فلسفه های لاجوردی

یادداشت های من...

فلسفه های لاجوردی

یادداشت های من...

خورشید شب

  شنبه گذشته در افتتاحیه نمایشگاه «خورشید شب» در کاخ موزه گلستان شرکت کردم. این نمایشگاه ، شامل مجموعه آثاری از این کاخ موزه است که به ماه محرم می پردازد. آثاری چون تابلوهای نقاشی، نقاشی های پشت شیشه، کتاب ها و نسخه های خطی، وسایل شبیه خوانی، عَلم های عزاداری و ... .

 پیش از بازدید، در ایوان «شمس العماره»، کَرنانوازانی گیلانی مراسم داشتند؛ یک نوع عزاداری ماه محرم. کَرنا نوازان، گروهی چندنفره بودند که در پاسخ به کسی که تک خوان گروه بود و در مصیبت حسین(ع) می خواند، با دمیدن در کَرناهایشان، او را پاسخ می گفتند. با اینکه یک ملودی تکرارشونده بود، صدای این ساز اما عجیب دلگیر و محزون بود. تک خوان که سن و سالش بیشتر از بقیه ی اعضای گروه بود، با لحنی آشنا که یادآور خوانندگان گیلک است، مرثیه می خواند.

   سپس همراه جمع، به بازدید از نمایشگاه رفتیم که در عمارت «چادرخانه» برپا بود. جالب ترین اشیای نمایشگاه برای من، تابلوهای نقاشی اش بود؛ از جمله تابلوی «تکیه دولت» استاد کمال الملک، و تابلوی نقاشی بی نامی که مجلس مختار ثقفی را با جزئیات نشان می داد. چند صورتک دیو هم که در شبیه خوانی مورد استفاده قرار می گرفته اند، بسیار جالب بود و مرا یاد شمایل دیوها در نسخه های خطی قدیمی انداخت!

 استاد «محمدحسن سمسار» از مهمانان این نمایشگاه بود که بسیار از زیارتشان خوش حال شدم؛ ایشان از اساتید برجسته تاریخ، و پژوهشگر طراز اول در زمینه ی نسخه شناسی هستند. طبق معمول عده ای دوره اشان کرده بودند. تا جایی که امکان داشت نزدیک به ایشان حرکت می کردم تا حرف هایشان را بشنوم؛ کم حرف بودند. بیشتر اطرافیان صحبت می کردند تا ایشان. وقتی به کتیبه پارچه قلمکاری از دوره ی قاجاری رسیدند با ترکیب بند معروف محتشم کاشانی:«باز این چه شورش است ....»، گفتند این اثر بی نظیر است. گفتند چرا در بروشور نمایشگاه نامی از آن نیست؟ و به بروشور ایراد گرفتند که طراحی خوبی ندارد... .  در فرصتی، کنار درِ چادرخانه کنارشان قرار گرفتم. احوالشان را پرسیدم و گفتم که دانشجوی موزه هستم.لبخند زدند و ابراز خرسندی کردند. گفتم:« استاد! سخنی، حرفی...؛ سراپا گوشم!» گفت:« کشور ما بسیار به دانش مدیریت موزه نیازمند است. آموزش در موزه بسیار امر مهمی است. امیدوارم در کارِتان موفق باشید...» که مراسم دمام نوازان بوشهری، جلوی چادرخانه شروع شد. گفتم:« استاد صدا اذیتتان نمی کند؟»، گفت:« این سر و صدا، اجازه ی گفت و گو نمی دهد!» و خانمی که از ابتدا کنار و مراقبشان بود، ایشان را به جای خلوتی در حیاط راهنمایی کرد.

برنامه با دمام نوازی بوشهری ها به پایان رسید که بسیار مورد توجه گردشگران خارجی قرار گرفته بود.

دمام نوازان بوشهری

بهشت من جنگل شوکران هاست...

بنویس اکنون کجاست رؤیامان کجاست؟ 

کجاست بندبند استخوان‌هامان کجاست؟

کجاست حرف‌های گمشده که می‌خواست گوش دنیا را کر کند؟


" محمّد مختاری"


 چند وقتی ست که با تعدادی از همکلاسی های دانشگاه، در اینستاگرام صفحه ای را راه اندازی کرده ایم به نام "میرانا"؛ میرانا به معنای میراث مانا، قرار است به میراث ملموس و ناملموس ایران زمین بپردازد.

 با خودم می اندیشم که در بحبوحه ی رنج های جورواجور مردمان سرزمینمان، اصلا چند نفر حال و حوصله ی توجه کردن به چنین پست هایی را دارند؟...

آدرس صفحه: mirana.gp@

٭ عنوان از شاملو

٭بشنوید: 

ارمغان تاریکی، از محمد اصفهانی

https://s24.picofile.com/file/

8451965618/985.mp3.html 

ما درس سحر در ره میخانه نهادیم...

  ترم دوم دانشگاه هم تمام شد و حالا منتظر نمراتمان هستیم! ترم سختی بود در مجموع.

 جذاب ترین درس این ترم، "روش های نوین نمایش اشیا در موزه" بود که با دکتر صدرالدین طاهری داشتیم؛ استاد بیشتر به بحث نشانه شناسی پرداخت و همین باعث شد مطالعات پراکنده ام در این زمینه تا حدودی به نظم برسد.

  دکتر طاهری استادی منظم، شکیبا و اهل مطالعه و پژوهش است. هر بار پس از تدریس مبحثی، از آن تمرین می داد که خیلی آموزنده بود. علاقه و آگاهی شان نسبت به ادبیات و به ویژه ادبیات روسیه برایم جالب بود. به ویژه آنکه در کنفرانسی در روسیه، به ارائه ی مقاله ای درباره ی برادران کارامازوف پرداخته بودند.

  پروژه ی این درسم هم درباره ی سنگ نگاره ی شکارگاه تاق بستان بود که زمان زیادی برایش گذاشتم.

   پس از امتحانات، سفری به دانشگاه هم داشتم و پس از دو ترم، بالاخره دانشگاهم را دیدم!

   دانشکده مان در محله ی جلفای اصفهان واقع شده است که محله ای ارمنی نشین است و کلیسای وانک و کوچه ها و بناها و کافه های دور و برش،  فضای جذابی به آن داده اند.

  از همه ی دوستان و همراهان بابت کم بودن هام پوزش می خواهم و برای همه ی شما آرزوی تندرستی و شادمانی دارم.


٭ عنوان از حافظ

شب

هر حکایت دارد آغازی و انجامی

جز حدیث رنج انسان

غربت انسان

آه! 

گویی 

هرگز این غمگین حکایت را

هر چه باشد، نهایت نیست...


"مهدی اخوان ثالث"

که صفای خط از صفای دل است...

در خنکای پشت بام دراز کشیده ام. نسیم خنکی می وزد. آسمان فراخ است و آبی.

دیشب را با رامین، پشت بام خوابیدیم.  تک و توک ستاره ها سو سو می زدند. از دوردست صدای پارس سگ می آمد. کمی دورتر هم نسیم، صدای پایکوبی  را با خودش می  آَورد.

چهارشنبه با سجاد رفتیم کلاس خطی که می رود. در همان تهران و پیش از سفر، قرارش را گذاشته بودیم.

 استادش آقای بهرام عسگری، معلم هنری بازنشسته است. به هم که معرفی شدیم، نشستم به تماشای آموزشگاه وخط های ریز و درشتی که گوشه و کنار پخش بودند. تعدادی هنرجوی قد و نیم قد هم مشغول خوشنویسی بودند. 

استاد با طمانینه کار می کرد؛ دلم می خواست بیشتر نمونه ی کارهایش را ببینم. انگار فهمیده باشد، گفت:" آن پاکت را ببینید. "

پاکت آ.۳ راکه باز کردم، مسحور دستخط استاد شدم!

اغلب شکسته نستعلیق بودند و چلیپاها را خیلی دوست داشتم..، و چه شعرهایی و چه انتخاب هایی...

در همان سِیر کردن ها، به نکته ای رسیدم؛ که خوشنویسی، چقدر باعث می شود شعر را بهتر درک کنی و بیشتر لذت ببری، مثل وقتی که استاد شجریان شعری را می خواند و انگار تازه به کنه آن پی می بری...

با هر برگی، و تماشای هر بیتی، شور و حالم بیشتر می شد.

به استاد دست مریزاد گفتم و سرمست از تماشا، در محضرشان قدری نشستم. صدای جیر جیر قلم بر کاغذ را دوست داشتم!

عکسی به یادگار گرفتیم و درآمدیم که استاد صدامان زد و دستخطی از خودش را به ام هدیه داد.

وقتی سوار بر موتور سجاد شدیم، دستخط را به آرامی از دو طرف گرفته بودم نزدیک سینه ام. وقتی ناگهان باد تندی گرفت و گرد و خاک بلند شد طوری که چشم هام را بستم، مثل نوزادی، آن را به سینه ام فشردم، تا وقتی که سر از کوچه ای قدیمی درآوردیم و گرد و خاک خوابید...

٭عنوان از سلطانعلی مشهدی

ای بسا آرزو که خاک شده...

  در اتاقی خالی، در انتهای راهروی زیرزمینِ مدرسه، تنها پای لپ تاپم. استاد، بی آن که اطلاع دهد، کلاس را نیامده است.

  از وقتی مدارس حضوری شدند، با هماهنگی مدرسه، کلاس ها را جا به جا کردم و کلاس های غیرحضوری دانشگاه را از مدرسه شرکت کردم؛ در همین اتاق. روزهای اول خیلی سخت بود و مدام دوندگی بود، اما با تعطیل شدن بچه های دوازدهم، کمی از فشارها کم شد.

  اینجا در تنهایی خودم، به آرین فکر می کنم که همین چندوقت پیش خودکشی کرد. دانش آموز سال دوازدهم انسانی بود. از چند جلسه ی حضوریِ پس از عید، به گمانم فقط یکیش را آمده بود؛ قیافه ها را خوب نمی شناختم، اما از لباس گل و گشاد و خاصش، توجهم به اش جلب شد.

  بچه ها می گفتند بیشتر وقت ها تنها بوده؛ مادرش پس از طلاق به شهرستان رفته است و میانه اش هم با پدرش خوب نبوده است.

  آن روز، پس از مشاجره با پدرش، وقتی که تنها شده بود، خودش را دار زده بود.


 گر بمانیم زنده، بَردوزیم

جامه‌ای کز فراق چاک شده


ور بمردیم، عذر ما بپذیر

ای بسا آرزو که خاک شده 


"فخرالدین دهراجی"

میان ماندن و رفتن، حکایتی کردیم....

چه کنم تا که دل‌افسردگی‌ات

از میان برخیزد؟

نَفَسِ گرمِ گوزنِ کوهی

چه تواند کردن

سردی برفِ شبانگاهان را

که پَرافشانده به دشت و دامن؟


"شفیعی‌کدکنی"


٭عنوان از شاملو

Bang Bang

اجرایی از ترانه ی Bang Bang، از فیلم "بیل را بکش"تارانتینو.

اصل ترانه از نانسی سیناترا



پنجره از کار افتاده...

گاه وقتی، پنجره باز می شود

اما هوای تازه ای داخل نمی شود

پنجره از کار افتاده

بیرون از کار افتاده


" شهرام شیدایی"

داشتم کتاب هنر در گذر زمان هلن گاردنر را ورق می زدم، هیراد هم داشت نگاه می کرد. تا اینکه رسیدم به تصویر مجسمه ی داوود اثر میکل آنژ؛ درباره ی میکل آنژ پیش تر برای هیراد صحبت کرده بودم. تصویر را که دید، که بخشی از آن با نواری سپید حذف شده است، قدری درباره اش پرسید و در نهایت گفت:"به نظرم با این کارِشون به میکل آنژ بی احترامی کردن!"


بهار، تابستان، پاییز، زمستان... و بهار

نوروزِ دوستان شادباش!

گراند هتل، لاله زار؛ درویش خان، در حضور صادق هدایت، پروین اعتصامی، عارف قزوینی و ... تار می نوازد.

بخشی از انیمیشن "سیم ششم"، ساخته ی بهرام عظیمی.

پ.ن:

٭عنوان، نام فیلمی از کیم کی دوک، محصول ۲۰۰۳

آیینه ای میان غبار...

ترم اول دانشگاه، با همه ی سختی هاش به سلامتی تمام شد و حالا در ترم دوم هستیم.

درمجموع استادهای خوبی داشتیم و من یکی که خیلی ازشان آموختم. تجربه ی نوشتن نخستین مقاله ام را هم داشتم که درباره ی "لاله زار" بود.

 بیشتر نمره ی ترم را فعالیت های کلاسی و تکالیفمان تشکیل می داد.

 بین درس ها، درس محبوب من مبانی و تاریخ موزه بود. چرا که از ریشه ها سخن می گفت؛ از اسطوره، فلسفه، تاریخ و روایت. نصف نمره ی این درس پژوهش و ارائه ی آن بود که قبلا گرفته بودیم و نصف دیگرش را قرار بود استاد، آنلاین و به شکل تصویری پرسش داشته باشند و به خاطر ترتیب الفبایی، من نخستین نفر در لیست بودم! روز آزمون با اینکه خوب خوانده بودم اما استرس داشتم. استاد اما با برخوردی خوش، مدت زمان آزمون را به گپ و گفت درباره ی پژوهشم پرداخت و در نهایت هم هیچ پرسشی نکرد و گفت از فعالیت هایتان راضی هستم و نمره ی کامل را هم به ام داد و درس با خاطره ای خوش تر برایم همراه شد!

 در طول ترم یک بار هم با یکی از اساتید و تعدادی از دانشجویان، به بازدید از باغ موزه ی نگارستان رفتیم که تجربه ی جالبی بود؛ باغ موزه ی نگارستان که در میدان بهارستان قرار دارد، به نظرم بسیار جذّاب آمد. به ویژه نقاشی دیواری بزرگی که از فتحعلیشاه و درباریان دارد که شاخص ترین اثر آن است. 

ترم گذشته، نگاه من را به موزه از پایه زیر و رو کرد؛ آن نگاه سنتی که موزه را مکانی می داند که در آن اشیایی در ویترین ها نگه داری می شوند، سال ها پیش دچار تغییر و دگرگونی شده است. موزه ها مدت هاست که به "نهادهای اجتماعی" تبدیل شده اند و در پیشبرد جوامع از ابعاد گوناگون، نقش بازی می کنند. اگرچه متاسفانه در کشور ما، به دلایل زیاد، موزه ها آن جایگاه را ندارند و از پتانسیل هایی که داریم بهره نبرده ایم.

پ.ن:بخشی از کنسرت استادشجریان در باغ فردوس (موزه ی سینما)

مابین درد و آرزو

مادر!

چرا هیچ چیز اونطور که ما می خوایم نمی شه؟

چرا یکباره همه چیز تباه می شه؟

و همه چیز در سکوت، مابین درد و آرزو دریده  می شه؟


از دیالوگ های فیلم ابدیت و یک روز

تئو آنجلوپولوس، ۱۹۹۸

پنجره

من بسیار گریسته ام 

هنگامی که آسمان ابری است 

مرا نیت آن است 

که از خانه بدون چتر بیرون باشم 

من بسیار زیسته ام 

اما اکنون مراد من است 

که از این پنجره برای باری

جهان را آغشته به شکوفه های گیلاس بی هراس، 

بی محابا ببینم "

احمد رضا احمدی"

پشت پنجره ی باز، رو به زمین های کشاورزی پشت مدرسه ایستاده ام. هوا پاکیزه است. باد خنکی از بیرون تو می زند و هوای کلاس را عوض می کند.

 دومین امتحانی ست که مراقب هستم. در این دو روز، هوا خوب بوده است و من زیبایی توچال را با برف هایش، از دور دیده ام!

 از نیمه ی دوم آبان که اعلام کردند باید یک روز در هفته تدریس حضوری داشته باشیم، یک روز رفتم و تا ظهر پشت سر هم برای چهار رشته، تدریس کردم. ساعت آخر که تعداد بچه های دوازدهم انسانی زیاد بود، کلاس را در سالن اجتماعات برگزار کردیم.

 و خب، بعدش درگیر کرونا شدم؛ حالا از مدرسه بود یا قبلش نمی دانم، اما قطعا، درگیری ها، دوندگی ها و کم خوابی هایی که آن روزها داشتم، بدنم را ضعیف کرده بود.

  وقتی سیتی اسکن دادم، آقای دکتر گفت ریه ام قدری درگیر شده است و برایم "فاویپیراویر" نوشت  و دارو های دیگر و انبوهی داروی تقویتی و مکمل.خوشبختانه کارم به بیمارستان نکشید. اما متاسفانه هیراد و فروغ هم درگیر شدند.

 پس از آن کلاس های حضوری من به تعبیر یکی از معاون های مدرسه که در کانال می نوشت "به دلیل مشغله ی کاری و اداری"، تعطیل شد!

 حالا، در کلاسی که مراقب هستم، میزها یکی، دو تا در میان، خالی اند. از برگه های پاک بچه ها و پرسش هایی که هرازگاهی می پرسند هم، اوضاع روشن است!

 این پنجره و این هوا هم از آن چیزهایی ست که به قول زنده یاد حسین پناهی، ارثیه ی پدری هیچ کسی نیست!

رنگی کنار شب، بی حرف مرده است...

در این وقت شب، یاد عمو مامه افتاده ام که چند روز پیش سالگردش بود...

آخرین باری که آمد تهران،  زمستان ۹۷ بود. هنوز سرحال بود. گفتم می خواهم ازت فیلم بگیرم. گفت برای چه؟ گفتم می خواهم ازت به یادگار بماند. حرفی نزد. بی تفاوت بود انگار.

چند روزی خانه مان بود؛ آخرین باری که حمامش کردم. و حدود یک سال بعدش، جسم سرد و بی جانش را در سردخانه شستیم...

چشمانش برای همیشه بسته شده بود. آرام بود.

حتی در آن لحظه هم یاد زن عموشهربانو افتادم، که یک بار در روستا از دور نامم را صدا زد:"اسماعیل...!"

یک بعد از ظهر تابستانی بود. جاده ی روستا. در حاشیه ی گندمزارهای طلایی بودم. زنجره ها می خواندند و او با جامه ی بلند و "سِرکی" به سر، از دور بلند صدایم زد:"اسماعیل...!"

باد از گندمزارها گذشت و به او رسید.

 لبخند می زد.

خواب بودم یا بیدار؟

نمی دانم!

راحت شد.

راحت شد.


هیچ‌کس در آسمان نمی‌خوابد.

هیچ‌کس، هیچ‌کس.

هیچ‌کس نمی‌خوابد.

چرا که درد و مرگ همراهان جدایی‌ناپذیر انسانند…


"لورکا"

پ.ن:

عنوان از سپهری

غافل مباش ار عاقلی، دریاب اگر صاحب دلی

باشد که نتوان یافتن دیگر چنین ایام را


"سعدی"

قرعه ی کار به نام من دیوانه زدند...

 همین که بیست روز از آبان ماه گذشته است و این نخستین یادداشت من در این ماه است به گمانم نشان بدهد که چقدر درگیر بوده ام این روزها.

 شکر خدا پریوش دوره ی بحرانی را پشت سر گذاشت و حالا آرام آرام می تواند کارهایش را انجام دهد. به قول دکتر که به غلامرضا گفته بود، از دل مرگ بیرون آمد. حضور غلامرضا برای بهبودی پریوش خیلی موثر بود. همیشه تندرست باشد. آمین.

 دانشجوی مدیریت موزه دانشگاه هنر اصفهان شدم و دو هفته ای ست که کلاس هایمان البته به شکل مجازی، شروع شده است. هر روز که می گذرد جذابیت های رشته ای که برگزیده ام برایم بیشتر می شود و امیدوارم تا پایان، این جذابیت ها برایم باقی بماند. درس ها هر روز سخت تر می شود و من با کمبود زمانی که دارم، باید از حداقل زمان هایم هم استفاده کنم.

 مدرسه هم فعلا یک روز تدریس حضوری برایم گذاشته است.

 کلاس هیراد هم هست و کارهای ریز و درشت روزمره!

 امیدوارم دوستان وبلاگ نویس و همه ی مخاطبان عزیزی که وقت می گذارند و می آیند و می خوانند، بابت کم بودن هام مرا ببخشند. هر زمان که برسم، حتما می خوانمتان و حتما خواهم نوشت. سپاس از همراهی و بزرگواری شما دوستان گرامی!


٭عنوان از حافظ

آزمون کارشناسی ارشد

در طی این سال ها، دو بار به طور جدی در آزمون ارشد دانشگاه سراسری شرکت کردم؛ یک بار سینما و یک بار پژوهش هنر. اما برای این رشته ها، رتبه ی صد و خرده ای یعنی رتبه ی بد. مخصوصا برای رشته ی سینما. آن هم برای من که فقط می خواستم تهران قبول شوم.

 سال گذشته دوباره تصمیم گرفتم در رشته ی پژوهش هنر شرکت کنم. فرصت را برای خواندن مناسب می دیدم. تابستان قدری خواندم. اما بر خلاف تصورم، کلاس های مجازی خیلی درگیرم کرد و فقط توانستم مطالعات پراکنده ای داشته باشم.

 نتیجه ی آزمون که آمد، در چهار زیر رشته ی هنرهای پژوهشی و صنایع دستی، بهترین رتبه ام ۳۰ بود در رشته ی مطالعات و مدیریت موزه، و بعدش پانصد و خرده ای در رشته ی پژوهش هنر. در اولی فقط دو دانشگاه هنر تهران و اصفهان پذیرش داشتند و آن هم هفده نفر.

 این بار در دانشگاه آزاد و تعدادی از دانشگاه های سراسری شهرستان هم انتخاب رشته کردم؛ نتیجه آن که در رشته ی مطالعات و مدیریت موزه در دانشگاه هنر اصفهان قبول شدم(انتخاب دوم) و در آزاد، رشته ی پژوهش هنر در دانشگاه تهران مرکز(انتخاب اول). 

حالا مانده ام چه کنم؟

هرکدام مزایا و معایب خودشان را دارند!

ارزیابی شتابزده - ۳۲

شهر خدا - فرناندو میرلس و کاتیا لوند، ۲۰۰۲

امتیاز: ۴/۲۵ از ۵

  در زاغه نشین "شهر خدا" در حاشیه ی ریودوژانیرو، بوشکاپه سعی دارد شغلی قانونی بیابد...

  فیلم از زبان بوشکاپه، به نوعی تاریخچه ی این منطقه را طی چند دهه بیان می کند. منطقه ای فقیرنشین که خلاف از همه نوع، در رگ هایش ریشه دوانده است و ساکنانش از خدا، تعریف خودشان را دارند.

 جغرافیا در اینجا نقشی اساسی دارد؛ نمی توانی در شهر خدا باشی و خلاف نکنی! در جایی که اسلحه کشیدن و آدمکشی سن و سال نمی شناسد، سالم زیستن شاید سخت ترین کار دنیا باشد.

 فیلم خشونت را به شکلی عریان و امری روزمره نشان می دهد.

 کارگردانی، فیلمبرداری و به ویژه مونتاژ در اوج است. ترکیب دوربینی ناآرام و واقعگرا با مونتاژی درخشان که بارها سکانس هایی را از زاویه های مختلف نشان می دهد، ریتمی تند و پرکشش خلق کرده است که جذاب است و فشرده! مخاطب در زمانی حدود دو ساعت، از کودکی تا جوانی بوشکاپه را در شهر خدا سیر می کند.

 فیلم ارزش مطالعات اجتماعی دارد و البته در ستایش عکاسی به عنوان یک رسانه ی قدرتمند است.

لینک های دانلود فیلم "شهر خدا":(زیرنویس چسبیده ی پارسی)

* کیفیت 720p:

https://download.klprojects.live/41214283133356836

/e3a13cbccfd2098882fbd10864564d9131212731-720p.mp4

٭ کیفیت 480p:

https://download.klprojects.live/41214334672964388/

e3a13cbccfd2098882fbd10864564d9131212731-480p.mp4

مهلکه - کاترین بیگلو، ۲۰۰۹

امتیاز: ۴ از ۵

عراق. گروهبان اول ویلیام جیمز، فرمانده ی گروهی ست که ماموریتشان خنثی کردن بمب هایی ست که شورشیان در معابر کار می گذارند...

 فیلم بر مدار گروهبان اول ویلیام جیمز می گذرد؛ او فضای پر از استرس و خطرِ پیرامون شغلش را به میدان بازی و سرکشی خود بدل می کند! به جای ترس از کشته شدن، شیفته ی رو در رو شدن با حادثه است. عملگراست. مدیر است و جنگ را دوست دارد.

 فیلم یک کارگردانی درخشان دارد، با مونتاژ و فیلمبرداری و طراحی صحنه ی عالی و در مجموع یک هارمونی در همه ی اجزایش دیده می شود.

 جنبه های روانشناسانه ی فیلم قوی ست؛ به درونیات سربازها نزدیک می شویم و جنگ و حوادث آن را از نگاهشان می بینیم.

لینک های دانلود فیلم "مهلکه":(دوبله ی پارسی)

* کیفیت 720p:

https://s2.irdanlod.ir/Movies/

2008/T/The.Hurt.Locker.2008.480p.Farsi.Dubbed.mp4

٭ کیفیت 480p:

https://s2.irdanlod.ir/Movies/2008/

T/The.Hurt.Locker.2008.720p.Farsi.Dubbed.mkv

پریوش

 پنجشنبه ی پیش، دکتر برای پریوش پیرمتیدون نوشته بود؛ دارویی کمیاب که حتی در مرحله ی آزمایش بالینی ست. فقط داروخانه های خاص دولتی آن را دارند. زهرا و جلال هریک از داروخانه های بیمارستانشان پرسیدند، نداشتند. با تمام داروخانه های شبانه روزی  و بیمارستان های کرمانشاه و بعد همدان تماس گرفتم. آن هایی که جواب دادند دارو را نداشتند و آن هایی هم که احتمالا داشتند، یا پاسخ ندادند و یا تعطیل بودند. 

 غلامرضا خیلی غمگین بود. پشت گوشی گریست. روز سختی بود.

 شب غلامرضا از بیمارستان تماس تصویری گرفت و با پریوش صحبت کردم. چقدر دلتنگ هیراد بود. بغضم را گذاشته بودم برای وقت هایی که با او صحبت می کرد. حتی از پشت ماسک اکسیژن هم خنده هاش دیده می شد.

روز جمعه برایش اکتمرا تزریق کردند که از رمدسیور قوی تر است و البته عوارض کم ندارد. داوود رفته بود  تهران و پرمتیدون را تهیه کرده بود اما دکترها گفتند فعلا مصرف نکند. حالش بالا و پایین داشت.  شب را بد گذراند. سطح اکسیژن خونش تا شصت پایین آمد.

 امروز که تماس گرفتم، غلامرضا گفت قدری بهتر است.

جهان به اعتبار خنده ی تو زیباست...

 پریوش، خواهر بزرگم، حالش خوب نیست.

 ساکن شهرستان است. از چند روز پیش از آن که به شهرستان بیاییم، در بخش کرونایی بیمارستان بستری شده  بود.

 دخترش الهام، و نوه اش هستی هم بیمار شده اند. پسرش غلامرضا که ساکن تهران است، آمده است به پدرش که دست تنها بود کمک کند. پدری که پاها و کمرش درد می کند. 

 به پریوش که فکر می کنم، سه پرده از دوران زندگی اش پیش چشمم می آید؛ نخست تصویرهای کمرنگی از روزهای جوانی اش که هنوز ازدواج نکرده بود؛ دختری شاداب با گونه های گُل انداخته. پر جنب و جوش، با صدایی خوش که ترانه های روز را می خواند. 

 در پرده ی دوم، او را می بینم که ازدواج کرده است. جامه ی بلندی با گل های ریز صورتی و زمینه ی کرم رنگ پوشیده است و به دوربین لبخند می زند.

 در اتاقی در خانه ی پدر شوهرش زندگی می کرد. غلامرضا، بچه ی اولش را در مشهد به دنیا آورد. 

 چند سال بعدش مهدی را که از دست داد، به هم ریخت. مهدی پسری خوش صورت و درشت اندام بود. در خانه ای شلوغ، هنوز به راه رفتن نیفتاده بود که سیم برقِ پنکه را گاز گرفت و مرد. 

 الهام به دنیا آمد. بعد "ساحل" را از دست داد.

  درک نشدنش توسط اطرافیان هم کمک کرد تا شرایط روحی و روانی اش کاملا به هم بریزد و مدتی را در بیمارستان روانی بستری شود. روزهای سختی بود. پریوش انبوهی از قرص های رنگارنگ را مصرف می کرد، اما دوام آورد. پدرم و سیروس برادر بزرگم، خیلی برای درمانش تلاش کردند. 

 در پرده ی سوم، پریوش شرایط نرمالی را طی می کند. از بچه هایش سه تا نوه دارد. هنوز قرص های اعصاب را مصرف می کند، اما به تعداد کم. وقتی می بینیش، لبخند می زند. تند صحبت می کند. نوه هایش را آن قدر محکم ماچ می کند که گاهی جایش روی دست و صورتشان باقی می ماند.

 حالا اما اکسیژن خونش روی هفتاد است، کمتر از دیروز. زیاد سرفه می زند. خیلی لاغر شده است. دکترها گفته اند حتی از تخت هم نباید پایین بیاید. 

خدایا همه ی بیماران را شفا بده. آمین!