
درخت
شعرش را روی پاییز مینویسد،
پاییز
شعرش را روی درخت.
من بر پاییز نوشتهام،
بر درختان افتاده:
دریغا من...
دریغا پاییز...
دریغا درخت...
"بیژن نجدی"
پ.ن:
تصویر، از تمرین های کلاس طراحی، پاییز ۷۹.
بشنوید:
http://s5.picofile.com/file/8374326284/
_Damien_Rice_The_Greatest_Bastard.mp3.html
بار آخری که رفتیم شهرستان، سر راه به روستای تاجی آباد هم سر زدیم.

دورنمای روستا، ۲۸ اسفند ۸۷
روستای تاجی آباد، با نام رسمی رسول آباد، روستایی در ابتدای گردنه ی اسدآباد همدان - به طرف کرمانشاه- است. نام همه ی کوچه ها و محله های این روستا با ادبیات پیوند خورده است؛ مثلا نام محله ای "صد سال تنهایی" ست که وقتی تابلو را دیدم کلی ذوق کردم؛ چه انتخابی!
نام کوچه ای "شازده کوچولو" بود. کوچه ی دیگری "مثنوی معنوی" نام داشت.
خیابان "دن آرام"، کوچه ی "بوستان"، خیابان "بهشت گمشده"، کوچه ی "دیوان شمس"،...
اسامی تابلوها به سه زبان فارسی، انگلیسی و کُردی ست؛ کار پسندیده ای که به همت دهیاری روستا انجام شده است.
دو سه سال پیش در محله مان یک کبابی بود که کباب های خوبی می زد؛ یک بار در ماه رمضان به رایگان به ام حلیم داد. درست مثل حلیمی که مادرم می پزد و ما به آن هِلیسه می گوییم، چسبناک و خوشمزه بود. هم صحبت که شدیم، گفت که از اهالی تاجی آباد است. گفت سیزده بدرها مردم در دامنه ی کوه جمع می شوند و آتش روشن می کنند و چوپی می کشند.


من محمدرضا شجریان فرزند ایران!
صدای من بخشی از فرهنگ کهن ایران است که می خواهد یادآور بشود به مردم جهان که ما دارای چه فرهنگی بودیم. فرهنگ انسانی , فرهنگ عشق , صلح و صفا و پیامی جز دوستی , عشق و زندگی و خوشحالی در زندگی برای مردم نداریم. اگر هم گله ای می کنیم برای این است که نارسایی ها برطرف بشود و زندگی به مردم برسد.
پ.ن.ها:
٭ عنوان، نام آلبومی از استاد.
٭ عکس از همشهری آنلاین.
عمومامه به نظرم حتی دیگر حافظه ی کوتاه مدتش هم از کار افتاده باشد، چون مطلبی را که به اش می گویی در فاصله ی کوتاهی فراموش می کند.
با این که می گویند تغذیه اش بد نیست، اما لاغر شده است و بدتر این که صدایش خوب شنیده نمی شود و گاهی متوجه نمی شدم چه می گوید. شاید البته به خاطر فریادهایی باشد که هر از گاهی می کشد، مثلا مادرش را صدا می زند.
می گفت می دانی که شش نفر مرده اند؟
گفتم چه کسانی؟
و اول، نام مادرش را گفت که ما به اش ننه جیران می گفتیم. دهه ی هفتاد مرد.
گفتم بله، می دانم که ننه جیران مرده است.
و بعد از مردن پدرش خبر داد که او هم در دهه ی پنجاه مرده است.
ننه جیران را بلند صدا زد و برایش گریست...
...
سعی کردم شرایطش را برایش توضیح دهم، شاید آرام تر شود. به اش گفتم فراموشی گرفته است. گفت چرا؟...
در دلم گفتم از دلتنگی؛ از بی هم صحبتی. از این که رادیوی جی وی سی قدیمی اش مدت هاست که خاموش است.
از روزگار گله داشت؛ از خدا گله داشت. از تنهایی و این که کسی به اش سر نمی زند گله داشت.
راست می گفت. مدت هاست که انگار وجود ندارد. انگار منتظرند تا مرگش برسد.
دلش می خواهد برود سرخاک و فاتحه بخواند. دلش می خواهد برود امامزاده.
...
واقعا چه طور اسم ورزشگاه را آزادی گذاشته اید وقتی حداقل نیمی از مردمان این سرزمین نمی توانند مسابقه ای در آن ببینند؟!
با محمد و سجاد در باغ هستیم؛ آفتاب که نشست محمد رفت آبیاری و سجاد رفت تا از باغ خالویش گردکان بچیند.
نشسته ام روی جاجیم، کنار آتش. چای تازه دم می چسبد.
در دامنه ی تپه ی بالایی چادرنشینان گوسفندهایشان را از صحرا آوردند و صدایشان دشت را پر کرد. یاد غروب های روستا افتادم...
قدری بی به ر چیدیم و ریحان و بادمجان.
چراغ های آبادی در دوردست می درخشند. ماه بالاسرمان است. هوا خنک است و نیمچه بادی، برگ های درختان میوه را تکان می دهد.
جیرجیرک ها سازشان را کوک کرده اند. آب پای درخت ها و سبزی ها می پیچد و صدایش با باد دلپذیرتر می شود.

پ.ن:
بی به ر: نوعی فلفل
دیروز رفتم و عمومامه را دیدم.
دیدن، چه دیدنی؟...
صحبت از بردنش به آسایشگاه سالمندان کرمانشاه است. قرار شده کمیسون پزشکی او را ببیند و نظر بدهد.

چیزهایی هست که نمی توان به زبان آورد
چرا که واژه ای برای بیان آنها وجود ندارد
اگر هم وجود داشته باشد
کسی معنای آن را درک نمی کند
اگر من از تو نان و آب بخواهم
تو درخواست مرا درک می کنی
اما هرگز این دستهای تیره ای را که
قلب مرا در تنهایی
گاه می سوزاند و گاه منجمد می کند
درک نخواهی کرد...
"فدریکو گارسیا لورکا"
پ.ن:
عنوان از علی رضا رجبعلی زاده
این تابستان در فرهنگسرای نزدیک خانه مان چند کلاس از دانش آموزان ابتدایی دارم.
پیش تر جسته و گریخته دانش آموز ابتدایی به پستم خورده بود اما تا حالا پیش نیامده بود که ریاضی ابتدایی را به این شکل و حجم تدریس کنم.
دنیا و حال و هوای خودشان را دارند. اغلب با تی شرت و اِسلش سر کلاس می آیند.
یکی شان که بنیامین نام دارد، امسال می رود کلاس چهارم ابتدایی. شیطنت زیادی دارد. حساس است و مدام باید مراقب باشم که به همکلاسی اش علی بیشتر توجه نکنم، که نگرانی را در چهره اش می بینم! برخلاف علی، تند می نویسد و گیرایی اش بالاتر است و این وسط منم که باید تعادل کلاس را حفظ کنم!
بنیامین لاغراندام است و سیه چرده. چند وقتی ست که روی موهای قهوه ای روشنش، یک خط رنگ طلایی هم انداخته است؛ مثل مِش. انگار با دست روی سر بچه ای حنا بکشند.
یکهو می گوید استاد آب بیارم؟... چیزی می خواید بخرم؟... و پول های مچاله شده ی توی جیبش را نشان می دهد!
بنیامین افغان است؛ با خانواده اش نگهبان یک چاردیواری هستند که چهار هکتار زمین هم دارد؛ اجازه دارند که در آن برای خودشان محصول بکارند. سر کلاس از کار و بار و محصولشان می گفت که مثلا صبح زود بیدار می شود و فلفل می چیند، یا این که مادرش خوب بامیه می فروشد. مادرش دستمزدش را می دهد و به همین خاطر به قول خودش پولدار است. دیروز برایم فلفل، خیار و خیار چنبر آورده بود.
چه قدر خوشحال شدم!
دانش آموز دیگری هم دارم به نام یاسین که امسال می رود پایه ی پنجم. بر خلاف بنیامین، کمی چاق و از خانواده ای متمول است. گردنبند می اندازد و ساعت درشت و دستبند دارد. بسیار مودب و آرام است.
چند جلسه ای که گذشته بود و باهام راحت تر شده بود، گفت:"استاد امروز روز مهمیه برای من!"
پرسیدم چرا؟
گفت:"چون پدرم پس از مدت ها می خواد ترمز دوچرخه ام رو درست کنه!"
پ.ن:
عنوان از محمدعلی بهمنی
صبح ها حدود ۵ که هیراد را دستشویی می برم، بعدش خوابم نمی برد. سر جام غلت می زنم تا شاید دوباره چشم ها سنگین شوند.
کلاس های درگیرکننده ی فرهنگسرا یک طرف، کلاس کنکور یک طرف و جا به جایی خانه هم طرف دیگر. معلوم نیست کِی، اما باید جا به جا شویم.
این وسط، هیراد بیش از ما اذیت می شود؛ از این بنگاه به آن بنگاه.
بار آخر روی صندلیِ بنگاه خوابش برد.
برای کلاس ها و گاهی بنگاه رفتن ها می گذارمش خانه ی پدرم و آن ها هم شیطنت هاش را تحمل می کنند. اما خودش گاهی آن قدر خسته شده است که به محض دیدن تصویرم در آیفون، دمپایی ها را می پوشد و توی راه پله می آید و می پرد بغلم، یعنی که برویم خانه...
کارتن ها را که از انباریِ بالای جارختخوابی آوردم پایین، قاب عکسی از عمومامه و زن عموشهربانو هم بود. بعد از مرگ زن عمو، لای روزنامه پیچیده بودمش و گذاشته بودم آن بالا. مربوط به سفر مشهدشان حدود سال ۶۰، ۶۱ می شود که عمو هنوز می دید.
پ.ن.ها:
٭عنوان از سیدعلی صالحی
٭ عکس در ادامه ی مطلب
"بیبی راننده ی تبهکارانی ست که هر بار با نقشه ای از جانب دکتر، دست به سرقت می زنند..."

فیلم با یک شروع خیره کننده از تعقیب و گریز پلیس ها و سارقان، بیبی را به عنوان جوانی با دست فرمان عالی، به ما معرفی می کند. جزئیات داستانی اما به مرور و به کمک فلاش بک ها کاراکتر او را در ذهن مخاطب شکل می دهند، با ویژگی های تعریف شده از ظاهر تا رفتارهاش. همیشه عینک آفتابی به چشم می زند و هندزفری در گوش دارد. کم حرف است؛ با پیرمردی ناشنوا زندگی می کند. بیشترین جملات را وقتی ادا می کند که شیفته ی دبورا می شود. با این که با تبهکاران کار می کند (البته با علتی مشخص و ناگزیر)، اهل آدم کشی نیست.
اما مهم ترین ویژگی اش این است که او یک عشقِ موزیک به تمام معناست! ریتم کارهاش را از موزیک هایی که می شنود می گیرد که عمده ترین اش در جریان سرقت هاست. عملیات سرقت از لحظه ای شروع می شود که او موزیک را پِلِی می کند!
سکانس هایی هم مثل سکانس های پیاده روی بیبی از کافه تا محفل دکتر، ادای دینی به نظر می رسد به فیلم های کلاسیک سینمای موزیکال.
سکانس فلاش فوروادی هم که سیاه و سپید است و در آن دبورا کنار ماشینی قدیمی منتطر اوست، به شکل مشابهی، بسیار در فیلم های چند دهه پیش به کار گرفته شده است، اما در این جا نحوه ی روایت کارگردان نه تنها توی ذوق نمی زند، بلکه حسی نوستالژیک و رمانتیک به این سکانس بخشیده است که تماشایش را لذتبخش کرده است.
بیبی با این که یکسره از آی پاد استفاده می کند، اما انبوهی نوار کاست در خانه اش دارد که در واقع صدای آدم هایی ست که ضبط کرده است و با آن ها موزیک ساخته است. در این بین، نواری که صدای مادرش در آن است، با جلدی مشخص، خودنمایی می کند.
به طور کلی فیلم ریتمش را از موزیک هایش می گیرد. موزیک ها از قدیم تا جدید، متناسب با لحظه ها پیش می آیند و ریتمِ پرکشش داستان به خوبی تا به انتها حفظ می شود.
فیلم، یک نمونه ی موفق نئونوار است که نشان می دهد این ژانر کهنگی نمی شناسد.
نقش پررنگ کارگردان که نویسنده ی فیلمنامه هم هست در آن خودنمایی می کند. فقط کاش پایانی هالیوودی برایش در نظر نمی گرفت.
٭مشخصات فیلم:
Baby Driver
نویسنده و کارگردان: ادگار رایت
موسیقی: استیون پرایس
بازیگران: کوین اسپیسی (دکتر)، انسل الگورت (بیبی)، لیلی جیمز (دبورا)
محصول ۲۰۱۷ آمریکا و انگلستان.
پس از مدت ها فرصتی پیش آمد و هیراد را آوردم پارک.
پارک، سر کوچه مان است؛ کوچک و زیباست و البته عصرها پر از سروصدای بچه ها می شود. درخت های کهن اش، رنگ پاییزی گرفته اند.
حالا هم آورده ام موهاش را کوتاه کنم. به اش یک آدامس بادکنکی سکه ای می دهم، از آن ها که روکش طلایی دارند. این آدامس ها را خیلی دوست دارد. می گوید:"باورم نمی شه که با یه آدامس غافلگیر بشم!"
این ها را هم پیش تر، از شیرین زبانی هاش یادداشت کرده ام:
٭ آب، نمک رو از بین می بره، اما نمک آب رو شور می کنه!
٭ به کسایی که پرنده می فروشن بگو پرنده ها رو آزاد کنن...، یه روز همه ی پرنده ها رو آزاد می کنم!
٭ سوسک حموم چه طور با دمپایی مبارزه می کنه؟!
٭ وقتی آدم زیاد جیش می کنه، تشنه اش می شه؟!
٭ چرا خونه ی مادربزرگ و پدربزرگ گرمه اما آبشون سرده؟!
٭ به مادر بزرگ بگو این قدر نمک نخوره، نوشابه نخوره...، من نگران استخون هاش هستم!
٭ مادربزرگ! مورچه ها رو ننداز توی فاضلاب؛ بذار عمرشون رو بکنن!
٭ چرا من هرچی دعا می کنم تا دایناسورها زنده بشن، خدا برآورده نمی کنه؟
٭ برام hello kitty بخر تا خواب های خوب ببینم!
پ.ن:
Hello Kitty نام کارتونی ست.
ساده زندگی کردم
اما مرگم مشکوک به نظر خواهد رسید
پیدایم میکنید
با ناخنهایم،
با موهایم و استخوان دلم
که گودالی تاریک را روشن کرده است .
"غلامرضا بروسان"

جری و جو که نوازنده های تهی دستی هستند، پس از آن که شاهد قتل عامی به دست گنگسترها بوده اند، مجبور می شوند در لباسی زنانه از دستشان فرار کنند...
جری: عجب پیر سگ منحرفی!
جو: چی شده؟
جری: تو آسانسور نیشگونم گرفت!
جو: خب حالا دستگیرت شد نصف دیگهی مردم چهجوری زندگی میکنن؟
جری: نگاه کن! من حتی خوشگل هم نیستم!
جو: اهمیت نمیدن، فقط کافیه دامن پات باشه، مثل تکون دادن پارچهی قرمز جلوی گاوه.
جری: اینطوریه؟ من از پارچهى قرمز بودن خسته شدم، میخوام دوباره گاو باشم!
"بعضیها داغش رو دوست دارن (Some Like It Hot)، بیلى وایلدر،سیاه و سپید، ۱۹۵۹"
٭نقش ها:
جری: جک لمون
جو: تونی کرتیس
اولین دستی که خوشه اولین انگور را چید دستِ من بود!
کفش، ابتکار پرسههای من بود
و چتر، ابداع بیسامانیهایم!
هندسه! شطرنج سکوت من بود
و رنگ، تعبیر دلتنگیهایم!
من اولین کسی هستم که،
در دایره صدای پرندهیی بر سرگردانی خود خندیده است!
من اولین سیاه مستِ زمینم!
هر چرخی که میبینید،
بر محور ِ شرارههای شور عشق من میچرخد!
آه را من به دریا آموختم!
"حسین پناهی"
با هیراد نشستیم پای "دور افتاده" (رابرت زمه کیس؛ ۲۰۰۰)؛ تا نجات پیدا کردن چاک (تام هنکس)،هیراد با هیجان تماشا می کرد، بعدش رفت سراغ اسباب بازی هاش. دو سکانس مانده به آخر، وقت بازیِ چاک و کِلی (هلن هانت) است؛ و چه سکانس درخشانی ست و چه دیالوگ های به جایی و چه بازی فوق العاده ای از تام هنکس دارد. وقت خداحافظی این دو، انگار کِلی قالب تهی کرده باشد، در زیر باران، آرام راندن چاک را نظاره می کند.
و این هم دیالوگ هاش به دوستش پس از آن:
"قرار نبود من از اون جزیره زنده برگردم. قرار بود اونجا بمیرم. تنهای تنها. باید یهجوری زخمی و یا مریض میشدم. تنها انتخابی که داشتم، تنها چیزی که دست خودم بود، زمان و مکان و نحوهی مرگم بود. پس یه طناب درست کردم و رفتم بالای کوه که خودم رو دار بزنم. اما اول باید امتحانش میکردم. اما وزنِ کندهی درخت، درختی رو که طناب به اش وصل بود از جا کند. پس یعنی من حتی نمیتونستم اونجوری که میخوام خودم رو بکشم. من قدرت هیچ کاری رو نداشتم. همون موقع بود که احساس کردم یه پتوی گرم من رو تو خودش گرفت. دونستم که یهجوری باید زنده بمونم. حتی اگه امیدی هم وجود نداشته باشه، هر جوری شده باید به نفس کشیدن ادامه میدادم. منطق به ام میگفت امکان نداره دیگه خونه رو ببینم. من زنده موندم. به نفس کشیدن ادامه دادم و یک روز، اون منطق اشتباه از آب دراومد. جزر و مد کار خودش رو کرد... و حالا من اینجام. برگشتم به خونه و دارم با تو حرف میزنم. توی لیوانم یخ دارم. و حالا میدونم باید چی کار کنم.
باید به نفس کشیدن ادامه داد، چون فردا باز خورشید طلوع میکنه. و کی میدونه جزر و مد فردا با خودش چی می آره...؟"
دوباره من و این باد صبحگاهی دم مدرسه!
رفتم توی کشتزار؛ یونجه کاشته اند. بگی نگی هوای سردی ست.
چه خوب که موسیقی هست!
صبح زود، هیراد را که می خواستم ببرم خانه ی مادرم، بیدار بود. پرسید:"چرا آدم های ماقبل تاریخ از تاریکی می ترسیدن؟"
گفتم:"چون دنیاشون خیلی محدود بود."
بعد در تمام راه تا مدرسه به این فکر می کردم که بشر آیا واقعا به جایی رسیده است یا این که همه ی این ها یک بازی بیش نیست؟
خیلی چیزها که از قدیم بوده، حالا هم که هست؛ فقط ظاهرش تغییر کرده؛ شاید پر زرق و برق تر!
بله، مثلا در بحث بهداشت، قدیم کجا و الان کجا؟... اما آیا همه ی این پیشرفت ها توانسته است بشر را به آرامش برساند؟
مثلا به گذشته که می نگریم، جنگ های خونین قرون وسطی یا جنگ های صلیبی را داریم و اکنون ظهور داعش را در همین چندسال اخیر. شیوه ها یکی ست، فقط اکنونِ ما بسیار وابسته ست به قدرت رسانه ها. به سیخ کشیدن آدم ها در قدیم یا جریان ذوالاکتاف یا جوی خون راه انداختن ها و به کنیزی بردن دختران و زنان، در گذشته، دوباره و به شکلی حتی شاید بدتر دوباره رخ می دهد.
این به اصطلاح کشورهای متمدن غرب و شرق هم از دور نظاره می کنند و آب از آب تکان نمی خورد!
جنایات صرب ها علیه مردم بوسنی، در دهه ی نود و در همین اروپای متمدن رخ داد. یادم می آید که وقتی بخشی از این جنایت ها را خواندم که چه بر سر زنان می آوردند پیش چشم کودکان و عزیزانشان، باورکردنی نبود برایم...؛ شاید حتی بدتر از داعش!
آن موقع کجا بودند همین رؤسای ممالک پیشرفته؟!
و الان کجا هستند در بسیاری از وقایع تلخ هر روزه؟
پس واقعا این ژست های شیک پیش چشم دوربین ها و خبرنگاران، تکرار تاریخ تلخی ست که انگار تمامی ندارد.
خرده تلاش هایی هم که عمدتا توسط هنرمندان مدرنیست و پسامدرنیسم انجام شد، مسکنی بیش نبوده و نیست.
یک مرد افغان هست که هر یکشنبه می آید و آپارتمانمان را نظافت می کند. بیش از یک ماه بود که خبری ازش نبود تا هفته ی پیش که آمد.
در مدتی که نبود از همسایه ی طبقه ی اول احوالش را گرفتم که گفت بچه اش بیمارستان است و او باید مراقبش باشد. به گمانم منظورش همان دخترکی ست که باهاش می آید، با موهای بلند و چشمانی قشنگ و نگاهی معصوم.
موتورش را دم در پارک می کند. دخترک معمولا دم در کنار موتور می نشیند. این اواخر خانمش را هم همراه خودش می آورد و با هم نظافت می کنند، آپارتمان ما و چندتا از همسایه ها را. کارشان تمیز است.
الان از پنجره پایین را نگاه کردم...؛ دختربچه اش با موهایی تراشیده دم در ساختمان رو به رویی ایستاده بود که پدرش تازه نظافت آن را تمام کرده بود و داشت در ورودی و در پارکینگش را می بست. همزمان مادرش که به نظر می رسید نظافت ساختمان دیگری را تمام کرده است از در آن خارج شد.
دخترک کیف صورتی کوچکی روی دوشش انداخته بود و جامه ای شیری رنگ پوشیده بود که با آن موهای تراشیده، مرا یاد بیمارستان انداخت.
پدرش در ساختمان را که بست و رفت سمت در پارکینگ، دخترک صدا زد:"بابا...!"
یک آن سرش را رو به بالا گرفت.چشمانش را دیدم؛ مثل آدم هایی که بینایی شان مشکلی داشته باشد، هرکدام به سمتی نگاه می کردند.
ای کاش آب بودم
نهالی نازک به درختی گَشن رساندن را
یا نشای سست کاجی را سرسبزی جاودانه بخشیدن
یا به سیراب کردن لب تشنه یی
رضایت خاطری احساس کردن
"احمد شاملو"
با همه ی رنج هایی که در معلمی می کشم اما خوشحالم که حداقل گامی هرچند کوچک در راه آگاهی فرزندان سرزمینم برمی دارم؛ که شاید جرقه ای در ذهنشان بزند، که به تاریکی نروند.
خوشحالم که با حقوق اندکم، حداقل نان مردم را نمی بُرم، که از آخور این و آن نمی خورم، که برای رسیدن به فلان میز، مجیز هر پست فطرتی را نمی گویم...
خوشحالم که دم خور بچه هایی هستم که خیلی هاشان شبیه بچگی های خودم هستند.
با هم از چیزهایی که دوست داریم حرف می زنیم. بچه ها بی ترس از همه چیز می گویند و می پرسند و من اگر بدانم پاسخ می دهم.
دلم می خواهد همه شان لذت آزاد زیستن را حتی شده برای لحظه ای، بچشند.
در کنار هم لذت هایی را از موسیقی، شعر، فیلم و خاطره هامان می چشیم که ناب و خالص اند. پاک و دوست داشتی اند.
پ.ن:
گَشن به معنای به مرحله ی باروری رساندن است.
تنها در حیاط مدرسه، توی ماشین نشسته ام؛ هنوز از بچه ها خبری نیست. داشتم مسخ فرهاد را گوش می کردم که رسیدم و پیشتر، در اتوبان، آداجیوی آلبینونی را. در تمام راه باد می آمد و این آهنگ عجیب به دل جاده می نشست.
حیاط مدرسه را باد برداشته است...
آرام می راندم امروز. به در مدرسه که رسیدم و آن سوی پرچین، کشتزار را دیدم، انگار که بر ساحل دریایی طوفانی بودم. یاد کدام فیلم افتاده بودم؟...
صبح شسته رفته بود و جاده
دره های نیم خفته را
روی دوش می کشید
تا بلند آبی افق
"سیاوش کسرایی"