فلسفه های لاجوردی

یادداشت های من...

فلسفه های لاجوردی

یادداشت های من...

سبز خواهم شد


دست هایم را در باغچه می کارم

سبز خواهم شد

می دانم

می دانم

می دانم

و پرستوها در گودی انگشتان جوهری ام تخم خواهند گذاشت...

"فروغ فرخ زاد"


بشنوید:

http://s6.picofile.com/file/8379469084/

%D9%BE%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D8%B2_%D8%B3%

DB%8C%D9%85%DB%8C%D9%86_%D9%82%

D8%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C.mp3.html

ترانه ی "پاییز"،آواز:سیمین قدیری، شعر: ژیلا مساعد،موسیقى: فریبرز لاچینی. از آلبوم: آواز فصل ها و رنگ ها.

مملکتِ گل و بلبل!

صبح رفتم بنزین بزنم، پمپ بنزینی که همیشه بنزین می زنم. صف طویل ماشین ها را که دیدم بی خیالش شدم. یکی دو ساعت بعد که رفتم ماشین را به آقا بهروز مکانیک نشان بدهم، رفتم همان پمپ بنزین. تعطیل بود. ماشین پلیسی آن جا بود و بوی دود می آمد!

رفتم پمپ بنزین دیگری که در مسیر رفتن به مدرسه از آن بنزین می زنم. تعطیل بود.

حالا در صف پمپ بنزین دیگری هستم که در محل، کم تر شناخته شده است. کوچک است. نیم ساعتی هست در صف هستیم و حداقل نیم ساعت دیگر هم علّافیم!

...

بله! هر جا بی سر و صدا قیمت بنزین را یک شبه سه برابر کنند، همه به هم لبخند می زنند که "چه خوب"!

مسافرها

از آن جا که عباس آقا، مدیر مدرسه مان، همکاری اش با اداره خوب است، مدرسه ی ما از قدیم پذیرای معلم هایی بوده است که من به اشان مسافر می گویم؛ اغلب دانشجو - معلم هستند، یا یک سالی می مانند و می روند.

جالب این جاست که من با بیشتر این مسافرها، خواسته یا ناخواسته دوست می شوم و تعدادی از بهترین همکارها و دوست هایم از بین همین ها بوده اند. مثلا زانا که حالا در سنندج استاد دانشگاه است و چه قدر با هم صمیمی بودیم و هستیم. یک بار که به طور جدی برای ارشد هنر می خواندم، خیلی کمکم کرد. برایم کتاب خرید. رفتیم دانشگاه تهران و با چندتا از بچه های هنر گپ زدم.

یا حمید که بچه ی خونگرم و مودبی از مریوان بود؛ عاشق همکلاسی اش بود و با زانا کلی سر به سرش می گذاشتیم!

یا دانشجویی از منطقه ی بختیاری که در هفته یک روز در سرویس همدیگر را می دیدیم- متاسفانه نامش در خاطرم نمانده است.- وقتی کتاب مکاتب ادبی را در سرویس دستم دید، همصحبت شدیم. او هم بر خلاف رشته ی دانشگاهی اش، به نقد ادبی علاقه داشت. کتاب سبز کوچکی هم دستش بود -از مجموعه ی نه جلدی نقد ادبی ای که فرهنگستان هنر چاپ کرده است- و گفت این را می خواند. کتاب را امانت گرفتم و خواندم، و کتاب دومی که عجیب تحت تاثیرش قرار گرفتم. این دومی را به ام هدیه داد.

وقتی رفت، تا چند سال عید به عید به ام پیام می داد. محبت عجیبی درش بود.

یا حمید سالاری کرمانی که نقاشی می خوان٘د و علاقه ی مشترکمان به سینما ما را به دوستان صمیمی تبدیل کرد.

و دوستان دیگر...

امسال هم همکارهای تازه ای به مدرسه مان آمده اند و انرژی جمع را بیشتر کرده اند.

یکی شان که دبیر ادبیات است وضعیت صبحانه مدرسه را نه تنها سر و سامانی داده است، که تنوع جذابی هم به صبحانه ها داده است؛ مثلا پوره ی سیب زمینی ای درست کرده بود که در آن سبزیجات معطر به کار برده بود و همراه خیار شور تناول می شد؛ عجیب خوشمزه بود. دستور پختش را ازش گرفتم!


پ.ن:
بشنوید:
ترانه ی تیتراژ پایانی فیلم "آکوامن"، که برخلاف فیلم، خیلی خوب است. البته فیلم، از فیلم های محبوب هیراد است!

نه!

هرگز شب را باور نکردم

چرا که

در فراسوهایِ دهلیزش

به امیدِ دریچه ئی

دل بسته بودم.


"شاملو "


دیشب جاده ساوه و اتوبان های منتهی به آن بسته شده بودند. هوشنگ، رامین و طیبه آمدند خانه مان. 

خوشبختانه تعطیل شدیم و هیراد هم تعطیل شد. امروز توانستم باهاش قدری بازی کنم. دیروز نخستین دیکته اش را بدون غلط نوشته بود.:)

صدایی گر شنیدی صحبت سرما و دندان است...

دم مدرسه ی هیراد منتظرش هستم. برف می بارد. فرهاد می خواند:"صبح پیدا شده اما آسمان پیدا نیست..."

تمام آزادراه تا تهران را زیر بارش برف آمدم.

بی سر و صدا بنزین را گران کردند و در این زمستان، صدای خرد شدن استخوان های بیشتری شنیده خواهد شد.

صبح، از آزادراه که پیچیدم سمت مدرسه، پیرزنی دست بلند کرد و سوارش کردم. همراه چادرش، سوز سردی تو آمد. گفتم:"مادر! تا پمپ گاز بیشتر نمی رم."

گفت:"خدا خیرت بده، همون هم خوبه."

گفت:"اون ها که با تریلی مواد می آرن رو کاری ندارن، پسر من رو می گیرن..."

چین های صورتش را با دست لاغرش لای چادر پنهان کرده بود. گفتم:"مواد فروخته؟"

گفت:"نمی دونم والله، زنگ زد گفت من کلانتری ام."

گفتم:"کدوم کلانتری؟"

گفت:"نمی دونم...، همین میدون می پرسم ببینم کلانتری کجاست."

و پیاده شد.


بشنوید:

http://s7.picofile.com/file/

8378371976/Farhad_Barf.mp3.html

برف- فرهاد مهراد

 دم مدرسه توی ماشین نشسته ام؛ هنوز بچه ها نیامده اند، به جز یکی شان که توی مسیر سوارش کردم. شارل آزناوور دارد می خواند. بیرون هوا سرد است. چنار های دور دست رنگ پاییزی گرفته اند. پیرمردی هر روز صبح با وسایل ورزشی ای که در پیاده روی خیابان درختی مدرسه کار گذاشته اند ورزش می کند. امروز خبری ازش نیست.

تمبر

 یکی از بچه های دوازدهم انسانی که علاقمند به سکه و اسکناس است، مجموعه اش را آورد مدرسه. رفتیم اتاق آقای صمدی که از معاون های مدرسه است.

سکه های خوبی داشت. یکی یکی درباره شان صحبت کردیم. آخر سر یک نقشه ی قشنگ از شهرشان سراب به ام داد که شامل دیدنی هایش هم بود.

اتاق آقای صمدی انگار شده محلی برای این کارهامان! چند وقت پیش هم با آقای غلامی قرار گذاشتیم و آلبوم تمبرهایمان را آوردیم و چند تایی با هم رد و بدل کردیم. بعدش که رفتم کلاس یازدهم تجربی، یکی از آلبوم ها را که تمبرهایی از قاجار تا پهلوی دارد نشانشان دادم؛ اصلا نمی دانستند تمبر چیست! نشستم به توضیح دادن برایشان؛ گفتم حق دارید و  بیتی از زنده یاد ابوالفضل زرویی نصرآباد را برایشان خواندم که:"نامه ی مجنون به حضور لیلی/ می رسه اینترنتی و ایمیلی!"

عاشق آن لحظه ای هستم که هیراد از خواب بیدار می شود و بی هیچ کلامی می آید کنارم دراز می کشد و من موهاش را نوازش می کنم. تازگی ها یک عادت جدید  هم پیدا کرده است. گوشم را می بوسد!:)

 کوهنوردی را دوست دارد.


پ.ن:

بشنوید:

http://s6.picofile.com/file/8377474292/01

_Ludovico_Einaudi_Alexandria.mp3.html

موسیقی بی کلام Alexandria از لودویکو اناودی.


اَرس

"بعضی از آدم ها به‌دنیا می آن تا خوشبخت بشن، بعضی هم به‌دنیا می آن تا شب رو ادامه بدن..."
از دیالوگ های "مرد مُرده" ؛جیم جارموش، ۱۹۹۵.

دیروز عصر عمومامه را دیدم.
پس از عفونت های سختی که پشت سر گذاشت، دندان های مصنوعی اش را درآورده اند. همین باعث شده لب پایینش به سمت داخل دهانش کشیده شود و حرف زدنش را سخت تر کند.
خودم را که معرفی کردم، عموحسن ازش پرسید می دانی کی آمده؟ و عمو مامه به سختی اسمم را گفت...
(چرا باهاش تنها نیستم؟... چرا هر بار که می بینمش، باید بقیه هم باشند؟...)
به نظرم هوشیار می آمد.
 دور تا دور بخاری گازی را با میز تلفن و وسایل دیگر حصار بسته بودند که مبادا عمومامه به اش دست بزند. همین چند روز پیش همه ی آن ها را جدا کرده بود و دستش را به لوله ی گاز رسانده بود. کم مانده بود شلنگ گاز را جدا کند که عمو حسن سررسیده بود. حالا یک طرفش را به گنجه ی چوبی قدیمی اش بسته اند. تقریبا همه ی اهالی روستای پدری از این گنجه ها داشتند. متوجه نشدم که آیا نقاشی ای که سال ها پیش با مداد شمعی سبز بر یکی از درها کشیده بودم، باقی مانده است یا نه. زن عموشهربانو که موقع گردگیری خانه پاکش نکرده بود.
عمومامه لاغرتر شده است. پوست ساعدش چروک شده است و زیر دست می لغزد. عموحسن گفت به این پوست و استخوانش نگاه نکن، همه ی وسایل خانه را به هم می ریزد.
گفت یک بار پا زده و رفته بود روی اُپن آشپزخانه نشسته بود. از وقتی هم که رفته بود توی یخچال نشسته بود، یخچال را از برق کشیده اند.
عمومامه فقط وقتی چیزی پرسیدم، در حد نه یا بله پاسخ داد. صدایش به سختی شنیده می شد.
لا به لای حرف های عمو حسن، دیدم که قطره اشکی از گوشه ی چشم عمومامه سُر خورد و از کنار استخوان برآمده ی گونه اش، به گوش بزرگش رسید.
پاکش کردم.
وقت خداحافظی گفتم دوباره به ات سر می زنم، گفت:"سُوِی بیا."
گفتم باشد، فردا می آیم.
از خانه که بیرون آمدیم، کوچه ی شیبدارشان به نظرم بیش از حد لُخت و ساکت آمد. دروازه ها بسته بودند. انگار همه چیز به رنگ خاکستری بود.

بعدا نوشت:

عموحسن می خواست با خانواده برود کرمانشاه خانه ی دخترش. کلید خانه ی عمومامه را به من داد.

پنجشنبه شب برایش شام بردم و جمعه هم ناهار و صبحانه.

 هر بار که کلید می انداختم تا در را وا کنم، نگران این بودم که در آن لحظه در چه وضعیتی ست؟

 پنجشنبه شب با محمد رفتیم پیشش. عموحسن برده بودش حمام و لباس هایش را شسته بود. شامی را که عمه طاووس برایش پخته بود به اش دادم. چای خواست.- خوراکی نمی گذارند دم دستش، مبادا بریز و بپاش کند-  از همسایه برایش چای خشک و قند گرفتیم و برایش چای دم کردیم.

قرص هایش را که خورد، ریش نامرتبش را زدم، با همان ریش تراش موزر ی که داشت.

یک آن محمد را دیدم که گریه می کند...

پرسیدم:" زن عمو شهربانو کجاست؟"

گفت:" نمی دانم!"

هر بار که می خواستم ترکش کنم می گفت مرا هم با خودت ببر.


پ.ن:
اَر٘س: در پهلوی قدیم و در کُردی به معنی" اشک".

بوی زندگی!

روزهای یکشنبه با بچه های دوازدهم کلاس دارم.

زنگ اول، سر یکی از کلاس های انسانی که می روم، همزمان چند نفر دست و کاپشن به دماغ گرفته، با خنده از کلاس خارج می شوند. شیمیایی زده اند!

یکی شان می گوید:"آقا کلاس نرید!"

 توی کلاس صدای خنده ها بلند است؛ یکی پرده ها را رو به پنجره ی باز تکان می دهد و آن یکی کله اش را با سویی شِرتش پوشانده است.

خنده ام با خنده ی بچه ها قاطی می شود. یکی شان می گوید:"آقا! بوی زندگی می آد!"

کلاس می رود هوا!

ساعت دوم بالای تخته "به نام خداوند بخشنده ی مهربان" را می بینم؛ حس خوبی مرا به کودکی ام پرتاب می کند که معلم هامان همین جمله را بالای تخته سیاه می نوشتند.

لبخند می زنم.

و حالا می خواهم سر کلاس دوازدهم تجربی بروم و امتحان بگیرم!

احتمالش هست!

هیراد می گوید:"مدرسه حوصله سَر بَره!"

می گوید:"کاش مدرسه شاد تر بود!"

خانم معلمش می گوید خوب یاد می گیرد، اما خیلی بازیگوش است.

 آدم صبوری نشان می دهد. در حالی که به هیراد لبخند می زند می گوید:"امروز هیراد ادای من رو در آورد!"

 پرسیدم:"واقعا؟!... چطور؟!"

گفت:" هرچی می گفتم بعد از من تکرار می کرد و بچه ها هم می خندیدن!"

نتوانستم جلوی خنده ام را بگیرم!

هیراد یکسره در حال پرسیدن است؛ از زمین و زمان می پرسد. گاهی آن قدر می پرسد که پاک تمرکزم را از دست می دهم و اصلا یادم می رود در حال انجام دادن چه کاری بودم. 

 گاهی هم عصبانی می شوم، اما به خودم یادآوری می کنم که همه ی بچه ها فیلسوفند...؛ و پاسخ می دهم!

 می گویم:هوشِت به من رفته!"

می گوید:"نه! من از تو باهوش ترم!"

بلند می خندم و می گویم:"چی بگم والله!"

می گوید:" الان باید بگی "احتمالش هست"!"

مثل ساعتی که کوکش بریده باشد...

عمومامه که چند وقت پیش حالش دوباره بد شده بود و برده بودنش بیمارستان، امروز مرخص شد.

عفونت از ریه و گلوهاش به بزاق ها هم رسیده بود؛ نه چیزی می خورد و نه کلامی حرف می زد. عمه طاووس که دیده بودش، در تمام مکالمه ی تلفنی گریه کرد. گفت پوست و استخوان شده است. چشم ها و دهانش به هم ریخته است. صورتش باد کرده است.

عموحسن به پدرم گفت خودتان را آماده کنید...

این چند روز عموحسن و بچه ها یک در میان پیشش بودند؛ می گفتند پرستارها آن طور که باید، رسیدگی نمی کنند.

اما عمو مامه زنده است؛ جسم بی جانش هنوز به خاک نه گفته است.

دلم برای دیدنش تنگ شده است.

"دیگر آواز پرندگان را نمی‌شنود

سیبی که نرسیده به پاییز

بر شاخه‌ای شکسته  ناتمام مانده است

و جز سایه‌ای کز کرده و کال

سهمی از آفتاب نمی‌برد

به پاییز

به ایمان کامل که می‌رسید

خود به خود افتاده می‌شد از درخت

مثل نور

که تا نشکند نمی‌رسد به آب.


بر شاخه‌ای شکسته به خواب رفته‌ای

مثل ساعتی که کوکش بریده باشد

زیر باران زنگ می‌زنی

و هیچ کس را بیدار نمی‌کنی"


"بهزاد زرین‌پور"

 تمام راه تا مدرسه را زیر بارش شدید باران راندم. چه بارانی!

ساعت ۷ که کلاس کنکور را شروع کردیم، کشتزارهای پشت مدرسه را رگه های آب خط انداخته بود.

 پیش از ساعت ۸، بلندگوها دوباره با ترانه های بارانی راه افتادند!

خانه مان یک تراس کوچک رو به کوچه دارد که پنجره ای رو به پذیرایی دارد و درش به آشپزخانه باز می شود؛ تماشای باران از آن جا، وقتی کوچه را می شوید و برگ درخت ها را تر می کند، خیلی لذتبخش است. دوست دارم دست دراز کنم و قطره ها را پیش از رسیدن به زمین، بگیرم.

خدا را بگویید...

شب را بگویید

پنجره‌ی امید را بر روی هیچ پدر کُردی نبندد


و خدا را بگویید

فرود آید و برای چند لحظه هم که شده

کُرد باشد..

"شیرکو بیکس"


اتاق آبی

 دیروز اثاث کشی کردیم و دیشب را در خانه ی خودمان خوابیدیم. بالاخره صاحب خانه شدیم.

 رامین و طیبه هم هستند. مهوش هم دیشب زنگ زد و شام خودشان را آورد و با هم خوردیم. پدر و مادر هم با جعبه ای شیرینی، وقت اثاث کشی آمدند.

 وقتی کلید را از فروشنده گرفتیم و آمدیم خانه را تمیز کنیم، به نظرمان قشنگ تر از آنی آمد که دیده بودیم. شاید وقتی خانه را در آن شب دیده بودیم، خسته و نا امید از گشتن هر روزه بوده ایم. البته که حالا نور از پنجره های بلندش تو می زد و قشنگ تر نشانش میداد. هیراد گفت:"بابا این یکی رو برای خودِ خودمون نگه داریم. به هیچ کس نفروشیمش. اگه هم خواستی بفروشی، به قیمت روباتی بذارش که خیلی گرون باشه و کسی نتونه بخره!"

 و من یاد چند سال پیش افتادم که صاحبخانه، خانه ای را که در آن می نشستیم برای فروش گذاشته بود. خانواده ای برای بازدید آمده بودند. پسربچه شان همین که اتاق هیراد را دید، دوید طرفش و با ذوق گفت:"بابا این اتاق مال من می شه."

 و هیراد با ناراحتی پرید بغلم....

 اتاقش را رنگ آبی زده بودیم، تخت و کمدش آبی و سپید بود و درست زیر تختش، سقف را پر از ماه و ستاره کرده بودیم.  اتاقی پر از اسباب بازی بود.

 یک بار که از گشتن های بی امان از این بنگاه به آن بنگاه، هیراد آمد بغلم، گفتم بابا، خستگی ها را تحمل کن تا با مدرسه رفتنت، برویم خانه ی خودمان.

 الهی شکر.


با سینه های برهنه، در برابر چاقو...

 تاریخ دوباره و دوباره تکرار می شود...؛ منطقه ی شمال سوریه معروف به روژآوا، که حدود یک سوم از خاک این کشور را تشکیل می دهد، سرزمین کهنی که سالیان سال است که نیشتمان کُردهاست، از جانب ارتش اردوغان از زمین و هوا مورد حمله قرار گرفته است. 

 کنترل این منطقه در دست نیروهای دمکراتیک خلق است که در نبردهای خونینی، پیش از این داعش و شبه نظامیان وابسته به آن را شکست داده بودند و حدود دوازده هزار نفر از آن ها را به اسارت گرفته بودند. پس از توافق آمریکا با این نیروها مبنی بر این که این منطقه هرگز مورد حمله ی ترکیه قرار نخواهد گرفت، استحکامات دفاعی خود را خراب کردند و اسلحه های سنگینشان را از مرزها دور کردند. درست پس از آن بود که آمریکا خود را کنار کشید و چراغ سبز را به اردوغان نشان داد. 

 اردوغان در این حمله، مثل حمله به عفرین، از شبه نظامیان تروریست هم بهره می بَرَد، از جمله از گروه النصره. آن هایی که پیش تر، به محض وارد شدن به عفرین، نخست مجسمه ی کاوه ی آهنگر را در میدان شهر به رگبار بستند. از شمار همان هایی که وقتی به شنگال رسیدند، نخست سراغ زن ها و دخترانشان رفتند.

 همان ها که این روزها مردم بی دفاع را در حاشیه ی جاده ها به تیر می بندند.

 ترامپ و پوتین هر قطعنامه ای را در این باره وتو می کنند، اروپایی ها دغدغه شان سیل مهاجران است،  ایران نگران نفوذ آمریکاست، بشار اسد که زمانی قامیشلو را به خاک و خون کشید دم بسته است و هواپیماهای ترکیه بر مردم بمب های فسفری می اندازند.

اردوغان نام عملیات را "چشمه ی صلح" گذاشته است و هدف از آن را پاکسازی منطقه از تروریست ها و ایجاد صلح عنوان کرده است! - دیکتاتورها گاه دروغ های بزرگشان را کادو پیچ می کنند.

 یکی از روزنامه های نزدیک به او، سربازان ترکیه را لشکر محمد (ص) و کُردها را کافر می خوانَد و مُفتی دیگری فرمان می دهد که اسیر نگیرید؛ بکشید. حتی یک نفرشان هم نباید زنده بماند!

تاریخ دوباره و دوباره تکرار می شود؛ درسیم، انفال، حلبچه...

 همه چیز برای یک ژینوساید دیگر مهیاست...


اما خورشید روژآوا هرگز غروب نخواهد کرد.

پ.ن. ها:

*عنوان از مقاله ی "مظلوم عبدی"، فرمانده ی نیروهای دمکراتیک سوریه، که در نشریه ی فارین پالیسی چاپ شده بود.

٭ بشنوید:

http://s7.picofile.com/file/8375517842/Geryanek.mp3.html

"Geryanek"، به کُردی کرمانجی، با صدای بلند ابراهیم و ملک روژهات.


الهی شکر...


چند آگهی فروش در سایت دیوار گذاشته بودم؛ کتاب و مجله ی قدیمی و از این دست. از جمله نقشه ای قدیمی از یکی از محله های تهران. 

چند نفری برای نقشه تماس گرفتند. یکی شان آقای شیرازیان بود. گفت که کارش پژوهش روی نقشه های قدیمی تهران و ایران است و از اهمیت نگه داری این نقشه ها گفت. یکی دو بار دیگر تماس گرفت و در نهایت قرار شد نقشه را بخرد و آن را به موزه ای اهدا کند، البته به نام من و کوشش خودشان.

 قراری گذاشتیم.

پیش از قرار درباره اش تحقیق کردم و باور کردم که درست می گوید.

 دفترش، کوچک و جمع و جور، در طبقه ی ششم ساختمانی در مرکز شهر بود، پر از کتاب و نقشه. یک نقشه ی قدیمی بزرگ ایران هم بر دیوار بود.

آقای شیرازیان عمران خوانده است و بعدش مرمت بناهای تاریخی، و بعد کارش به نقشه های قدیمی کشیده است.

 نقشه را نشانش دادم و کمی روی آن صحبت کردیم. وقتی فهمید دوره ی مدرسه آن را لا به لای کاغذ باطله هایی پیدا کرده ام که هر چند روز یک بار، کامیونی می آمد و آن ها را برای خمیر شدن می برد، کلی افسوس خورد.

 نشستیم به گپ و گفت. علاقمندی ام را دید، صحبت هایمان گل انداخت و روی نقشه ی اطلس هایی که چاپ کرده بود کلی حرف زدیم.

 من دنبال نقشه های خیابان لاله زار بودم.

 نقشه ها خیلی جالب بودند؛ از جمله نقشه ای از تهران که انگلیسی ها در دوره ی جنبش های نفت در اوایل دهه ی سی به آمریکایی ها داده بودند که در آن مراکز مهم تهران با رنگ مشکی مشخص شده بود.

 کلا هم صحبتی با ایشان خیلی لذتبخش بود. از سختی ها و تجربیاتش در این کار گفت و مثل اغلب پژوهشگران، از کم توجهی به کارهایش در این خاک گله کرد. گفت که برای چاپ اطلس آخر، وام گرفته است!

 با هم چای خوردیم.

وقت خداحافظی، نقشه ی قدیمی کوچکی که در کیفم بود را به اش هدیه دادم؛ آن را از ته مجله ای از دوره ی رضاشاه کنده بودم، لا به لای همان کاغذ باطله ها. نقشه ی راه های شوسه و راه آهن در آن دوره بود.

 آقای شیرازیان هم اطلس تهران قدیم را به ام هدیه دادند؛ هدیه ای ارزشمند از آشنایی با پژوهشگری زحمتکش.

باغِ بی برگی...

درخت

شعرش را روی پاییز می‌نویسد،

پاییز

شعرش را روی درخت.

من بر پاییز نوشته‌ام،

بر درختان افتاده:

دریغا من...

دریغا پاییز...

دریغا درخت...


"بیژن نجدی"

پ.ن:

تصویر، از تمرین های کلاس طراحی، پاییز ۷۹.

بشنوید:

http://s5.picofile.com/file/8374326284/

_Damien_Rice_The_Greatest_Bastard.mp3.html

صد سال تنهایی

 بار آخری که رفتیم شهرستان، سر راه به روستای تاجی آباد هم سر زدیم.

دورنمای روستا، ۲۸ اسفند ۸۷

 روستای تاجی آباد، با نام رسمی رسول آباد، روستایی در ابتدای گردنه ی اسدآباد همدان - به طرف کرمانشاه- است. نام همه ی کوچه ها و محله های این روستا با ادبیات پیوند خورده است؛ مثلا نام محله ای "صد سال تنهایی" ست که وقتی تابلو را دیدم کلی ذوق کردم؛ چه انتخابی!

 نام کوچه ای "شازده کوچولو" بود. کوچه ی دیگری "مثنوی معنوی" نام داشت.

خیابان "دن آرام"، کوچه ی "بوستان"، خیابان "بهشت گمشده"، کوچه ی "دیوان شمس"،...

اسامی تابلوها به سه زبان فارسی، انگلیسی و کُردی ست؛ کار پسندیده ای که به همت دهیاری روستا انجام شده است.

 دو سه سال پیش در محله مان یک کبابی بود که کباب های خوبی می زد؛ یک بار در ماه رمضان به رایگان به ام حلیم داد. درست مثل حلیمی که مادرم می پزد و ما به آن هِلیسه می گوییم، چسبناک و خوشمزه بود. هم صحبت که شدیم، گفت که از اهالی تاجی آباد است. گفت سیزده بدرها مردم در دامنه ی کوه جمع می شوند و آتش روشن می کنند و چوپی می کشند.