فلسفه های لاجوردی

یادداشت های من...

فلسفه های لاجوردی

یادداشت های من...

معبد آناهیتا

  دیروز هیراد را بردم معبد آناهیتای کنگاور؛ دومین بنای سنگی ایران پس از تخت جمشید که متاسفانه امروز، جز خرابه ای ازش چیزی باقی نمانده است.

عکس از مشرق نیوز

  معبد، بر تپه ای معروف به گچ کن در حاشیه ی جاده ی قدیم هگمتانه به تیسفون، با مساحتی بیش از چهار هکتار ساخته شده است. اگرچه در علت ساختنش نظریه های مختلفی مطرح است، اما به هرحال پرستشگاهی بوده است برای آناهیتا، الهه ی آب و باروری، همرده ی آرتمیس یونانی.

 اصل بنا در دوره ی اشکانی ساخته شده است و بعدها در دوره ی ساسانی و پس از آن، ساخت و سازهایی در آن صورت گرفته است. پس اززمین لرزه ی دهه ی سی، تقریبا به شکل مخروبه درآمد. مردم روی بخش هایی از تپه خانه ساخته بودند و از سنگ هایش برای پلکان ها و ورودی خانه هاشان استفاده می کردند. تا اینکه حکم به تخلیه ی تپه و تخریب خانه ها داده شد. در دوره ی آقای خاتمی، توجهی به اش شد و بودجه ای به آن اختصاص یافت و  حفاری های تازه صورت گرفت. اما برنامه ریزی های بعدش به سرانجام نرسید. عده ای می گفتند چرا باید برای این خرابه ها پول خرج کرد؟

  امروزه سالم ترین بخش های بنا، دو پلکان قرینه در ضلع جنوبی اند که بسیار یادآور پلکان های تخت جمشید هستند، و همچنین بخش هایی از دیوارها و ستون ها، به ویژه در ضلع شمال غربی.

معبد آناهیتا، آنگونه که بوده است.

.پ.ن. ها:

 ٭خدابیامرز عمومامه، در دوره ای در حفاری این بنا شرکت داشت. البته از بعضی کشفیاتی که می گفت، از جمله مجسمه ای، امروزه هیچ اثری نیست.

٭ از جمله اشیای باارزشی که از بنا به دست آمده است، تابوت های سفالی و خمره ای ست که البته الان فقط تابوت سفالی اش باقی مانده است. از این نوع خمره ها که در دوره ی اشکانی متداول بود،در اوایل دهه ی هفتاد که برای لوله کشیِ آب، کوچه های روستای پدری را می کندند، هم به دست آمد که البته مثل بسیاری از آثار دیگر، هیچ گاه مشخص نشد چه شدند.

هیراد از این تکه سنگ خیلی خوشش آمده بود که در واقع دو شیر آب است. کلا به اش خوش گذشت!

به جرمِ بی‌بری شاخِ مرا ای باغبان مشکن!

  صبح که برای پیاده روی زدم بیرون، از کنار چهاردیواری بدشکلی گذشتم. یاد حرف های هیراد افتادم. چهاردیواری ای در حاشیه ی جاده ی خاکی که گویا قرار بود خانه ای شود. آخرین بار، چند ماه پیش دیده بودیمش. دیروز که با ماشین از کنارش رد شدیم، هیراد پرسید:"چرا این طوری شده؟..."

  معلوم شد منظورش این است که چرا برایش سقف گذاشته اند و آن شکل و شمایل قبلش را ندارد.

  بعد به اشان بد و بیراه گفت.

  پرسیدم چرا بابا؟

  گفت:"چون هزار خاطره ام را ازم گرفتند..!"


  پسرکم!

  اینجا، خیابان ها، بناها و محلّه ها به سادگی اسم عوض می کنند. باغ ها و خانه های قدیمی، ساختمان ها و برج های بدقواره می شوند.

   لاله زار، بازار کالاهای برقی شده است.

  سینماها و تئاترها یکی پس از دیگری تعطیل می شوند؛ از تئاتر نصر، تا سینما کریستال، آسیا، عصر جدید.

  اینجا کسی نگران خاطره های ما نیست...

تیم ملی ایران ۱  کروزیرو برزیل ۱،  ورزشگاه امجدیه بهار سال ۱۳۵۱

پ.ن:

عنوان از صائب تبریزی

طوفان در شهر ما

  در دوره ای که خیلی از عوامل دست به دست هم داده اند تا سینما رفتن در کشورمان هر روز بیشتر جاذبه اش را از دست بدهد، یادی کنیم از یکی از پر مخاطب ترین فیلم های تاریخ سینمایمان؛ "طوفان در شهر ما"، ساخته ی ساموئل خاچیکیان، محصول ۱۳۳۶.

  ساموئل خاچیکیان از چند جهت یکی از مهم ترین فیلمسازان تاریخ سینمای ماست؛ آگاهی اش نسبت به فنون سینما، جسارتش در کادربندی و دکوپاژ، توجه به نور، روایت داستان هایی متفاوت با زمانه ی خودش و از جمله داستان های جنایی، پلیسی و دلهره آور، و توجه به بازیگران تازه کار، از او کارگردانی ساخت که از دهه ی ۳۰ تا دهه ی ۷۰ کار کرد. او را هیچکاک سینمای ما می خوانند.

  "طوفان در شهر ما" نخستین محصول آژیر فیلم بود؛ استودیویی که خاچیکیان از مٶسسانش بود.

  فیلم در اکران نخستش در اواخر فروردین تا اردیبهشت ۱۳۳۷، حدود ۶۰۰ هزار تومان فروش کرد که با توجه به زمانه اش یکی از پرفروش ترین فیلم های تاریخ سینمای ما به حساب می آید. 

ازدحام مردم برای تماشای فیلم، سینما ایران، خیابان لاله زار، ۲۴ فروردین ۱۳۳۷

  نکته هایی از فیلم:

  ٭ بهروز وثوقی در این فیلم به عنوان سیاهی لشکر، نقش کوتاهی دارد.

  ٭ گروه سه نفره ی گرشا، متوسلانی و سپهرنیا، نخستین بار در این فیلم شکل گرفت؛ گروهی که به معروفیت زیادی رسیدند و بعدها بارها در فیلم های دیگر، حتی به عنوان نقش های نخست به کار گرفته شدند.

  ٭ گفته می شود نخستین باری که یک فیلم ایرانی تیغ سانسور را به خودش دید، همین فیلم بود و خاچیکیان مجبور شد بخش هایی از آن را تعدیل کند.

  ٭ بیشتر فیلم در تاریکی می گذرد؛ اتفاقی که در سینمای ما یک جسارت محض بود!

  ٭ در فیلم، تصاویری از چهارشنبه سوری و نوروز آن سال ها دیده می شود.

  ٭ این فیلم، خاچیکیان را به عنوان سینماگری مٶلف، به عامه ی مردم شناساند و تنها نام او در فیلمی، برای جذب مخاطب کافی بود.

ساموئل خاچیکیان، پشت صحنه ی فیلم

آرمان به نقش دیوانه ای زنجیری در نمایی از فیلم.  این نما به شدت یادآور فیلم های هیچکاک است.

روفیا (سمت راست) و مینو شفیع، در نمایی از فیلم

ارزیابی شتابزده - ۹

٭ ناگهان درخت - صفی یزدانیان ،۱۳۹۷

امتیاز: ۲ از ۵

 صفی یزدانیان همچون فیلم نخستش (در دنیای تو ساعت چند است، ۱۳۹۳) در اینجا هم علاقه اش به روایت خاطره و یادآوری نوستالژی ها را نشان می دهد، اما برخلاف آن فیلم که آن نوستالژی ها به جان فیلم نشسته بود و در خدمت داستان بود، در این فیلم، آن قدر تکرار می شوند و رویشان تاکید می شود، که فیلمنامه کلا فراموش می شود!

 گویی کارگردان آن قدر در بند نوستالژی بازی هایش گیر کرده است که فراموش کرده است که اساسا فیلم برای مخاطب ساخته می شود!

 فیلم، ریتمی کند دارد. نامنسجم است. شخصیت هایی ضعیف دارد و با پایانی بد هم تمام می شود.

٭ یک دور دیگر -  توماس وینتربرگ، ۲۰۲۰

امتیاز: ۳/۷۵ از ۵

 چند معلم تصمیم می گیرند اثر الکل را طی یک دوره، بر کار و زندگی شان بیازمایند.

 فیلم، مفرّح و پرکشش است. به لحاظ کارگردانی، بازیگری و تدوین خیلی خوب است، جنبه های روان شناسانه ی مهمی درش هست، اما برخوردش با برخی از مسائل، دم دستی و بی منطق به نظر می رسد.

پ.ن. ها:

- فیلم شکار (۲۰۱۲) از این کارگردان، با بازی بازیگر همین فیلم (مدس میکلسن)، عالی ست.

- نام اصلی فیلم Druk به دانمارکی ست که به معنی بدمستی است.

٭ رایا و آخرین اژدها - پاول بریگز، دین ولینز، ۲۰۲۱

امتیاز: ۴ از ۵

 یک داستان پرکشش، با طراحی و گرافیک عالی که می تواند طیف وسیعی از مخاطبان را با خودش همراه کند.

توجه به اهمیت محیط زیست و به ویژه آب، به خوبی در تار و پود فیلمنامه تنیده شده است. همچنین است توجه به مفاهیمی اخلاقی چون ترجیح منافع جمعی به فردی، و از این نظر، کارکردی ورای لذّت بردنِ صرف برایش تعریف شده است.

بر چهره ی گل نسیم نوروز خوش است

 همراهان فرهیخته،
 نوروزتان  شادباش!
 هرچند حال وطن و مردمانمان خوش نیست، اما هرگز مباد که میهن افسرده باشد که این خاک، سرزمین سرود و شادمانی ست.
 به قول قیصر امین پور:" آخرش روزی بهار خنده هامان می رسد..."
دلتان گرم و سرتان خوش و روزی تان فراخ!

پ.ن:
عنوان از خیام
 یکی  از باشکوه ترین جشن های نوروز، هرساله در تنگی سر از روستاهای سنندج برگزارمی  شود.
فیلم مربوط به جشن نوروز سه سال پیش است.

بمباران شیمیایی حلبچه، ۲۵ اسفند ۱۳۶۶

خانواده ای، هریک در گوشه ای افتاده.

به کدامین گناه کشته شدند؟

آیا کسی بابت این جنایت ها محکوم شد؟!

(از آوردن عکس های دیگر پرهیز کردم.)

پ.ن:

بشنوید:https://s16.picofile.com/file/8428163976/Hossein_Alizadeh_Lullaby.mp3.html

 لالایی فیلم "لاک پشت ها هم پرواز می کنند"، بهمن قبادی، ۱۳۸۳؛ موسیقی حسین علیزاده.

بعداً نوشت:

  هنوز تصویر آوارگان کُرد عراقی پیش چشمم است. با وجود آن ها، شهر شلوغ شده بود. کنار خیابان وسایل خانه شان را می فروختند، هرچه را که توانسته بودند با خودشان بیاورند. سکّه های دینار عراقی همه جا پیدا می شد.

  گفتند نزدیک شهر برایشان اردوگاهی درست کرده اند.

زمان گذشت...

 به گمانم نوروز ۸۳ بود که ابوذر دنبال استادکار بنّا و گچکار می گشت. با موتور رفتیم اردوگاه حلبچه. از جاده ی اصلی راهی به سمت روستایی بود و اردوگاه کنار جاده بود.

  اردوگاه نانوایی، درمانگاه، مدرسه و نگهبانی داشت. خلوت بود. اکثر آواره ها برگشته بودند عراق. در و دیوار پر از پارچه نوشته هایی در تشکر از مسئولان اردوگاه بود که به سادگی، نمایشی بودنشان پیدا بود.

از کوچه های باریک با خانه هایی که از بلوک سیمانی ساخته شده بودند گذر کردیم. ترانه های کُردی در کوچه ها پیچیده بود.

 اوستا محمد را پیدا کردیم. جوان تر و فرزی به نظر می رسید. خوش رو و بشاش بود و با سبیلی مرتب. دعوت کرد برویم داخل که نرفتیم. من تنهایشان گذاشتم و از کوچه آمدم بیرون. در حاشیه ی تپه ای، پیرمرد و پیرزنی دم کلبه ای نشسته بودند. کلبه، شبیه خانه های هورامان، دیوار پشتش از تپه بود. چند خرگوش دور و برشان بود و پیرمرد با آن ها سرگرم بود.

 وقتی می خواستیم از اردوگاه خارج شویم، تکه کاغذی پیدا کردم که رویش قلب و تیری بر آن نقاشی شده بود؛ یادگار من از اردوگاه حلبچه.

تو هنوز هم مبصر همه ای...

«وقتی که آقای خسرو شکیبایی آمد سانفرانسیسکو من بردمش به آلکاتراز. برای اینکه در حقیقت من هم در زندانم حالا در زندان وسیع‌تر. وقتی که آدم در مملکت خودش نیست و آن چیزی که خودش دلش می‌خواهد داشته باشد، آن کاری که دوست دارد انجام بدهد و در مملکت خودش نیست، می‌شود زندان دیگر. حالا ممکن است این زندانی، آزادی عمل بیشتری داشته باشد ولی به هر حال زندانی است.

...

من اگر بتوانم ایران بیایم و عمرم اینقدر باشد که بتوانم برگردم آنجا، اول می‌روم سر قبر مادرم. برای اینکه مادرم را خیلی دوست داشتم و متاسفانه وقتی من نبودم فوت کردند. بعد هم خانه آخری که من ازش آمدم بیرون در امیرآباد و در خیابان داوری است. اگر فرصتی باشد دلم می‌خواهد بروم آنجا و خاطرات گذشته خودم را زنده کنم.

...

من آرزو دارم به هرحال برگردم به وطن. حتی اگر شده در آخرین لحظات زندگی‌ام که من برگردم و آن مملکت را دوباره ببینم و آن مردم را دوباره لمس کنم. این بزرگ‌ترین آرزوی من است. بعد از آن دیگر راحت سرم را می‌گذارم زمین و می‌روم.»

آنچه خواندید، بخش هایی ست برگرفته از مصاحبه ی هفته نامه ی چلچراغ با بهروز وثوقیِ عزیز در شماره ی اخیرش (۲۳ اسفند ۹۹).

چقدر دلم گرفت وقت خواندن حرف هایش. چقدر غم توی واژگانش بود.

چرا و به کدامین گناه کسی که بخشی از خاطره ی جمعی مردمان ماست، کسی که از شمایل های موج موسوم به موجِ نو در سینمای ماست، کسی که سال ها برای سینمایمان زحمت کشیده است، باید این چنین در غربت رنج بکشد؟

گوزنها، قیصر، کندو، سوته دلان، داش آکل، خاک، تنگسیر، رضا موتوری و...، کافی نیست؟ این فیلم ها نسل او را به نسل سینما دوستانِ پس از انقلاب، پیوند نداده است؟

 در جایی از مصاحبه، آرزو کرده بود بیاید وطن و آنچه را طی سال ها آموخته است، به رایگان در اختیار جوانان خاکش قرار دهد.

پ.ن:

عنوان از دیالوگ های گوزنها (مسعود کیمیایی، ۱۳۵۳)، قدرت (فرامرز قریبیان)، خطاب به سیّد(بهروز وثوقی)

شادی کوچک

شادی کوچکی می خواهم

آنقدر کوچک که

کسی نخواهد آن را از من بگیرد.


" ناظم حکمت"


ارزیابی شتابزده - ۸

بمب، یک عاشقانه - پیمان معادی، ۱۳۹۶

امتیاز: ۴ از ۵

درامی در بحبوحه ی جنگ، با داستان و سر و شکلی متفاوت در سینمای ما.

فیلمی یک دست و خوش ساخت، با فیلمنامه ای خوب.

حضور النی کاریندروی بزرگ به عنوان سازنده ی موسیقی متن فیلم، یک اتفاق ویژه است.

سیامک انصاری درنقش مدیر مدرسه، عالی ست!

بینوایان - لاج لی، ۲۰۱۹

امتیاز: ۳/۷۵ از ۵

داستانی پرکشش از مواجهه ی پلیس هایی فاسد با محله ای از مهاجران و حاشیه نشین ها، با ویژگی های خاصش.

ریتم و فیلمبرداری و کارگردانی خیلی خوب است، اما فیلمنامه ای پر از حفره و پرداخت نشده دارد.

ارتباط فیلم با بینوایان ویکتورهوگو هم از آن شیطنت های سازندگان است؛ آن جمله ی پایانی فیلم از کتاب هم، یک وصله ی ناجور است!

روح- پیت داکتر، ۲۰۲۰

امتیاز: ۴ از ۵

شروعی عالی با داستان معلم موسیقی ای که قرار است بالاخره به آرزویش که نوازندگی با یک گروه مطرح جاز است برسد.

  در ادامه اما، فیلم قدری از ریتم می افتد.

با همه ی تلاشی که سازندگان اثر در طراحی دنیای پس از مرگ به کار برده اند - از جمله، استفاده ی هوشمندانه از طرح های پیکاسو همچون تابلوی دختری در آینه - اما دنیای زمینی ها به مراتب جذاب تر از کار درآمده است.

 فیلم در ستایش زیستن است و البته در ستایش موسیقی جاز، با گرافیک و کارگردانی ای درخشان.

قرص سوم

  یک شاگرد در منطقه ی محل کارم دارم که به اش ریاضی درس می دهم. نامش حسین است. هفته ی پیش به خاطر درگذشت پسرعمه اش کلاس برگزار نشد. امروز که رفتم به اش درس بدهم، سر خیابانشان بنری دیدم برای تسلیت، با عکس پسری نوجوان و بعد همان عکس را روی آگهی درِ خانه ی حسین دیدم؛ "امیر ..."- نامش آشنا بود.

  از حسین آمارش را گرفتم؛ امیر همان پسرعمه ی درگذشته اش بود و البته از شاگردهای کلاس دهم تجربی ام.

خودکشی کرده بود.

- چرا؟..

- دختری رو دوست داشت، قضیه رو خیلی جدی گرفته بود، اما دختره سر کارش گذاشته بود.

 یادم افتاد که دو هفته پیش به یکی از معاون های مدرسه گفتم شماره تماس خانه ی چندتا از بچه های دهم تجربی را به ام بدهد تا از مدرسه تماس بگیرم ببینم چرا گروه کلاسی نمی آیند. امیر هم یکی شان بود. هنوز چت هایش را دارم. کشتی گیر بود. در یکی شان گفته بود دیگر سرکار نمی رود و می خواهد از این به بعد درس بخواند.

آقای معاون گفت:"درست و حسابی جوابت رو نمی دن، ممکنه یه چیزی ام به ات بگن، ناراحت شی."

به مدیرمان گفتم. به یکی از معاون ها سپرد که باهام همکاری کند و ماند که ماند.

 حسین گفت با امیر رفیق بوده اند. حرف هایش را پیش او می زده است. گفت امیر از همه جا بریده بود. سر و سامانی نداشت. همه کار می کرد. دنبال آرامش بود که به آن دختر رسید. به اش وابسته شده بود. برایش کادو می خرید. می خواستش. اما دختر او را برای رفاقت می خواست. زیاد تحویلش نمی گرفت. از دیدنش ذوق نمی کرد.

  پیش از روز واقعه، امیر یکسره با رفقایش بود، تا دینش قلیان کشیده بودند. از حس ّوحالش به دختره گفته بود و رفتار او، و قرص برنج ها را به اشان نشان داده بود که می خواهد خودش را خلاص کند. دو تا قرص را ازش قاپیده بودند. نصیحتش کرده بودند. گفته بود باشد. اما قرص سومی هم بود...

  پرسیدم:"دختره؟... اون چی؟"

- اومده بود سر خاک. خواهرِ امیر زدش. گفت اون موقع که باید می اومدی، کجا بودی. دختره ام گفت به تو ربطی نداره.


ارزیابی شتابزده - ۷

در ستایش تنهایی، موسیقی و عشق...

افسانه ی ۱۹۰۰، جوزپه تورناتوره،۱۹۹۸

امتیاز: ۴/۵ از ۵

فیلمی یکدست و خوش ساخت که هم به لحاظ محتوا و هم به لحاظ فنی، قوی ست.

تورناتوره، استاد بیان مفاهیم عمیق، در قالب سینماست.

گفت و گوهای فیلم از نقاط قوت آن است که احتمالا به منبع اقتباسش که یک نمایشنامه ی تک گویی ست برمی گردد.

نقش موریکونه ی فقید هم بسیار مهم است چرا که موسیقی، حضوری تعیین کننده در فیلم دارد.

تیم راث به راستی انتخاب درستی برای بازیگر نقش اصلی ست.

راهی میان حرف زدن و سکوت...

همکار فرهیخته ای داشتیم به نام آقای فاطمی. دبیر ادبیات بود.

یک بار تعریف کرد که با دختربچه اش فیلمی غمگین تماشا کرده اند. گفت بعد از فیلم، دست دخترم را گرفتم و زدیم به خیابان. با هم صحبت کردیم، قدم زدیم.

از گفت و گویشان گفت.

آن موقع چقدر دلم خواست که من هم بچه ای داشتم، باهاش فیلم می دیدم و بعد می زدیم به دل خیابان.

دوست داشتم پسرم کتابخوان شود.

یادم افتاد که من، نخستین بار خودم برای خودم کتاب خریدم؛ کلاس سوم ابتدایی، با ۲۷ تومان پس اندازم، سه جلد کتاب داستان از لوازم التحریر معلم خریدم و بارها و بارها خواندمشان. یکی شان را عیناً بازنویسی کردم!

این ها وقتی به خاطرم آمد که آن شب هیراد را دیدم که توی اتاق، بی توجه به دور و برش، داشت کتاب می خواند، بی آن که ما به اش توصیه کنیم. 

کتاب فروشی اسلامیه، از قدیمی ترین کتاب فروشی های تهران

یارب، نظر تو برنگردد...

بالاخره محسن به هوش آمد.

محسن، پسرِ عمو آشیخ و مهندس مکانیک است.جوان است. یک روز یکهو غش می کند و دوستانش او را به بیمارستان می رسانند. لخته های خون در قلبش، او را به وضعیت بغرنجی می برد. دارو کارگر نمی شود و عملش می کنند.

یک شنبه ی پیش که می خواهند به هوشش بیاورند، تا چند قدمی مرگ می رود. کارِ خدا، دکترش که سر عمل بود، به علت مشکل پیدا کردن دستگاه ها، از اتاق عمل بیرون می آید و همزمان سینه ی محسن پر از خون می شود.

گفتند دکتر گفته فقط چندثانیه...

خانمش هر روز بیمارستان بود و مثل برادرانش، آب شده بود از گریه و بی قراری.

هنوز از دغدغه ی عمو آشیخ درنیامده بودند که محسن این طور شد.

همه دست به دعا بردند، از دور تا نزدیک.

و حالا امروز محسن به هوش آمد و چند کلمه ای با خانمش صحبت کرد.

برای ما سخت بود، برای خانواده اش خدا می داند.

الهی شکر!

تا جایی که پاهایم توان رفتن داشت...

پیش از ظهر، بی هدف راه افتادم و پیاده، به کوچه و خیابان ها زدم. پیاده روی ای که به ظهر کشید.

ناخودآگاه رفتم محله ی قدیممان تا خانه مان را ببینم. بر بلندیِ کوچه ی رو به رویی اش ایستادم؛ خانه را خراب کرده بودند. تیرآهن های لخت، جای دیوارهای آجری را گرفته بودند. کوچه ی شیبدار را رفتم پایین و کوچه های فرعی را نگاه انداختم. اثری از خانه ی قدیمی پیرزن و پیرمرد نبود؛ همان که عاشق درخت های بلند حیاطش بودم از بالای دیوار دیده می شدند. جای آن خانه هم، خانه ای نوساز جای گرفته بود...

پارک ها را سر زدم، تاریکه بازار، ساختمان قدیمی کانون پرورش فکری که روی تپه ای بنا شده است.، مخابرات، معبد و...

انبوهی خاطره ی ریز و درشت پیش چشمانم  زنده شد...

تکّه ای نان...

ﺳﺮ ﯾﮏ ﺧﯿﺎﺑﺎﻥ ﻭﺳﯿﻊ ﻣﻨﺘﻈﺮ تکه ﻧﺎﻧﯽ ﺑﻮﺩ که ﺧﺪﺍ ﺑﺮﺳﺎﻧﺪ

ﺧﺪﺍ ﺳﺮﻣﺎ ﻓﺮﺳﺘﺎﺩ،

ﻃﻮﻓﺎﻥ ﻓﺮﺳﺘﺎﺩ،

ﮔﺮﺩﺑﺎﺩ ﻭ ﮔﺮﺩﻭﺧﺎﮎ ﻓﺮﺳﺘﺎﺩ،

ﻣﺮﮒ ﻓﺮﺳﺘﺎﺩ...

ﺷﻬﺮﺑﺎﻧﯽ ﭼﻨﺪ مأﻣﻮﺭ ﻭ ﺣﮑﻮﻣﺖ ﭼﻨﺪ ﭘﻠﯿﺲ ﻓﺮﺳﺘﺎﺩ،

ﺍﻣﺎ آنچه ﻫﺮﮔﺰ ﻭ ﻫﺮﮔﺰ ﻧﯿﺎﻣﺪ ﻧﺎﻥ ﺑﻮﺩ.


"شیرکو بیکس"


باد سرد و تندی می وزد و برف را به در و دیوارهای شهر می کوبد و من به کولبرهایی می اندیشم که پیش از ورود به روستاهای ارومیه، در ترکیه گرفتار بهمن شدند و عده ای جان باختند و عده ای زیر آوار برف مفقود شدند. ۵ نفراز جانباخته ها از روستای کوران بودند. 

 انسان هایی انگار بی هویت و شناسنامه اند؛ وقتی می رفتند، بیم تیرخوردنشان بود و وقتی زیر بهمن ماندند، مرزداران ترکیه مانع امدادرسانی به  آن ها شدند؛ از همان قماش ارتشی هایی که نُه سال پیش، ۳۴  تایشان را که بیشترشان نوجوان بودند، با هواپیما در روبوسکی به خاک و خون کشیدند و هنوز که هنوز است کسی به مادران و پدران داغدیده شان پاسخی نداده است که آخر به کدامین گناه؟...

  در جایی که از کار و تولید و حداقل امکانات زیستن تهی ست، صدهزار تومان دستمزد به بهای گلوله خوردن، رفتن روی مین، سرمازدگی انگشتان و سقوط از ارتفاع  و بی پناه ماندن کودکانشان را چه خوب می بینیم، وقتی کمی آن سوتر، دانه درشت ها راست راست راه می روند و کسی کاری به کارشان ندارد.

امتحان

بالاخره پروسه ی تصحیح برگه های امتحانی تمام شد!

به جز یک کلاس دهم، با همه ی کلاس ها ریاضی دارم؛ ۴۳۳ دانش آموز.

آزمون در شاد برگزار شد و بچه ها باید پاسخنامه هایشان را به صفحه ی شخصی من می فرستادند. آزمون همه ی بچه ها در یک  روز برگزار شد؛ چه بساطی داشتیم!

و پاسخنامه هایی که از هرکدام یک طور عکس گرفته شده بود؛ عمودی، افقی، اُریب، تار، روشن، تاریک...!

دردِ سر و دردِ چشم را کمابیش هر روز داشتم. گاهی حس می کردم دور چشم هایم را بتون ریخته اند و قادر به تکان دادنشان نیستم. 

حالا اما پروسه ی بعدی شروع می شود؛ محاسبه ی نمره های مستمر و در نهایت ثبت نمره های پایانی!

این هم چت یکی از دانش آموزان موقع آزمون!


Yesterday When I Was Young

باد تند و سردی می وزد.

آسمان کوهستان زیباست و صبح هایش، تماشای ابرها لذّت عجیبی دارد. یک نقاشیِ زنده است.

هیراد کنارم خوابیده است، خوابش نمی بُرد.

آفتاب نزده بود که بیدارش کردم و بردم دستشویی. پرسید:"به نظرت اگه آدم ها نبودن، خوب بود؟"

گفتم:"به خاطر حیوانات می گی؟"

گفت:"بله."

...

دیروز پس از پنج ماه، رفتیم سر خاک عمومامه. تنهایی اش، مثل یک رنگِ غالب بود بر بومی از آنچه از او در خاطرم مانده است.

تصویر روی قبرش، آخرین عکسی ست که برداشته است؛ مردمک هایی خاکستری که به سمت چپ نگاه می کنند و مدست ها بود که همه ی تلخی ها را به ذهنی خسته و رو به مرگ سپرده بودند. همچون دست ها و پاها که هر روز لاغرتر می شدند و بارِ دیگری بر دوشش اضافه می کردند.

سر خاک، گریه بود و مویه...

قبر زن عمو شهربانو را که دیدم، یاد جمله ی مادرم افتادم که همیشه می گفت:"اُخِی نَکِرد."

راست می گفت؛ زندگی نکرد. آن طور که باید می شد، نشد.

پ.ن:

بشنوید: ترانه ی Yesterday When I Was Young با صدای فرهاد مهراد که به نظرم برخلاف خیلی ها که آن  را خوانده اند، به زبان ترانه نزدیک شده است.

https://s16.picofile.com/file

/8421417400/Farhad_Mehrad_Yesterday_

When_I_Was_Young_Persian_Star_.mp3.html

لاله زارو بکوب تا تجریش...

"خیلیا منو زدن...، پاسبونا... ،شوفرا...، پارچه فروشای کوچه مهران...، آدمای ممد ارباب...، سیاهیای کوچه سرخپوستا...، می دونی... همیشه بعدِ هر یه کتک خوردنِ مفصل یه جوری می شم... مثِ آدمی که خارش داشته باشه و حسابی بخاروننش... از دردش خوشم می آد..."

از دیالوگ های ابی (بهروز وثوقی) در "کندو"؛ فریدون گله، ۱۳۵۴. دوبله ی زنده یاد چنگیز جلیلوند.

‍ لب خط، شوش، مولوی، قزوین

لب خط، شوش، مولوی، "قلعه"

دارم این بار از این طرف می رم

گیوه هام داره راهو می بلعه


لب خط، شوش، مولوی، قلعه

دارم این بار از این طرف می رم 

عرق مفت و گاوبندی نیست

لَنگ یه خط دوای بی پیرم


لنگ یه خط دوای بی پیرم

که یه کم بند عقده هام واشه

دنده های شکسته، ساکت شن

شاید اون مَرد مرده، توم پاشه


پاسبونای پیر پیزوری؛

گَردیای هوایی هروئین؛

این یه عکس قدیمی تاره

روبروم، "قلعه" .... میدون قزوین


سرپا، تو سه کُنج درگاهی

شیشه و پایپ ، فندک اتمی

نشئگی ، پرسه توی اون هپروت

پرت می شم به کافه یِکُمی


شیشه ی خالیِ عرق سگیو

سر و ته، رو به مَرده می گیرم

عین زنبور گاوی قرمز

زهر می ریزم و عقب می رم...


نع! هنوز توی شهر می چرخم،

تازه از حبس اومدم بیرون،

جیب بری، سینما، هوس، "قلعه"

سر و ته، لَنگ، گیر، آویزون...

 

ناگهان، آق حسینی و جفت شیش! 

توی اون قهوه خونه چرکم 

توی چارراه سد علی؛ سعدی!

ماهی قرمز تو اون برکه م


لای اون آدمای داغونم

نشئه، علّاف ، پرت، بی پروا 

مرگ عبدالله پیش جفت چشام 

آق حسینی و مصطفی ، تُرنا


- : "لاله زارو بکوب تا تجریش!"

شیر شم با یه شرط دوزاری

روی این موج راه بیفت برو

با مخ خالی و ولنگاری


از تو کندوی لعنتی خودم 

وحشی و تشنه م و زده م بیرون

تیز می شم به سمت اون بالا

راه می افتم به تیرِ برّه کشون


تازه حالا! تو کافه ی یکمم!

چنگ و دندونه... پاچه می گیرم!

عین زنبور گاوی قرمز

زهر می ریزم و عقب می رم


عین زنبور گاوی قرمز

ول شدم توی شهر و می کوبم

توی اون رخت تازه ی خونی

تازه امروز، اینقدر خووووبم!


تا ته خطو، این دفعه می رم

مُردنم هست اگه ، بذار باشه!

 زوزه و درد و لرز و سگ لرزه س؟

عن و خون قاطیه ؟ بذار باشه!


... پرت می شم دوباره تو قزوین

نصف مَگنای قرمزم رفته...

سومین پاکتم تو امروزه 

هفتمین بوکسمه تو این هفته!


با خماری میام تا راه آهن

می خرم، می کِشم که برگردم

بال زنبور قرمزو چیدن

شکل هر چیزی ام به جز آدم...


قلعه، گمرک، قیام... روی کراک 

توی مغزم "ابی" پُره... پر بود

ابی نشئه، پیر، پیزوری

ابی مست، پاره، خون آلود...


دارم این بار از این طرف می رم

که اگه هست، خِفْت و قدّاره س

اون دفعه چشم و آرواره م بود

این دفعه حلق و حنجره ام پاره س


تو مسیر دراز بی.آر.تی 

چار زانو نشسته م اون گوشه 

نفسم تنگه، حوصله م تنگه 

یکی م داره سفره می فروشه!


توی رگهام شیشه می جوشه

تو دلم رخت چرک می شورن

تلخی آدماس و بوی عرق

آدمایی که گیج و مجبورن...


از تو کندوی دود خورده ی ما 

سرِ سالم، کسی به گور نبرد 

عین آدم، کسی سفید نکرد

عین آدم کسی درست نمُرد


توی شاپور، شوش، مختاری 

یاخچی آباد، آذری، بیسیم 

توی پایین شهر پا خوردیم

توی پایین شهر لولیدیم


عین زنبورهای تو قوطی

به در و دار و تیغ و بسته زدیم 

از همین زیر پونزِ نقشه

ضجه های فجیع خسته زدیم


از ونک تا خود پل تجریش

عرق مفت بود و استفراغ

کتک و فحش خوار مادر بود،

ورم و مشت و مستی و حُنّاق


اول و آخرش ، - اگه باشه! -

اون طرف پوله، این طرف نابود!

عرق مفت قصه بود آقا!

کتک مفت هم نخواهد بود!


"سرخپوستا"ی کوچه ی جمشید،

بستنی ساز هشت سالگیام،

همه، تاوون من رو پس دادن،

پس اون ریشخند توی چشام.


دنده هایی که جوش کج خوردن

دندونایی که خالیه جاشون

آق حسینی! مزه ی اون حُکم

"ماست و خون" بود و "تیکه ی دندون"!


آق حسینی! تو شاهدم بودی

آخرش، تا ته یه جا رفتم

تا تهش رفتم و کتک خوردم

تا تهش رفتم و به گا رفتم


عین راننده تاکسی بدبخت 

که باید شیش تا تو سری می خورد،

یه "ابی" تو بی.آر.تی شرقه 

که همین تو، یه روز، خواهد مرد.


"بهمن برهمن"

به معصومیت هایی که در آتش سوختند...

از مجموعه عکس "روسپی" - کاوه گلستان

قلعه -کامران  شیردل ؛۱۳۵۹-۱۳۴۴                               «اینا مادر که نیستند… بچه‌هایی نه سال، ده سال، پونزده سال دارن، اینا رو توی جمشید شب‌ها می‌برند استفاده می‌کنن، می‌برن توی خیابونا می‌فروشن‌شون، به راننده‌ها، به مثلاً مردمی‌ که می‌خرند، به مردهای مثلاً عرق‌خور و فلان می‌برن می‌فروشن… یکی چهل تومن پنجاه تومن می‌گیرن، یه ساعت پهلوشون می‌مونن. من می‌گم حیفن اینا، گناه دارن، ما آلوده شدیم، اونا آلوده نشن…»

"قلعه"، مستندی درباره ی شهرنوی تهران به کارگردانی کامران شیردل است. ساخت "قلعه" به سفارش سازمان زنان ایران، در سال ۱۳۴۴ شروع شد، اما پس از آن که فیلم دیگر کارگردان به نام "تهران... پایتخت ایران" توقیف شد، ساخت "قلعه" نیز متوقف شد.

پس از انقلاب، شیردل به کمک همان مقدار فیلم هایی که گرفته بود، و عکس های کاوه گلستان از شهرنوی تهران، نسخه ای از "قلعه" را تدوین کرد که در سال ۱۳۵۹ اکران شد؛ همان نسخه ای که امروزه در دسترس ماست و مدت زمان آن ۱۸ دقیقه و ۱۹ ثانیه است.

 لوکیشن آغازین فیلم، کلاس درسی ست برای زنانی که سابقاً روسپی بوده اند. در این جا مخاطب این زنان را در محیطی متفاوت می بیند؛ آموزش می تواند به آن ها کمک کند تا از فلاکتی که در آن غرق شده بودند، نجات یابند و خودشان را پیدا کنند، اما فیلم خیلی روشن، تضادی که بین وضعیت آن ها و آنچه را که روی تخته می نویسند، به رخ می کشد. می بینیم که خانم معلم دیکته می‌کند و یکی از زن ها بر تخته‌سیاه می‌نویسد:«بنویس جانم: شهرهای بزرگ ایران دارای کارخانه‌ها و اداره‌ها و بیمارستان‌های بسیار است که مردم شب و روز در آن‌جاها کار می‌کنند. هر ایرانی چه در شهر و چه در ده زحمت می‌کشد تا زندگی بهتری برای خود…»

فیلم در عین حالی که سعی می کند از خلال صحبت های این زنان، به چگونگی راه پیدا کردنشان به شهرنو اشاره کند - از جمله، فقر فرهنگی و ضعف قانون و سیستم قضایی- دلایلی را مطرح می کند که چرا آن ها نمی توانند از این لجنزار رهایی یابند؛ این زنان به تحقیرآمیزترین شکل، مورد استثمار قرار گرفته اند. «تقریباً هجده سال پیش از این، من دختر بودم، زیر پای من نشستند، من رو آوردند تهران، به جای فساد، در دروازه قزوین… که من رو فروختند… هر چه سعی کردم بیام از اونجا بیرون نمی‌ذاشتند… می‌گفتند تو بدهکاری.»

ازآنچه که می گذرد، محاطب حس می کند وضعیت خیلی بغرنج تر از آن است که آموزش بتواند آن را حل کند. گویی هرکدام از این زن ها، هر آن احتمال بازگشتشان به روسپی گری هست.

تصاویر سیاه و سپید فیلم، تهی از زیبایی های پایتخت ِ در حال توسعه است و همزمان، له شدن این زنان را زیر چرخ های آن نشانمان می دهد. رنجی که می کشند، فقر و بی کسی، در صورت هایشان و در صدا و گفتارشان فریاد می زند. عکس های کاوه گلستان از شهرنو، تلخ و گزنده است. نگاه هایی پر از رنج. انگار نه راه پس دارند و نه راه پیش. در صورت هایشان کم تر ردّی از زیبایی دیده می شود. بعضی شان سال هاست که ساکن شهرنو هستند- یکی شان می گوید سی و پنج سال است که ساکن آن جاست! 

همزمان خانم معلم به خانمی که پای تخته است چنین دیکته می گوید:« خدایا تو را شکر می گویم که مرا آفریدی..!»

فیلم با عبارت "ناتمام" به پایان می رسد.

پ.ن. ها:

٭ یک سال پس از ساخت این فیلم، اوضاع شهرنو قدری تغییر کرد؛ زنان کارت بهداشت گرفتند و الزاما هر هفته باید در درمانگاه معاینه می شدند و هر شش ماه یک بار هم باید آزمایش خون می دادند.

در همان سال ها، حدود ۱۵۰۰ زن در شهرنو زندگی می کردند.

٭ کامران شیردل، کارگردان "اون شب که بارون اومد (۱۳۴۶) است؛ یکی از بهترین مستندهای تاریخ سینمای ما.

٭ عنوان، برگرفته از فیلم.

2021

فرا رسیدن سال نوی میلادی را به همه ی هم وطنان مسیحی ام تبریک می گویم و برای همه شان تندرستی و شادمانی آرزومندم.

وطنمان از دیرباز، خاک اقوام و زبان ها و ادیان مختلفی بوده است که با مهر و همزیستی، آن را به ما رسانده اند.

به امید ایرانی آباد، با مردمانی شاد...