پیدایم میکنید با ناخنهایم، با موهایم و استخوان دلم که گودالی تاریک را روشن کرده است . "غلامرضا بروسان"
-
گاو!
چهارشنبه 23 مرداد 1398 16:31
جری و جو که نوازنده های تهی دستی هستند، پس از آن که شاهد قتل عامی به دست گنگسترها بوده اند، مجبور می شوند در لباسی زنانه از دستشان فرار کنند... جری: عجب پیر سگ منحرفی! جو: چی شده؟ جری: تو آسانسور نیشگونم گرفت! جو: خب حالا دستگیرت شد نصف دیگهی مردم چهجوری زندگی میکنن؟ جری: نگاه کن! من حتی خوشگل هم نیستم! جو: اهمیت...
-
آه را من به دریا آموختم...
شنبه 19 مرداد 1398 09:38
اولین دستی که خوشه اولین انگور را چید دستِ من بود! کفش، ابتکار پرسههای من بود و چتر، ابداع بیسامانیهایم! هندسه! شطرنج سکوت من بود و رنگ، تعبیر دلتنگیهایم! من اولین کسی هستم که، در دایره صدای پرندهیی بر سرگردانی خود خندیده است! من اولین سیاه مستِ زمینم! هر چرخی که میبینید، بر محور ِ شرارههای شور عشق من میچرخد!...
-
سرگشتگی
چهارشنبه 16 مرداد 1398 07:10
دوباره من و این باد صبحگاهی دم مدرسه! رفتم توی کشتزار؛ یونجه کاشته اند. بگی نگی هوای سردی ست. چه خوب که موسیقی هست! صبح زود، هیراد را که می خواستم ببرم خانه ی مادرم، بیدار بود. پرسید:"چرا آدم های ماقبل تاریخ از تاریکی می ترسیدن؟" گفتم:"چون دنیاشون خیلی محدود بود." بعد در تمام راه تا مدرسه به این...
-
کیف صورتی کوچک
یکشنبه 13 مرداد 1398 09:09
یک مرد افغان هست که هر یکشنبه می آید و آپارتمانمان را نظافت می کند. بیش از یک ماه بود که خبری ازش نبود تا هفته ی پیش که آمد. در مدتی که نبود از همسایه ی طبقه ی اول احوالش را گرفتم که گفت بچه اش بیمارستان است و او باید مراقبش باشد. به گمانم منظورش همان دخترکی ست که باهاش می آید، با موهای بلند و چشمانی قشنگ و نگاهی...
-
سیراب کردن لب تشنه یی
چهارشنبه 9 مرداد 1398 09:18
ای کاش آب بودم نهالی نازک به درختی گَشن رساندن را یا نشای سست کاجی را سرسبزی جاودانه بخشیدن یا به سیراب کردن لب تشنه یی رضایت خاطری احساس کردن "احمد شاملو" با همه ی رنج هایی که در معلمی می کشم اما خوشحالم که حداقل گامی هرچند کوچک در راه آگاهی فرزندان سرزمینم برمی دارم؛ که شاید جرقه ای در ذهنشان بزند، که به...
-
دره های نیم خفته
دوشنبه 7 مرداد 1398 06:55
تنها در حیاط مدرسه، توی ماشین نشسته ام؛ هنوز از بچه ها خبری نیست. داشتم مسخ فرهاد را گوش می کردم که رسیدم و پیشتر، در اتوبان، آداجیوی آلبینونی را. در تمام راه باد می آمد و این آهنگ عجیب به دل جاده می نشست. حیاط مدرسه را باد برداشته است... آرام می راندم امروز. به در مدرسه که رسیدم و آن سوی پرچین، کشتزار را دیدم، انگار...
-
احتضار
سهشنبه 1 مرداد 1398 10:33
پدرم پنجشنبه شب گذشته آمد به دیدن عمومامه. روز جمعه با پدرم، عموحسن، عمه طاووس و خیلی های دیگر جمع شدیم خانه ی عمومامه. بی صدا، سر جایش دراز کشیده بود. تشکچه و لباسش را عوض کرده بودند. انگار دهانش قدری کج شده بود. عمه دستش را گرفته بود و هر از گاهی آرام گریه می کرد. من طرف دیگرش نشسته بودم و به صورتش نگاه می کردم. مثل...
-
ساعت دیواری...
جمعه 28 تیر 1398 01:27
پیش از ظهر رفتم دیدن عمومامه. اصغر، پسر زن عمو کوکب کلید را آورد و با چندتا از بچه ها رفتیم داخل. روی تشکچه ای، به بغل دراز کشیده بود. وسط تشکچه را خیس کرده بود. هیچ واکنشی از آمدنمان ازش ندیدم. اصغر به اش گفت که من آمده ام؛ شروع کرد به گریستن. خودم را کنترل کردم. چندتا پتو که معلوم بود تازه شسته شده اند در حیاط خلوت...