-
سفر به حلبچه - ۸
یکشنبه 1 شهریور 1405 17:40
پیش از سفر از آقای خاطری پرسیدم که آیا به نظرشان فرصت دیدار از موزه های سلیمانیه را پیدا می کنیم یا نه؟ گفتند بعید است، مگر اینکه خودتان بعد از کنفرانس بمانید. گفتم نه. حلبچه هم که بودیم درباره ی اینکه چطور می توانم بروم سلیمانیه پرس و جو کردم. آقای خاطری گفت باهم برویم، صبح روز دوم کنفرانس. وقتی به دکتر سرخیل گفتیم،...
-
به نرده های پنجره نگاه کن
شنبه 24 مرداد 1405 10:50
خانه ی جلال و لیلا خواهر کوچکم در تویسرکان است؛ خانه اشان در محله ای خوش آب و هوا در پایین دست کوه قرار گرفته است. دو تا تراس کوچک دارد که رو به جنگلی از درختان گردوست. درختانی کهن و بلندبالا که سنگ چینی کوتاه، زمین چند ضلعی آن را از خانه ها جدا کرده است. در سمت راست، ویلاهایی با معماری نچسب، همچون اشکالی باسمه ای،...
-
مقاله های من
شنبه 17 مرداد 1405 18:33
تاکنون سه مقاله نوشته ام که به ترتیب این ها هستند: ۱ ) بررسی ضرورت احیای خیابان لاله زار تهران به عنوان یک محله فرهنگی با محوریت سینما، تئاتر و زیست شبانه این مقاله را سال ۱۴۰۱ برای ششمین کنگره بین المللی توسعه کشاورزی، منابع طبیعی، محیط زیست و گردشگری ایران که در تبریز برگزار شد نوشتم. لینک دسترسی به مقاله:...
-
آدم خیس، هراس بارون نداره!
شنبه 3 مرداد 1405 18:58
به یاد زنده یاد اکبر عبدی، بخشی از فیلم دلشدگان (علی حاتمی، ۱۳۷۰) که او در نقش آقا فرج، مشق ضرب می کند. این سکانس با بازی زنده یادجلال مقدم، در خانه قوام در محله سرچشمه تهران فیلمبرداری شده و حسین علیزاده با هنرمندی موسیقی آن را ساخته است. پ.ن: عنوان از فیلم
-
ای زندگی...
دوشنبه 29 تیر 1405 19:33
چندیست از تو غافلم ای زندگی ببخش چنگی نمیزنی به دل، این روزها تو هم فاضل نظری
-
ارزیابی شتابزده - ۳۹
چهارشنبه 17 تیر 1405 18:46
*نجیب زادگان [سریال]، گای ریچی، ۲۰۲۴ امتیاز: ۴ از ۵ به ادی، ارث بزرگی می رسد؛ اما همیشه همه چیز آن طور که به نظر می رسد نیست! روایت خشونت در قالب طنز، تخصص گای ریچی است؛ استفاده از نوشته در پلان ها، انتخاب عناوین طنزگونه در عنوان بندی ها و خلق کاراکترهای جذاب که دیالوگ ها نقشی مهم در آن دارند، از ویژگی های کارهای...
-
برای باران های بهاری، ناگزیرم
شنبه 6 تیر 1405 18:55
نه ریرا جان نامهام باید کوتاه باشد ساده باشد بی حرفی از ابهام و آینه از نو برایت مینویسم حال همهی ما خوب است اما تو باور نکن «سیدعلی صالحی» پ.ن.ها: * امید که حال دوستان و همراهان رو به راه باشد. *عنوان از زنده یاد عباس کیارستمی *بشنوید: ریمیکس ترانه «عطر تو» از ابی...
-
مباش بی خبر از درس بی ثباتی عمر
سهشنبه 12 اسفند 1404 10:49
صبح رفتم بنزین زدم، خلوت بود. ۲۰ لیتر بیشتر نمی شد زد. سر راه از جلوی پاسگاهی گذشتم که زده بودنش؛ گرد و خاک بر خیابان نشسته بود. بر خلاف دو شب گذشته، دیشب مادر نیامد خانه مان. گفت خانه ی خودم می مانم. آنجا راحت تر است، اما نگرانی من از بابت بمباران احتمالی پایگاهی ست که نزدیک خانه اش است. هیراد می گفت:«باید بیاریش.» -...
-
سوختن
جمعه 24 بهمن 1404 19:50
اضطراب خاطر از یک سوختن تسکین نیافت آب بر آتش فشاندیم و مکرّر سوختیم «طالب آملی»
-
برای کدام شما شیون کنم؟
دوشنبه 20 بهمن 1404 11:17
در زمهریرِ ظلمتی از این دست به من بگو برای کدامِ شما شیون کنم؟ در شیونِ بیپایان این روزگار به من بگو بر این مردمِ خسته چه رفتهاست که هزار پیراهنِ سیاه کهنه کردهاند و هنوز اندوهگزارِ بیفرصت عزا از پیِ عزا...! «سید علی صالحی»
-
ماه خونین
شنبه 18 بهمن 1404 22:20
یک ماه از هجدهم دی ماه خونین گذشت... .
-
روز آخر
جمعه 10 بهمن 1404 09:59
چهارشنبه ی پیش، آخرین امتحان بچه ها برگزار شد که ریاضی بود. پس از تعطیل کردن ها به بهانه های مختلف و چندبار تغییر برنامه ی امتحانات، بالاخره پروسه ی امتحانات ترم اول به پایان رسید. سر جلسه، به چهره های خسته ی بچه ها نگاه می کردم؛ جز تعداد معدودی، مابقی مثل همیشه بی انگیزه نشان می دادند. تعدادی هم مترصد تقلب کردن...
-
صبح پیدا شده اما آسمان پیدا نیست
سهشنبه 30 دی 1404 05:58
دیشب برف بارید... پ.ن.ها: *عنوان از ترانه ی برف فرهاد مهراد که تغییر داده ی شعر برف نیما یوشیج است. * عکس با عنوان «کودکی در حال تماشای بارش برف»، از پائول هیمل، ۱۹۵۰. * هوا دلگیر، درها بسته، سرها در گریبان، دستها پنهان نفسها ابر، دلها خسته و غمگین درختان اسکلتهای بلور آجین زمین دلمرده، سقف آسمان کوتاه غبار آلوده مهر...
-
کی شود این روان من ساکن؟
شنبه 27 دی 1404 08:05
چه روزها و چه شب هایی را داریم سپری می کنیم... . *عنوان از مولوی
-
ای وای وطن، وای...
جمعه 19 دی 1404 07:51
-
شب های جلفا
پنجشنبه 11 دی 1404 22:03
در دوره ی تحصیل کارشناسی ارشد در اصفهان، یک شب را خوابگاه می ماندم. شب ها با بچه های خوابگاه که ماشین داشتند می زدیم بیرون؛ هرجا را که می چرخیدیم، تهش می رفتیم محله ی جلفا. محله ی جلفا، محله ی ارمنیان اصفهان است. دانشکده ی ما هم در همین محله بود. این محله، مهم ترین کلیساهای اصفهان و تعدادی از زیباترین خانه های آن را...
-
من دستم را می شکنم و اجازه نمی دهم مرا سانسورچی خودم کنید.
شنبه 6 دی 1404 23:53
از او بسیار گفته اند، که هرچه گوییم باز کم گفته ایم. یادداشتی بر مرگ ناصر تقوایی نوشت که گویی برای مرگ خویش نیز بود: « آخرین درس سرانجام ناصر تقوایی، روزی که کسی انتظارش را نداشت، موفق شد دستکم مرگِ خود را چون آخرین فیلمِ مستقلش در آزادی کامل ــ بی دستدرازیِ مجوّزها ــ کارگردانی کند و تماشگرانَش در پشتیبانی...
-
شب چله
یکشنبه 30 آذر 1404 15:52
وقتی که من بچه بودم ، پرواز یک بادبادک می بردَت از بام های سحرخیزیِ پلک تا نارنجزاران خورشید . آه ، آن فاصله های کوتاه . وقتی که من بچه بودم ، خوبی زنی بود که بوی سیگار می داد ، و اشکهای درشتش از پشت آن عینک ذره بینی با صوت قرآن می آمیخت . وقتی که من بچه بودم ، آب و زمین و هوا بیشتر بود ، و جیرجیرک شب ها درمتن موسیقی...
-
زنده ام به زندگی!
دوشنبه 24 آذر 1404 16:59
از آخرین باری که در وبلاگم نوشتم، بیش از دو ماه می گذرد! به یاد ندارم هرگز چنین فاصله ای بین پست هایم افتاده باشد. از حالم بگویم؛ خوبم. گرچه روزگار هر روز و هر روز سخت تر می شود و بارها این بیت بیدل نیشابوری را زمزمه کرده ام که: دل تنگ و دست تنگ و جهان تنگ و کار تنگ از چهارسو گرفته مرا روزگار تنگ اما خوبم! روزمرگی های...
-
آرامش در حضور دیگران
سهشنبه 22 مهر 1404 19:25
از رفتن ناصر تقوایی بسیار غمگین شدم؛ دلم جایی را می خواست که فریاد بکشم و نبود. بغض راه گلویم را بسته بود. وقتی یاد صدایش می افتم، یاد حرف ها و انبوه کارهایی که می خواست انجام دهد و نگذاشتند، قلبم درد می گیرد. کم کار بودنش، تاوان ایستادنش بود. یک بار سر کلاس فیلمنامه نویسی، از همدوره ای هایش گله کرد؛ از مهرجویی،...
-
می گذرد
دوشنبه 21 مهر 1404 12:49
ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش «حافظ» بشنوید: خیام از Raffiroad https://s34.picofile.com/file /8487447442/Khayam.mp3.html
-
سفر به حلبچه - ۷
پنجشنبه 17 مهر 1404 10:39
عصر، دکتر سرخیل آمد هتل دنبالمان و برای شام رفتیم «خورمال»؛ این طور که می گفتند، در این منطقه بهترین کباب کردی را می توان در خورمال خورد. برای رسیدن به خورمال، به سمت شمال شرق حرکت کردیم. تا برسیم آنجا، دکتر سرخیل و آقای خاطری که همدیگر را خوب می شناختند، حسابی مشغول صحبت بودند و من هم مناظر اطراف جاده را تماشا می...
-
جنگ ۱۲ روزه
یکشنبه 23 شهریور 1404 10:08
چند هفته پیش، پس از خداحافظی از دوستان در موزه صلح تهران، همین که از پله های موزه پایین آمدم، مردی را پیش روی خودم دیدم. نگاهش به سر در موزه بود. پرسید:«آقا اینجا موزه صلحه؟» - بله، موزه صلح تهران همین جاست. - توش چی هست؟ - تاریخ و اثرات بمب های شیمیایی، تاریخچه جنگ های جهانی، جنگ ایران و عراق و از این دست... . مکث...
-
همچون گلوگاه پرنده ای
دوشنبه 17 شهریور 1404 20:06
آه اگر آزادی سرودی میخواند کوچک همچون گلوگاهِ پرندهای، هیچکجا دیواری فروریخته بر جای نمیماند. «شاملو»
-
سفر به حلبچه - ۶
شنبه 15 شهریور 1404 18:54
دکتر ئارام اصرار زیادی کرد که شب را برویم خانه شان؛ گفت بزرگ است و جا به اندازه ی کافی دارد. گفتم صاحب اختیار آقای خاطری است و من در رکاب او هستم! آقای خاطری هم به دکتر سرخیل قول داده است. نخستین پنل بعد از ناهار، پنل ما بود. مدیر پنل ما، خانم به فراو ، خود از آوارگان حلبچه در ایران بود که در اردوگاه سریاس پاوه ساکن...
-
عروسی
سهشنبه 11 شهریور 1404 21:18
سه شنبه شب پیش، عروسی مسلم و غزل بود و فردا شب هم عروسی عادل و محدثه است؛ برای هر دو زوج آرزوی شادکامی می کنم. سه شنبه برای رسیدن به تالار به شب خوردیم و با وجود ضعف نت، لوکیشن را سخت پیدا کردیم. وقتی وارد تالار شدم، خیلی احساس خستگی می کردم، اما همین که موزیک شروع شد و رقص آغاز شد، کم کم خستگی از یادم رفت. وقتی بعد...
-
شبامون ستاره نداره، زمستونامون برف نداره!
چهارشنبه 29 مرداد 1404 18:55
معمولا وقتی سوار تاکسی می شوم و عجله دارم، علاقه ای به هم صحبت شدن با راننده ها ندارم، مخصوصا اینکه مسیر کوتاه باشد یا ذهنم درگیر کاری باشد. ترجیح می دهم به کارهایی که می خواهم انجام دهم فکر کنم یا اصلا در حال و هوای خودم باشم. این یکی هم مثل خیلی از راننده ها شروع به شکایت از روزگار کرد؛ سعی کردم خودم را بی تفاوت...
-
سفر به حلبچه - ۵
چهارشنبه 22 مرداد 1404 10:57
پیش از رسیدن به مرکز شهر، ساختمان های نوساز و شیک ساخته شده یا در حال تکمیل شدن بودند. به سمت مرکز شهر که می رفتیم، خانه ها اغلب دو طبقه بودند و بتونی. بسیاری شان راه پله ای در نمای بیرونی داشتند که رابط دو طبقه بود. در مجموع، ترکیب خانه ها در کنار هم، چشم نواز بود. وارد محوطه ی سالن کنفرانس که شدیم، یک کیف، یک پوشه،...
-
سفر به حلبچه - ۴
دوشنبه 6 مرداد 1404 18:30
از چند روز مانده به سفر، بیمار بودم؛ گلودرد و آلرژی ای که اذیتم می کرد، مرا نگران روز ارائه ام در کنفرانس کرده بود. مدام قرص مصرف می کردم. وقتی آن روز رفتیم گشت و گذار، حال و هوای بهاری حسابی آلرژی ام را تشدید کرد. با همراهانمان برای شام رفتیم رستوران هه ردی. تعداد زیادی از مسئولان دانشگاه حلبچه و مهمانان کنفرانس آنجا...
-
نمازخانه کوچک من
شنبه 28 تیر 1404 18:11
مجموعه داستان «نمازخانه کوچک من»، شامل نُه داستان کوتاه از هوشنگ گلشیری است. داستان ها به شکل تک گویی روایت می شوند. شیوه ی روایت داستان ها غیرخطی ست و معمولا شروع روایت از میانه ی داستان است. در داستان ها، شرایط سیاسی و اجتماعی زمانه ی نویسنده حضوری پررنگ دارد و او به شکلی کوتاه و تا حدی گنگ به آن می پردازد؛ در واقع...