فلسفه های لاجوردی

یادداشت های من...

فلسفه های لاجوردی

یادداشت های من...

به رنگ انار...


  یلدای دوستان مبارک!

امید که تاریکی ها جایشان را به نور دهند.


بعدا نوشت:

  شب چله برای من یعنی انار.

  انار خریدیم و رفتیم منزل پدر که دو تا از برادرها هم بودند. بعد از شام، مادر طبق معمول سفره ای انداخت و میوه ها و خوراکی ها را روی آن چیدند.

 مادر گفت:"چرا حافظ نیاورده اید فال بگیریم؟"

به اش قول دادم که دیوان حافظی برایش بخرم.


 پ.ن:

 "به رنگ انار" فیلمی ست از سرگئی پاراجانف، درباره ی سایات نُوا، موسیقیدان و شاعر ارمنی تبار سده ی هجدهم که در قالب روایت داستان عشق او به خواهر پادشاه گرجستان، فرهنگ و آداب و رسوم ارمنی ها را به شکلی غیر متعارف به لحاظ فرم، به نمایش می گذارد. (محصول ۱۹۶۸، شوروی سابق) فیلم را سال ها پیش از تلویزیون سیاه و سپید دیدم، اما هنوز تصاویری از آن در خاطرم مانده است.

دلتا (∆)

  

یکی از کلاس های دهم انسانی ام که در این جا آن را به اسم کلاس الف می خوانم، ضعیف ترین کلاس های امسالم و البته از ضعیف ترین کلاس های مدرسه است.

 در نخستین امتحانی که از این کلاس گرفتم، از مجموع سی و چند دانش آموز، تنها دو نفر نمره ی بالای ده گرفتند ؛ یکی یازده و نیم شد و یکی ده و نیم و البته شانزده نفر نمره شان زیر دو شد!

 در این کلاس هم مثل بیشتر کلاس هایی که دارم، بخشی از زمان تدریس را به انگیزه دادن به بچه ها اختصاص می دهم. تک به تک یا گروهی، مستقیم و غیر مستقیم، سعی در زنده نگه داشتن و پرنور کردن آن اندک تلاءلو هایی دارم که ازشان می بینم. دل نمی دهند و همین کارم را سخت تر می کند. گاهی هم البته حق دارند. می گویند "درس بخوانیم که چه شود؟... تحصیل کرده هایش بیکارند..."

 چندتایشان سر کار می روند. چندتا مشکلات دیگر دارند.

از معاون مدرسه تا همکاران، اغلب از آن ها گله مندند که "نه درس می خوانند و نه انضباط دارند." در جلسه ی دبیران، که بیشتر شبیه ستاد مدیریت بحران است، مدیر مدرسه می گوید که خیلی هاشان چون پولِ رفتن به نزدیک ترین هنرستان را نداشته اند، به ناچار آمده اند رشته ی انسانی! چیزی حدود دو هزار تومان کرایه در هر روز.

  من اما ناامید نمی شوم...


 وقتی به درس حل معادله ی درجه دوم به روش دلتا (∆) می رسیم، به خاطر اهمیت این روش، به تجربه ی سال های پیشین، فرمول های آن را از بچه ها می پرسم. از آن جا که زمان کم بود، گفتم فقط از هفت هشت نفر می پرسم. زمان دادم که حفظ کنند و پرسیدم. از چهار نفر بیشتر نپرسیده بودم که چند تایی دستشان را به عنوان داوطلب بالا بردند. از داوطلب ها هم پرسیدم و دوباره داوطلب های تازه...

 وقتی شور و هیجان بچه ها را برای پاسخ دادن دیدم، گفتم از همه تان می پرسم و پرسیدم؛ نزدیکشان می رفتم و وقتی هر بخش را درست می گفتند، با سر تایید می کردم و لبخند می زدم و در دفترم به شان بیست می دادم... بچه ها خودشان هم باورشان نمی شد که در ریاضی هم می توانند بیست بگیرند. حتی تنبل ترین شان هم داوطلب پاسخگویی می شدند. یکدیگر را به هم نشان می دادند که فلانی هم می خواهد درس پس بدهد و همدیگر را تشویق می کردند...

   دیگرگونه بود آن روز برای کلاس الف.


پ.ن:

 ٭با پیگیری های زیاد بالاخره آن دانش آموزی که از سیزده بدر گذشته دچار انزوا شده بود را مجاب کردم پیش روانشناس برود. آقای مدیر می گفت افسردگی دارد، اما من در ملاقات دوباره ای که با مادرش داشتم، فهمیدم که موضوع حادتر از این حرف هاست، و البته این که پدرش معتاد است و کار تق و لقی دارد و جسته و گریخته به خانواده اش از طرف مدرسه کمک مالی می شود و کلا شرایط مالی بدی دارند.

 امیدوارم به قولش عمل کند و پیش پزشک برود.

خنده های لب پریده، گریه های اختیاری...



توی درام زندگی بگو که نقش ما چیه؟

کی آخرین کات رو می ده؟ سناریو دست کیه؟


"حسن علی شیری"

از ترانه ی "سینما" که رضا یزدانی آن را در آلبوم "ساعت فراموشی" خوانده است.


پ.ن. ها:

٭ تصویر: "درباره ی الی"، اصغر فرهادی،۱۳۸۷.

٭بشنوید:

http://s3.picofile.com/d/8232092534/6a0e0f99-e6db-4119-ba5a-d8c8f60b8403/Mohsen_namjoo_toranj.mp3 

ترانه ی "ترنج" با صدای محسن نامجو. شعر ترکیبی از اشعار خواجوی کرمانی و حافظ است.

٭ عنوان از قیصر امین پور

٭و...،

کسی که زخم می زند، خود بیشتر رنج می کشد....

آی زندگی

زندگی، آی زندگی

عنکبوت سیری را می‌مانی

که به یمن عادت دیرینه،

پروانه‌های بی‌دلیل را در نور وسوسه تور می‌کنی

زین روست به یقین

که آسمان و زمین

از غبار رنگ این همه بال رنگین است

و

چه غمی دارد معصومیت این همه رنج ناهماهنگ.


"حسین پناهی"

س مثل سیب!


 باران می بارد.

 سرم را از پنجره بیرون می برم. همسایه ی تاکسی دار، برگ های دم دروازه شان را جارو می کند.

 پیرزن همسایه ی رو به رو، نشسته روی صندلی همیشگی اش، در حیاط کوچکشان. بیشتر وقت ها زیر بالکن می نشیند و بالا را نگاه می کند. آسمانی که دیروز آلوده بود و امروز ابری ست. لباس بلندی می پوشد. موهای سپیدش را از پشت جمع می کند. هر وقت نذری داشته باشند، یکی از نوه هایش برایمان می آورد.

 هیراد مشق می نویسد. شیطنت می کند و مشق می نویسد و من به اش نگاه می کنم. رفته است روی توپ بزرگی و خم شده است روی میزش و می نویسد! نصف صفحه اش را نوشته است؛ حرف سین. می گوید:"س مثل سیب."

 برایش از کلوچه های مورد علاقه اش می آورم. می گوید:"ممنون بابا! دوستت دارم!"

- من هم دوستت دارم بابا!


 چه خوب است که باران می بارد...

برگ خزان



فکر می‌کنی تعقیب‌ات می‌کنند

و رو برمی‌گردانی

ولی تنها برگ خزان است

که پی تو می‌دود. 


"راینر مالکوفسکی"


پ.ن:

عکس از آلکس وب

برهنه در خیابان...



مرا به دار کشید

و بسوزانیدم

و خاکسترم را به رودخانه ای خروشان سپارید


مرا به آب زنید

مرا به آب زنید...


"اسماعیل بابایی"


پ.ن:

عکس از حمید جانی پور

شب سرد...


شب سردی است و من افسرده
راه دوری است و پایی خسته
تیرگی هست و چراغی مرده

می کنم تنها از جاده عبور
دور ماندند زمن آدمها
سایه ای از سر دیوار گذشت
غمی افزود مرا بر غمها

فکر تاریکی و این ویرانی
بی خبر آمد تا با دل من
قصه ها ساز کند پنهانی

نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر سحر نزدیک است
هر دم این بانگ بر آرم از دل
وای این شب چقدر تاریک است

خنده ای کو که به دل انگیزم
قطره ای کو که به دریا ریزم
صخره ای کو که بدان آویزم

مثل اینست که شب نمناک است
دیگران را هم غم هست به دل
غم من لیک غمی غمناک است...

"سهراب سپهری" - با اندکی تلخیص

پ.ن:

در کوچه باد می آید. هوای سردی ست...

کار دشوار معلمی...


 سه سالی می شود که در پاییز، همه ی اولیای دانش آموزان پایه ی دهم را یک جا به جلسه ای دعوت می کنم که هدف آن بهبود وضعیت دانش آموزان این پایه است.

 امسال هم پس از سخنان مدیر مدرسه، صحبت های کوتاهی کردم و بعد نظرات آن ها را شنیدم و نمرات فرزندانشان را به طور موردی به اشان گفتم. آن هایی را هم که نتوانسته بودند در جلسه باشند، طی روزهای بعدی خواستم.

 از آن جا که امسال هفت کلاس پایه ی دهم داریم، تعداد اولیا خیلی زیاد است و این روزها یکسره با آن ها ملاقات دارم. معمولا لیوان چایم را پر می کنم و می روم اتاق معاون مدرسه و با آن ها دیدار می کنم. خیلی خسته می شوم، اما ته دلم از کار خودم احساس رضایت می کنم.

  همه ی این ها اما یعنی افزودن به رنج ها و دردهایم...؛ دانش آموزی که با مادر و ناپدری اش زندگی می کند و پدر سابقش پاسخ تماس هایش را نمی دهد...

 دانش آموزی افغان که از مدرسه که به خانه می رود، خانواده اش را همراهی می کند که دسته جمعی خیاطی می کنند و به خاطر بیماری مادر، باید سخت و پیوسته کار کنند..؛ مادرش می گفت گاهی ناهار و شامشان یکی می شود و کم نیست شب هایی که تا ساعت دو کار می کنند... با این حال نمرات پسرش خوب بود.

 مادری که وقتی از اختلاف بالای نمره های دوقلوهایش پرسیدم، گفت که پسر ضعیف تر، از سیزده بدر گذشته کلاً زیر و رو شده و آن قدر منزوی و کم حرف شده که اگر ناهار و شام برایش نبرند، حتی چیزی نمی خورد. نه دوستی دارد و نه با کسی حرف می زند. مدام در اتاقش که خالی از تلویزیون و گوشی و .. است، تنهاست..؛ وقتی پرسیدم چه اتفاقی برایش افتاده است، گفت که نمی داند... 

 دلم هزار راه رفت...

 و نمونه های دیگر...

 و من نمی دانم که در خلوتم باید برای دردهای خودم گریه کنم یا برای این بچه های معصوم؟...

و دردآورتر این که فلان معاون یا معلم، از این همه ملاقات به ستوه آمده اند و به جای شنیدن دردهای این بچه ها، همه را با چوب ناآگاهی و بی حوصلگی خودشان می رانند...

 خدایا مرا به حال خودم رها نکن...

به من صبر بده؛

کمکم کن...

ای باد...


تو از کدام بیابان تشنه می آیی ای باد

که بوی هیچ گلی با تو نیست

نه زوزه ی کشیده ی گرگ گری

نه آشیان خراب چکاوکی

نه برگ خرمایی

تو از کدام

بیابان می آیی ؟

پرندگان غریبی از این کرانه می گذرند

پرندگان غریبی که نام هیچ کدام

به ذهن سبز گز پیر ده نمی گذرد...


"منوچهر آتشی"

بوی شب...



می شود یک شب خوابید

و صبح باخبر شد غم ها را از یک کنار به دور ریخته اند

که اگر اشکی هست

از عمق شادمانیِ دلی بی درد است....


"سید علی صالحی"


پ.ن:

"آدم بایست زرنگ باشه چه جوری زندگی کنه، اما چه جوری درست و حسابی کلکش کنده بشه."

از دیالوگ های سلطان (فریبرز عرب نیا) در فیلمی به همین نام از مسعود کیمیایی، ۱۳۷۵.

 دوباره سلطان را دیدم و  لذت بردم. چه دیالوگ ها و فضاسازی هایی دارد! 

کلاس درس



  این هم از مزایای کلاس دوازدهم تجربی ست که معلم شیفت مخالف که ابتدایی است به کمک دانش آموزانش کلاس را به این سر و شکل قشنگ درآورده است!

  بچه ها در حال امتحان دادن هستند؛ سه شنبه ی پیش، درس ریاضی ۳.

 پ.ن:

‍ "در کلاس من یاد می‌گیرید که چطور از کلمات و زبان لذت ببرید.

مهم نیست کی به شما چی می‌گه؛ کلمات و اندیشه‌ها می‌تونن دنیا رو تغییر بدن.


از دیالوگ های رابین ویلیامزِ فقید، معلمِ"انجمن شاعران مرده"- پیتر ویر، ۱۹۸۹.

پیری...


مبر ز موی سپیدم گمان به عمر دراز

جوان ز حادثه ای پیر می شود گاهی...


"احمد حمیدی راد"

خدایا...


خدایا!

مرا به حال خودم وامگذار...

کولبر



دست می‌کشد به یخچال

سردش می‌شود

دست می‌کشد به تلویزیون

سردش می‌شود

دست می‌کشد به ضبط‌صوت

سردش می‌شود

دست می‌کشد به اجاق‌گاز

و پایش تا زانو در برف گیر می‌کند


سرد است این اثاث

سرد است این اتاق

سرد است این خورشید

سرد است این کوه

سرد است این مسیر

و هرچقدر پتو بکشی بر این خانه

گرم نمی‌شود


شلیک کن

مگر گلوله گرم کند تنِ این کولبرِ کُرد را...


"بابک زمانی"


پ.ن. ها:

٭معاون وزیر کشور فرموده اند:"نمی دانم واژه ی کولبر از کجا اختراع شده است."!

٭ نقاشی با عنوان "زنان کولبر کُرد"، از حشمت اردلان

خدایا...


خدایا!

لطفا به من صبوری بده؛ صبوری، صبوری، صبوری...

خدای بزرگ و مهربان!

تو خودت شاهد من هستی..؛

لطفا به من آرامش بده...

لطفا تنهایم مگذار...

دردیست بر دلم که نگنجد به عالمی...


من هر آن‌جایم که درد آنجاست

زیرا من...

بر هر دانه‌ی اشک

مصلوب شده‌ام...


"ولادیمیر مایاکوفسکی"


پ.ن:

عنوان از نصرت رحمانی

این فیلم را به عقب برگردان...


‍‍  دنیا به همین چند سطر رسیده است

به اینکه انسان کوچک بماند بهتر است

به دنیا نیاید بهتر است


اصلا این فیلم را به عقب برگردان


آن قدر که پالتوی پوست پشت ویترین

پلنگی شود که می دود در دشتهای دور


آن قدر که عصاها

پیاده به جنگل برگردند


و پرندگان

دوباره بر زمین


نه...

به عقب تر برگرد


بگذار خدا در آینه بنگرد

شاید تصمیم دیگری گرفت...


"گروس عبدالملکیان"

مردن مردانه...


پاییز جان !

چه سرد ،‌ چه درد آلود 

چون من تو نیز تنها ماندستی 


ای فصل فصل های نگارینم

پاییز

ای قناری غمگینم...


"مهدی اخوان ثالث"


بشنوید:

http://s9.picofile.com/file/

8338479218/Mordane_Maradaneh.

mp3.html

"مردن مردانه"، از گروه "داماهی". صدا: رضا کولغانی، شعر: ابراهیم منصفی. متن به لهجه ی بندرعباس است.

این ۱۲ نفر


  اتفاق خوب سه شنبه این بود که یکی از دانش آموزان پیش دانشگاهی پارسال به دیدنم آمد و خبر قبولی اش در دانشگاه را داد.

 زنگ تفریح بود و داشتم لقمه ای را که از خانه آورده بودم می خوردم که صدایم کردند.

 از دانش آموزان رشته ی ریاضی بود که اتفاقا همیشه با اجازه یا بی اجازه، لقمه می خورد سر کلاس! البته به محض این که می دیدم، سرخ می شد. گاهی هم که سر به سرش می گذاشتم سرخ می شد!

 گفت که پلیمر دانشگاه امیرکبیر قبول شده است؛ خیلی خوشحال شدم و کلی به اش آفرین گفتم!

 کلاسشان دوازده نفر بود که دو تایشان از اول سال نمی آمدند. دو تای دیگر هم از مدرسه اجازه گرفتند که نیایند! یکی شان به خاطر سر کار رفتن و آن یکی به خاطر این که می خواست برای کنکور انسانی بخواند. هشت نفر باقی مانده هم همیشه یکی دو تا غایب را داشتند!

 حالا با خبر شدم یکی دیگر از بچه ها مهندسی برق قبول شده است و آن که کنکور انسانی داد، حقوق قبول شده است.

کیف کردم! کلی تشکر کردم که این خبرهای خوب را برایم آورده. او هم گفت که برای تشکر آمده است و کلی سپاسگزاری کرد!

خدا را سپاس!

برای این مدرسه که در منطقه ای محروم قرار گرفته است، یک نتیجه ی خیلی خوب است.

خیلی خوشحال شدم؛

دَمشان گرم بچه ها!