فلسفه های لاجوردی

یادداشت های من...

فلسفه های لاجوردی

یادداشت های من...

چه اسب ها که درونت، به اهتزاز درآمد...

همچون سربازی خسته از نبردهای ناتمامم، بی مرخصی.

تاکی؟ 

و به تاوان کدام گناه؟


بشنوید:

http://s9.picofile.com/file/8336626368 /03_Mohsen_Chavoshi_Dar_Astaneye_Piri.mp3.html

در آستانه ی پیری از محسن چاووشی.

سرگذشت زینت مودب، ستاره ی 'توفان زندگی'

 اولین فیلم ناطق فارسی "دختر لر" و ستاره آن روح انگیز سامی نژاد بود. فیلم به کارگردانی اردشیرایرانی در هند ساخته شد و عبدالحسین سپنتا هم امکانات نمایش آن در ایران فراهم آورد. داستان فیلم در لرستان اتفاق می افتاد، این فیلم در سال ۱۳۱۲ در ایران با موفقیت به نمایش درآمد، و اکران آن مدت ها ادامه یافت.

اما اولین فیلم ناطق سینمای ایران که در داخل ایران ساخته شد، با بازی زینت مودب بود و داستان دیگری دارد.

در اوایل سال ۱۳۲۴ با پایان جنگ جهانی دوم، اسماعیل کوشان (کارگردان، تهیه کننده، تدوینگر و فیلمبردار) که در آن زمان در آلمان در رشته اقتصاد مشغول به تحصیل بود به ترکیه می رود و در آنجا با همکاری تعدادی از محصلان ایرانی، دو فیلم خارجی به نام "دختر فراری" و "دختر کولی" را به زبان فارسی دوبله می کند.

کوشان در اوایل سال ۱۳۲۵ یعنی در زمان قوام السطلنه به ایران می آید و با افتتاح این دو فیلم در سینما کریستال، استودیو میترا فیلم را برای دوبلاژ فیلم بنیان می گذارد. او مدتی بعد راهی مصر می شود و پس از خرید وسایل فیلمبرداری از فروشندگان آمریکایی به ایران بازمی گردد و بالاخره در اردیبهشت ۱۳۲۶ تهیه فیلم "توفان زندگی" آغاز می شود.

دو فیلم "توفان زندگی" و پس از آن "زندانی امیر" در سال ۱۳۲۷ تهیه شد و در هر دو فیلم زینت مودب نقش اول را برعهده داشت.

اما با سوختن تنها نسخه های موجود این دو فیلم در آتش سوزی میترا فیلم، نام این نخستین ستاره زن فیلم های ایرانی هم به دست فراموشی سپرده شد.

زینت مودب می گوید: "من توسط نظام وفا، شاعر معاصر و از استادان نیما یوشیج به دکتر کوشان معرفی شدم. در دوران دبیرستان در چند نمایشنامه نقش هایی برعهده گرفتم که یکی از آخرین آن ها به نام "هما و همایون" را نظام وفا نوشته بود. بعدها به طور اتفاقی در یک گردهم آیی خانوادگی در باغ ملی آباده در راه شیراز - تهران با نظام وفا آشنا شدم. او از من پرسید که آیا علاقمندم در فیلمی که او فیلمنامه آن را نوشته بازی کنم."

زینت مودب در سال ۱۳۰۲ در لاهیجان در یک خانواده اشرافی به دنیا آمد: "پدرم رضاخان مودب السلطنه مظفری، معلم سرخانه احمد شاه بود که در زمان رضاشاه به نیابت حکومت رشت منصوب شد. مادرم مالک چند شالیزار بود که درآمد آن از معاملات برنج و نوغان (ابریشم) تامین می شد. یکی از دفعاتی که او برای عرض حالی (شکایت) به رشت رفته بود، پدرم از او خواستگاری و با او ازدواج می کند.

"پنج ساله بودم که پدرم درگذشت و مادرم که زنی سختگیر و بیش از اندازه محافظه کار بود در ۱۴ سالگی مرا بطور غیابی به عقد یکی از بستگانمان که سی سال از من بزرگ تر و مهندس شرکت نفت بود درآورد و به آبادان فرستاد. سه سال بعد توانستم با وجود سختی هایی که برای زنان آن دوران وجود داشت از شوهرم جدا شوم و به همراه دخترم، نسرین، از آبادان به تهران نقل مکان کنم. در همان زمان به وزارت کشور مراجعه کردم و در آنجا بعنوان ماشین نویس استخدام شدم."

هرچند کار اداری از خانه نشینی که گریبانگیر اکثر زنان و دختران آن دوره را گرفته بود بهتر به نظر می رسید اما روح زینت مودب جوان به مسیری در آسمان های گسترده تری گرایش داشت:

"در آن زمان، کار در یک موسسه دولتی از نظر من چیزی جز وقت گذرانی بیهوده در یک محیط کسالت آور نبود. به همین جهت هم اغلب اوقات بیکاریم را در "اسکیتینگ رینگ" (زمین اسکیت) تهران یا در سینماهای لاله زار به تماشای فیلم های هالیوود و بازیگران محبوب آن دوران می گذراندم. به این صورت وقتی آقای نظام وفا به من پیشنهاد شرکت در یک فیلم سینمایی داد بلافاصله قبول کردم و علیرغم مخالفت های برادرانم با او به دیدار دکتر کوشان رفتم."

اسماعیل کوشان که شدیدا به کار فیلمسازی علاقمند بود در بازگشت از سفرمصر و خرید وسائل لازم، تهیه و ساخت اولین فیلم ناطق ایرانی را با همکاری علی دریابیگی (کارگردان) و نظام وفا (فیلمنامه نویس) آغاز کرد. او در نظر داشت به جای بازیگران شناخته شده تئاتر، از چهره های گمنام و بازیگران تازه کار استفاده کند. آقای کوشان بخشی از خاطرات خود را در مجله جوانان چاپ لس آنجلس (شماره ۴۹۵ - سال نهم) می نویسد:

"بلافاصله آگهی دادیم که به عده ای بازیگر زن و مرد برای بازی در فیلم احتیاج داریم. حدود ۵۰ نفر آمدند که در میان آنها فرهاد معتمد، اونیا اوشید، ژاله علو (محتشم) را انتخاب کردیم و چند موزیسین صاحب نام هم از جمله مرحوم خالقی، آهنگساز معروف، و بنان، محبوب ترین خواننده روز، را برگزیدیم. حسین تهرانی و محجوبی دو چیره دست و معجزه گر موزیک نیز ما را همراهی کردند."

زینت مودب می گوید: "دو سه روز پس از بازگشت از سفر شیراز و آباده، آقای نظام وفا به دنبالم آمد و با هم به استودیو میترا فیلم رفتیم و من برای اولین بار با دکتر کوشان آشنا شدم. او که اونیا اوشید (دومین زن خلبان پس از عفت تجارتچی) را برای ایفای نقش "ناهید" بازیگر نقش اول فیلم توفان زندگی انتخاب کرده بود، پس از پرس و جو درباره خانواده ام و اینکه آیا آنها درمورد بازی من در فیلم تعصبی به خرج خواهند داد یا نه، نقش اونیا را به من واگذار کرد."

کوشان سپس از زینت مودب خواست تا ضمن بازی در فیلم "توفان زندگی" با آموختن تدوینگری فیلم های دوبله شده به فارسی به طور تمام وقت در استودیوی نوپای "میترا فیلم" مشغول به کار شود:

"همان روز دکتر مرا به همکارانش و کارمندانی که در اتاق های مختلف مشغول به کار بودند معرفی کرد. در یکی از همین اتاق ها با خانم شوکت علو آشنا شدم که در آن زمان شغل منشی و ماشین نویس استودیو را برعهده داشت. اما بعد ها نقش کوچکی هم در دو فیلم "توفان زندگی" و "زندانی امیر" به ایشان واگذار شد."

"روز بعد ما در اطاقی با حضور آقای دریابیگی - کارگردان - و بازیگران دیگر به تمرین پرداختیم. یک خانم فرانسوی هم استخدام شده بود که به ما یاد می داد با گذاشتن چند کتاب روی سرمان، صاف و با وقار راه برویم. تمرین نرمش و روخوانی هم داشتیم. فیلم در منزل ارباب جمشید در باغ بزرگی در جنوب تهران فیلمبرداری شد. من نقش ناهید را بازی می کردم که دریکی از شب نشینی های انجمن موسیقی با فرهاد آشنا و عاشق همدیگر می شوند. پدر ناهید که با این ازدواج مخالف است او را به عقد شوهر پولدار و فاسدی درمی آورد اما در پایان فیلم عاشق و معشوق به وصال هم می رسند."

زینت مودب می گوید با شروع فیلمبرداری بود که متوجه شدیم با چه دردسرهایی روبروییم:

"اول اینکه تنها دوربین استودیو، یک دوربین کوچک کوکی بود که هر لحظه می بایست کوک آن را تجدید کنند. هنرپیشه ها بایستی در یک نقطه معین می ایستادند چرا که تکان دادن دوربین به دلایل فنی امکان پذیر نبود. به دلیل تازه کار بودن بازیگران، فیلم خام که آن روزها خیلی گران بود هم زیاد مصرف می شد.

"روزی که محمد مسعود، مدیر روزنامه مرد امروز، را ترور کردند (دی ۱۳۲۶) من برای خرید روزنامه به سراغ بساط روزنامه فروش محله رفتم و با کمال تعجب عکس خودم را پشت جلد دو مجله معروف "اطلاعات هفتگی" و "صبا" دیدم. دکتر کوشان دراین مورد چیزی به من نگفته بود و من خوشحال و خندان هر دو مجله را خریدم و با عجله به استودیو رفتم. در آنجا همکارانم گوش تا گوش نشسته بودند و دربدو ورود روی خوشی بهمن نشان ندادند. ظاهرا بسیاری از آنها در غیاب من دکتر کوشان را سئوال پیچ کرده بودند که چرا عکس آنها روی جلد مجله نرفته است. از جمله بازیگر لاغراندام و کوتاه قدی با سر تاس که با لهجه شیرین گیلکی به دکتر گفت: اگر من نبودم از این دیوار فیلم بر می داشتی؟"

بخشی از فیلمبرداری فیلم ۱۰۰ دقیقه ای و سیاه و سفید "توفان زندگی" که فیلمبرداری آن ۱۰ ماه طول کشید، به دست کوشان و بخشی هم توسط یک فیلمبردار جنگی آلمانی که سر راه بعد از آزادی از شوروی به تهران آمده بود انجام شد. فیلم علیرغم مشکلات تکنیکی، از جمله نور و صدای بسیارضعیف در هفته اول نمایش با فروش خوبی روبرو شد:

"سینما رکس چنان جمعیتی به خود دید که خیابان لاله زار بند آمد."

زینت مودب، در ادامه همکاری با میترا فیلم در فیلم دوم این استودیو به نام "زندانی امیر" نیز نقش اول (دختر امیر) را بازی کرد. چندی بعد و هنگامی که کوشان از پرویز خطیبی که در آن زمان به خاطر موفقیت های پیش پرده های تئاتری و روزنامه فکاهی - سیاسی "حاجی بابا" به معروفیت رسیده بود، دعوت کرد تا فیلم بعدی "میترا فیلم " را بنویسد و این نخستین فیلم کمدی تاریخ سینمای ایران به نام "واریته بهاری" را کارگردانی کند.

زینت مودب و پرویز خطیبی ضمن تهیه این فیلم با هم آشنا شدند و پس از ازدواج، زینت در آثار سینمایی دیگری از پرویز خطیبی از جمله "خانه شیاطین" با اکبر مشکین (۱۳۳۴) و "دشمن زن" با ناصر ملک مطیعی همبازی شد: "در همان زمان ناصر ملک مطیعی که مربی ورزش مدارس بود در باشگاه المپیاد که من در آن اسکیت بازی می کردم از من خواست که او را به دکتر کوشان معرفی کنم. او برای اولین بار در فیلم "واریته بهاری" نقش کوچکی عهده داشت و کار سینما را از همان جا آغاز کرد. "

زینت مودب بعد از ازدواج و تولد فرزندانش فیروزه، فرزین و فرناز، فعالیت های خود را محدود به کار دوبله فیلم با پرویز خطیبی نمود. او در اوایل دهه ۱۳۴۰ به استخدام رادیو ایران درآمد و در مدت ۱۷ سال ضمن دوبلاژ فیلم در نقش های کلیدی چون "باربارایدن" در سریال تلویزیونی "من خواب جینی را می بینم" و منشی پری میسون، با نام مستعار "آرزو" یکی از پرکارترین گویندگان و بازیگران نمایشنامه های رادیویی به شمار می آمد. او اولین گوینده "رادیو دریا" و مجری برنامه "راه شب" رادیو بود. برنامه فرهنگ مردم به کوشش انجوی شیرازی که از مهم ترین بخش های آرشیو رادیو ایران محسوب می شود نیز بارها جایزه بهترین گوینده رادیویی را از آن زینت مودب (خطیبی) ساخت.

او پس از مهاجرت به آمریکا در سال ۱۹۷۴ موقتا دست از کارهای هنری کشید ولی چند سال بعد به همراه پرویز خطیبی، نخستین رادیوی فارسی زبان شهر نیویورک را پایه گذاری کردند و در اجرای آثار سیاسی - فکاهی ویدیویی و تئاترهای همسرش به عنوان بازیگر، دستیار کارگردان، طراح صحنه و لباس تا تاریخ درگذشت خطیبی در سال ۱۹۹۳ نقش موثری داشت.

زینت مودب در حال حاضر در لس آنجلس زندگی می کند.


 به قلم فیروزه خطیبی، روزنامه‌نگار و دختر زینت مودب و پرویز خطیبی

چشم اندازی در مه

دم مدرسه توی ماشین ام. مدرسه هنوز باز نشده است.

اتوبان را در مه سبکی طی کردم. جاده خلوت بود. کاش باران می بارید. 

زمین های کشاورزی پشت مدرسه و آن تک و توک درخت های دوردست، سکوت را سنگین تر کرده اند. این منظره مرا یاد فیلم گام معلک لک لک می اندازد یا چشم اندازی در مه؟...

نمایی از فیلم گام معلق لک لک

پ.ن. ها:

٭گام معلق لک لک (۱۹۹۱)، چشم اندازی در مه (۱۹۸۸)، هر دو از تئو آنجلوپولوس

٭ بشنوید:

https://s16.picofile.com/file/8418568292/03_

Adagio_Landscape_in_the_Mist.mp3.html 

آداجیو از موسیقی "چشم اندازی در مه" از النی کاریندرو


شب چله

اگرچه به قول پروین اعتصامی: "دور است کاروان سحر زین جا..."

 اما به قول خیام:

"این یک نفسِ عزیز را خوش می‌دار،

کَز حاصلِ عمرِ ما همین یک نفس است."


شب چله ی دوستان مبارک!

ارزیابی شتابزده - ۶

دلتنگ خانه...

زیر شن (سرزمین مین) - مارتین زاندولیت، ۲۰۱۵

امتیاز: ۴/۲۵ از ۵

در پایان جنگ جهانی دوم، گروهی از اسیران آلمانی مٲمور پاک سازی مین از منطقه ای در دانمارک می شوند که در زمان جنگ، توسط آلمانی ها مین گذاری شده است...

طرح داستان، به تنهایی تراژیک است اما جنبه ی تراژیکش وقتی بیش تر می شود که می بینیم که اسیرها، مشتی سرباز نوجوان هستند؛ بچه هایی که از یک سو با یک آموزش کوتاه، حالا باید جانشان را پای مین هایی بدهند که زمانی سربازان کشور خودشان کاشته اند، از سویی با فرمانده ای سر و کار دارند که از آلمانی های متخاصم متنفر است و از سویی با گرسنگی سر کنند.

این بچه ها اما، دلتنگ خانه شان هستند.

داستان، داستان تقابل هاست؛ ساحلی زیبا، اما مین گذاری شده و سکوتی که هرآن با صدای انفجاری به هم می ریزد.

فیلم با نزدیک شدن به کاراکترها، تلخی جنگ و مصائب آن را به رخ می کشد و در نهایت، انسانیت را پیروزِ جنگی می داند که خودخواهی و خونخواهیِ سیاستمدارانش، این بچه ها را اینچنین در این گرداب اسیر کرده است.

پرکشش و کشمکش، با کارگردانی، تدوین، بازی و موسیقی خوب و حفظ ریتم مناسب از ابتدا تا پایان، و در مجموع فیلمی یکدست.

پ.ن:

زیر شن، اسم اصلی فیلم به دانمارکی ست، اما فیلم در آمریکا با نام سرزمین مین به نمایش درآمد.

ارزیابی شتابزده - ۵

کفرناحوم - نادین لبکی، ۲۰۱۸

امتیاز: ۳/۷۵ از ۵

کفرناحوم داستانِ زین، کودکی ست که در زاغه ای به نام کفرناحوم در حاشیه ی بیروت زندگی می کند. او که حالا در زندان است، از پدر و مادرش شکایت می کند ...

فیلم شروعی خیره کننده دارد؛ کفرناحوم همچون جزیره ای با جغرافیای خاص به مخاطب معرفی می شود.

نقطه قوت های فیلم، به عنوان یک درام واقعگرایانه ی اجتماعی، فیلمبرداری، بازیگری، موسیقی و کارگردانی آن است. فیلمبرداری بی پرواست؛ دوربینِ روی دست، کاراکترها را دنبال می کند و همزمان شلوغی، پلشتی و کثافتی که مردمان آن منطقه را دربرگرفته نشانمان می دهد.

به همان میزان، بازیِ بازیگران فیلم و از جمله بازیگر نقش اصلی، واقعگرایانه و در خدمت داستان است(متد اکتینگ). چهره ی زین، ترکیبی از معصومیت، خشم و آگاهی ست. 

فیلم، تصویر تازه ای از لبنان را نشانمان می دهد و مستقیم و غیرمستقیم پیام هایش را درباره ی وضعیت بغرنج ِ به خصوص کودکانِ این منطقه به ما می رساند. اما به همان میزانی که کارگردان- که نویسنده ی فیلمنامه هم هست- به پیام دادن هایش توجه کرده است، از تمرکز داستان بر کاراکتر اصلی کم کرده است.

سبک فیلمبرداری و موسیقی درخشان فیلم،  نتوانسته ضعف های فیلمنامه را بپوشاند. شخصیت ها پرداخت نشده اند، بعضاً اتّفاقات و روابط شخصیت ها در فیلم سرسری روایت می شود و روایت در اواخر فیلم، سرعت می گیرد و علت و معلول ها فراموش می شود.

 و مشخص نیست که چرا فیلم به شکلی مصنوعی سعی می کند در انتها همه چیز را سروسامان دهد.

پ.ن:

از این کارگردان، سال ها پیش "کارامل" (۲۰۰۷) را دیده ام؛ داستانِ چند زن که در آرایشگاهی در بیروت کار می کنند. آن فیلم را به مراتب بیش تر دوست داشتم.

تک درخت

باران می بارد.

انتهای این اتاق، جایی ست که کلاس های مجازی ام را اداره می کنم. یک تخته ی وایت برد، چندتا ماژیک و خودکار و کتاب های درسی، یک سه پایه ی دوربین، و این گوشی که الان در زنگ تفریحم دارم باهاش می نویسم، ابزار کار من است.

ساعت های کلاسم سی و پنج دقیقه ای ست و بینشان زنگ تفریح های یک ربعه. 

این، منظره ای ست که از پشت پنجره می بینم. تک درخت، به پاییز رسیده است.


اَلا ای پیر فرزانه...


سوته دلان، علی حاتمی، ۱۳۵۶

سکانس آمدن اقدس (شهره آغداشلو) به خانه ی مجید (بهروز وثوقی)

تصنیف با صدای بانو پریسا، شعر حافظ

.

چه مبارک است این غم که تو در دلم نهادی

به غمت که هرگز این غم ندهم به هیچ شادی

ز تو دارم این غمِ خوش، به جهان از این چه خوشتر

تو چه دادی ام که گویم که از آن بِه ام ندادی؟

چه خیال می توان بست و کدام خواب نوشین

به از این درِ تماشا که به روی من گشادی

تویی آنکه خیزد از وی همه خرمی و سبزی

نظر کدام سروی؟ نفس کدام بادی؟

همه بوی آرزویی مگر از گل بهشتی

همه رنگی و نگاری، مگر از بهار زادی؟

ز کدام ره رسیده، ز کدام در گذشتی؟

که ندیده دیده ناگه به درون دل فتادی؟

به سرِ بلندت ای سرو که در شبِ زمین کَن

نفس سپیده داند که چه راست ایستادی

به کرانه های معنی نرسد سخن چه گویم

که نهفته با دل سایه چه درمیان نهادی.


" سایه"

باغچه ی کوچک تنهاییِ من

از دیشب، یک بند باران می بارد.

درِ تراس را باز می کنم؛ هوای تازه تو می آید.

 اینجا باغچه ی کوچک تنهایی من است.

گلدان هایی که عزیزان بخشیدند و گلدان هایی که خودمان خریدیم، کنار هم اند. سرما که آمد، تراس را با مشمّا پوشاندم.

حالا دوتا سبد سبزی هم کاشته ام و دَم به دم تماشایشان می کنم ببینم چقدر سبز شده اند! شاهی، تره، ریحان سبز و بنفش، و تربچه. چندتا گلدان با بطری نوشابه هم ساختم و در آن ها فلفل و گوجه گیلاسی کاشتم.

آرام می گیرم در باغچه ی کوچک تنهایی ام.

جایی میان بی خودی و کشف

باید بلند شد
در امتداد وقت قدم زد
گل را نگاه کرد، ابهام را شنید
باید دوید تا ته بودن

باید نشست
نزدیک انبساط
جایی میان بی خودی و کشف

"سهراب سپهری"

انار

اگر نبودم 

مرا در چیزهایی پیدا کنید 

که دوستشان داشتم 

در ماه، در شکل انار ...


"غلامرضا بروسان"


تیزر جشن انار در روستای خانقاهِ پاوه، کاری از گروه تصویربرداری کارو؛ رزگار بهرامی، که مربوط به پاییز سه سال پیش می باشد. 

هرسال پس از برداشت انار، برای شکرگزاری از خداوند، مراسمی برگزار می شود که با پایکوبی، پذیرایی از مهمانان با غذاهای محلی، و بازی و شادمانی همراه است.


مردمان انتظار...

جنگ پایان خواهد یافت

و رهبران با هم گرم خواهند گرفت

و باقى می‌ماند آن مادر پیرى که چشم به راه فرزند شهیدش است

و آن دختر جوانى که منتظر معشوق خویش است

و فرزندانى که به انتظار پدر قهرمانشان نشسته‌اند

نمی‌دانم چه کسی وطن را فروخت

اما دیدم چه کسی

بهاى آن را پرداخت.


"محمود درویش"


 منتظریم ببینیم بایدن می آید یا ترامپ می ماند؟...

سال ها پیش، منتظر بودیم ببینیم کِی جنگ تمام می شود..؛ جنگ که تمام شد، صف های طویل نان بود و اجناس کوپنی. شهر پر از آواره هایی بود که خیلی هاشان وسایل خانه شان را ارزان، کنار خیابان می فروختند. کلاس اول بودم؛ گاهی از ۳ صبح با مادرم می رفتیم نانواییِ اردشیر صف می گرفتیم؛ بعضی ها شب همان جا خوابیده بودند. حدود ۹ صبح تازه نوبتمان می شد. باید تعادل خودم را لای مردهای قد و نیم قد، با هیکل های ریز و درشت حفظ می کردم تا دستم به نرده ها برسد و کسی صفم را نگیرد. آن جلو، صدای داد و بیداد بود و صورت های چسبِ هم و چادرها و روسری های عقب رفته ی خانم ها و پول های مچاله شده کف دست های عرق کرده.

نان که می گرفتم، خودم را به زور از لای جمعیت می کشیدم بیرون. یقه و لباسم را مرتب می کردم. عرق کرده بودم. مادرم انگار خجالت می کشید که مرا آن طور می دید. نان را به تعداد می دادند و مجبور بودیم دو نفری صف بایستیم.

همیشه انتظار بوده و انتظار...

ما مردمان انتظاریم، از پسِ روزهای بد، به روزهای بد و بدتر...


سخن گفتن

همیشه همان،

 اندوه همان:

تیری به جگر در نشسته تا سوفار.

 

تسلایِ خاطر همان :

مرثیه‌یی سازکردن

غم همان و غم‌واژه همان 

نامِ صاحبِ مرثیه دیگر.

 

همیشه همان

 شگرد همان

شب همان و ظلمت همان

تا «چراغ» هم‌چنان نمادِ امید بماند. 


راه

همان و

از راه ‌ماندن همان،


تا چون به لفظِ «سوار» رسی

مخاطب پندارد نجات ‌دهنده‌یی در راه‌ است. 


و چنین است و بود

که کتابِ لغت نیز به بازجویان سپرده‌شد 


تا هر واژه را که معنایی ‌داشت 

به‌ بند کشند

و‌ واژه‌گانِ بی‌آرِش را 

به شاعران بگذارند.


و واژه‌ها به گنه‌کار و بی‌گناه  تقسیم‌شد،

به آزاده و بی‌معنی

سیاسی و بی‌معنی

نمادین و بی‌معنی

ناروا و 

بی‌معنی...


و شاعران 

از بی‌آرِش‌ترینِ الفاظ چندان 

گناه‌ واژه تراشیدند

که بازجویانِ به‌تنگ ‌آمده 

شیوه دیگر کردند،

و از آن ‌پس

سخن‌گفتن

نفسِ جنایت شد


  «احمد شاملو»


شب پرستاره

با هیراد، سرمان روی یک بالش است.

تابلوی "شب پرستاره"ی ون گوگ را توی گوشی نشانش می دهم؛ می پرسم:"قشنگه؟"

انگشتانش را روی نقاشی می کشد و آن را پس و پیش می کند و می گوید:"خیلی قشنگه!...، اما من نمی تونم بکِشمش."

من زبان برگ ها را می دانم...

این روزها آن قدر درگیر "شاد" هستم که حسرت خیلی کارها به دلم مانده است؛ مثل تماشای یک فیلم خوب، مثل نقاشی کردن، مثل پیاده روی...

دلم پیاده روی پای درخت ها را می خواهد که خش خش برگ ها را با قدم هایم بشنوم.

من می دانم که درخت ها سخن می گویند. برگ ها نفس می کشند. پرندگان از بالا به ما نگاه می کنند.

من می دانم که دریا با ما سخن می گوید. باد به تنمان می پیچد و کوه نظاره گر ماست وقت بالا رفتن.

خدایا...

مرا به این هستی آوردی، زبان و چشم و گوشم دادی، ...

آرامشم ده!


پ.ن:

عنوان از شعری از احسان پرسا

سپیدارها

به حال هیچ‌کس

غبطه نمی‌خورم

وقتی باد را

در سپیدار

به تماشا ایستاده‌ام


 "عباس کیارستمی"


شش هفت ساله که بودم باغی خریدیم؛ در بهترین نقطه از باغ های روستا به نام "جونام حه د"، باغی مستطیل شکل که کنار راه باغی باریک بود و جوی آبی روان بر بالایش. پدرم کپر بزرگی ابتدای باغ ساخته بود.

خیلی به باغ می رسید. با بازوان قدرتمندش کرت های انگور را اِسپار می کرد؛ خاک ها را بیل می زد و بالا و پایین می کرد تا نفس کشیدن برای بوته ها راحت تر شود.

کرت ها پربار و پربرکت بودند. خوشه های بزرگ  فخری، طبیعی و خوشرنگ و فوق العاده شیرین، لا به لای برگ ها تا زمین می رسیدند.

بالای بیش تر باغ ها سپیدار می کاشتند.

دم عصر که می رفتیم باغ، مادرم انگور می چید و من به تماشای سپیدارها می نشستم که باد برگ هایشان را آرام تکان می داد. صدای جیرجیرک ها و جوی آب هم می آمد، اما شهریورها به خصوص، صدای برگ سپیدارها غالب بود. تماشایشان از تفریحات من بود.

مادر فرغونی را پر ازجعبه های انگور و شلیل می کرد و با هم کوچه باغ پهن و شیبدار جونام حه د را به سمت روستا می رفتیم. در راه به هرکسی که می رسیدیم، تعارف می کرد.


دورها...

در دل من چیزیست

                        مثل یک بیشه نور

مثل خواب دم صبح 

و چنان بی تابم 

که دلم می خواهد

بدوم تا ته دشت 

بروم تا سر کوه

دور ها آوایی است

                         که مرا می خواند...

 

"سهراب سپهری"


دمِ سحر

در جایی از فیلم شورش بی دلیل، پلاتو(سال مینئو)  از جیم استارک (جیمز دین) می پرسه :" تو فکر می کنی آخر دنیا شب اتفاق  می افته ؟"
و جیم استارک پاسخ می ده: "دم سحر اتفاق می افته."

خواب دیدم عروسی است؛ اما شبیه عروسی نبود. انگار شهرستان بودم. روی پشت بامی که شهر زیر پایم بود. اثری از زن ها نبود. دیر رسیدم و می خواستم لباس عوض کنم، اما دوربینِ روی کرین، من و چندنفر دیگر را که روی پشت بامِ خانه ی رو به روی مجلس  عروسی ایستاده بودیم به تماشا، گرفت و به من که رسید پیچی رقصیدم، و وقتی که گذشت ایستادم که چرا لباسم را عوض نکرده ام؟...، من و چندتایی که آن وسط می رقصیدند، پیراهن خاکستری و شلوار پارچه ای تیره ای به تن داشتیم. 
عروسی بود اما هیچی ش شبیه عروسی نبود.
پیش از ساعت چهار، از این خواب  بیدار شدم و خوابم نبرد.
در عوض، ایده ی یک داستان به ذهنم رسید!