-
ایمان
سهشنبه 12 آذر 1398 14:59
آنگاهخورشید سرد شدو برکت از زمین ها رفت سبزه ها به صحراها خشکیدندو ماهیان به دریاها خشکیدندو خاک مردگانش رازان پس به خود نپذیرفت شب در تمام پنجره های پریده رنگمانند یک تصور مشکوکپیوسته در تراکم و طغیان بودو راهها ادامه ی خود رادر تیرگی رها کردند دیگر کسی به عشق نیندیشیددیگر کسی به فتح نیندیشیدو هیچکسدیگر به هیچ چیز...
-
با رویاهامان چه می کنید؟
یکشنبه 10 آذر 1398 12:39
نان از سفره و کلمه از کتاب، چراغ از خانه و شکوفه از انار، آب از پیاله و پروانه از پسین، ترانه از کودک و تبسم از لبانمان گرفتهاید، با رویاهامان چه میکنید! ما رویا میبینیم و شما دروغ میگویید ... دروغ میگویید که این کوچه، بُنبست و آن کبوترِ پَربسته، بیآسمان و صبوریِ ستاره بیسرانجام است. ما گهواره به دوش از خوفِ...
-
لکه ی سرخ
شنبه 9 آذر 1398 09:27
به خاطر آلودگی هوا مدرسه های استان تعطیل شد. البته هیراد یک هفته بیشتر است که مدرسه نرفته است. آنفولانزای سختی گرفته بود که خوشبختانه دوره اش در حال سپری شدن است.دکتر اولی که در چند ثانیه سرماخوردگی را تشخیص داد؛ آمپول ها و شربت هایش فقط یک شب جواب داد و بعدش هیراد تب شدیدی کرد. دکتر دومی اما تشخیصش درست بود.یک روز من...
-
سبز خواهم شد
یکشنبه 3 آذر 1398 08:51
دست هایم را در باغچه می کارم سبز خواهم شد می دانم می دانم می دانم و پرستوها در گودی انگشتان جوهری ام تخم خواهند گذاشت... "فروغ فرخ زاد" بشنوید: http://s6.picofile.com/file/8379469084/ %D9%BE%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D8%B2_%D8%B3% DB%8C%D9%85%DB%8C%D9%86_%D9%82% D8%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C.mp3.html ترانه ی...
-
مملکتِ گل و بلبل!
دوشنبه 27 آبان 1398 15:07
صبح رفتم بنزین بزنم، پمپ بنزینی که همیشه بنزین می زنم. صف طویل ماشین ها را که دیدم بی خیالش شدم. یکی دو ساعت بعد که رفتم ماشین را به آقا بهروز مکانیک نشان بدهم، رفتم همان پمپ بنزین. تعطیل بود. ماشین پلیسی آن جا بود و بوی دود می آمد! رفتم پمپ بنزین دیگری که در مسیر رفتن به مدرسه از آن بنزین می زنم. تعطیل بود. حالا در...
-
مسافرها
دوشنبه 27 آبان 1398 12:07
از آن جا که عباس آقا ، مدیر مدرسه مان، همکاری اش با اداره خوب است، مدرسه ی ما از قدیم پذیرای معلم هایی بوده است که من به اشان مسافر می گویم؛ اغلب دانشجو - معلم هستند، یا یک سالی می مانند و می روند. جالب این جاست که من با بیشتر این مسافرها، خواسته یا ناخواسته دوست می شوم و تعدادی از بهترین همکارها و دوست هایم از بین...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 26 آبان 1398 13:15
نه! هرگز شب را باور نکردم چرا که در فراسوهایِ دهلیزش به امیدِ دریچه ئی دل بسته بودم. "شاملو " دیشب جاده ساوه و اتوبان های منتهی به آن بسته شده بودند. هوشنگ، رامین و طیبه آمدند خانه مان. خوشبختانه تعطیل شدیم و هیراد هم تعطیل شد. امروز توانستم باهاش قدری بازی کنم. دیروز نخستین دیکته اش را بدون غلط نوشته بود.:)
-
صدایی گر شنیدی صحبت سرما و دندان است...
شنبه 25 آبان 1398 13:11
دم مدرسه ی هیراد منتظرش هستم. برف می بارد. فرهاد می خواند:"صبح پیدا شده اما آسمان پیدا نیست..." تمام آزادراه تا تهران را زیر بارش برف آمدم. بی سر و صدا بنزین را گران کردند و در این زمستان، صدای خرد شدن استخوان های بیشتری شنیده خواهد شد. صبح، از آزادراه که پیچیدم سمت مدرسه، پیرزنی دست بلند کرد و سوارش کردم....
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 22 آبان 1398 06:59
دم مدرسه توی ماشین نشسته ام؛ هنوز بچه ها نیامده اند، به جز یکی شان که توی مسیر سوارش کردم. شارل آزناوور دارد می خواند. بیرون هوا سرد است. چنار های دور دست رنگ پاییزی گرفته اند. پیرمردی هر روز صبح با وسایل ورزشی ای که در پیاده روی خیابان درختی مدرسه کار گذاشته اند ورزش می کند. امروز خبری ازش نیست.
-
تمبر
دوشنبه 20 آبان 1398 16:37
یکی از بچه های دوازدهم انسانی که علاقمند به سکه و اسکناس است، مجموعه اش را آورد مدرسه. رفتیم اتاق آقای صمدی که از معاون های مدرسه است. سکه های خوبی داشت. یکی یکی درباره شان صحبت کردیم. آخر سر یک نقشه ی قشنگ از شهرشان سراب به ام داد که شامل دیدنی هایش هم بود. اتاق آقای صمدی انگار شده محلی برای این کارهامان! چند وقت پیش...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 16 آبان 1398 08:13
عاشق آن لحظه ای هستم که هیراد از خواب بیدار می شود و بی هیچ کلامی می آید کنارم دراز می کشد و من موهاش را نوازش می کنم. تازگی ها یک عادت جدید هم پیدا کرده است. گوشم را می بوسد!:) کوهنوردی را دوست دارد. پ.ن: بشنوید: http://s6.picofile.com/file/8377474292/01 _Ludovico_Einaudi_Alexandria.mp3.html موسیقی بی کلام Alexandria...
-
اَرس
پنجشنبه 16 آبان 1398 07:03
"بعضی از آدم ها بهدنیا می آن تا خوشبخت بشن، بعضی هم بهدنیا می آن تا شب رو ادامه بدن..." از دیالوگ های "مرد مُرده" ؛جیم جارموش، ۱۹۹۵. دیروز عصر عمومامه را دیدم. پس از عفونت های سختی که پشت سر گذاشت، دندان های مصنوعی اش را درآورده اند. همین باعث شده لب پایینش به سمت داخل دهانش کشیده شود و حرف زدنش...
-
بوی زندگی!
یکشنبه 12 آبان 1398 11:09
روزهای یکشنبه با بچه های دوازدهم کلاس دارم. زنگ اول، سر یکی از کلاس های انسانی که می روم، همزمان چند نفر دست و کاپشن به دماغ گرفته، با خنده از کلاس خارج می شوند. شیمیایی زده اند! یکی شان می گوید:"آقا کلاس نرید!" توی کلاس صدای خنده ها بلند است؛ یکی پرده ها را رو به پنجره ی باز تکان می دهد و آن یکی کله اش را...
-
احتمالش هست!
جمعه 10 آبان 1398 17:44
هیراد می گوید:"مدرسه حوصله سَر بَره!" می گوید:"کاش مدرسه شاد تر بود!" خانم معلمش می گوید خوب یاد می گیرد، اما خیلی بازیگوش است. آدم صبوری نشان می دهد. در حالی که به هیراد لبخند می زند می گوید:"امروز هیراد ادای من رو در آورد!" پرسیدم:"واقعا؟!... چطور؟!" گفت:" هرچی می گفتم...
-
مثل ساعتی که کوکش بریده باشد...
دوشنبه 6 آبان 1398 13:17
عمومامه که چند وقت پیش حالش دوباره بد شده بود و برده بودنش بیمارستان، امروز مرخص شد. عفونت از ریه و گلوهاش به بزاق ها هم رسیده بود؛ نه چیزی می خورد و نه کلامی حرف می زد. عمه طاووس که دیده بودش، در تمام مکالمه ی تلفنی گریه کرد. گفت پوست و استخوان شده است. چشم ها و دهانش به هم ریخته است. صورتش باد کرده است. عموحسن به...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 4 آبان 1398 09:28
تمام راه تا مدرسه را زیر بارش شدید باران راندم. چه بارانی! ساعت ۷ که کلاس کنکور را شروع کردیم، کشتزارهای پشت مدرسه را رگه های آب خط انداخته بود. پیش از ساعت ۸، بلندگوها دوباره با ترانه های بارانی راه افتادند! خانه مان یک تراس کوچک رو به کوچه دارد که پنجره ای رو به پذیرایی دارد و درش به آشپزخانه باز می شود؛ تماشای...
-
خدا را بگویید...
پنجشنبه 2 آبان 1398 12:48
شب را بگویید پنجرهی امید را بر روی هیچ پدر کُردی نبندد و خدا را بگویید فرود آید و برای چند لحظه هم که شده کُرد باشد.. "شیرکو بیکس"
-
اتاق آبی
جمعه 26 مهر 1398 08:14
دیروز اثاث کشی کردیم و دیشب را در خانه ی خودمان خوابیدیم. بالاخره صاحب خانه شدیم. رامین و طیبه هم هستند. مهوش هم دیشب زنگ زد و شام خودشان را آورد و با هم خوردیم. پدر و مادر هم با جعبه ای شیرینی، وقت اثاث کشی آمدند. وقتی کلید را از فروشنده گرفتیم و آمدیم خانه را تمیز کنیم، به نظرمان قشنگ تر از آنی آمد که دیده بودیم....
-
با سینه های برهنه، در برابر چاقو...
جمعه 26 مهر 1398 08:13
تاریخ دوباره و دوباره تکرار می شود...؛ منطقه ی شمال سوریه معروف به روژآوا، که حدود یک سوم از خاک این کشور را تشکیل می دهد، سرزمین کهنی که سالیان سال است که نیشتمان کُردهاست، از جانب ارتش اردوغان از زمین و هوا مورد حمله قرار گرفته است. کنترل این منطقه در دست نیروهای دمکراتیک خلق است که در نبردهای خونینی، پیش از این...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 17 مهر 1398 12:15
الهی شکر...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 13 مهر 1398 18:19
چند آگهی فروش در سایت دیوار گذاشته بودم؛ کتاب و مجله ی قدیمی و از این دست. از جمله نقشه ای قدیمی از یکی از محله های تهران. چند نفری برای نقشه تماس گرفتند. یکی شان آقای شیرازیان بود. گفت که کارش پژوهش روی نقشه های قدیمی تهران و ایران است و از اهمیت نگه داری این نقشه ها گفت. یکی دو بار دیگر تماس گرفت و در نهایت قرار شد...
-
باغِ بی برگی...
یکشنبه 7 مهر 1398 15:47
درخت شعرش را روی پاییز مینویسد، پاییز شعرش را روی درخت. من بر پاییز نوشتهام، بر درختان افتاده: دریغا من... دریغا پاییز... دریغا درخت... "بیژن نجدی" پ.ن: تصویر، از تمرین های کلاس طراحی، پاییز ۷۹. بشنوید: http://s5.picofile.com/file/8374326284/ _Damien_Rice_The_Greatest_Bastard.mp3.html
-
صد سال تنهایی
چهارشنبه 3 مهر 1398 18:57
بار آخری که رفتیم شهرستان، سر راه به روستای تاجی آباد هم سر زدیم. دورنمای روستا، ۲۸ اسفند ۸۷ روستای تاجی آباد، با نام رسمی رسول آباد، روستایی در ابتدای گردنه ی اسدآباد همدان - به طرف کرمانشاه- است. نام همه ی کوچه ها و محله های این روستا با ادبیات پیوند خورده است؛ مثلا نام محله ای "صد سال تنهایی" ست که وقتی...
-
ساز خاموش
جمعه 29 شهریور 1398 23:26
من محمدرضا شجریان فرزند ایران! صدای من بخشی از فرهنگ کهن ایران است که می خواهد یادآور بشود به مردم جهان که ما دارای چه فرهنگی بودیم. فرهنگ انسانی , فرهنگ عشق , صلح و صفا و پیامی جز دوستی , عشق و زندگی و خوشحالی در زندگی برای مردم نداریم. اگر هم گله ای می کنیم برای این است که نارسایی ها برطرف بشود و زندگی به مردم برسد....
-
فراموشی
پنجشنبه 21 شهریور 1398 05:45
عمومامه به نظرم حتی دیگر حافظه ی کوتاه مدتش هم از کار افتاده باشد، چون مطلبی را که به اش می گویی در فاصله ی کوتاهی فراموش می کند. با این که می گویند تغذیه اش بد نیست، اما لاغر شده است و بدتر این که صدایش خوب شنیده نمی شود و گاهی متوجه نمی شدم چه می گوید. شاید البته به خاطر فریادهایی باشد که هر از گاهی می کشد، مثلا...
-
دختر آبی
چهارشنبه 20 شهریور 1398 21:20
واقعا چه طور اسم ورزشگاه را آزادی گذاشته اید وقتی حداقل نیمی از مردمان این سرزمین نمی توانند مسابقه ای در آن ببینند؟!
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 20 شهریور 1398 07:22
عکس از روز عاشورا.
-
ماه در باغ
سهشنبه 19 شهریور 1398 23:18
با محمد و سجاد در باغ هستیم؛ آفتاب که نشست محمد رفت آبیاری و سجاد رفت تا از باغ خالویش گردکان بچیند. نشسته ام روی جاجیم، کنار آتش. چای تازه دم می چسبد. در دامنه ی تپه ی بالایی چادرنشینان گوسفندهایشان را از صحرا آوردند و صدایشان دشت را پر کرد. یاد غروب های روستا افتادم... قدری بی به ر چیدیم و ریحان و بادمجان. چراغ های...
-
کیستم؟...، یک تکه تنهایی
سهشنبه 19 شهریور 1398 02:55
دیروز رفتم و عمومامه را دیدم. دیدن، چه دیدنی؟... صحبت از بردنش به آسایشگاه سالمندان کرمانشاه است. قرار شده کمیسون پزشکی او را ببیند و نظر بدهد. چیزهایی هست که نمی توان به زبان آورد چرا که واژه ای برای بیان آنها وجود ندارد اگر هم وجود داشته باشد کسی معنای آن را درک نمی کند اگر من از تو نان و آب بخواهم تو درخواست مرا...
-
تا باد ز دنیای شما، قسمتم این باد...
یکشنبه 17 شهریور 1398 09:15
این تابستان در فرهنگسرای نزدیک خانه مان چند کلاس از دانش آموزان ابتدایی دارم. پیش تر جسته و گریخته دانش آموز ابتدایی به پستم خورده بود اما تا حالا پیش نیامده بود که ریاضی ابتدایی را به این شکل و حجم تدریس کنم. دنیا و حال و هوای خودشان را دارند. اغلب با تی شرت و اِسلش سر کلاس می آیند. یکی شان که بنیامین نام دارد، امسال...