فلسفه های لاجوردی

یادداشت های من...

فلسفه های لاجوردی

یادداشت های من...

ما گله هایی تلخ، در کام دنیاییم

امسال مدرسه مان ۷۰۰ دانش آموز دارد و دفتر دبیران هم شلوغ است. هوا دم کرده و غبار آلود است؛ یکی از پنجره ها را باز می کنم. جرعه ای از چای دم نکشیده را سر می کشم و لیوان را کنار می گذارم. بعضی ها لم داده اند روی صندلی. انگار کسی حوصله ندارد. صحبت ها درباره ی استعفا از آموزش و پرورش است. یکی از دانش آموزان سابقم که حالا همکار شده ایم، سمت راستم نشسته است و پاهایش را دراز کرده است. شلخته و خسته به نظر می رسد. به اش می گویم:«انگار نه انگار که پارسال ازدواج کرده ای!»

لبخند نمی زند. 

لیست کلاس هایش را توی دستش لوله کرده و بالا و پایین می برد و به میز دم دستش می زند.

می گوید:«آقا بابایی، کار سراغ نداری؟»

- کار کجا بود؟

بیشتر در صندلی وا می رود، جوری که انگار پاهایش رسیده وسط دفتر دبیران. لبخندی می زند و می گوید:«آقا اون موقع که معلممون بودی، چرا نگفتی معلم نشید؟»

- اون موقع ها وضع به این بدی نبود.

به بغل دستی اش می گوید:«تعهدم تموم شه می زنم بیرون.»

با اینکه سر و صدای بچه ها از کلاس ها می آید، طبق عادت، منتظریم معاون بیاید و جمله ی معروف «همکارها کلاس ها آماده س» را بگوید.

شاگرد سابق، آخرین معلمی ست که دفتر دبیران را ترک می کند.

سر کلاس، بچه ها هم بی حوصله اند. 

چند دقیقه مانده به اینکه زنگ خانه را بزنند، یکی از بچه ها می پرسد:«آقا کی می زنن؟»

- پنج دقیقه ی دیگه.

- نه آقا، 

جنگ رو می گم... .

پ.ن.ها:

*عنوان از حسین صفا

* تصویر: نقاشی با عنوان خورشید پاییزی، اگون شیله، ۱۹۱۲.

سفر به حلبچه - ۱۰ و پایانی

بین راه تا حلبچه، حرف از آقای مریوان حلبچه ای (مترجمِ آخرین انار دنیا) هم افتاد که متولد حلبچه و ساکن ایران است و اینجا خیلی محبوب است؛ یک مریوان حلبچه ای دیگر هم هست که نویسنده، شاعر و روزنامه نگار است و به واسطه ی کتاب هایش، به سلمان رشدی کردستان مشهور شده است و از سوی تندروهای مذهبی، به مرگ تهدید شده است.

به حلبچه که رسیدیم، در هتل لباس عوض کردیم و رفتیم سالن کنفرانس؛ مراسم پایانی با اهدای گواهینامه ها و گرفتن عکس دسته جمعی به پایان رسید. آقای خاطری به خانم بفرا گفت:«حیف است این شهر، یک هتل درست و حسابی نداشته باشد.»

بیرون که آمدیم، یکی از مسئولان برگزاری کنفرانس، کتابی به ما هدیه داد که در مورد برهه ای از تاریخ حلبچه بود. آن طور که می گفتند، اینجا چاپ کتاب مثل ایران دنگ و فنگ ندارد و خیلی راحت است.

قرار بود فردا صبح به سمت ایران حرکت کنیم اما آقای خاطری گفت از درمانگاه تماس گرفته اند و باید حرکت کنیم.

کاک ارکان اصرار زیادی داشت که بمانیم و مهمانشان باشیم، آقای خاطری قبول کرد که پیش از حرکت به خانه اش برویم و رفتیم. بین راه متوجه شدیم که سریال پایتخت را اینجا هم تماشا می کنند.

خانم و دوتا پسرش دم در به استقبالمان آمدند. وارد خانه که شدیم با دیدن چیدمان و وسایل خانه از پرده ها و مبلمان و غیره، یک آن احساس کردم در ایران هستم! خانم کاک ارکان، با رویی گشاده، به فارسی به امان خوشامد گفت و در تمام مدتی که آنجا بودیم، با شربت، آجیل و تنقلات و چای از ما پذیرایی کرد. یک نوع قند کنار چای بود که گفت خودمان درست می کنیم و من طرز تهیه اش را پرسیدم و خواهش کردم که قدری از آن را به ام بدهد ببرم ایران! قندها را با قندانش در کیسه ای پیچید و به ام داد.

از کاک ارکان خواستم کتاب هایی را که تدریس می کند نشانم دهد؛ کتاب های تاریخ را آورد و قدری ورق زدم.

کاک ارکان همان جا مبلغی پول نقد را که به عنوان کمک هزینه ی سفر مقرر شده بود، به ما داد و با ماشین خودش ما را تا هتل رساند. سر راه از کنار یکی از مدارس نوسازی که در حلبچه ساخته شده اند رد شدیم؛ نام مدرسه، احمدمختار جاف بود که البته توسط یکی از خیرین حلبچه به حای مدرسه ای قدیمی تر ساخته شده بود. یک بار که از کنار مدرسه ای رد شده بودیم، لباس دخترها شلوار مشکی و شومیز سپید بود.

مدرسه احمدمختارجاف با مجسمه اش

به هتل که رسیدیم، آقای خاطری یک جعبه کادویی پسته را جای قندها، همراه قندان به کاک ارکان داد و پس از خداحافظی، با ماشین دانشگاه به سمت مرز حرکت کردیم... .

در این سفر کوتاه، اقلیم کردستان را منطقه ای زیبا، رو به رشد و آرام دیدم که به خصوص فعالیت های آکادمیک خوبی در آن انجام می شود، اما مشکلات این منطقه کم نیست؛ اقلیم به دولت مرکزی وابسته است، حقوق کارمندان را آن ها می دهند که گاهی پرداخت ها با تاخیر زیاد انجام می شود، یا اینکه قطعی برق اتفاق می افتد.

همچنین، اقلیم تا حد زیادی تحت تاثیر همسایگانش است و اختلافات کهنه ی احزاب کرد باعث شده این تاثیرها بیشتر هم بشود. مهم ترین تاثیرها از آن ترکیه است که در این منطقه پایگاه های نظامی دارد، مدرسه به زبان ترکی راه انداخته است و با همراهی برخی از مقامات، سفره ی منابع طبیعی اقلیم نیز برایش پهن است.

پ.ن: احمدمختارجاف شاعر و ملی گرای کرد و زاده ی حلبچه بود که به همراه شیخ محمود برزنجی با انگلیسی ها می جنگید و در نهایت ترور شد.

کار

کار می‌کنیم

که غذا بخوریم

که نیرو داشته باشیم

که کار کنیم

که غذا بخوریم

که نیرو داشته باشیم

که کار کنیم.

«جان دوس پاسوس»

سیب زمینی خورها، ونسان ون گوک، ۱۸۸۵، محفوظ در موزه ون گوک در آمستردام

کتابخانه زنده

به مناسبت روز جهانی صلح، امروز برنامه «کتابخانه زنده» در موزه صلح تهران برگزار شد. در این برنامه،  تعدادی ایستگاه با موضوعات مختلف داشتیم که در هریک فردی به عنوان کتابی زنده نشسته بود و کسانی که از قبل برای کتاب دلخواهشان ثبت نام کرده بودند، یک ربع زمان داشتند تا کتابشان را به شکل گفت و گویی دونفره بخوانند؛ برنامه ای منظم، جذاب و تازه که با استقبال خوبی هم رو به رو شد.

اضافه شدن تعدادی از اعضای قدیمی و باتجربه ی موزه، تحرکی به آن بخشیده است که امیدوارم ادامه دار باشد؛ یکی شان به خاطر این برنامه، از مشهد آمده بود تهران و کلا برای این برنامه خیلی زحمت کشیدند.

پس از برنامه کتابخانه زنده، دورهمی اعضا و داوطلبان برگزار شد. یکی از اعضا که اهوازی بود، از نعمت الله آقاسی گفت که همسایه ی مادربزرگشان بوده و واقعا مثل کاراکتر فیلم نعمت نفتی (عباس کسایی، ۱۳۵۲) برایشان نفت می آورده. پس از او، آقای احمد سلیمی که به همراه همسرش آمده بود، برایمان صحبت کرد؛ در شانزده سالگی به جبهه رفته بود و شیمیایی شده بود؛ در اثر آن، چشم و پوستش آسیب دیده بود و بارها ریه و چشمانش تحت عمل جراحی قرار گرفته بود. در دوره ای که انبوهی از قرص های اعصاب را مصرف می کرده، به موسیقی پناه می برد و نزد حسین ملک (برادر اسدالله ملک، نوازنده ی مشهور ویولن) می رود.

- آقای ملک گاوداری داشت و من از آنجا برای مغازه ی پدرم شیر می بردم. خجالت می کشیدم نزد ایشان کلاس بروم و تا مدت ها پشت در کلاس می نشستم و گوش می کردم....

آقای سلیمی اکنون نوازنده ای چیره دست است و جالب است که می تواند سنتور را برعکس بگذارد و بنوازد.

قبل تر که آقای سلیمی را دیده بودم، کم بینا بود، اما متاسفانه  اکنون به طور کامل نابینا شده است.

این دو عزیز و بقیه ی دوستانی که برایمان صحبت کردند را همچون کتاب های کتابخانه زنده دیدم.

هرکدام از ما کتاب زنده ای هستیم با روایت های خودمان از رنج ها، شادی ها و پستی و بلندی های زندگی .

پ.ن:

تازه رسیده بودم موزه که متوجه حضور دو توریست خارجی شدم. یکی از دوستان گفت مثل اینکه می خواهند جایی بروند و راهنمایی می خواهند و ازم خواست کمکشان کنم؛ داخل راهروی موزه، همصحبت شدیم. دوتا خانم میانسال چینی بودند که رفته بودند موزه ملی را ببینند و  بسته بود و می خواستند جای دیگری بروند بازدید. چون اینترنت شخصی در موزه صلح ضعیف است، رفتیم دم در. پیش از هرچیز گفتم می دانید اکنون در قدیمی ترین پارک تهران هستید؟ که اولی که انگلیسی را خوب صحبت می کرد با ذوق برای دومی گفت و انگار که تازه فهمیده باشند، به آبنمای پارک شهر و دور و برشان با دقت نگاه کردند.

-کجاها رفته اید؟

دومی گوشی اش را نشانم داد که نوشته ها چینی بودند! اولی گفت:«موزه ملی، و این (مصلی تهران را نشان داد)، اما  بسته بودند؛ چرا بسته بودند؟»

- اولی که به خاطر جنگ و دومی مسجد است، موزه نیست.

 - و این موزه...(روی نقشه ی داخل گوشی اش موزه جواهرات ملی را نشانم داد) که آن هم بسته بود. چرا؟

- بازهم به خاطر جنگ و البته قبلش مدت ها تعطیل بود.

- چرا قبلش تعطیل بود؟

- به خاطر تعمیرات ساختمان!

جست و جو کردم ببینم کدام موزه ی نزدیک باز است و به موزه آبگینه رسیدم. آن را روی نقشه پیدا کردند. ساعت حدود سه و نیم بود.گفتم موزه زیبایی ست، اما زمان کمی برای بازدید دارید.

کلی تشکر کردند و با عجله راه افتادند.