-
سانسور
چهارشنبه 8 اسفند 1397 13:39
" شما خیال کردید کتابهای مرا سانسور کنید میآیند کتابهای شما را میخوانند؟ نه، ملتی که به سانسور عادت کند نه کتاب شما را میخواند، نه کتاب من را!" "علیاشرف درویشیان" علی اشرف درویشیان در دوران معلمی در یکی از روستاهای کرمانشاه
-
مادر
سهشنبه 7 اسفند 1397 16:01
به من بیاموز چگونه عطر به گل سرخش باز می گردد تا من به تو بازگردم مادر! " غاده السمان" پ.ن. ها: ٭تصویر، تابلوی "فانتین" اثر مارگارت برناردین هال ،۱۸۸۶؛ "فانتین" در کنار گهواره "کوزت" از رمان بینوایان ویکتور هوگو . ٭ بشنوید: http://s8.picofile.com/file/ 8353469618...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 6 اسفند 1397 10:59
دیروز روز مهندس بود. کشور ما حداقل در حوزه ی مهندسی عمران و معماری به ویژه در قدیم، سابقه ی درخشانی دارد. حالا اما به لطف حضرات، ریاضیات که پایه ی درس های مهندسی ست، هر روز در حال ضعیف شدن است؛ چرا که به زعم ایشان، دانش آموز یادگیری فلان مبحث را می خواهد چه کار؟! در منطقه ای که تدریس می کنم، جز چند مدرسه، در بقیه ی...
-
لب آب را می بوسیم...
دوشنبه 6 اسفند 1397 09:32
وقت صبحانه، هیراد پرسید:" بابا! ایران با همه ی کشورها دوسته؟" گفتم:"چطور مگه بابا؟" گفت:"دشمن هم داره؟" گفتم:"دوستی و دشمنی کشورها با همدیگه به سیاست دولت هاشون برمی گرده، نه به مردمانشون." . . پ.ن: چقدر خوب است که ما هم یاد گرفتهایم گاه برای ناآشناترین اهل هر کجا حتی خواب نور...
-
سهمی
یکشنبه 5 اسفند 1397 10:56
ساعت دوم سر کلاس دهم انسانی الف هستم. هنوز درس را شروع نکرده ام که معاون مدرسه می آید و چندتا از بچه ها را بیرون می برد؛ می گوید که وسایلشان را هم با خودشان ببرند. هفته ی پیش که برای درس آمادگی دفاعی چند کلاس را ادغام کرده بودند، دو تا از بچه های همین کلاس، کاپشن یکی از بچه های تجربی را دزدیده بودند که پیدا شد. پیش از...
-
کجا؟!...
شنبه 4 اسفند 1397 11:01
گاهی آنقدر بدم می آید که حس می کنم باید رفت باید از این جماعت پُرگو گریخت واقعا می گویم گاهی دلم می خواهد بگریزم از اینجا حتی از اسمم، از اشاره، از حروف، از این جهانِ بی جهت که میا، که مگو، که مپرس ! گاهی دلم می خواهد بگذارم بروم بی هر چه آشنا، گوشه ی دوری گمنام حوالی جایی بی اسم، بعد بی هیچ گذشته ای به یاد نیارم از...
-
بدبخت ها
پنجشنبه 2 اسفند 1397 11:49
دیوِ سه:"ما چرا میخندیم؟ از چه خوشحالیم؟ سالهاست که با سیلی صورتمان را سرخ میکنیم." دیوِ مردنی :"ما بدبختِ این هستیم که خوب طاقت میآوریم. مثل قاطر کار میکنیم و مثل شتر صبوریم. مثل گوسفند مطیع و مثل جغد ساکت و مثل مرغِ حق، شکرگزار!" سلطان مار؛بهرام بیضایی
-
۴۰ سال، ۴۰ فیلم
دوشنبه 29 بهمن 1397 11:24
شبکه ی نمایش این شب ها برنامه ای دارد به نام "۴۰ سال، ۴۰ فیلم" که به معرفی آثار شاخص سینمای پس از انقلاب می پردازد. ویژگی مهم این مجموعه این است که آرش خوشخو نویسنده و تهیه کننده ی آن است. آرش خوشخو را از هفته نامه ی مهر می شناسم که از اواخر دهه ی هفتاد توسط حوزه ی هنری چاپ می شد و در فضای باز فرهنگی پس از...
-
وسیع باش و تنها و سر به زیر و سخت
چهارشنبه 24 بهمن 1397 09:51
تماشای اختتامیه ی جشنواره ی فیلم فجر جذاب بود! در این که آقای نصیریان با آن سابقه ی کهن در تئاتر و سینما گله مند باشند حرفی نیست، اما چرا بقیه هم گله مند بودند؟ اصلا متوجه نشدم چرا خانم آبیار ناراحتند؟... با کمال احترامی که به ایشان دارم و معتقدم نیروی تازه ای به سینماگران زن ما اضافه شده است، اما دقیقا از چی گله مند...
-
تنهایی...
سهشنبه 23 بهمن 1397 09:28
در سریال از سرزمین شمالی، شخصیت پدر (گورو) عجیب برایم جذاب است. یکسره در حال کار کردن است. با دست های خالی، خستگی ناپذیر و بی توقع، کار می کند.با همه ی محبتی که به بچه هاش داشت اما حالا تنها مانده است- دخترش (هوتارو) بی وفا تر.بچه ها فقط وقت گرفتاری یاد پدرشان می افتند! انگار پدر، راه حل کنار آمدن با تنهایی خودش را در...
-
کهنه درخت...
یکشنبه 21 بهمن 1397 10:38
مدرسه نیمه تعطیل است! ساعت اول بچه های دو تا از کلاس هایی را که معلم نداشتند فرستادند کلاسِ من و سر جمع سی و چند نفر شدند و من هم درس دادم! یاد یکی از کلاس هایم افتادم؛ حدود سال ۸۴ که کلاسی ۴۲ نفره بود. دوم انسانی. . در ساعت دوم، از چند نفری که سر کلاس هستند سوالاتی می پرسم؛ کتاب نمی خوانند و هیچ علاقه ای هم به آن...
-
زندگی بایسته ی زندگی ست...
پنجشنبه 18 بهمن 1397 10:44
هم چنان که دو با دو میشود چهار زندگی بایستهی زندگی است، هرچند نان، این همه گران وُ آزادی، این همه کوچک باشد. تا آن زمان که چشمان تو روشن، پوستات سفید وُ موهای تو خرمایی است. آن زمان که اقیانوس آبی است وُ مرداب آرام. و آن وقت که شادمانی از پشت ترس مرا میخواند، و شب روشنی روز را تا دامن سوسنها به دوش می کشد. ـ...
-
چیزی بین هنر و زندگی
شنبه 13 بهمن 1397 09:32
بالاخره با هر زحمتی بود دیروز مونتاژ "به وقت تنهایی" را تمام کردم؛ عملا مونتاژ را با گوشی انجام دادم چون با توجه به محدودیت زمانی، فرصت یادگرفتن ریزه کاری های پریمیر را نداشتم! از حدود شش صبح دیروز که دوباره شروع کردم، تا نزدیک شش عصر طول کشید؛ البته این وسط خودمان که مهمان بودیم هیچ، مهمان هم می آمد و در...
-
خستگی!
جمعه 12 بهمن 1397 00:53
بیشتر امروز بعد از ظهر را پای مونتاژ "به وقت تنهایی" بودم که تقریبا هفتاد درصد آن انجام شده است. مهمان هم بودیم البته! چند ساعت پیوسته چشمانم به مانیتور بود و خیلی خسته شدم...؛ نرم افزارهای متفاوتی را امتحان کردم و در نهایت با یکی از آن ها توانستم تا حدودی ایده هایم را عملی کنم. مشکل اصلی آن بود که بیشتر راش...
-
بر سر آنم که گر ز دست برآید...
دوشنبه 8 بهمن 1397 09:35
مونتاژ "به وقت تنهایی" حسابی درگیرم کرده است؛ دلیل اصلی اش هم البته آشنا نبودن با نرم افزارهای تدوین و از جمله Adobe Premiere است. استفاده از دوربین عکاسی خانگی هم این عیب را داشت که باید فرمت راش های گرفته شده تغییر کند. دارم سعی می کنم همه را یاد بگیرم! بچه های دهم تجربی از وقتی متوجه شده اند، خیلی پیگیر...
-
زنده به گور...
یکشنبه 7 بهمن 1397 21:38
در برابر چشمهای آسمان ابر را در برابر چشمهای ابر باد را در برابر چشمهای باد باران را در برابر چشمهای باران خاک را دزدیدند، و سرانجام در برابر همه چشمها دو چشم زنده را زنده به گور کردند چشمهایی که دزدها را دیده بود. "شیرکو بیکس" * از کتاب "سلیمانیه و سپیدهدم جهان" سروده شیرکو بیکس/ ترجمه:...
-
به وقت تنهایی...
جمعه 5 بهمن 1397 19:39
مهوش زنگ زده بود که بگوید شبکه ی تماشا سریال "از سرزمین شمالی" را پخش می کند...؛ زنده باشی خواهرم! خوب می دانی که این سریال مرا می بَرَد به سال های دور وچه حسی را در من زنده می کند ... درست هنگام پخش این سریال بود که روی نقشه هوکایدو را پیدا کردم. کوهستان و رودخانه و برف و جنگل. کلبه های چوبی و سنجاب ها و...
-
سیروان
پنجشنبه 4 بهمن 1397 10:44
در هیاهوی این جهان ای کاش، سنگی بودم. بیخستگی، بیترس، باقی عمرم را، کف رودخانهای میخوابیدم. "علیرضا طالبی پور" پ.ن.ها: ٭بشنوید: http://s8.picofile.com/file/8347517800/باوان.mp3.html ترانه ی کُردی "باوان"، با صدای فرمیسک . ٭ تصویر، بر کرانه ی رودخانه ی سیروان، هورامان.
-
سکوت
چهارشنبه 3 بهمن 1397 23:42
٭امروز مادر آن دانش آموزی که از سیزده بدر دچار انزوا شده بود را دیدم؛ پرسیدم که دکتر رفته؟ و گفت نه. یعنی به من دروغ گفته بود... اما چیزهایی گفت که نشان می داد وضعیتش بهتر شده؛ از جمله این که چند وقتی ست که در خودش را در اتاق حبس نمی کند. مادرش خیلی خوشحال بود. خدا را سپاس! ٭ آن دانش آموز افغان که مادرش مریض احوال بود...
-
باور..!
سهشنبه 2 بهمن 1397 14:27
غرب وحشی. رنگو به دیدار شهردار می رود تا درباره ی خشکسالی شهر با او سخن بگوید. شهردار کنترل آب را در دست دارد و در این برهوت، آب یعنی همه چیز! شهردار : اون ها رو میبینی آقای رنگو؟ اون ها دوست ها و همسایههام هستن. زندگی اینجا سخته، خیلی سخت. میدونی اون ها چهجوری تا الان دووم آوردن؟ اون ها باور دارن! باور دارن که...
-
گم شده در زمان...
پنجشنبه 27 دی 1397 00:27
باران می بارد؛ آرام و دلپذیر... امشب زنگ زدم به عمو مامه. به همراه عمو حسن، چند روزی ست که آمده اند تهران. عمو مامه نابیناست و در طبقه ی پایین خانه ی عمو حسن زندگی می کند. آخرین باری که او را به یاد می آورم که هنوز می دید، چند سال بیشتر نداشتم. تصاویر گنگی از او در خاطرم مانده است که روی چشم هایش را بسته بود؛ چیزی...
-
من خدا را دیده ام..!
سهشنبه 25 دی 1397 15:40
٭ تیغه ی برف پاک کن ماشین را که صدا می کرد عوض کرده بودم. هیراد از این بابت ناراحت بود؛ می گفت این رو عوض کن و اون قبلی رو بزن تا صدا بده! ٭ داشتیم از ماشین پیاده می شدیم که ببرمش پیش دبستانی. همزمان، یکی از همکلاسی هایش که خانه شان کنار پیش دبستانی ست، درآمد و دست تکان داد و با صدای بلندی به هیراد سلام کرد. هیراد اما...
-
همه چی آرومه...!
شنبه 22 دی 1397 12:20
٭ سر یکی از کلاس های دهم انسانی داشتم برگه هایشان را تصحیح می کردم؛ بچه ها هم با هیجان پیگیر نمره هایشان بودند. یکی شان وقتی نمره اش را خواندم "ده و نیم"، از جایش برخاست، نشست روی زمین و به سبک کشتی گیرها کف کلاس را بوسید و دست هایش را به نشانه ی شکرگزاری بالا برد! ٭ احوال دانش آموزی را که از سیزده بدر گذشته...
-
این چرخ فلک که ما در او حیرانیم...
پنجشنبه 20 دی 1397 08:55
داشتم برگه تصحیح می کردم که کامنت امیدِ عزیز که در آن یک رباعی از خیام را آورده بود، مرا یاد دیوان خیامِ دوست داشتنی ام انداخت! این کتاب را وقتی به خانه ی قبلی مان اثاث کشی کردیم، توی کابینت پیدا کردم. خرت و پرت های زیادی در آشپزخانه بود، مثل مایع دستشویی و مانند این ها. این کتاب هم بود. همه ی خرت و پرت ها را به...
-
شاه توت...
دوشنبه 17 دی 1397 16:25
تا به حال افتادن شاه توت را دیده ای؟ که چگونه سرخی اش را با خاک قسمت می کند هیچ چیز مثل افتادن درد آور نیست من کارگر های زیادی را دیدم از ساختمان که می افتادند شاه توت می شدند... "سابیر هاکا" پ.ن: تصویر، یک گرافیتی ست بر دیواری در تهران.
-
زمانی که آدم، چای را با خنده ی حوا شیرین می کرد.
یکشنبه 16 دی 1397 15:08
همیشه از سر کار که سراغ هیراد می روم، مادرم چایش به راه است. گاهی که عجله دارم چای نخورده هیراد را به خانه می آورم و در باقی موارد، می نشینم و چای گُل دَم مادر را پس نمی زنم. همکار مهربانی داشتم به نام آقای ستاری که هرکجا هست خدا پشت و پناهش باشد؛ از نخستین کسانی بود که در سال اول تدریسم باهاش اُخت شدم و دوستی مان شکل...
-
تقویم تمام مدارس در خواب...
پنجشنبه 13 دی 1397 08:35
قبول نیست ری را بیا بی خبر به خواب هفت سالگی مان برگردیم غصه هامان گوشه گنجه ی بی کلید مشق هامان نوشته تقویم تمام مدارس در باد و عید یعنی همیشه همین فردا صبح علی الطلوع راه خواهیم افتاد باد اگر آمد شناسنامه هامان برای او "سید علی صالحی" پ.ن.ها: ٭ تصویر: زمین های کشاورزی رو به روی مدرسه، ابتدای امروز. ٭...
-
و همیشه درد...
دوشنبه 10 دی 1397 11:46
بکا : من آسیب دیدهام و دارم درد میکشم، هیچ تمایلی هم برای پنهان کردنش ندارم. هاوی : همیشه زنها حق دارن تا درد کشیدنشون رو نشون بدن، حتی بیشتر از حد واقعیش. اما بزرگترین درد برای یک مرد اینه که حتی درد کشیدنش رو هم باید پنهون کنه. از دیالوگ های فیلم"لانه خرگوش (Rabbit Hole)"، جان کامرون میتچل ، ۲۰۱۰. بکا:...
-
شب...
شنبه 8 دی 1397 00:44
افسوس من مردهام و شب هنوز هم گویی ادامه همان شب بیهودهست. "فروغ فرخزاد"
-
ما خویش ندانستیم بیداری مان از خواب...
سهشنبه 4 دی 1397 19:54
در سکوت جلسه ی امتحان، صدای زوزه ی باد می پیچید. کلاس رو به زمین های کشاورزیِ پشت مدرسه بود و دانش آموزها از کلاس دهم انسانی "الف". داشته هایشان را روی برگه ریخته بودند و حالا کم کم سر شان به دور و بر می جنبید! این صدای باد، ناخودآگاه مرا یاد مراسم زار انداخت؛ مراسمی که بومی های جنوب برگزار می کنند. آن جا که...