فلسفه های لاجوردی

یادداشت های من...

فلسفه های لاجوردی

یادداشت های من...

همه چی آرومه...!


٭ سر یکی از کلاس های دهم انسانی داشتم برگه هایشان را تصحیح می کردم؛ بچه ها هم با هیجان پیگیر نمره هایشان بودند. یکی شان وقتی نمره اش را خواندم "ده و نیم"، از جایش برخاست، نشست روی زمین و به سبک کشتی گیرها کف کلاس را بوسید و دست هایش را به نشانه ی شکرگزاری بالا برد!

٭ احوال دانش آموزی را که از سیزده بدر گذشته منزوی بود پرسیدم، پیش پزشک رفته است؛ اما به نظرم تغییری نکرده است. در امتحان پایان ترم هم افتاد.

٭ بعضی از معلم ها، دو سال پایانی خدمتشان را معاونت می گیرند تا با حقوقی بالاتر بازنشسته شوند. در مدرسه مان هم از این دست همکارها داریم. امروز یکی از بچه ها می گفت:"آقا خدا کنه آقای ... زودتر بازنشسته بشه!"

٭ دو تا از بچه های پایه های نهم و دهم، دو تا دختر هم سن و سالشان را با ماشین برده اند شهری دور و پس از چند روز برگشته اند؛ حالا یکی از اولیای پسرها می گفت بچه ی من که کاری نکرده است، خانواده های دخترها هم گفته اند برده ایم پزشکی قانونی، گفته اند به دخترها آسیبی نرسیده است!

این چرخ فلک که ما در او حیرانیم...



 داشتم برگه تصحیح می کردم که کامنت امیدِ عزیز که در آن یک رباعی از خیام را آورده بود، مرا یاد دیوان خیامِ دوست داشتنی ام انداخت!

 این کتاب را وقتی به خانه ی قبلی مان اثاث کشی کردیم، توی کابینت پیدا کردم. خرت و پرت های زیادی در آشپزخانه بود، مثل مایع دستشویی و مانند این ها. این کتاب هم بود. همه ی خرت و پرت ها را به مستاجر قبلی که وحید نامی بود نشان دادم؛ بعضی ها را نخواست و پول بعضی ها را هم باهاش حساب کردم. اما گفت این کتاب مال من نیست. گفت احتمالا مال خانم تنهایی بوده که پیش از او در آن خانه زندگی می کرده است؛ کسی که نمی توانستیم پیدایش کنیم.

 این طوری بود که این کتاب پیش من ماند. شکیل، جمع و جور و دوست داشتنی ست و البته که رباعی های خیام معرکه اند؛ کتاب، چاپ هشتم است از انتشارات کاروان.


پ.ن:

عنوان از خیام.

شاه توت...



تا به حال

افتادن شاه توت را دیده ای؟

که چگونه سرخی اش را

با خاک قسمت می کند

هیچ چیز مثل افتادن درد آور نیست

من کارگر های زیادی را دیدم

از ساختمان که می افتادند

شاه توت می شدند...


"سابیر هاکا"


پ.ن:

تصویر، یک گرافیتی ست بر دیواری در تهران.

زمانی که آدم، چای را با خنده ی حوا شیرین می کرد.



 همیشه از سر کار که سراغ هیراد می روم، مادرم چایش به راه است. گاهی که عجله دارم چای نخورده هیراد را به خانه می آورم و در باقی موارد، می نشینم و چای گُل دَم مادر را پس نمی زنم.

 همکار مهربانی داشتم به نام آقای ستاری که هرکجا هست خدا پشت و پناهش باشد؛ از نخستین کسانی بود که در سال اول تدریسم باهاش اُخت شدم و دوستی مان شکل گرفت. اهل فرهنگ و ادب بود. به فارسی و ترکی شعر می گفت و فی البداهه هم شعر می گفت. خنده رو بود. خیلی با هم گپ می زدیم. مخصوصا وقت هایی که سرویس مدرسه نمی آمد و ما مجبور بودیم مسافتی طولانی را از کنار زمین های کشاورزی تا لب جاده ی اصلی پیاده برویم.

 یک بار به ام گفت:"مادرم که زنده بود، هر وقت از سر کار به خانه می رسیدم، پرسیده و نپرسیده، برایم چای می آورد. هیچ چای یی برایم آن طعم را ندارد..."

 و من به اش گفتم که مادر من هم همین طور است؛ چای خوری ست برای خودش! با این که قوری را روی کتری یی دم می گذارد که آب جوشش قُل قُل می کند، اما چایش چه خوشرنگ و چه خوش طعم می شود!

 آن روزها فقط من بودم و مادرم؛ همدم ِ هم بودیم. پدر و برادر کوچکترم صبح زود می رفتند سرکار. صبح ها بربری تازه و دوتا لیوان شیر شیشه ای می خریدم و با مادر صبحانه می خوردیم. و غروب ها که از مدرسه می آمدم، چای مادر آماده بود. پرسیده و نپرسیده، لیوان چایی برایم می آورد که خستگی روزم را از بین می برد...


پ.ن:

عنوان از احسان پرسا

تقویم تمام مدارس در خواب...



قبول نیست ری را

بیا بی خبر

به خواب هفت سالگی مان برگردیم

غصه هامان

گوشه گنجه ی بی کلید

مشق هامان نوشته

تقویم تمام مدارس 

در باد

و عید یعنی

همیشه همین فردا


صبح علی الطلوع

راه خواهیم افتاد

باد اگر آمد

شناسنامه هامان برای او


"سید علی صالحی"


پ.ن.ها:

٭ تصویر: زمین های کشاورزی رو به روی مدرسه، ابتدای امروز.

٭ بشنوید:

http://s8.picofile.com/file/8347748600

/4_5812026392933568014.mp3.html

تک نوازی پیانو از Nobuo Uematsu

و همیشه درد...



بکا: من  آسیب دیده‌ام و دارم درد می‌کشم، هیچ تمایلی هم برای پنهان کردنش ندارم.

هاوی: همیشه زن‌ها حق دارن تا درد کشیدن‌شون رو نشون بدن، حتی بیشتر از حد واقعیش. اما بزرگترین درد برای یک مرد اینه که حتی درد کشیدنش رو هم باید پنهون کنه.


از دیالوگ های فیلم"لانه خرگوش (Rabbit Hole)"، جان کامرون میتچل، ۲۰۱۰.

بکا: نیکول کیدمن

هاوی: آرون اکهارت


پ.ن.ها:

٭ تصویر: مجسمه ای از مجموعه ی "تخفیف درد"، اثر Paolo Grassino


٭ عنوان از شعر زیر:

گاهی چرک

گاهی شعر.

همیشه چیزی بیرون می‌ریزد

و همیشه درد.


" یهودا امیخای"                                       


٭ بشنوید:

http://s8.picofile.com/file/8347444242/Draconian

_%E2%80%93_Death_Come_Near_Me.mp3.html

ترانه ی Death, Come Near Me (مرگ، به من نزدیک شو)، از گروه راک Draconian.

شب...


افسوس

من مرده‌ام

و شب هنوز هم

گویی ادامه همان شب بیهوده‌ست.


"فروغ فرخ‌زاد"

ما خویش ندانستیم بیداری مان از خواب...


  در سکوت جلسه ی امتحان، صدای زوزه ی باد می پیچید. کلاس رو به زمین های کشاورزیِ پشت مدرسه بود و دانش آموزها از کلاس دهم انسانی "الف". داشته هایشان را روی برگه ریخته بودند و حالا کم کم سر شان به دور و بر می جنبید!

  این صدای باد، ناخودآگاه مرا یاد مراسم زار انداخت؛ مراسمی که بومی های جنوب برگزار می کنند. آن جا که باد را همچون موجودی زنده می پندارند که می تواند نیک یا بد باشد و چون بد شد، همچون جن به درون آدمی می رود و او اهل هوا می شود. آن گاه باید طی مراسم زار، باد از تن و روح او جدا کرد...

 

پ.ن:

عنوان از حسین منزوی

به رنگ انار...


  یلدای دوستان مبارک!

امید که تاریکی ها جایشان را به نور دهند.


بعدا نوشت:

  شب چله برای من یعنی انار.

  انار خریدیم و رفتیم منزل پدر که دو تا از برادرها هم بودند. بعد از شام، مادر طبق معمول سفره ای انداخت و میوه ها و خوراکی ها را روی آن چیدند.

 مادر گفت:"چرا حافظ نیاورده اید فال بگیریم؟"

به اش قول دادم که دیوان حافظی برایش بخرم.


 پ.ن:

 "به رنگ انار" فیلمی ست از سرگئی پاراجانف، درباره ی سایات نُوا، موسیقیدان و شاعر ارمنی تبار سده ی هجدهم که در قالب روایت داستان عشق او به خواهر پادشاه گرجستان، فرهنگ و آداب و رسوم ارمنی ها را به شکلی غیر متعارف به لحاظ فرم، به نمایش می گذارد. (محصول ۱۹۶۸، شوروی سابق) فیلم را سال ها پیش از تلویزیون سیاه و سپید دیدم، اما هنوز تصاویری از آن در خاطرم مانده است.

دلتا (∆)

  

یکی از کلاس های دهم انسانی ام که در این جا آن را به اسم کلاس الف می خوانم، ضعیف ترین کلاس های امسالم و البته از ضعیف ترین کلاس های مدرسه است.

 در نخستین امتحانی که از این کلاس گرفتم، از مجموع سی و چند دانش آموز، تنها دو نفر نمره ی بالای ده گرفتند ؛ یکی یازده و نیم شد و یکی ده و نیم و البته شانزده نفر نمره شان زیر دو شد!

 در این کلاس هم مثل بیشتر کلاس هایی که دارم، بخشی از زمان تدریس را به انگیزه دادن به بچه ها اختصاص می دهم. تک به تک یا گروهی، مستقیم و غیر مستقیم، سعی در زنده نگه داشتن و پرنور کردن آن اندک تلاءلو هایی دارم که ازشان می بینم. دل نمی دهند و همین کارم را سخت تر می کند. گاهی هم البته حق دارند. می گویند "درس بخوانیم که چه شود؟... تحصیل کرده هایش بیکارند..."

 چندتایشان سر کار می روند. چندتا مشکلات دیگر دارند.

از معاون مدرسه تا همکاران، اغلب از آن ها گله مندند که "نه درس می خوانند و نه انضباط دارند." در جلسه ی دبیران، که بیشتر شبیه ستاد مدیریت بحران است، مدیر مدرسه می گوید که خیلی هاشان چون پولِ رفتن به نزدیک ترین هنرستان را نداشته اند، به ناچار آمده اند رشته ی انسانی! چیزی حدود دو هزار تومان کرایه در هر روز.

  من اما ناامید نمی شوم...


 وقتی به درس حل معادله ی درجه دوم به روش دلتا (∆) می رسیم، به خاطر اهمیت این روش، به تجربه ی سال های پیشین، فرمول های آن را از بچه ها می پرسم. از آن جا که زمان کم بود، گفتم فقط از هفت هشت نفر می پرسم. زمان دادم که حفظ کنند و پرسیدم. از چهار نفر بیشتر نپرسیده بودم که چند تایی دستشان را به عنوان داوطلب بالا بردند. از داوطلب ها هم پرسیدم و دوباره داوطلب های تازه...

 وقتی شور و هیجان بچه ها را برای پاسخ دادن دیدم، گفتم از همه تان می پرسم و پرسیدم؛ نزدیکشان می رفتم و وقتی هر بخش را درست می گفتند، با سر تایید می کردم و لبخند می زدم و در دفترم به شان بیست می دادم... بچه ها خودشان هم باورشان نمی شد که در ریاضی هم می توانند بیست بگیرند. حتی تنبل ترین شان هم داوطلب پاسخگویی می شدند. یکدیگر را به هم نشان می دادند که فلانی هم می خواهد درس پس بدهد و همدیگر را تشویق می کردند...

   دیگرگونه بود آن روز برای کلاس الف.


پ.ن:

 ٭با پیگیری های زیاد بالاخره آن دانش آموزی که از سیزده بدر گذشته دچار انزوا شده بود را مجاب کردم پیش روانشناس برود. آقای مدیر می گفت افسردگی دارد، اما من در ملاقات دوباره ای که با مادرش داشتم، فهمیدم که موضوع حادتر از این حرف هاست، و البته این که پدرش معتاد است و کار تق و لقی دارد و جسته و گریخته به خانواده اش از طرف مدرسه کمک مالی می شود و کلا شرایط مالی بدی دارند.

 امیدوارم به قولش عمل کند و پیش پزشک برود.

خنده های لب پریده، گریه های اختیاری...



توی درام زندگی بگو که نقش ما چیه؟

کی آخرین کات رو می ده؟ سناریو دست کیه؟


"حسن علی شیری"

از ترانه ی "سینما" که رضا یزدانی آن را در آلبوم "ساعت فراموشی" خوانده است.


پ.ن. ها:

٭ تصویر: "درباره ی الی"، اصغر فرهادی،۱۳۸۷.

٭بشنوید:

http://s3.picofile.com/d/8232092534/6a0e0f99-e6db-4119-ba5a-d8c8f60b8403/Mohsen_namjoo_toranj.mp3 

ترانه ی "ترنج" با صدای محسن نامجو. شعر ترکیبی از اشعار خواجوی کرمانی و حافظ است.

٭ عنوان از قیصر امین پور

٭و...،

کسی که زخم می زند، خود بیشتر رنج می کشد....

آی زندگی

زندگی، آی زندگی

عنکبوت سیری را می‌مانی

که به یمن عادت دیرینه،

پروانه‌های بی‌دلیل را در نور وسوسه تور می‌کنی

زین روست به یقین

که آسمان و زمین

از غبار رنگ این همه بال رنگین است

و

چه غمی دارد معصومیت این همه رنج ناهماهنگ.


"حسین پناهی"

س مثل سیب!


 باران می بارد.

 سرم را از پنجره بیرون می برم. همسایه ی تاکسی دار، برگ های دم دروازه شان را جارو می کند.

 پیرزن همسایه ی رو به رو، نشسته روی صندلی همیشگی اش، در حیاط کوچکشان. بیشتر وقت ها زیر بالکن می نشیند و بالا را نگاه می کند. آسمانی که دیروز آلوده بود و امروز ابری ست. لباس بلندی می پوشد. موهای سپیدش را از پشت جمع می کند. هر وقت نذری داشته باشند، یکی از نوه هایش برایمان می آورد.

 هیراد مشق می نویسد. شیطنت می کند و مشق می نویسد و من به اش نگاه می کنم. رفته است روی توپ بزرگی و خم شده است روی میزش و می نویسد! نصف صفحه اش را نوشته است؛ حرف سین. می گوید:"س مثل سیب."

 برایش از کلوچه های مورد علاقه اش می آورم. می گوید:"ممنون بابا! دوستت دارم!"

- من هم دوستت دارم بابا!


 چه خوب است که باران می بارد...

برگ خزان



فکر می‌کنی تعقیب‌ات می‌کنند

و رو برمی‌گردانی

ولی تنها برگ خزان است

که پی تو می‌دود. 


"راینر مالکوفسکی"


پ.ن:

عکس از آلکس وب

برهنه در خیابان...



مرا به دار کشید

و بسوزانیدم

و خاکسترم را به رودخانه ای خروشان سپارید


مرا به آب زنید

مرا به آب زنید...


"اسماعیل بابایی"


پ.ن:

عکس از حمید جانی پور

شب سرد...


شب سردی است و من افسرده
راه دوری است و پایی خسته
تیرگی هست و چراغی مرده

می کنم تنها از جاده عبور
دور ماندند زمن آدمها
سایه ای از سر دیوار گذشت
غمی افزود مرا بر غمها

فکر تاریکی و این ویرانی
بی خبر آمد تا با دل من
قصه ها ساز کند پنهانی

نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر سحر نزدیک است
هر دم این بانگ بر آرم از دل
وای این شب چقدر تاریک است

خنده ای کو که به دل انگیزم
قطره ای کو که به دریا ریزم
صخره ای کو که بدان آویزم

مثل اینست که شب نمناک است
دیگران را هم غم هست به دل
غم من لیک غمی غمناک است...

"سهراب سپهری" - با اندکی تلخیص

پ.ن:

در کوچه باد می آید. هوای سردی ست...

کار دشوار معلمی...


 سه سالی می شود که در پاییز، همه ی اولیای دانش آموزان پایه ی دهم را یک جا به جلسه ای دعوت می کنم که هدف آن بهبود وضعیت دانش آموزان این پایه است.

 امسال هم پس از سخنان مدیر مدرسه، صحبت های کوتاهی کردم و بعد نظرات آن ها را شنیدم و نمرات فرزندانشان را به طور موردی به اشان گفتم. آن هایی را هم که نتوانسته بودند در جلسه باشند، طی روزهای بعدی خواستم.

 از آن جا که امسال هفت کلاس پایه ی دهم داریم، تعداد اولیا خیلی زیاد است و این روزها یکسره با آن ها ملاقات دارم. معمولا لیوان چایم را پر می کنم و می روم اتاق معاون مدرسه و با آن ها دیدار می کنم. خیلی خسته می شوم، اما ته دلم از کار خودم احساس رضایت می کنم.

  همه ی این ها اما یعنی افزودن به رنج ها و دردهایم...؛ دانش آموزی که با مادر و ناپدری اش زندگی می کند و پدر سابقش پاسخ تماس هایش را نمی دهد...

 دانش آموزی افغان که از مدرسه که به خانه می رود، خانواده اش را همراهی می کند که دسته جمعی خیاطی می کنند و به خاطر بیماری مادر، باید سخت و پیوسته کار کنند..؛ مادرش می گفت گاهی ناهار و شامشان یکی می شود و کم نیست شب هایی که تا ساعت دو کار می کنند... با این حال نمرات پسرش خوب بود.

 مادری که وقتی از اختلاف بالای نمره های دوقلوهایش پرسیدم، گفت که پسر ضعیف تر، از سیزده بدر گذشته کلاً زیر و رو شده و آن قدر منزوی و کم حرف شده که اگر ناهار و شام برایش نبرند، حتی چیزی نمی خورد. نه دوستی دارد و نه با کسی حرف می زند. مدام در اتاقش که خالی از تلویزیون و گوشی و .. است، تنهاست..؛ وقتی پرسیدم چه اتفاقی برایش افتاده است، گفت که نمی داند... 

 دلم هزار راه رفت...

 و نمونه های دیگر...

 و من نمی دانم که در خلوتم باید برای دردهای خودم گریه کنم یا برای این بچه های معصوم؟...

و دردآورتر این که فلان معاون یا معلم، از این همه ملاقات به ستوه آمده اند و به جای شنیدن دردهای این بچه ها، همه را با چوب ناآگاهی و بی حوصلگی خودشان می رانند...

 خدایا مرا به حال خودم رها نکن...

به من صبر بده؛

کمکم کن...

ای باد...


تو از کدام بیابان تشنه می آیی ای باد

که بوی هیچ گلی با تو نیست

نه زوزه ی کشیده ی گرگ گری

نه آشیان خراب چکاوکی

نه برگ خرمایی

تو از کدام

بیابان می آیی ؟

پرندگان غریبی از این کرانه می گذرند

پرندگان غریبی که نام هیچ کدام

به ذهن سبز گز پیر ده نمی گذرد...


"منوچهر آتشی"

بوی شب...



می شود یک شب خوابید

و صبح باخبر شد غم ها را از یک کنار به دور ریخته اند

که اگر اشکی هست

از عمق شادمانیِ دلی بی درد است....


"سید علی صالحی"


پ.ن:

"آدم بایست زرنگ باشه چه جوری زندگی کنه، اما چه جوری درست و حسابی کلکش کنده بشه."

از دیالوگ های سلطان (فریبرز عرب نیا) در فیلمی به همین نام از مسعود کیمیایی، ۱۳۷۵.

 دوباره سلطان را دیدم و  لذت بردم. چه دیالوگ ها و فضاسازی هایی دارد! 

کلاس درس



  این هم از مزایای کلاس دوازدهم تجربی ست که معلم شیفت مخالف که ابتدایی است به کمک دانش آموزانش کلاس را به این سر و شکل قشنگ درآورده است!

  بچه ها در حال امتحان دادن هستند؛ سه شنبه ی پیش، درس ریاضی ۳.

 پ.ن:

‍ "در کلاس من یاد می‌گیرید که چطور از کلمات و زبان لذت ببرید.

مهم نیست کی به شما چی می‌گه؛ کلمات و اندیشه‌ها می‌تونن دنیا رو تغییر بدن.


از دیالوگ های رابین ویلیامزِ فقید، معلمِ"انجمن شاعران مرده"- پیتر ویر، ۱۹۸۹.