فلسفه های لاجوردی

یادداشت های من...

فلسفه های لاجوردی

یادداشت های من...

ماهی ها در خاک می میرند...


سیزده بدر در حالی گذشت که هم میهنانمان در لرستان ساعت های سخت و تلخی را از سر گذرانده و می گذرانند و البته در جاهای دیگر. سیل ویرانگر در پلدختر و معمولان و خرم آباد تلخی را به کام همه ی ما ریخت. شاید از مویه ی مادران لُر تلخ تر نداشته باشیم،  وای به وقتی که در عزای عزیز از دست رفته ای باشد.

 خدا به همه شان صبر دهد؛ آمین!


پلدختر، ۲۴ ساعت پس از سیل

 سیزده بدر با مرگ جمشید مشایخیِ عزیز گره خورد که از نسل خاک صحنه خورهای قدیم تئاتر و سینمای ما بود. از او نقش های "خان دایی" در قیصر مسعود کیمیایی، "پدربزرگ" مجید قاری زاده، "کمال الملک" علی حاتمی و البته "رضا تفنگچی" هزاردستان حاتمی بیشتر در خاطرم مانده است. علاوه بر کیمیایی و حاتمی، او با ناصر تقوایی (نفرین) و داریوش مهرجویی (گاو) هم کار کرده است.

 نقش رفتگری که پدر فرزان دلجو بود در "ماهی ها در خاک می میرند" با ترانه ی "سقف" فرهاد هم البته مرا به دوران نوجوانی ام می بَرد که این فیلم را با ویدئو دیدیم و با آن گریه کردیم و ترانه اش را تا مدت ها زمزمه کردیم.


فرزان دلجو، جمشید مشایخی و شهرام شب پره؛ ماهی ها در خاک می میرند، امیر مجاهد - فرزان دلجو، ۱۳۵۶.

 روحش شاد و یادش گرامی باد!

مانده تا برف زمین آب شود...


 پس از بارش های تند امروز و رعد و برق هایی که صدای مهیبی همچون صدای زمین لرزه داشتند، حالا برف باریدن گرفته است. کوچه های شیب دار همچون جوی هایی، آب را به پایین دست هدایت می کنند. چمنزارهای وسیع پایینِ شهر که به قُرُق معروفند، تقریبا از آب پر شده اند. این چمنزارها یک زمانی پاتوق عشقِ فوتبال ها بود و البته هنوز هم در بخش هایی ش هست.


پ.ن:

عنوان از سپهری


بعدا نوشت:

 برف می بارد و همه جا را سپیدپوش کرده است.


٭ساعت ۱۶:۴۰:

 بارش بی امان برف همچنان ادامه دارد. برق قطع شده بود که آمد، اما آب همچنان قطع است. الان مه نیز همه جا را در بر گرفته است.

 پیش از ظهر هیراد را بردم بیرون اما بارش برف به شدتی بود که نتوانستیم بمانیم و برگشتیم.

 تلویزیون هم قطع است. رفتم پشت بام آنتن را بررسی کنم که پروانه ای با بال های گشوده روی برفِ کنار کولر دیدم. گمان کردم مرده است. با تکه برف زیرش برداشتمش، توی دست هام چندبار ها کردم که یکی از بال هاش را بلند کرد. دوباره ها کردم و بال دیگر را هم جمع کرد. به همان وضع آوردمش پایین و ذره ذره برف ها را ازش کندم؛ برای کندن تکه ی آخری که به یکی از پاهاش گیر کرده بود، بردمش نزدیک بخاری. تنش که گرم شد، ناگهان بال زد و رفت بالای چوب پرده. هیراد کلی خوشحالی کرد!

دشت هایی چه فراخ، کوه هایی چه بلند...


 یک بند باران می بارد...

 پیش از ظهر وسط بارش باران، با سجاد سوار بر ماشین رفتیم سمت کوه های امروله

 جاده را در پیش گرفتیم. از روستاهای زرده، رشتیان و هزارخانی گذشتیم و به حصار رسیدیم که آخرین روستای این مسیر و دقیقا پای امروله قرار گرفته است و از آن جا دور زدیم و برگشتیم. اگر هوا آفتابی بود، بقیه ی مسیر را به سمت دره ها و ارتفاع های بالاتر پیاده یا با وسیله ای چون موتور یا قاطر می رفتیم.

 اما تماشای شکوه امروله، که از نیمه برف آن را در بر گرفته بود، در تمامی مسیری که به سمتش می رفتیم آن هم در زیر بارش بی امان باران، حس و حال خودش را داشت! روستاهایی آرمیده در تپه ها و سبزه زاران که دیوارهای کاهگلی شان خیس خورده بود و تازگی سبزی درخت هاشان به قهوه ایِ خاک می آمد، و امروله که همچون دیواری بلند و ستبر، سپیدی برفِ صخره های مورّبش ناخودآگاه روحم را پر از زیبایی و شکوه کرده بود.



پ.ن: 

عنوان از سپهری

هه ناسه

دیروز بعد از دیدن خواهرم پریوش، رفتیم دم خانه ی عمو مامه. قبلش به لیلا زنگ زده بودم که گفت کرمانشاه هستند. لیلا کوچکترین خواهرم، عید را این جا هستند، در همسایگی عمو مامه و البته در همسایگی عمو حسن که از عمو مراقبت می کند.

چندبار زنگ در را زدم که خبری نشد. بعد در زدم و همزمان عمو را صدا کردم. پاسخ داد که دارد نماز می خواند! کمی صبر کردم و دوباره در زدم و صدایش کردم که گفت الان می آید. بعدش خبری نشد و دوباره در زدم و به همین ترتیب...، عمو هیچ پاسخ روشنی نمی داد که بدانم دارد می آید که در را باز کند یا نه...

 چون صدایش کمی ضعیف تر از پیش شنیده می شد حدس زدم اشتباها به سمت دیگری رفته باشد. داد زدم که :"بیا این طرف."

 بی فایده بود. 

 باد سردی در کوچه ی شیب دار می پیچید. نگران هیراد بودم.

زنگ زدم لیلا؛ گفت که کلید اضافه ای خانه ی عمه هست. رفتم و کلید را گرفتم و در را باز کردم. البته عمو تا دم در آمده بود اما نتوانسته بود در را باز کند.

 بوی نامطبوعی می آمد. 

 خانه ی عمو در واقع یک سوئیت جمع و جور مستطیل شکل است که ورودی اش آشپزخانه ی کوچکی دارد و در انتها به حیاط خلوت کوچکی می رسد. درِ حیاط خلوت باز بود. پرسیدم:" سردت نیست؟"

گفت:" نه."

 کپه ای لباس وسط هال روی هم تلنبار شده بود. حدس زدم پیش از آن که در را باز کند، داشته لباسش را عوض می کرده است.

 عمو را بردم سر جایش نشاندم؛ زود نشست. پشتش به ما بود. سر و صورتش را اصلاح کرده بودند. فروغ پرسید که ما را می شناسد یا نه که گفت می شناسد. اما احوال کسانی را می پرسید که انتظار نداشتم و البته همچنان مرا سیروس صدا می کرد. 

 هیراد این ور و آن ور می رفت تا رسید به رادیو ضبط جی وی سیِ قدیمی عمو. آن را برایش به برق زدم و کانالی پیدا کردم که موسیقی آرامی پخش می کرد. عمو این دستگاه را پیش از انقلاب خریده بود که حالا فقط رادیویش کار می کرد. یک کاست هم در جا نواری اش بود که دستخط خودم را داشت با عنوان ایرج مهدیان که مرا برد به سیزده چهارده سال پیش که آن را برایش آورده بودم.

 آرامم نمی گرفت و قدم می زدم. قاب عکسِ آخرین سفر مشهدش با زن عمو و بقیه در تاقچه بود و داروهای تازه اش در ویترین کمد قدیمی. عمو همیشه در خانه اش دارو داشته است. وقتی روستا بودند یک ساک قدیمی داشت پر از دارو که تاریخ مصرفشان گذشته بود و خیلی هاشان مربوط به داروهای بی اثری بود که خیلی سال پیش دکترها برای بچه دار شدن به او و زن عمو شهربانو داده بودند و یک روز من همه را دور ریختم....

 پرسیدم ناهار خورده ای که گفت نه. به دنبال ظرف غذا، درِ یخچال را باز کردم. چند گرده نان محلی، دو پاکت شیر و یک پارچ آبِ یخ زده در یخچال بود. سفره ی کوچکی در قفسه ی جامیوه ای پیدا کردم که ناهارش در آن بود؛ دو تا تخم مرغ آب پز که لای نان گذاشته بودند. سفره را برایش باز کردم و مشغول ناهار شد. اصرار می کرد که ما هم بخوریم که گفتم تازه از خانه ی پریوش آمده ایم. هیراد پرسید:"بابا! چرا ناهار عمو، تخم مرغه؟"

 گلیم دستبافی که در سفر آخرش به تهران گفته بود برایم کنار گذاشته است، با رنگ های قهوه ای و نارنجی و زرشکی، تا خورده، از درز رختخواب پیچ پیدا بود. همین طور قالی دستبافی که لوله شده بود. هر دو، بافته ی زن عمو شهربانو بودند.

 قرص آ.اس.آ یش را دادم خورد. چای خواست. رفتم و قوری و کتری اش را پیدا کردم که معلوم بود خیلی وقت است استفاده نشده اند. شستمشان. کتری را پر از آب کردم و روی اجاق گاز گذاشتم. هیراد که مات ناهار خوردن عمو بود، گفت:"بابا برای عمو مامه ناهار درست کن."

بعد گفت برایش ناهار بخرم، و من بغضم را خوردم...

 پرسیدم که این لباس ها چرا این وسط ریخته اند که گفت آن ها را از روی بند رخت آورده است. لباس ها را به چوب لباسی زدم.

آب جوش که آماده شد، فلاسک چای را پر کردم. قاشق استیل قدیمی داخل چای دان، با گل های ریز قشنگِ روی دسته اش، مرا یاد زن عمو شهربانو انداخت که همیشه وعده های ناهار و شامش به موقع بود. دوباره بغضم گرفت.

 گوشی موبایلش زنگ خورد که در جیب کتش آن طرف هال بود.عمو حسن بود. احوال گرفت. گوشی را توی جیب بغلش گذاشتم.

 عمو معمولا چای را با کشمش می خورد. برایش آوردم و قدری هم در جیبش ریختم. دست راستش نعلبکی را خوب نمی گرفت. نزدیک بود چای داغ را روی خودش بریزد. کمکش کردم. وقت چای خوردن، در خودش جمع شده بود.

 عیدی اش را که دادم، پرسیدم که می داند چه قدر است؟ اسکناس ها را مثل قدیم می شناسد؟ که گفت می داند.

 پرسیدم چی لازم داری برایت بخرم؟ گفت:"هیچی!"

گفتم میوه چی دوست داری برایت بخرم؟... 

گفت:"سیب."

 این جا بیشتر از هرچیزی سکوت بود. فقط عمو مثل همیشه هه ناسه می کشید؛ نفس کشداری که بوی غم  می دهد.  گاهی هم می گفت:"هه ی بِرا..."

 فلاسک چای و لیوان را کنارش گذاشتم. درست نشاندمش سر جاش.

پرسید که دوباره سر می زنم به اش، گفتم حتما.

  دیروز، پیش از شروع دوباره ی بارش ها به شهرستان آمدیم. روز قبلش وقتی با هیراد پیش از ظهر در خیابان های محله مان دنبال تعمیرگاهی برای تعویض بلبرینگ ماشین می گشتیم، سکوت غریبی همه جا را در بر گرفته بود. بیشتر مغازه ها بسته بودند. هیراد گفت:"خیلی عجیبه بابا، مثل شهر زامبی ها شده!"

 بین راه دلش می خواست از کوه های برفی بالا برویم. می گفت:" دعا کرده ام برف قطع نشه!"

 عصر که رسیدیم، باران دوباره گرفت. هیراد می گفت برویم کوه. باران که بند آمد لباس گرم تنش کردم و رفتیم. مسیر پر از سبزه و گل های ریز زرد و آبی و سپید بود و درخت های کاج سبزِ سبز بودند. خواستیم به درخت های بادامِ دست بالاتر برسیم که نم نم باران شروع شد و پایین آمدیم. سر راه از سبزی کوهی یی برایش چیدم که نامش را نمی دانم؛ از کودکی ها در خاطرم مانده است. برگ های پهن و تیغ داری دارد. شستم و تیغ هایش را گرفتم. هیراد خیلی دوست داشت. دوباره هم می خواهد!

 هوا گرفته است و باران ریزی می بارد.ساعتی می شود که هیراد بیدار شده است و پیش من است.

امروز عمو مامه را خواهم دید.

آدینه گَلدی

 باران می بارد و احتمال سیل در بسیاری از نقاط کشور هست. همان طور که مثل یک اتفاق معمولی در استان گلستان آمده است!
 در دوره ی دانشجویی  چند دوست ترکمن داشتم. یکی شان که اسماعیل نامی بود، مودب و مهربان بود و سبیلی داشت که مایه ی شوخی کردنمان بود. یادم می آید که سر کلاس ادبیات انشایی نوشته بود درباره ی مینی بوسی که هر جمعه به روستا می آمد و روستاییان نامش را "آدینه گَلدی" گذاشته بودند. انشاهاش پر از توصیف های خوب بود. 
 در یک سالی که هم خوابگاهی بودیم، واژگان و جملات ترکمنی یاد گرفتم. اسماعیل کتابی هم درباره ی آداب و رسومشان به ام هدیه داد. با هم به مراسم بزرگداشت مختومقلی فراغی شاعر نامدار ترکمن رفتیم که در دانشگاه تهران برگزار شد.
 امیدوارم هر کجا که هستند در کنار عزیزانشان شاد و سلامت باشند.

پ.ن.ها:
 ٭در این چند روز، دو سه بار با عمو مامه تماس گرفتم؛ ضمن این که پاهایش تا حدی از کار افتاده است و راحت نمی تواند راه برود، آلزایمرش هم پیشرفت کرده است و در کل اوضاع خوبی ندارد. دوست دارم زودتر ببینمش تا دقیقا بدانم در چه وضعیتی است.
٭ چند روز مانده به عید، رفتم مغازه ی فیروز و دیداری باهاش تازه کردم!

بە بۆنەی هاتنی نەورۆز


 در روز پدر و در آستانه ی سال نو، به پدران و مادرانی می اندیشم که برای برآوردن مهم ترین نیازهای بچه هاشان درمانده اند. به لبخندهای زورکی که "به هرحال عید آمده است!"

 عید آمده است، اگرچه معلمانی در زندان اند و پیش خانواده هایشان نیستند.

 عید آمده است، اگرچه کولبری با پای مصنوعی مجبور باشد تعادل باری چند برابر وزنش را در مال روهای برفی حفظ کند تا مبادا دست خالی پیش مادر و خواهرش بازگردد.

 اگرچه مردمان خاک چندهزارساله، از صبح همچون جنگ زده ها در صف گوشت یخ زده باشند.

 اگرچه دختربچه ای به عقد پیرمردی درآمده باشد.


بهاری دیگر آمده است

 آری

اما برای آن زمستان ها که گذشت

نامی نیست

نامی نیست...


"شاملو"


 عید برای خیلی ها عید نیست، اگرچه آمده باشد.


 یکی به پهلویم می زند...


باشد؛ کامتان را تلخ نمی کنم!

 دلم می خواست الان در هورامان بودم و در کنار آتشی بزرگ، فارغ از سوز سرما، چوپی می کشیدم...!

 صدای مرد آرایشگر مرا به خودم می آورد؛ می گوید که شما آخرین مشتری هستید؛ در دلم می خندم! لحظه ای نگذشته که مشتری پشت مشتری می آید. می گویم پایم سبک است؛ تا دوازده مغازه هستید!

 و یاد مادرم و البته زن عموشهربانو می افتم که پیش از شروع قالی بافی هر روزه، به من می گفتند از در تو بیا، پایت سبک است!

 امید که سال نو، برایتان پر از لحظه های خوب باشد.


پ.ن:

عنوان به کُردی: به بهانه ی آمدن نوروز

فیروز

دیشب دوست قدیمی ام فیروز، پس از نزدیک به دو سال تماس گرفت و کلی گلایه که کجایی بی معرفت ...! 

 رو به راه نبود....


وﻗﺘﯽ ﮐﻪ اﻧﺴﺎﻧﯽ ﺍﺯ ﺩﺭﺩ 

ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ،

ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺩﺭﺩﺵ ﺭﺍ ﻧﻪ؛

ﻓﻘﻂ ﺩﯾﻮﺍﻧﮕﯽ ﻫﺎﯾﺶ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﻨﺪ...


"ﻣﻮﺭﺍﺕ ﻣﻨﺘﺶ"


 فیروز از همکلاسی های دوره ی راهنمایی ام بود؛ بچه ای سر به زیر که علاقه اش به نقاشی، عامل نزدیک شدن ما به هم بود. وقتی دوره ی دبیرستان رفتم رشته ی ریاضی و او رفت تجربی، دیگر کمتر همدیگر را می دیدیم تا این که وقتی رفته بودم دانشگاه و یک روز در چندشنبه بازار حاشیه ی شهر دنبال اشیای قدیمی یا کتاب می گشتم، دوباره همدیگر را دیدیم. هندوانه ای خرید و رفتیم و در جایی که آن روزها باغ انگورهای خشک شده ای بود و حالا همه پر از ساختمان شده اند، نشستیم. فیروز گفت که ترک تحصیل کرده است و حالا وردست یک تابلو ساز شده است. پدرش که مینی بوس داشت، به خاطر بیماری های جورواجورش تقریبا از کار افتاده شده بود. سه تا برادر کوچکتر از خودش هم داشت که همگی شان را از نزدیک می شناختم.

 مدتی بعد توانست مغازه ای اجاره کند و تابلوسازی راه بیندازد. شبانه روز کار می کرد؛ پارچه نویسی می کرد، مُهر می ساخت، کارت ویزیت طراحی می کرد، نئون می ساخت، شبرنگ می چسباند، شیشه ی ماشین را دودی می کرد و... برادرها را هم برده بود مغازه و آن ها هم کم کم در حال یادگیری بودند.

 تقریبا هر هفته می رفتم مغازه اش؛ مغازه ای دراز و پر از وسیله. معمولا صندلی بلندِ پشت میز کامپیوترش را می داد به من و خودش چهارپایه ای، چیزی دست و پا می کرد. می نشستیم به چای خوردن و گپ زدن.  گاهی هم از بقالی نزدیک، دو تا بستنی می خرید. موهای بلندی می گذاشت که به ته ریش و عینک فلزی اش می آمد. روی شلوار جینش معمولا لکه رنگی داشت. همزمان با کار کردنش، از کامپیوتر موسیقی هم گوش می کردیم. بخش مهمی از علاقه ی من به موسیقی خارجی در همین روزها شکل گرفت. فیروز همچنین خواننده های ترکیه ای را خوب می شناخت و این شناخت به من هم رسید.

 مادرش ظهرها ناهارش را می آورد.

 کم کم اوضاع کارش بهتر شد و مغازه ی بزرگتری گرفت. حالا دیگر پدر نمی توانست کار کند و او تنها نان آور خانواده شده بود.  در همین روزها بود که در غیاب او، یکی از برادرها، دانسته یا نادانسته، مُهری برای جایی ساخته بود که مجوز می خواست. وقتی فیروز برگشته بود، مامورها آمده بودند و او را با خودشان برده بودند. من که رسیدم مغازه، پدرش با چشمانی سرخ، بی قرار مغازه را بالا و پایین می کرد. با ناراحتی جریان را تعریف کرد. گفت کسی نیست پی فیروز برود. گفتم می روم و پیدایش می کنم...؛ تا دم غروب پاسگاه های دور و نزدیک را زیر و رو کردم اما پیداش نکردم. برگشتم مغازه که برادر کوچکترش آن جا بود. گفتم بی خبرم نگذارند. شب بود که زنگ زد که در فلان پاسگاه است و به قید وثیقه آزادش کرده اند... 

 بعد از این جریان، دوستی و محبت بین ما عمیق تر شد و مخصوصا پدرش خیلی به ام محبت داشت.

 کار و بار فیروز هر روز بهتر می شد؛ آن موقع که کربلا رفتن آزاد شده بود، تا دیروقت با برادرها پارچه نویسی می کردند.

 مدتی بعد پدرش را از دست داد...؛ با همسایه شان نشسته بودند دم در که نبش کوچه ای بود. یک موتوری با سرعت رد می شود و به سینی چایشان می زند. پدر اعتراض می کند و موتوری مشتی به گیجگاهش می زند و تمام!...

 بعد از رفتن پدرش، تمام مسئولیت ها گردن فیروز افتاد و کارش سخت تر. اما او کار کرد و کار کرد و برادرها را زن داد. ازدواج کرد. خانه ای خرید و بچه دار شد...

 زمان گذشت...

 با رفتن من از آن محل، کمتر همدیگر را می دیدیم.

 خیلی وقت بود که مغازه ای که در آن کار می کرد تغییر کاربری داده بود.

 دیشب گفت که مغازه را یک سال جای دیگری برده است و حالا هم در نزدیکی همان مغازه ی قدیمی، مغازه ی تازه ای اجاره کرده است. اما حالا رفته است توی کار دلار!...

 در بالا و پایین شدن قیمت دلار که چند ماه پیش اتفاق افتاد، دویست میلیون باخته بود... گفت که آن موقع زمین و ماشینش را فروخته است و دلار خریده است که بعدش این طور شده...

 ناراحت بود؛ انگار افسردگی گرفته بود. از جوانکی می گفت که همین نوسانات در میدان فردوسی جانش را گرفته بود. خیلی نگران شرایط اقتصادی بود. گفت که کوچکترین برادر را فرستاده است ترکیه تا شرایط را بررسی کند که اگر اوضاع خیلی خراب شود، بروند آن جا... از ترامپ می گفت و این که ونزوئلا نشویم خوب است!

 بحث را عوض کردم؛ دخترش مینو بزرگ شده بود و علی پنج سالش شده بود.

 قول دادم سری به مغازه ی تازه اش بزنم.

 وقتی گوشی را قطع کرد، ناخوداگاه برایش گریستم...

اندوه...


اندوه 

شعر نیست.

اندوه؛

آدمی‌ست

که شعر می‌گوید…


"علیرضا روشن"

آرام تر بگوی...


آرام!

آرام!

از کوه اگر می­ گویی

آرام­ تر بگوی!

 بار گریه ­ای بر شانه دارم!


"هوشنگ چالنگی"

... که کل دنیا چاردیواریه!


 دیروز عصر از رادیو متن مونولوگ زنده یاد مهدی فتحی در فیلم اعتراض را شنیدم...؛ محسن دربندی(مهدی فتحی) برای آزادی امیرعلی (داریوش ارجمند) از زندان گلریزان گرفته است...


"صلوات برای سلامتی امیر علی…./ ما کاری به حکم نداریم./حکمِ رو کاغذ مال محکمه س./اصلیت حکم مال خداست، که ما و منش ریخته و گلریزون می کنیم واسه کسی که آزاد می شه از این چاردیواری...، که کل دنیا چاردیواریه./ کَرم مرتضی علی یه مرد که واسه شرف و ناموسش دوازده سال رو کشیده وجدانش بالاتر از این پولاس، که کاغذه./سلامتی سه تن، ناموس و رفیق و وطن./سلامتی سه کس، زندونی و سرباز و بی کس./سلامتی باغبونی که زمستونش رو از بهار بیشتر دوست داره./ سلامتی آزادی، سلامتی زندونی های بی ملاقاتی…"


 اعتراض، مسعود کیمیایی، ۱۳۷۸، با موسیقی مجید انتظامی.


پ.ن:

 ساعت اول آقای معاون همه ی بچه های پایه ی دهم را جمع کرد کلاس من؛ هفت تا کلاس به سی نفر نمی رسیدند!

 دوباره یکی یکی درباره ی خودشان سوال پرسیدم؛ چی می بینند؟.. چی گوش می کنند؟.. سینما رفته اند؟ و.... یکی از پرسش ها این بود که "کجا دوست دارید بروید که  تا حالا نرفته اید؟"

 پاسخ یکی از بچه ها "بهشت" بود.

 یکی شان هم  که اصرار داشت حتما از او بپرسم پاسخ داد"افغانستان"، معلوم شد که افغان است و این جا به دنیا آمده و بزرگ شده.- یاد شعر "ای کاش آدمی وطنش را..." افتادم. 

گفتم:"من هم دوست دارم کابل را از نزدیک ببینم، یا شاید دره ی فرخار را، یا هرات...."

گفتند یکی از بچه ها هم صدای خوبی دارد؛ برایمان خواند و چه خوب خواند.

 زنگ که خورد و با بچه ها از کلاس آمدیم بیرون، یکی شان دم دفتر ایستاد. بچه ای درسخوان اما فوق العاده استرسی ست. گفتم:"کاری داری؟"

گفت:"آقا از من هم بپرسید."

گفتم:"توی کلاس می پرسم."

گفت:"آقا لطفا همین جا بپرسید."

و من هم یک یک پرسش ها را ازش پرسیدم و در نهایت باهاش دست دادم و گفتم:"سال خوبی داشته باشید!"

صبحگاهان شبنم می چکید از گل سیب...


 بچه ها یک در میان آمده اند و مدرسه از حالت رسمی خودش خارج شده است!

ساعت اول که تعدادشان خیلی کم بود؛ همان پرسش های معمول را پرسیدم ازشان از علایقشان و اهداف آینده شان. جالب است که موسیقی رپ این قدر بین این ها طرفدار دارد.

 ساعت پیش هم هفت هشت نفر بیشتر نبودند؛ اجازه گرفتند ادابازی کنند. دو گروه شدند و با لذت بازی کردند.

من هم مشغول تصحیح کردن برگه ها شدم!

پاگرد راه پله ی مدرسه، آن جا که طبقه ی سوم به دوم می رسد، دو تا پنجره ی کوچک دارد که معمولا باز هستند رو به زمین های کشاوری پشت مدرسه؛ این بخش از مدرسه را خیلی دوست دارم! وقت گذر از آن جا، پیش می روم و صورتم را به باد می سپارم. بوی علف باران خورده می آید...


شب فرو می افتاد

به درون آمدم و پنجره ها را بستم

باد با شاخه در آویخته بود

من درین خانه ی تنها…تنها

غم عالم به دلم ریخته بود

ناگهان حس کردم

که کسی

آنجا بیرون در باغ

در پس پنجره ام می گرید

صبحگاهان

شبنم

می چکید از گل سیب


"هوشنگ ابتهاج"


بشنوید:

http://s9.picofile.com/file/835450308

4/%DA%A9%D9%84%D8%A7%D9%84%D9%87

_%D8%A8%D8%A7%D8%AF.mp3.html

موسیقی بی کلامِ "کلاله باد"، کمانچه از سیاوش احمدی نسب.


پ.ن.ها:

٭ دیروز هشتم مارس، روز جهانی زن بود. این روز را به همه ی زنان سرزمینم تبریک می گویم.

 روز قبل تر اما، لیلیِت تریان، یکی از نخستین زنان مجسمه ساز ایرانی درگذشت. هنری که هیچ گاه آن طور که باید در کشور ما جدی گرفته نشده است. او که در مدرسه ی هنری بوزار پاریس هم دوره دیده بود، سال ها معلم این هنر در ایران بود.

 روحش شاد و یادش گرامی باد!


لیلیت تریان

افسانه ی قهرمانی های من...



 دارم قفسه ی کتاب ها را تمیز می کنم؛ کتاب ها را یک به یک با دستمال پاک می کنم، قفسه را پاک می کنم و کتاب ها را سرجایشان می گذارم.

 به کتاب "افسانه ی قهرمانی های من" می رسم...؛ ناخودآگاه روی صندلی می نشینم و می روم به کلاس چهارم ابتدایی که آن را به خاطر مقام سوم داستان نویسی در سطح شهرستان به ام دادند.

 یادش بخیر...؛ مادرم داستانی تعریف کرد و من آن را به شکل تازه ای بازنویسی کردم و با دستخط خودم دادم به معاون پرورشی مان آقای معصومی -که هرجا هست سلامت باشد- و او هم آن را برای مسابقه فرستاد و مدتی بعد خبردار شدیم که مقامی کسب کرده است!

 کتاب را خیلی دوست داشتم؛ طنز جالب و داستان های جذابش مناسب سن و سال و روح ماجراجویم بود. بعدها کتاب را به خیلی از دوستان و نزدیکان هم دادم بخوانند که خوشبختانه سالم برگشت سرجایش!


 ٭مشخصات کتاب:

افسانه ی قهرمانی های من، نوشته:احمد عربلو، انتشارات برگ، چاپ دوم:۱۳۶۸.

پاینده باد خاک ایران ما...




پ.ن:

امروز سالروز مرگ دکتر محمد مصدق است.

بشنوید:

  http://s8.picofile.com/file

/8354121600/Ey_IRAN.mp3.html

"ای ایران" با صدای غلامحسین بنان، شعر از حسین گل گلاب، موسیقی روح الله خالقی، ۱۳۲۳.

همه‌ی پریشانی‌های زندگی‌ام، انعکاسی از درونم بوده‌اند ....



این شهر
شهر قصه های مادر بزرگ نیست
که زیبا و آرام باشد
آسمانش را
هرگز آبی ندیده ام
من از اینجا خواهم رفت
و فرقی هم نمی کند
که فانوسی داشته باشم یا نه
کسی که می گریزد
از گم شدن نمی ترسد.

"رسول یونان"

پ.ن.ها:
٭عنوان از دیالوگ های "هشت و نیم (½8)"، فدریکو فلینی، ۱۹۶۳.
به دوستانی که فیلم را ندیده اند پیشنهاد می کنم حتما ببیند؛ یک فیلم روان شناسانه ی عالی ست. 
٭نقاشی با عنوان "صبحانه و مرد کور"، پابلو پیکاسو، ۱۹۰۳.

بوی خوشِ قهوه...

 سر کلاسِ ساعت اول، برگه های امتحانی تصحیح می کنم؛ بچه ها مشغول صحبت اند. چندتایی هم سرشان روی میز است. متوجه می شوم که یکی از بچه ها که روی نیمکت دراز کشیده است در حال خواندن آوازی ست. بچه ی بازیگوش و درس نخوانی ست که دائما جا عوض می کند. قیافه اش شبیه "پسر" در انیمیشن غارنشین هاست- این را به خودش هم گفتم! ابروهای ضخیم و گونه هایی استخوانی دارد که چشم های چال افتاده اش را در بر گرفته اند. به بچه ها اشاره می کنم که آرام باشند تا صدایش را بشنویم...؛ "پسر"می خواند:"دونه دونه...، دونه دونه...!"

 یکهو متوجه می شود و از جا برمی خیزد. دستی به موهای وزوزی اش می کشد و با تعجب به بچه ها نگاه می کند...

کلاس می رود روی هوا!

هرچه اصرار می کنم که دوباره بخواند، نمی خواند. خجالت می کشد. می گوید همین طوری چیزی می خوانده است!

 زنگ تفریح که وارد دفتر دبیران می شوم، بوی خوش قهوه پیچیده است. یکی دارد قهوه می نوشد.

درسی که از چخوف باید آموخت. - حسین پاینده



آنتون چخوف، نویسنده‌ی بزرگ روس که چندصد داستان کوتاه نوشت و عموماً یکی از پیشگامان ایجاد این ژانر در ادبیات داستانی محسوب می‌شود، در نامه‌ای به تاریخ ۱۰ ماه مه ۱۸۸۶ خطاب به برادرش آلکساندر پاولوویچ چخوف، که او هم دستی در داستان‌نویسی داشت، می‌نویسد: «به اعتقاد من، توصیف مناظر طبیعی در داستان باید خیلی مختصر باشد و به سایر عناصر داستان پیوند بخورد. توصیف‌هایی مانند ”هنگام غروب، امواج دریا هر دم تاریک‌تر می‌شدند و خورشید در میانه‌ی این امواج، واپسین انوار طلاییِ تیره‌اش را پخش می‌کرد“، یا ”پرستوهایی که پروازکنان از روی سطح آب می‌گذشتند، شادمانه آواز سر داده بودند“ و غیره، کلیشه‌هایی هستند که باید در داستان‌نویسی کنار گذاشته شوند.» در بخش دیگری از این نامه، چخوف به برادرش توصیه می‌کند که هرگز ذهنیت شخصیت اصلی داستان را به خواننده شرح ندهد، بلکه آن را به طور غیرمستقیم به نمایش بگذارد: «از همه مهم‌تر این‌که حالت روحی و روانی قهرمان داستانت را توضیح نده. در عوض باید بکوشی آن حالت را با کارهایی که قهرمان داستان انجام می‌دهد برای خواننده معلوم کنی.» در نامه‌ای خطاب به یک داستان‌نویس دیگر به تاریخ ۱۷ نوامبر ۱۸۹۵، چخوف می‌نویسد: «شما جزئیات ذکرشده در داستان‌های‌تان را صیقل نمی‌دهید و لذا نثرتان غالباً متکلّف و بیش از حد ثقیل به نظر می‌رسد. آثارتان فاقد آن ایجازی است که به داستان‌های کوتاه جان می‌بخشد.» ایجاز، یا پرهیز از توصیف‌های صرفاً تزئینی ولی فاقد کارکرد در داستان، از نظر این استاد روس چنان اصل مهمی در داستان‌نویسی تلقی می‌شد که او در مکاتبه با داستان‌نویسان جوانی که نمونه‌های آثارشان را برای ارزیابی به او می‌فرستادند کراراً به آن اشاره می‌کند. برای مثال، چخوف در پاسخ به نویسنده‌ی دیگری به نام شچگلوف طی نامه‌ای به تاریخ ۲۲ ژانویه‌ی ۱۸۸۸ می‌نویسد: «به نظرم شما می‌ترسید که شخصیت‌ها در داستان‌های‌تان به اندازه‌ی کافی برای خواننده شناخته نشده باشند و به همین دلیل خیلی عادت دارید که آن‌ها را به طور مشروح توصیف کنید. در نتیجه، نثرتان پُرلفت‌ولعاب و ”شلوغ“ است و این باعث تضعیف تأثیر کلی داستان‌های‌تان می‌شود.» در پایان همین نامه، چخوف جمله‌ای دارد که به گمان من تمام آموزه‌های این استاد بزرگ داستان‌نویسی را مختصر و مفید بیان می‌کند: «در نوشتن داستان کوتاه، ناکافی گفتن کم‌ضررتر از زیاده‌گویی است.»

این‌همه تأکید چخوف بر رعایت اصل ایجاز از آن‌جا ناشی می‌شود که ویژگی داستان کوتاه را، ویژگی‌ای که این شکل از ادبیات داستانی را بویژه از رمان متمایز می‌کند، به درستی تشخیص داده بود. داستان کوتاه بنابر ماهیتش انسان‌ها را در موقعیتی برملاکننده قرار می‌دهد تا رفتارشان جنبه‌ی تاریکی از شخصیت آن‌ها را به خواننده بشناساند. مقصود از «موقعیت برملاکننده» آن وضعیت‌هایی در زندگی است که ناخواسته به رفتار خاصی یا واکنش خاصی سوق داده می‌شویم. رفتار ما در چنین موقعیت‌هایی چه بسا خودمان را هم شگفت‌زده کند، اما جذابیت داستان کوتاه از جمله در همین کاوش‌های روان‌شناختی است که پرتو روشنی بر هزارتوی تاریک شخصیت انسان‌ها می‌افکند. نوشتن داستان کوتاه ــ و، به طریق اولی، خواندن داستان کوتاه ــ تمرینی است برای فراتر رفتن از سطح ظاهریِ امور و رسیدن به کُنه ناپیدای آن‌ها. مهارت در نوشتن داستان کوتاه (و همچنین مهارت در تحلیل و فهم معانی آن در نقد ادبی) یعنی تبحر در دلالتمند کردن جزئیات ظاهراً معمولی‌ای که در واقع القاکننده‌ی معانی تصریح‌نشده‌ی داستان‌اند. از این حیث، هرچند این گفته در بدو امر تعجب برمی‌انگیزد اما نادرست نیست که نوشتن داستان کوتاه گاه دشوارتر از نوشتن رمان است. مطابق با نظریه‌ی چخوف، داستان کوتاه صرفاً برشی از زندگی یک شخصیت را به نمایش می‌گذارد، برخلاف رمان که می‌تواند برهه‌های مختلفی از زندگی شخصیت‌هایش یا حتی تمام زندگی شخصیت اصلی‌اش را از ابتدا تا انتها برای خواننده معلوم کند. رمان‌نویس می‌تواند چشم‌اندازی فراخ از زندگی به دست دهد، حال آن‌که نویسنده‌ی داستان کوتاه بر یک موقعیت متعیّن تمرکز می‌کند و می‌کوشد نشان دهد که آن موقعیت چه ابعاد پیچیده‌ای دارد. میل کردن به ایجاز در نوشتن داستان کوتاه به این معناست که نویسنده از شرح‌وتفصیل اجتناب کند و در عوض به دلالت‌ها بیفزاید. هر موضوعی که راوی داستان ذکر می‌کند (مثلاً رویدادی در گذشته) یا هر اشاره‌ای (مثلاً به لباس شخصیت، یا اشیاءِ پیرامون او) باید تلویحاً به موضوعی دیگر یا عنصری دیگر از داستان دلالت کند.

مهارت کم‌نظیر چخوف در همین کار بود: القا کردن به جای بیان صریح. این استاد روس، در قولی که به کرّات از او نقل شده است، خطاب به نویسندگان نوقلم می‌گوید: «اگر در داستان‌تان اشاره می‌کنید که تفنگی از دیوار آویخته شده بود، لازم است که در جایی از داستان با آن تفنگ شلیک شود.» به بیان دیگر، توصیف‌های زائد نباید جایی در داستان کوتاه داشته باشند. هر آنچه گفته می‌شود، می‌بایست نسبتی با سایر عناصر داستان داشته باشد و به شکل‌گیری و القای درونمایه‌ی مرکزی داستان یاری برساند. فرض کنیم در داستانی درباره‌ی یک زن خانه‌دار می‌خوانیم که گلدان کوچکی در خانه دارد که هر روز به آن آب می‌دهد. از منظر چخوف، ذکر چنین نکته‌ای به‌خودی‌خود در داستان جایز نیست. این که «زنان خانه‌دار معمولاً به نگهداری گُل‌وگیاه در خانه علاقه‌مندند و بخشی از وقت آنان در خانه صَرف نگهداری از گلدان‌های‌شان می‌شود»، دلیل موجهی برای ذکر شدن این موضوع در داستان نیست، مگر این‌که این گلدان نقشی هم در القای معنای ناگفته‌ی داستان ایفا کند. برای مثال، این گلدان می‌تواند نمادی از روحیه یا خُلق‌وخوی این زن باشد (به اعتبار این‌که نگهداری از گُل‌وگیاه مستلزم حساسیتی انسانی به طبیعت و درک زیبایی‌های آن است) و در این صورت البته برای ارتقاء این گلدان از سطح شیئی معمولی تا حد یک سمبل باید اشاره به آن چندین بار در طول داستان تکرارشود.همچنین این گلدان می‌تواند بازنمایی‌کننده‌ی احساسی باشد که این زن از زندگی مشترک با همسرش دارد. برای مثال، اگر زن احساس می‌کند که رابطه‌ی زناشویی او رو به نقصان گذاشته و مهرومحبت یا توجه عاطفی همسرش به او کم شده، راوی داستان باید اشاره کند که مدتی است برگ‌های این گلدان زرد شده‌اند. همچنین تلاش‌های زن برای احیای عشق را می‌توان موازی کرد با تلاش او برای بهبود وضعیت گلدان (مثلاً با دادن تقویت‌کننده به آن، یا با بیشتر کردن آبی که به آن می‌دهد). در هر حال، آن گلدان (مانند تفنگ مورد اشاره‌ی چخوف) نباید در داستان وجود داشته باشد مگر این‌که نقشی استعاری هم در وقایع به آن اختصاص دهیم.

آموزه‌ی چخوف باید برای همه‌ی کسانی که به خطا تصور می‌کنند نوشتن داستان یعنی «قلم‌فرسایی ادبی با نثری دل‌انگیز» محل تأمل و ژرف‌اندیشی باشد. در میان انبوه مجموعه داستان‌های کوتاهی که ناشران گوناگونِ حوزه‌ی ادبیات داستانی در کشور ما منتشر می‌کنند، بسیاری مواقع به داستان‌هایی برمی‌خوریم که بی هیچ دلیلی طولانی‌اند و به اصطلاح کش داده شده‌اند. توصیف‌ها (مثلاً توصیف مکان رویدادها) در چنین داستان‌هایی غالباً مشروح است و جزئیات فراوانی را شامل می‌شود. از آن‌جا که این توصیف‌ها در اکثر موارد هیچ سهمی در شناخت شخصیت اصلی داستان یا القای درونمایه‌ی آن ندارند، خواندن این داستان‌ها افاده‌ی لذت نمی‌کند و چه بسا حتی ملال‌آور هم می‌شود. خواننده در پایان احساس می‌کند حجم زیادی از مطالب به او ارائه شده است که می‌توانست کمتر باشد بی آن‌که نقصانی در داستان ایجاد شود. اگر پس از خواندن داستان چنین احساسی به خواننده دست دهد، آن‌گاه باید گفت نویسنده هنوز این درس طلایی را از چخوف نیاموخته است که هنر داستان‌نویس در آنچه نمی‌گوید نشان داده می‌شود، نه در آنچه می‌گوید.

شب..


شب همیشه به تمامی شب نیست

چرا که من می گویم

چرا که من می دانم

که همیشه

در اوج غم یک پنجره باز است

پنجره ای روشن

و همیشه هست...


"پل الوار"

سانسور


" شما خیال کردید کتاب‌های مرا سانسور کنید می‌آیند کتاب‌های شما را می‌خوانند؟ نه، ملتی که به سانسور عادت کند نه کتاب شما را می‌خواند، نه کتاب من را!"


"علی‌اشرف درویشیان"


علی اشرف درویشیان در دوران معلمی در یکی از روستاهای کرمانشاه

مادر



به من بیاموز

چگونه عطر به گل سرخش باز می گردد

تا من به تو بازگردم

مادر!    


" غاده السمان"


پ.ن. ها:

٭تصویر، تابلوی ‍ "فانتین" اثر مارگارت برناردین هال،۱۸۸۶؛ "فانتین" در کنار گهواره "کوزت" از رمان بینوایان ویکتور هوگو.

٭ بشنوید:

http://s8.picofile.com/file/8353469618

/Aida_Shahghasemi_Day.mp3.html

ترانه ی لُری "مادر" با صدای آیدا شاه قاسمی، متن از: محمدرضا خسروی.