
توی درام زندگی بگو که نقش ما چیه؟
کی آخرین کات رو می ده؟ سناریو دست کیه؟
"حسن علی شیری"
از ترانه ی "سینما" که رضا یزدانی آن را در آلبوم "ساعت فراموشی" خوانده است.
پ.ن. ها:
٭ تصویر: "درباره ی الی"، اصغر فرهادی،۱۳۸۷.
٭بشنوید:
http://s3.picofile.com/d/8232092534/6a0e0f99-e6db-4119-ba5a-d8c8f60b8403/Mohsen_namjoo_toranj.mp3
ترانه ی "ترنج" با صدای محسن نامجو. شعر ترکیبی از اشعار خواجوی کرمانی و حافظ است.
٭ عنوان از قیصر امین پور
٭و...،
کسی که زخم می زند، خود بیشتر رنج می کشد....
زندگی، آی زندگی
عنکبوت سیری را میمانی
که به یمن عادت دیرینه،
پروانههای بیدلیل را در نور وسوسه تور میکنی
زین روست به یقین
که آسمان و زمین
از غبار رنگ این همه بال رنگین است
و
چه غمی دارد معصومیت این همه رنج ناهماهنگ.
"حسین پناهی"
باران می بارد.
سرم را از پنجره بیرون می برم. همسایه ی تاکسی دار، برگ های دم دروازه شان را جارو می کند.
پیرزن همسایه ی رو به رو، نشسته روی صندلی همیشگی اش، در حیاط کوچکشان. بیشتر وقت ها زیر بالکن می نشیند و بالا را نگاه می کند. آسمانی که دیروز آلوده بود و امروز ابری ست. لباس بلندی می پوشد. موهای سپیدش را از پشت جمع می کند. هر وقت نذری داشته باشند، یکی از نوه هایش برایمان می آورد.
هیراد مشق می نویسد. شیطنت می کند و مشق می نویسد و من به اش نگاه می کنم. رفته است روی توپ بزرگی و خم شده است روی میزش و می نویسد! نصف صفحه اش را نوشته است؛ حرف سین. می گوید:"س مثل سیب."
برایش از کلوچه های مورد علاقه اش می آورم. می گوید:"ممنون بابا! دوستت دارم!"
- من هم دوستت دارم بابا!
چه خوب است که باران می بارد...

فکر میکنی تعقیبات میکنند
و رو برمیگردانی
ولی تنها برگ خزان است
که پی تو میدود.
"راینر مالکوفسکی"
پ.ن:
عکس از آلکس وب

مرا به دار کشید
و بسوزانیدم
و خاکسترم را به رودخانه ای خروشان سپارید
مرا به آب زنید
مرا به آب زنید...
"اسماعیل بابایی"
پ.ن:
عکس از حمید جانی پور
"سهراب سپهری" - با اندکی تلخیص
پ.ن:
در کوچه باد می آید. هوای سردی ست...
سه سالی می شود که در پاییز، همه ی اولیای دانش آموزان پایه ی دهم را یک جا به جلسه ای دعوت می کنم که هدف آن بهبود وضعیت دانش آموزان این پایه است.
امسال هم پس از سخنان مدیر مدرسه، صحبت های کوتاهی کردم و بعد نظرات آن ها را شنیدم و نمرات فرزندانشان را به طور موردی به اشان گفتم. آن هایی را هم که نتوانسته بودند در جلسه باشند، طی روزهای بعدی خواستم.
از آن جا که امسال هفت کلاس پایه ی دهم داریم، تعداد اولیا خیلی زیاد است و این روزها یکسره با آن ها ملاقات دارم. معمولا لیوان چایم را پر می کنم و می روم اتاق معاون مدرسه و با آن ها دیدار می کنم. خیلی خسته می شوم، اما ته دلم از کار خودم احساس رضایت می کنم.
همه ی این ها اما یعنی افزودن به رنج ها و دردهایم...؛ دانش آموزی که با مادر و ناپدری اش زندگی می کند و پدر سابقش پاسخ تماس هایش را نمی دهد...
دانش آموزی افغان که از مدرسه که به خانه می رود، خانواده اش را همراهی می کند که دسته جمعی خیاطی می کنند و به خاطر بیماری مادر، باید سخت و پیوسته کار کنند..؛ مادرش می گفت گاهی ناهار و شامشان یکی می شود و کم نیست شب هایی که تا ساعت دو کار می کنند... با این حال نمرات پسرش خوب بود.
مادری که وقتی از اختلاف بالای نمره های دوقلوهایش پرسیدم، گفت که پسر ضعیف تر، از سیزده بدر گذشته کلاً زیر و رو شده و آن قدر منزوی و کم حرف شده که اگر ناهار و شام برایش نبرند، حتی چیزی نمی خورد. نه دوستی دارد و نه با کسی حرف می زند. مدام در اتاقش که خالی از تلویزیون و گوشی و .. است، تنهاست..؛ وقتی پرسیدم چه اتفاقی برایش افتاده است، گفت که نمی داند...
دلم هزار راه رفت...
و نمونه های دیگر...
و من نمی دانم که در خلوتم باید برای دردهای خودم گریه کنم یا برای این بچه های معصوم؟...
و دردآورتر این که فلان معاون یا معلم، از این همه ملاقات به ستوه آمده اند و به جای شنیدن دردهای این بچه ها، همه را با چوب ناآگاهی و بی حوصلگی خودشان می رانند...
خدایا مرا به حال خودم رها نکن...
به من صبر بده؛
کمکم کن...
تو از کدام بیابان تشنه می آیی ای باد
که بوی هیچ گلی با تو نیست
نه زوزه ی کشیده ی گرگ گری
نه آشیان خراب چکاوکی
نه برگ خرمایی
تو از کدام
بیابان می آیی ؟
پرندگان غریبی از این کرانه می گذرند
پرندگان غریبی که نام هیچ کدام
به ذهن سبز گز پیر ده نمی گذرد...
"منوچهر آتشی"
می شود یک شب خوابید
و صبح باخبر شد غم ها را از یک کنار به دور ریخته اند
که اگر اشکی هست
از عمق شادمانیِ دلی بی درد است....
"سید علی صالحی"
پ.ن:
"آدم بایست زرنگ باشه چه جوری زندگی کنه، اما چه جوری درست و حسابی کلکش کنده بشه."
از دیالوگ های سلطان (فریبرز عرب نیا) در فیلمی به همین نام از مسعود کیمیایی، ۱۳۷۵.
دوباره سلطان را دیدم و لذت بردم. چه دیالوگ ها و فضاسازی هایی دارد!

این هم از مزایای کلاس دوازدهم تجربی ست که معلم شیفت مخالف که ابتدایی است به کمک دانش آموزانش کلاس را به این سر و شکل قشنگ درآورده است!
بچه ها در حال امتحان دادن هستند؛ سه شنبه ی پیش، درس ریاضی ۳.
پ.ن:
"در کلاس من یاد میگیرید که چطور از کلمات و زبان لذت ببرید.
مهم نیست کی به شما چی میگه؛ کلمات و اندیشهها میتونن دنیا رو تغییر بدن.
از دیالوگ های رابین ویلیامزِ فقید، معلمِ"انجمن شاعران مرده"- پیتر ویر، ۱۹۸۹.

دست میکشد به یخچال
سردش میشود
دست میکشد به تلویزیون
سردش میشود
دست میکشد به ضبطصوت
سردش میشود
دست میکشد به اجاقگاز
و پایش تا زانو در برف گیر میکند
سرد است این اثاث
سرد است این اتاق
سرد است این خورشید
سرد است این کوه
سرد است این مسیر
و هرچقدر پتو بکشی بر این خانه
گرم نمیشود
شلیک کن
مگر گلوله گرم کند تنِ این کولبرِ کُرد را...
"بابک زمانی"
پ.ن. ها:
٭معاون وزیر کشور فرموده اند:"نمی دانم واژه ی کولبر از کجا اختراع شده است."!
٭ نقاشی با عنوان "زنان کولبر کُرد"، از حشمت اردلان
خدایا!
لطفا به من صبوری بده؛ صبوری، صبوری، صبوری...
خدای بزرگ و مهربان!
تو خودت شاهد من هستی..؛
لطفا به من آرامش بده...
لطفا تنهایم مگذار...
من هر آنجایم که درد آنجاست
زیرا من...
بر هر دانهی اشک
مصلوب شدهام...
"ولادیمیر مایاکوفسکی"
پ.ن:
عنوان از نصرت رحمانی
دنیا به همین چند سطر رسیده است
به اینکه انسان کوچک بماند بهتر است
به دنیا نیاید بهتر است
اصلا این فیلم را به عقب برگردان
آن قدر که پالتوی پوست پشت ویترین
پلنگی شود که می دود در دشتهای دور
آن قدر که عصاها
پیاده به جنگل برگردند
و پرندگان
دوباره بر زمین
نه...
به عقب تر برگرد
بگذار خدا در آینه بنگرد
شاید تصمیم دیگری گرفت...
"گروس عبدالملکیان"
پاییز جان !
چه سرد ، چه درد آلود
چون من تو نیز تنها ماندستی
ای فصل فصل های نگارینم
پاییز
ای قناری غمگینم...
"مهدی اخوان ثالث"
بشنوید:
"مردن مردانه"، از گروه "داماهی". صدا: رضا کولغانی، شعر: ابراهیم منصفی. متن به لهجه ی بندرعباس است.
اتفاق خوب سه شنبه این بود که یکی از دانش آموزان پیش دانشگاهی پارسال به دیدنم آمد و خبر قبولی اش در دانشگاه را داد.
زنگ تفریح بود و داشتم لقمه ای را که از خانه آورده بودم می خوردم که صدایم کردند.
از دانش آموزان رشته ی ریاضی بود که اتفاقا همیشه با اجازه یا بی اجازه، لقمه می خورد سر کلاس! البته به محض این که می دیدم، سرخ می شد. گاهی هم که سر به سرش می گذاشتم سرخ می شد!
گفت که پلیمر دانشگاه امیرکبیر قبول شده است؛ خیلی خوشحال شدم و کلی به اش آفرین گفتم!
کلاسشان دوازده نفر بود که دو تایشان از اول سال نمی آمدند. دو تای دیگر هم از مدرسه اجازه گرفتند که نیایند! یکی شان به خاطر سر کار رفتن و آن یکی به خاطر این که می خواست برای کنکور انسانی بخواند. هشت نفر باقی مانده هم همیشه یکی دو تا غایب را داشتند!
حالا با خبر شدم یکی دیگر از بچه ها مهندسی برق قبول شده است و آن که کنکور انسانی داد، حقوق قبول شده است.
کیف کردم! کلی تشکر کردم که این خبرهای خوب را برایم آورده. او هم گفت که برای تشکر آمده است و کلی سپاسگزاری کرد!
خدا را سپاس!
برای این مدرسه که در منطقه ای محروم قرار گرفته است، یک نتیجه ی خیلی خوب است.
خیلی خوشحال شدم؛
دَمشان گرم بچه ها!
فصل عوض میشود
جای آلو را
خرمالو میگیرد
جای دلتنگی را
دلتنگی...
"علیرضا روشن"
توی پارک، در تاریک روشنای بلوار اصلی اش پیاده می روم. هندزفری در گوشم است و کتابی در دستم. سایه ام از من پیش افتاده است. آسمان نیمه ابری ست و باد خنکی می وزد. ماه کامل است. هوا اما دلگیر است.
امروز هیراد رفت پیش دبستانی.
پرسیدم:"بابا، چی ازت پرسید خانم معلمت؟"
گفت:"پرسید دوست دارید در آینده چه کاره بشید؟"
- خُب، چی جواب دادی؟
- گفتم می خوام یه قهرمان بشم، مثل مرد آهنی!
٭ هفته ی پیش که داشتم یادداشت هایم را مرتب می کردم و به نقاشی های دوره ی خوابگاه دانشجویی رسیده بودم، داشتم به نقاشی شب اول خوابگاه نگاه می کردم که هیراد آمد و نقاشی را دید. بعدش گفت:"بابا به ات افتخار می کنم!
٭ داستان کدو قلقله زن را خیلی دوست دارد و همیشه آن را برایش تعریف می کنم، یا از روی کتاب برایش می خوانم. امشب پرسید:"بابا، آخه پیرزنه چه طور می تونه بره توی کدو؟!"
٭ دایی اش یک پیتزا برایش خریده بود و او هم حسابی شاد بود! دایی ازش خواست برود و بشقابی برایش بیاورد. هیراد در پاسخ گفت:"اطاعت می شود قربان!"
رفت و آورد.