این روزها شنیدن خبر مرگ کسانی که می شناختم، کم نبوده است. چند وقت پیش هم خبر مرگ آقای پاکروان، از همکاران چند سال پیشمان در مدرسه را شنیدم که ما به اختصار به او "پاکی" می گفتیم.
دور و بر سال ۸۸ همکار بودیم...
پاکی معمولا ته سرویس می نشست که آن موقع یک مینی بوس بنز قدیمی بود. طرفدار دو آتشه ی استقلال بود و به محض این که هیکل درشتش را روی صندلی میزان می کرد، به سبک استادیومی ها، انگار که بوقی دستش باشد فریاد می زد:"دوودووروودوودوود اِس اِس!"
بعد عینک ته استکانی را روی صورت گوشتالودش جا به جا می کرد و دستانش را پیش می آورد و شروع می کرد به دست زدن و شعار دادن.
آن ته، من و فرهاد و چند نفری نزدیک هم می نشستیم به گپ زدن. گاهی هم مثل آدم های مست، حرف هایی از زندگی خصوصی اش می زد که نباید. در این موقع ها، در حالی که دور و بر لب هاش پر از کف شده بود،با صدای بلندی می خندید. خنده اش نامنظم و آزار دهنده بود. یک بار در خلوت آبدارخانه به اش گفتم لطفا از این حرف ها نزن!... روابط خصوصی تو ربطی به بقیه ندارد؛ دستت می اندازند و ... بعد از آن بیشتر رعایت می کرد!
می گفت به خانمش اجازه نمی دهد بدون چادر از خانه بیرون برود، اما یک بار اتفاقی و از دور جلوی فروشگاه اداره دیدمشان که خانمش مانتویی بود. آمده بودند فرش قسطی بخرند که پیش تر درباره اش در سرویس حرف زده بود. بچه نداشتند. پدر و مادرش هم فوت کرده بودند.
خیلی از اوضاع مملکت شاکی بود و انتقاد می کرد. با آن ریش پرپشت و نامنظم قهوه ای، قیافه اش برایم یادآور مایکل مور، مستندساز معروف بود.
به جای این که دو تا سه کورس تاکسی سوار شود تا از مدرسه ی صبح به مدرسه ی عصر برود، هر روز کلی پول می داد و با سرویس ثابتی این مسیر را طی می کرد. ناهار نمی آورد و می رفت یک ساندویچی، دو تا ساندویچ پرملات با نان اضافه سفارش می داد و به کمک نوشابه می فرستاد پایین!
وقتی در یکی از همان روزها معلم ها در دفتر دبیران تحصن کردند، با ترس و لرز، نخستین کسی بود که پا شد و رفت کلاس. تحصن البته برگزار شد، اما پس از آن پاکی برای من و خیلی از همکارها تمام شد.
این بود که وقتی ازم خواست برای وامی ضامنش شوم، نشدم. فرهاد هم نشد. خیلی از دستمان ناراحت شد.
با این حال رابطه اش را باهام قطع نکرد و هر از گاهی تماس می گرفت و از احوالاتش می گفت.
مثلا آخرین بار گفت که با زنش به مشکل خورده است و دنبال خانه ای می گردد....
به خاطر غیبت های زیادش معروف شده بود. این جا و آن جا حرفش را می زدند که به بهانه ی مریضی زنش مرخصی می گرفته است و بعدا معلوم می شده که دروغ گفته است.
مدیرها از ابلاغ گرفتن برایش طفره می رفتند.
زمان گذشت...
دورادور از احوالاتش خبردار می شدم، این که قسط های وام هایش را پرداخت نکرده بود و دو سه تا از همکارها را توی دردسر انداخته بود.
این که از زنش جدا شده بود و در جایی در حاشیه ی شهر به تنهایی زندگی می کرد....
توی آبدارخانه بودم که خبر مرگش را شنیدم؛ گفتند سکته کرده است. دو تا از همکارها ناراحت بودند که قسط های نداده اش حالا گردنشان افتاده بود.
در خیالم او را تصور کردم که دور لب هاش کف ریخته است و دارد می خندد، اما از پشت عینک ته استکانی اش، چشم هاش خیس اند.

"راهبه به ما گفته بود که در زندگی دو راه پیش رو دارید: راه «فطرت» و راه «رحمت». شما باید راهتون رو انتخاب کنید. «رحمت» سعی نمی کنه خودش رو راضی نگهداره. می پذیره، اگه تحقیر بشه، فراموش بشه. توهین و آسیب ها رو می پذیره. «فطرت» فقط می خواد خودش رو راضی نگهداره. دیگران رو هم مجبور می کنه که راضی باشن. دوست داره بر دیگران فرمانروایی کنه. اون دلایلی برای خوشحال نبودن پیدا می کنه. وقتی هم که تمام دنیای اطرافش داره می درخشه و حتی وقتی عشق در تمام ذرات دنیا داره لبخند می زنه.... راهبه به ما یاد داد که هیچ کس نبوده که قدم در راه «رحمت» گذاشته باشه و به فرجام بدی رسیده باشه...."

آهوان ، ای آهوان دشتها
گاه اگر در معبر گلگشت ها
جویباری یافتید آوازخوان
رو به آبیرنگ دریاها روان
خفته بر گردونه ی طغیان خویش
جاری از ابریشم جریان خویش
یال اسب باد در چنگال او
روح سرخ ماه در دنبال او
ران سبز ساقهها را می گشود
عطر بکر بوتهها را می ربود
بر فرازش، در نگاه هر حباب
انعکاس بی دریغ آفتاب
خواب آن بی خواب را یاد آورید
مرگ در مرداب را یاد آورید
"فروغ فرخ زاد"
پ.ن:
تصویر: برکه ی "گه می"، باینگان، پاوه. عکس از عامر امینی
٭ از خیابان می گذریم، یکهو هیراد می ایستد. می رود به سمت جدول کنار خیابان. گیاهی را که در خشکی کنج جدول روییده است نشانم می دهد. می نشیند روبه روی گیاه و می گوید:"بابا نگاه کن، این جا گیاه درومده!"
یاد سپهری می افتم که یکی از دوستانش (جلال خسروشاهی؟) چنین خاطره ای از او تعریف می کند.
یک بار هم ماشین را کنار پل کوچک فلزی یی پارک کرده بودم که گیاهان از کف جدول روییده بودند و از لای درزهای میله های فلزی بیرون زده بودند؛ هیراد چه ذوقی می کرد برایشان!
٭ پدرم می گوید هیراد به من گفته است که می خواهد تاریخ بخواند!
٭ از پله های آپارتمان پدر که بالا می رویم از خانه همسایه شان صدای جارو برقی می آید. هیراد می گوید:" فکر کنم می خواد براشون مهمون بیاد!"
٭ با پدرم و هیراد می رفتیم بانک. پدر به کمک عصا و خیلی آرام قدم برمی داشت. هیراد گفت:"پدر بزرگ خیلی کُند می آی."
گفتم:"پاهاش درد می کنه بابا."
پدر گفت شما از پیش بروید.
با هیراد رفتیم آن طرف خیابان. هیراد گفت:"پدر بزرگ چرا نیومد؟"
گفتم:"می آد بابا؛ زودتر بریم نوبت بگیریم."
گفت:"من تنهاش نمی ذارم. صبر می کنم تا بیاد."
معمولا هر جایی می رویم، اگر بچه ای ببیند، می رود باهاش بازی می کند. توی بانک یک دختربچه ی موطلایی زیبا، در ردیف جلو، کنار مادرش نشسته بود. هیراد رفت وسط سالن و برای جلب کردن او به سمت خودش، شروع کرد به ادا و اطوار درآوردن! دست و پاهایش را بالا و پایین می کرد، همزمان با صداهای متفاوت از دیالوگ های فیلم هایی که دیده بود می گفت، ادای شمشیر بازی را در می آورد و ... و دخترک مات و مبهوت نگاهش می کرد. از آن جا که مادر دختربچه اجازه ی جُم خوردن به او نمی داد، هیراد تلاشش را بیشتر کرد! فقط مانده بود پشتک بزند!... بالاخره تلاش هایش جواب داد و دخترک رفت وسط سالن!
٭ طوفان چند وقت پیش تهران شیشه ی یکی از پنجره های راه پله را از جا درآورده بود. همسایه ی طبقه ی دوم سر رسیده بود و نگذاشته بود شیشه بیفتد. فرداش دیدم که چهارپایه ای گذاشته است و معلوم بود سعی کرده است شیشه را جا بیندازد و نتوانسته است. رفتم بالای چهارپایه که شیشه را جا بیندازم. هیراد گفت:"بابا این چهارپایه که مال ما نیست؟"
گفتم:"اشکالی نداره بابا، این رو گذاشته ن برای همین کار."
گفت:"به نظرم درست نیست از چهارپایه ی اون ها استفاده کنیم."
آمدم پایین و گفتم:"حق با توئه پسرم!"
٭ از پرسش های معمولش درباره ی اعداد این ست که مثلا ترکیب دو یا سه رقم با هم چند می شود. پرسید:"یه نُه انگلیسی با یه نُه فارسی می شه چند؟"
٭ داشتیم با هم شوالیه ی تاریکی را تماشا می کردیم که تقابل بتمن و جوکر است. یک جا، پس از دیالوگ های جوکر گفت:" چه حرف های خوبی می زنه!"
٭ می گویم اگر قرار باشد از خدا فقط یک چیز بخواهد، آن چیست؟ می گوید:"دایناسورها زنده بشن!"
٭ وقتی حوصله ی گفت و گوی تلفنی را ندارد یا می خواهد به اصطلاح طرف را بپیچاند می گوید:"اللهُ خیاط، فلان و بهمان، قربانت، خداحافظ!"
پ.ن.ها:
٭ عنوان از سپهری
٭عکسی از هیراد در ادامه ی مطلب.
ادامه مطلب ...
کسایی که آلزایمر دارن، شعر و موسیقی آخرین چیزیه که یادشون میره.
"کفشهایم کو؟ - کیومرث پور احمد"
بشنوید:
http://s9.picofile.com/file/8362021518
/18_City_of_Stars_May_Finally_Come.m4a.html
ترانه ی city of stars از فیلم Lalaland.
گاهی که صبح از تخت بیرون میآیی،
با خودت فکر میکنی که دیگر طاقتش را نداری.
اما از درون خندهات میگیرد
زیرا تمام دفعات دیگری که این حس را داشتهای
به یاد میآوری.
"چارلز بوکوفسکی"

عمو مامه با این که تقریبا همیشه گوشی موبایل کنار دستش و حتی در دستش هست، اما این روزها کم تر آن را پاسخ می دهد. باید چندبار تماس گرفت تا بالاخره گوشی را بردارد.
پرسیدم کجایی الان؟ و گفت در حیاطِ کارخانه ام.
کارخانه، اصطلاح رایجی ست بین ما برای کارخانه ی کفشی که نزدیک چهل سال پیش در آن کار می کرد. ساختمانی چند طبقه در کوچه ی البرز بود. یک سر کوچه به پارک شهر تهران می رسید. خیلی از نزدیکان من در آن کار کرده اند و به نوعی پاتوق همگی شان بوده است و حالا سال هاست که تغییر کاربری داده است.- محسن مخملباف یکی از اپیزودهای فیلم دستفروش را در خانه ای نبش همین کوچه ساخته است.
عمومامه چند سال نگهبان آن جا بود و چشمش که دچار مشکل شد نتوانست بماند و عمو آشیخ جایگزین او شد.
وقت هایی که حالش خوب نیست خیلی پیش آمده که از مرگ و خودکشی دم بزند و ما هم بحث را عوض کرده ایم یا سعی کرده ایم توی ذهنش از بدی شرایط کم کنیم و کلا این صحبت ها را برای جلب توجه بیشتر فرض کرده ایم.
در دو تماس اخیرم، وقتی از شرایط سختش گفت، دوباره از این حرف ها زد. پرسید کی می روم شهرستان و گفت می ترسم وقتی بیایی دیدنم که نباشم.
حس کردم خیلی دلتنگ است. حق دارد. همچون یک زندانی ست. البته که باید به بقیه هم حق داد، چرا که نیمه شب ها با داد و هوار آن ها را بیدار می کند. کثیف کاری می کند...
وقتی از تلخی شرایطش گفت، با خودم فکر کردم که مبادا جدی جدی کاری دست خودش بدهد. لحن ناامیدش متفاوت تر از همیشه بود....
پ.ن.ها:
٭ عنوان از شاملو، عکس از بیل برانت
٭بشنوید:
http://s8.picofile.com/file/8361858350/
Charlotte_Church_Ave_Maria_2809900.mp3.html
"آوه ماریا"، با صدای شارلوت چرچ. این آهنگ از ساخته های معروف شوبرت آهنگساز سده ی نوزدهم است که توسط خوانندگان زیادی خوانده شده است.
٭ صد برگه ی سفید پسش داده ام ، بس است
کی خسته می شود فلک از امتحان من؟
"حسین جنتى"
اگر میخواهید تلخترین فیلم تاریخ را بسازید یک دوربین به دست بگیرید و در کوچه و خیابانهای شهر راه بروید و هر چه میبینید ضبط کنید زیرا حقیقت است. تلخترین فیلم تاریخ یک مستند از زندگیست، تلخترین تابلوی نقاشی آینه و تلخترین نگاه، نگاه به خودمان است.
"فدریکو فللینی"

جولیتا ماسینا در "جاده"؛ فللینی، ۱۹۵۴.
سرگروه ریاضی منطقه خبر داد که کار بچه های مدرسه ی ما در جشنواره ی "دوستی با ریاضی" به همراه کار بچه های دبیرستان اندیشه، به عنوان کارهای برگزیده انتخاب شده اند. خدا را سپاس!
آخرین جلسه ی کلاس ها هم دیروز برگزار شد و از فردا امتحانات شروع می شود. وقتی از کلاس آمدم بیرون، خدمتکار مدرسه خدا قوت گفت و اضافه کرد که:"شما تا آخرین لحظه ماندید."
همه ی کلاس ها تعطیل شده بودند.
کار کردن من هم سوژه ای شده است؛ به نظرم فقط دارم وظایفم را انجام می دهم...، شاید چون رابطه ام با بچه ها خوب است، حتی آن هایی که معلمشان نیستم. برایشان وقت می گذارم یا این که معمولا دیر می آیم دفتر، که از چای خبری نیست، مگر این که آقای ولی پور برایم یکی نگه داشته باشد....
اما بعضی از همکارها متلک می اندازند . از وقتی مدیر مدرسه در جلسه ای که نبودم، ازمن تعریف کرده بود، احساس می کنم رفتار چندتایی شان تغییر کرده است، انگار به کارهام حساس شده باشند؛ چیزی که آزارم می دهد. هرچند کلا زیاد باهاشان دم خور نیستم، چرا که علایق و روحیاتمان سازگار نیست.
یکی شان که از آن دو دَره بازهاست (!)، به معاونمان گفته بود باید از آقای بابایی بابت زحماتش تقدیر کنید و او هم پاسخ داده بود که :"از سال اولش همین طور بوده!"
نمی دانم...
انگار این دلخوشی های کوچک دیگر تاثیر چندانی رویم نمی گذارد. احساس خستگی شدیدی دارم.
پ.ن:
لیلا زنگ زد که جلال عمو مامه را دکتر برده است. جلال پرستار است. عمو را برده بود بیمارستان خودشان و تقریبا همه ی متخصص ها دیده بودنش.
گفته بودند التهاب شدید مثانه دارد. مغزش از چند سال پیش شروع به کوچک شدن کرده است و بعضی از مویرگ هاش هم به مغز خون رسانی نمی کنند...
برایش دارو نوشته اند. البته بقیه ی داروها هم مانده است تا جواب آزمایش هایش مشخص شود.
پ.ن:
عنوان از این بیت قیصر امین پور:
"خسته ام از این کویر ، این کویر کور و پیر
این هبوط بی دلیل ، این سقوط ناگزیر"
پس از آن که بچه مدرسه ای هایی، ویدئوهای رقص یا مسخره بازی ها شان با ترانه ی جنتلمن ساسی مانکن را در فضای مجازی پخش کردند، آقایان فرمودند که در مدرسه از موسیقی های نامناسب استفاده نشود.
خوب! یادتان افتاد که آموزشی هست و پرورشی؟ وقت تقسیم بودجه که یادتان نمی افتد، فقط توی تلویزیون حنجره می ترکانید که سرانه ی دانش آموزان را واریز کردیم...؛ سرانه ی ناچیزِ خجالت آورتان را. اگر کمک های مردمی نبود (چه داوطلبانه و چه به اجبار!)، لابد شما مدرسه را اداره می کردید؟ همه ی بخشنامه های اینترنتی مسخره تان را مدرسه باید روی کاغذی چاپ بگیرد که این روزها قیمتش به سرعت اوج گرفته است؛ آب، برق و ... بماند! کدام آزمایشگاه و کدام کتابخانه را تجهیز کرده اید؟ وقتی از این که مدرسه های کَپَری داریم شرم نمی کنید، چه حرفی می ماند؟ بچه های خودتان می دانند مدرسه ی کَپری چیست؟!
آموزش و پرورش را به حال خودش رها کرده اید. می دانید که هرطور شده این چرخ می چرخد! چه با بخشنامه های اینترنتی تان و چه بدون آن!
لابد گمان کرده اید بچه ها به سلیقه موسیقایی تان اهمیت می دهند؟... البته که در زنگ تفریح هایتان از تصنیف های استادشجریان پخش می کنید!... یا به بچه ها یاد می دهید که سواد بصری چیست...، یا موسیقی کلاسیک چیست.
البته که بچه ها استاد شجریان و استاد ناظری و کیهان کلهر را بهتر از تتلو می شناسند!
البته که آن قدر همه چیز خوب و شاد است که بچه ها از خوشی می رقصند!
پیشنهاد می کنم برای نوستالژی بازی هم که شده، در سال یک ساعت را در منطقه ای محروم سر کلاس بروید و درس بدهید.
پ.ن:
عنوان از شاملو
به دفتر دبیران که می رسم،در و پنجره ها را باز می کنم تا هوای دم کرده خارج شود. چه طور می توان در این هوا نفس کشید؟... یاد پدرم می افتم که هرجا با هم می رفتیم، اول در و پنجره ها را باز می کرد تا هوا عوض شود.
نسیم خنکی دفتر دبیران را پُر می کند.
ساعت اول که سر کلاس یازدهم تجربی می روم، در و پنجره ها باز است؛ پرده ها تکان می خورند. پشت پنجره می روم. باد گندمزارها را به جنبش انداخته است. هوا پاکِ پاک است.
وقت رسم کردن یک تابع چندضابطه ای، نمی دانم چرا یاد حرف دیروز هیراد می افتم؛ وقت برگشتن به خانه، درباره ی شیطان سوالاتی پرسید. وقتی رسیدیم، رفت دستشویی و بیرون که آمد با عصبانیت گفت:"اصلا به شیطان چه؟!"
ناخودآگاه خنده ام می گیرد. بچه های کلاس بی آن که دلیل خنده ام را بدانند، می خندند. به بچه ها می گویم تابع رسم شده را وارد دفترشان کنند. دم در کلاس می روم. آقای معاون چند دانش آموز را ردیف کرده است و به نوبت شلنگی کف دستشان می زند. نگاهم به دم در کلاس رو به رویی می افتد. دانش آموزی به لبه ی چهارچوب درِ بسته ی کلاسی تکیه داده است و در حالی که به مراسم تنبیه نگاه می کند، یک بستنی زرشکی رنگ را لیس می زند!
پ.ن:
طی روزهای گذشته و به ویژه روز دوازدهم اردیبهشت، خیلی از شاگردهای قدیم و فعلی با کامنت ها و استوری های پرمهرشان، شرمنده ام کردند؛ سپاسگزارشان هستم.
در سکانس ماقبل آخرِ شجاع دل (مل گیبسون، ۱۹۹۵)، وقتی ویلیام والاس پای چوبه ی دار، گردنش در آستانه ی قطع شدن است، به جای التماس و خواهش بخشش، تنها یک واژه را فریاد می زند:"آزادی!"

"می توان در خیابان آزادی قدم زد
درمیدان آزادی گرد هم آمد
با مجسمه آزادی عکس سلفی گرفت
شعرو ترانه آزادی را زمزمه کرد
وبازهم آزاد نبود.
آزادی تنها یک واژه نیست
نام خیابان ومیدان و مجسمه وشعروترانه نیست.
آزادی یک حس است
یک باور
باور به اینکه من حق و امکان انتخاب دارم
مجبور نیستم
تحمیلم نمی کنند
مانع انتخابم نمی شوند.
آزادی حس خوشایندیست که
گاهی زندانی درسلول انفرادی لمسش می کند
اما زندانبانش نه.
حس خوبی که با دستبند وزنجیر و دیوار و دار ازبین نمی رود.
اما حس نامطلوب اسارت
گاهی با دیوارها ومیله هایی که نامرئیست هم درک می شود.
با باورها
باورهای ذهنی
باورهای عینی.
وقتی حق وامکان انتخاب نداشته باشی
با تنفس وتردد درفضایی به وسعت یک کشورهم
احساس اسارت خواهی کرد."
محمود بهشتی لنگرودی - زندان اوین
پ.ن:
محمود بهشتی لنگرودی، آن که در تصویر دستبند زده شده است، از اعضای کانون صنفی معلمان ایران است که مدت هاست زندانی ست.
شنبه ی گذشته در منطقه ی محل تدریسم جشنواره ای به نام "دوستی با ریاضیات" برگزار شد و مدرسه ی ما برای نخستین بار در آن شرکت کرد. جشنواره ای که چندمین سالش را پشت سر گذاشت.
شش گروه از پنج مدرسه کارگاه داشتند. موضوع کارگاه ما "ریاضیات و سینما" بود.
وقتی پیش از عید موضوعِ کارگاهمان را به اطلاع دبیر جشنواره رساندم، شوکه شد؛ البته که در کنار موضوعاتی چون "پارادوکس های ریاضی"، "منطق فازی" یا "فراکتال ها"، موضوع ما عجیب می نمود!
وقتی موضوع قطعی شد به گروه شش نفره مان که از پایه های دهم و یازدهم تجربی بودند، برنامه دادم و جلساتی با هم داشتیم. در هفته ی پیش از آن، هر روز جلسه داشتیم. چهارشنبه ایده هایمان را برای طراحی کارگاه روی هم ریختیم و پنجشنبه از صبح رفتیم کارگاهمان را آماده کنیم. جشنواره در دبیرستان دخترانه ای برگزار می شد و به هر گروه کلاسی داده بودند تا کارگاهشان را در آن جا مستقر کنند.
روز پنجشنبه رفتیم دبیرستان اندیشه؛ مدرسه ی مرتب و قشنگی بود. مشغول آماده کردن کارگاه شدیم. یکی از بچه ها گفت:"آقا ما اومدیم این جا فقط روی نمونه دولتی ها رو کم کنیم!"
دور تا دور کلاس را پارچه زدیم و پرده ی دستگاه ویدئو پروجکشن را هم آویختیم تا کارگاهمان شکل و شمایل سینما را به خودش بگیرد. پارچه ها و همین طور بعضی خرده ریزها را بچه ها از خودشان آوردند و بقیه ی وسایل را هم از مقوا و بنر و غیره تهیه کردیم. از قبل یک فناکیستوسکوپ هم ساخته بودیم که آن را در کارگاه، روی میزی، مقابل آینه گذاشتیمش؛ دستگاهی که به نظر اغلب تاریخ نگاران، سینماتوگرافی با آن آغاز شده است؛ یک دایره با شیارهایی دور تا دورش که روی آن کنشی نقاشی می شد و با چرخاندن آن مقابل آینه، توهم حرکت آن کنش برای بیننده ایجاد می شد. زحمت دایره و دسته اش را پدر یکی از بچه ها کشید، بلبرینگش را یکی از بچه های دوازدهم آورد و طراحی آدمک متحرکش را من انجام دادم. یک آینه قدی هم از راهروی مدرسه کندیم تا همه چیز تکمیل شود!
بچه ها خیلی زحمت کشیدند. یکی از بچه های یازدهم انسانی را هم با خودمان آورده بودیم که کمک کارمان بود.
تا حدود ۲ پیششان بودم؛ ناهارشان را سفارش دادم و قدری هم پول پیششان گذاشتم و آمدم خانه.
بچه ها تا حدود ۶ آن جا بودند و تمرین می کردند. روز جمعه هم در مدرسه ی خودمان تمرین کردند.
روز شنبه جشنواره برگزار شد؛ شلوغ بود. در حیاط صندلی گذاشته بودند. از هر مدرسه بازدیدکننده هایی آمده بودند و از مدرسه ی ما هم ده نفر از بچه های یازدهم و دوازدهم تجربی انتخاب شده بودند. در هر کارگاه دانش آموزانی مهمان بودند و بچه ها برایشان اجرا می رفتند؛ بعد هم بازدید مهمانانی چون چند استاد دانشگاه و مدیران و غیره بود و البته سمینار ریاضی. بچه های کارگاه ما به نوبت بخشی از کار را که به رابطه ی ریاضیات و سینما می پرداخت پیش می بردند. همزمان فایل پاورپوینی نمایش داده می شد. از جذابیت های این پاورپوینت، نمایش نخستین فیلم تاریخ سینما (خروج کارگران از کارخانه، برادران لومیر، ۱۸۹۵) بود که با فضایی که در آن چراغ ها خاموش شده بود و با ان دکور ساده، یادآور تولد سینما بود.
تقریبا همه ی کارگاه ها را دیدم؛ به جرات، اگر کار بچه های ما بهترین نبود، حتما جزء بهترین ها بود. کارِ کارگاه فراکتال هم به نظرم کار خوبی بود. دبیر جشنواره و خانم مدیر مدرسه که بابت حضور نیافتن سرگروه ریاضی منطقه و سرگروه ریاضیِ استان خیلی ناراحت بودند، گفت که گروه شما و اجرایشان خیلی دلگرم کننده بود. خیلی از کار بچه ها خوششان آمده بود. گفت مودب ترین پسرهای این جمع بودند! از من هم بابت این که از پنجشنبه بالای سر بچه ها بودم تشکر کردند. گفتند وقتی مدرسه تان را دیدیم، اصلا فکرش را نمی کردیم بچه هایتان این قدر عملکردشان خوب باشد.
در پایان برنامه ها، تقریبا مهمان ها رفته بودند که ترانه های شادی پخش کردند و جیغ و هیاهوی دخترها بلند شد؛ گفتم:"بچه ها بریم کارگاه رو جمع کنیم."
گفتند:" آقا کجا بریم؟ تازه شروع شده!"
جارو و خاک انداز گرفتم و رفتیم و کارگاه را جمع و جور کردیم. خیلی از کارگاه ها همان طور مانده بودند.
وقت کار، بچه ها هم همان ترانه ای که در حیاط پخش می شد را با لپ تاپ در کارگاه گذاشته بودند. وُلوم هم که بالا بود!
البته که جمع بچه های پسر و دختر، شیطنت های خودش را هم داشت که خداییش دخترها خیلی شیطنتشان بیشتر بود!
بچه های ما هم بالاخره شماره هایی رد و بدل کرده بودند! به جز یکی شان که وقت برگشتن می گفت:"آقا من هیچ شماره ای ندادم، اما الان پشیمونم!"
فیلمبردارِ اجرای بچه ها هم بود؛ بچه ها سر به سرش می گذاشتند که خواسته به دختری شماره بدهد و او هم گفته:" آخه تو قیافه داری؟!"
یکی هم رفته بود وسایل را در اتاقی بگذارد، چندتا از کوله پشتی دخترها را می بیند، زیپشان را باز می کند و توی هرکدام شماره ای می اندازد!
خلاصه اسباب خنده ای شده بود این حرف هاشان که وقت برگشتن می زدند. پیش از برگشتن، در حیاط جمع شدیم و قدری برایشان حرف زدم؛ از برخورد یکی از استادها ناراحت بودند؛ هر کارگاهی می رفت پرسشی مطرح می کرد که بعضا ربطی هم به موضوع نداشت. البته هم بچه ها و هم من، در کارگاه به پرسشی که داشت پاسخ داده بودیم. بعد هم بچه ها با اسپیکر همراهشان ترانه ای مازندرانی پخش کردند که نامش "شلوار پلنگی" بود.
با ماشینِ من برگشتیم. دو تا از بچه ها، در حالی که مشغول خوردن بسته ی پفکی بودند که از دخترها گرفته بودند، گفتند آقا ما خودمان می آییم!
خوش گذشت و در یک کلام "ترکوندیم!"
پ.ن:
٭ هفته ی معلم گرامی باد!
٭ عکس ها در ادامه ی مطلب.
ادامه مطلب ...چنان فشرده شب تیره،پا
که پنداری،
هزار سال،
بدین حال،باز می ماند!
به هیچ گوشه ای از چار سویِ این مرداب،
خروس آیه ی آرامشی نمی خواند!
چه انتظار سیاهی،
سپیده می داند؟
"فریدون مشیری"
دیشب حالم خوب نبود. داشتم برگه تصحیح می کردم که آقای جابری به طور غیر منتظره ای تماس گرفت.
آقای جابری چندسال دبیر ادبیاتمان بود که بعد از دوران مدرسه هم کمابیش با هم در ارتباط بودیم. اهل مطالعه و نوشتن و البته ترانه سرایی ست؛ چند وقت پیش هم مجموعه شعری چاپ کرد. همیشه به نوشتن تشویقمان می کرد. چندتا از داستان هایم را خوانده است و روی آن ها حرف زده ایم. پیش از عید به اش گفتم که اگر بشود می خواهم مجموعه داستانی درآورم...
دیشب پیشنهاد کارِ داستانی روی متون کهن را به ام داد؛ شوکه شدم!
از همان انتشاراتی یی که کتابش را چاپ کرده است چنین پیشنهادی گرفته است؛ گفت می خواهد که من هم باشم؛ گفت گرفتار است و در واقع مرا برای انجام این کار در نظر گرفته است.
راستش هم خیلی خوشحال شدم و هم خیلی ترسیدم! چون تجربه ی کار کردن روی متون کهن را ندارم!
اما این پیشنهاد حالم را عوض کرد.
حالا قرار است به پیشنهادش فکر کنم و پاسخ بدهم. گفت:"اگر پذیرفتی، قرار ملاقاتی با مدیر انتشاراتی می گذارم. شاید توانستی همین جا مجموعه داستانت را هم چاپ کنی."
دلم می خواهد کار کنم، اما ...
دیریست عابری نگذشته ست ازین کنار
کز شمع او بتابد نوری ز روزن ام.
فکرم به جست و جوی سحر راه میکشد
اما سحر کجا!
در خلوتی که هست؛
نه شاخهای زجنبش مرغی خورد تکان
نه باد روی بام و دری آه میکشد.
حتی نمیکند سگی از دور شیونی
حتی نمیکند خسی از باد جنبشی
غول سکوت میگزدم با فغان خویش
ومن درانتظار
که خواند خروس صبح!
کشتی به شن نشسته به دریای شب مرا
وز بندر نجات
چراغ امید صبح
سوسو نمی زند.
"شاملو"
پ.ن:
عنوان از حافظ

پنجره ی باران خورده را رو به گندمزارهای پشت مدرسه باز می کنم. باد سرد و نمناکی توی صورتم می زند و موهایم را به هم می ریزد. باد گندمزار را پیچ و تاب می دهد.
چه خوب است که باران زده است.
پرواز پرستوها را می بینم....
بچه ها سردشان است. پنجره را می بندم.
یاد حرف های پدر درباره ی عمومامه می افتم.
آلزایمر عمو مامه هر روز شدید تر می شود و عموحسن که حالا یکسره به اش رسیدگی می کند، حسابی خسته و کلافه شده است. لباس عمومامه را عوض می کند، ناهارش را می دهد...
عمومامه جهت ها را دیگر نمی شناسد. اسامی را جا به جا می گوید. انگار برگشته باشد به سال ها پیش، حرف هایی عجیب می زند. یک شب راه کوچه را پیش گرفته بود که می خواهم بروم خانه ی فلانی، کسی که اصلا این جا نیست- یکی از اقوام او را می بیند و برش می گرداند. حالا درِ خانه اش قفل می شود.
پدرم می گوید آدمِ مریض صاحب می خواهد، که پی اش برود و دردش را درمان کند. بعد گریزی می زند به گذشته؛ پریوش حالش خوب نبود و پدرم بردش دکتر تا خوب شد. خاطرات تلخی از آن روزها برایم زنده شد. پدر بیکار بود و در آن شرایط سخت مالی، پریوش را برد و آورد تا خوب شد....
حس خوبی ندارم؛ نمی دانم چه بر سر عمومامه خواهد آمد. کاش زن عموشهربانو زنده بود...؛ نمی دانم! شاید هم خدا خیلی دوستش داشت که پیش از آن که منت کش شود، از دنیا رفت.
هرگز عاقل نشو
همیشه دیوانه بمان
مبادا بزرگ شوی
کودک بمان...
"عزیز نسین"

عمومامه، روزهایی که هنوز می دید...
پ.ن:
بشنوید:
8358211068/Hiwa_Erfani_Nishtmani_be_kasi.mp3.html
ترانه ی کُردی "نیشتمانی بی که سی" که همان "سرای بی کسی" استاد هوشنگ ابتهاج است، با صدای هیوا عرفانی.

کلا دوازده داستان کوتاه نوشتم. جلال آلاحمد خیلی کارهایم را دوست داشت. او معتقد بود که من اولین داستانهای «کارگری- صنعتی» را در ادبیات ایران نوشتهام. پیش از من هر چه نوشته شده بود درباره حرفههای سنتی مثل میرابباشی، بقالی و... اینها بود. اما داستانهای من در محیطهای صنعتی مثل شرکت نفت و باراندازهای جنوب اتفاق میافتاد. من عاشق ادبیات بودم و هستم و برایش مقام بالاتری نسبت به سینما قائلم. اگر هم ادبیات را کنار گذاشتم و به سینما روی آوردم، علتهای اجتماعی داشت؛ چون داستانهایم معمولا با سانسور روبهرو میشدند. بهطوریکه وقتی مجموعهداستان «تابستان همان سال» را در سال ۴۸ درآوردم، که زندگی هشت کارگر اسکله بود، این کتاب توقیف شد. در دهه هفتاد هم قصههایم را جمعوجور کردم و فرستادم برای چاپ اما کتاب چاپشده من در محاق مانده است...
من اگر حرفی میزنم، محدود به خودم نمیشود. شامل همه کسانی است که مثل من فکر میکنند. زمانی که متوجه شدم از راه ادبیات آیندهای ندارم و اگر قرار است با سلیقه خودم بنویسم همیشه با مشکل مواجه خواهم بود، به سینما آمدم. اما در سینما هم مشکل دارم. چون هرگز دلم نمیخواهد فیلم بد بسازم. علت کمکاریام این است. دوستانی هستند که بیشتر از من فیلم ساختهاند اما اگر آثارشان را بررسی کنیم، فکر نمیکنم تعداد فیلمهای خوبشان بیشتر از فیلمهای من باشد. من فقط یک فیلمساز دیگر شبیه به خودم سراغ دارم او هم عباس کیارستمی است که هیچوقت فیلم بد نساخته است.
بههرحال وقتی از ادبیات سرخورده شدم، سینما را انتخاب کردم. شانسی که سر راه من قرار گرفت و اگر این شانس نبود، من هم نبودم این بود که مواجه شدم با ابراهیم گلستان که میخواست «خشت و آینه» را بسازد. گلستان را از دوران کودکی میشناختم. از دورهای که برای شرکت نفت فیلم مستند میساخت و این فیلمها را در مدارس آن نواحی برای ما نشان میدادند. در ادبیات هم همیشه به آثار او علاقهمند بودم. اصلا او مدل من در نوشتن بود. درعینحال آبادان به دلیل جمعیت خارجی زیادی که آنجا بودند، دارای چند سالن سینما بود که همزمان با آمریکا و اروپا فیلم نشان میداد. چون آنها نمیخواستند مردمشان به دلیل دوری از وطن از جریان فرهنگی خودشان منفک شوند.
من بیشترین فیلمهای زندگیام را تا سن ۲۲ سالگی که در آبادان بودم دیدهام. زبان انگلیسی هم بلد نبودم، اما اینقدر فیلم زبان اصلی دیدم که تقریبا هیچ فیلمی نبود که آن را نفهمم. یعنی تربیت تصویری پیدا کرده بودم. آن سالها، دوران طلایی فیلمسازی در آمریکا و اروپا بود. دورانی که هرگز تکرار نشد. در آبادان شرکت نفت سینماهایی داشت که معروفترین و مهمترینش سینما تاج بود؛ سینمایی که نظیر نداشت.تمام فیلمهای روز جهان به صورت همزمان در سینماهای آبادان به ویژه همین سینما تاج به نمایش درمیآمد. همه نوع فیلمی هم بود اما من وابسته به خانوادهای شرکت نفتی نبودم و درنتیجه ورودم به تمام این سینماها ممنوع بود. بنابراین کارت این سینما را جعل کردم. این تنها موردی است که من در زندگیام چیزی را جعل کردهام. طبق قوانین شرکت نفت، هر یک از اعضای خانواده کارمندان این شرکت برای استفاده از امکانات رفاهی کارت داشتند.
من یک دوست همکلاسی داشتم که اغلب با کلک، کارتهای سفید میآورد و من با دقت تمام عکس بچهها را روی آن میزدم. حتی مهر هم درست کرده بودم و تقریبا شده بودم سرگروه یک باند جعل کارت سینما تاج. شاید حدود صد کارت ساختم. مدتی پلیس شرکت نفت دنبال این جعلکننده میگشت و آخرش هم نفهمید کار چه کسی است. حیفم میآمد که این فیلمها را از دست بدهیم. هفتهای حداقل سه فیلم میدیدم. خب اینها هم جزو همان شانس به حساب میآیند. یکی از هوشمندیهای هر جوان علاقهمند به امور فرهنگی، استفاده از همین فرصتهایی است که پیش میآید.
ادامه مطلب ...
امروز هم با خواب آلودها کلاس داشتم! وقتی چرخی در کلاس زدم، تازه متوجه شدم که فلان نیمکت خالی نیست و یکی شان کاملا روی نیمکت دراز کشیده و کاپشنی روی خودش انداخته است. راحت خوابیده بود. همانی ست که صبح ها درِ مدرسه را برای ماشین ها باز و بسته می کند. ناخودآگاه خنده ام گرفت و بلند خندیدم!
سر کلاس دیگر، داشتم صفحات تکلیف را از روی کتاب می خواندم که بنویسند. یکی شان گفت کتاب ندارد. گم شده است. یکی از بچه ها از ته کلاس گفت:"آقا، انداخته است زیر کفترهاش!"
دیروز هم سر یکی از کلاس ها موش آمد! ایستاده بودم نزدیک در و داشتم درس را توضیح می دادم که موش خاکستری کوچکی از زیر در وارد کلاس شد و به سرعت به سمت رو به رویش که میز من قرار گرفته است رفت و مثل توپی که به دیوار می خورد و برمی گردد، به سرعت برگشت و از همان جا که آمده بود، در رفت! اما همین چند ثانیه کافی بود تا کلاس را شور و غوغا بردارد. از جیغ و دادهای مسخره تا ادا و اطوار و حتی ترس!
.
هوریکه، زنی بود همسایه ی عمومامه که چند روز پیش مُرد. همین عید دیدمش. قد بلند بود، با استخوانبندی محکم. جامه ی بلندی می پوشید با جلیقه. موهای بلندش را از دو طرف می بافت که از سربندش آویزان می شد. همیشه دم در شیب دارِ خانه اش می نشست. صدایش تا سر کوچه می رسید که به آوازی بلند به کُردی چیزی می گفت، مثلا کسی را صدا می کرد. پیش ترها نخ می ریست. دختری به نام دختربَس دارد که مثل خودش قوی بنیه است. یک بار که می خواست کتف عموحسن را که در رفته بود جا بیاندازد، حسابی عمو را تاب داد و چلاند!
هوریکه همیشه حال و احوال می کرد. یک بار پیش لیلا گلایه کرده بود که چرا برادرت هیراد را نمی آورد ببوسم، من هم هیراد را نزدیکش بردم. او را بوسید و کلی قربان صدقه اش رفت و برایش دعا کرد.
خدایش بیامرزد؛ اصلا به اش نمی آمد اهل مردن باشد.
موسیقی عجیبی ست مرگ
بلند میشوی
و چنان آرام و نرم می رقصی
که دیگر هیچ کس تو را نمیبیند.
"گروس عبدالملکیان"
بعدا نوشت:
گفتند آن دانش آموزی که روی نیمکت خوابش برده بود، سر کار می رود؛ دلیل آن حجم از خستگی اش را فهمیدم.
واقعا معنای سلفی گرفتن با سیل یا این حجم از فیلم های سیل را درک نمی کنم. آیا این مصیبت تماشا دارد؟ آیا مایه لذت و افتخار است؟
یعنی وقتی جایی هستیم که مصیبتی رخ داده است، نباید دست به کار شویم و هر کمکی که از دستمان برمی آید بکنیم؟ یعنی وقت مصیبت، اصلا فرصت مصاحبه های جور واجورهست؟
یعنی فرنگ نشین ها بهتر از ما این مصیبت را درک می کنند یا نشان می دهند که حتی ویدئوی چاله چوله های خیابان هایمان را برای شبکه های ماهواره ای شان می فرستیم؟
در شرایط مصیبت، اگر از درستی خبری مطمئن نیستیم، آیا باید آن را بازنشر دهیم؟ اصلا به عواقب آن اندیشیده ایم؟ مثلا اگر مدیر کانالی هستیم، آیا به تاثیرات پست هایمان می اندیشیم که آیا این پست ها کمکی به تغییر وضعیت آسیب دیدگان از آن مصیبت می کند یا نه؟
اگر آدم معروفی هستیم، آیا باید در مصاحبه هایمان مدام تکرار کنیم که: "برای کمک به همشهری هایمان/ هم استانی هایمان..."؟ مگر ما همه از یک خاک نیستیم؟... و اصلا مگر مصیبت رنگ و نژاد می شناسد؟
پ.ن:
عنوان از حافظ
بچه که بودم
دست چپم آرزو می کرد
که همچون پسرکِ شیک پوش همسایه
ساعتی بر مُچ داشته باشد.
چه گریه ها که نمی کردم و
مادرم فقط جز اینکه مچ دستم را گاز بگیرد
تا شکل ساعت بر آن بیفتد
کار دیگری از دستش بر نمی آمد.
وای که چه ساعت زیبایی بود!
.
بچه که بودم
معنای شادمانی، برایم وقتِ حمام بود
چه حباب ها و فانوسکان سبز و سرخی
که با کف صابون نمی ساختم
.
بچه که بودم
زمستان ها کنار گرمای اجاق می نشستم و
به اخگرهای روشن و آتشین خیره می شدم
دلم می خواست بتوانم
بروم میان زغال های گُر گرفته و
خانه ای میانشان برای خود بسازم.
.
بچه که بودم
عصرها می فرستادنم خانه ی منیژه خانوم
تا کمی ترشی بخرم،
وای که چقدر خوشمزه بود.
بعد هم که سوی خانه باز می گشتم
در پیچ و خم کوچه ها
دزدکی، طوری که کسی نبیند
کمی از آب ترشی درون بطری شیشه ای را سر می کشیدم.
.
بچه که بودم
عشق برایم یعنی شب پیش از عید.
تا خود صبح
تا وقتی که چشم هایم به زور باز بود
کفش های نواَم را تنگ در آغوش می گرفتم.
.
بزرگ که شدم
دست چپم، چه ساعت های واقعی و زیبایی
بر خود دید،
اما هیچ کدام مثل آن ساعتی که مادرم
با دندان هایش بر مچم می ساخت نبود.
هیچ یک قد آن دلم را خوش نکرد.
.
بزرگ که شدم
هیچ یک از چلچراغ اتاق های خانه ام
مثل آنهایی که با حباب و کف صابون می ساختم
لبخند بر لبانم نیاورد.
.
بزرگ که شدم
با هیچ اخگر و شعله ای
خانه ای نساختم.
.
بزرگ که شدم
هیچ غذایی، مزه ی آن ترشی هایی که دزدکی از بطری ها سرکشیدم نداد
.
بزرگ که شدم
هیچ کفش و پیراهنی
هیچ شلوار و کراواتی را با خودم
به رختخواب نیاوردم.
هیچ کدام شان را
مثل آن کفش های عیدی کودکی ام
مثل همان ها که چشم هایم را تا صبح باز می گذاشتند
مثل همان ها که تنگ در آغوشم می خوابیدند.
نه
هیچکدامشان را
هیچکدامشان را
"شیرکو بیکس"
شهرستان که بودیم، عکس و فیلم های پل کوچه را می دیدم که آب دهانه های پل را پر کرده بود؛ پلی آجری قدیمی یی به سبک پل های دوره ی صفویه. این پل نزدیک کوره ی آجرپزی یی بود که من و برادر بزرگترم و پدرم در آن کار می کردیم، و البته کوره های آجرپزی دیگری که خیلی ها در آن ها مشغول بودند؛ کار دیگری نبود. حقوق هم بستگی به تعداد آجرهایی داشت که هرکسی می زد.
کلاس سوم ابتدایی را تازه تمام کرده بودم. پنج صبح بیدار می شدیم و پیاده می رفتیم به میدانی که به آن میدان سکه می گویند. کارگرهای دیگر هم بودند، بزرگ و کوچک. از آن جا با مینی بوس می رفتیم سر کار. کوره های آجرپزی در چاله های وسیع کنار یکدیگر قرار گرفته بودند.
گِل را از روز قبل آماده کرده بودیم و روی آن مشمای پلاستیکی بزرگی کشیده بودیم. آن را در قالب های چوبی یی می ریختیم که از قبل قدری خاکستر در آن پاشیده بودیم، به نظرم قالب هایی چهارتایی بودند. با کاردک رویش را برش می زدیم و می بردیم جای آفتابگیری قالب را چَپه می کردیم.
ناهار با خودمان بود.
غروبِ هر روز تعداد آجرها را می شمردند و هفتگی یا ماهانه حساب را تسویه می کردند که معمولا پول زیادی نمی شد.
پدرم خیلی به من سخت نمی گرفت و گاهی می توانستم تا حوض موتور آب یا کنار رودخانه ی پل کوچه بروم. یادم می آید که یک روز انبوهی ماهی ریز مرده در حاشیه ی رود افتاده بودند.

پل کوچه، با دورنمایی از کوه خان گُرمز