-
برگ سبز
پنجشنبه 16 فروردین 1397 21:55
دوستان گرامی! با سپاس از همراهی شما عزیزان، از این به بعد بخش نظرات برای همه ی پست های وبلاگ فعال خواهد بود، مگر استثنایی پیش بیاید. بدیهی ست که این، توقعی از شما سروران از جانب من ایجاد نمی کند. سپاس که خط خطی هایم را می خوانید؛ مانا باشید!
-
هیراد
دوشنبه 13 فروردین 1397 09:01
دیروز هیراد حالش خوب نبود؛ اسهال داشت و هرچه می خورد، بالا می آورد. بردیمش اورژانس بیمارستان. شلوغ و به هم ریخته بود. می گفتند جوانی خودکشی کرده است. دکتر که تازه از اتاق CPR درآمده بود، سرسری نسخه ای نوشت بدون این که حتی نگاهی به هیراد بکند. بعد از شام، هیراد همین که یکی از شربت های تجویز شده را خورد، بالا آورد، جوری...
-
ماه کامل بود...
یکشنبه 12 فروردین 1397 10:51
دیشب را سرِ زمین های کشاورزی به صبح رساندیم؛ سجاد می خواست زمین هایشان را آب بدهد و من و رامین و محمد هم با او رفتیم. زمین ها در حاشیه ی روستایشان بود. با پیکان پدرش رفتیم. ماه کامل بود. زیراندازی انداختیم و آتشی روشن کردیم و چای دم کردیم. مزه ی این چای با آتش هیزم، جور دیگر بود. سیب زمینی در آتش انداختیم و خوردیم....
-
هنگام بهار است و جهان چون بت فرخار
یکشنبه 12 فروردین 1397 00:51
در فاصله ی ناهار تا آوردن عروس، با بچه ها رفتیم بالای کوه "چشمه کوره"؛ باران می زد و قطع می شد؛ هوای مطبوع کوهستان و طراوت دشت ها و درخت ها، و پافشاری من برای بیشتر پیش رفتن، از دامنه ی کوه که زمین های کشاورزی بود، ما را کشاند به چشمه ی بالای کوه؛ از آب چشمه خوردیم و آبی به سر و صورتمان زدیم. پیدا بود که بچه...
-
عطر پونه
جمعه 10 فروردین 1397 16:20
منزل خاله هستیم؛ نان محلی، پونه ی تازه، ماست و پنیر محلی! این پونه ها را از دره های سرسبز روستا می چینند که از چشمه ها سیراب می شوند و آفتاب می خورند؛ عطر واقعی پونه، خانه ی خاله را پر کرده است. در دوران کودکی، بسیار به چیدن پونه رفته ام؛ همراه با زن عمو شهربانو و زنان و دختران همسایه، یک صبح تا عصر دره ها را طی می...
-
درخت توت
جمعه 10 فروردین 1397 13:03
دیشب "خه نه به نان" یا حنابندان بود. با این که چند خانه را برای خوابیدن مهمان ها در نظر گرفته بودند، اما نماندیم و آمدیم خانه ی ابوذر. هیراد پیش تر خوابش برده بود. یادش بخیر! در گذشته جوان ها در چنین شبی پیش داماد می خوابیدند؛ کیپ هم! آن موقع ها می گفتند دو نفر مسئول آموزش آداب شب زفاف به داماد هستند!- الان...
-
خاله افسر
پنجشنبه 9 فروردین 1397 22:29
عروسی اصغر است؛ پس از سال ها، دوباره در روستای پدری در یک جشن عروسی هستم. دور تا دور در محوطه ای چراغانی شده نشسته ایم؛ خواننده ای یک ترانه ی آرام می خواند. خاله افسر را دیدم؛ با برادرها و برادرزاده ها و همه، دورش حلقه زدیم؛ همان صورت آفتاب سوخته که ته چهره اش به مادرم می خورد. تقریبا همه ی روستا می شناسندش؛ با این که...
-
به چه هوایی!
چهارشنبه 8 فروردین 1397 14:41
صبح روی سرازیری فراغت یک عید داد زدم: بَه! چه هوایی در ریه هایم وضوح بال تمام پرنده های جهان بود "سهراب سپهری" تویسرکان هستیم، منزل لیلا. چند سالی می شود که این جا نیامده ام، چرا که خانه شان از این جا رفته بود. هوای خوش و دلپذیری دارد این شهر؛ درخت های گردکان آن را در بر گرفته اند و کوه های برفی، دورنمای...
-
ماهی قرمز کوچولو...
یکشنبه 5 فروردین 1397 20:24
با هیراد رفتیم پارک نزدیک خانه مان و ماهی قرمزهای هفت سین را در دریاچه اش رها کردیم. ماهی های پرجنب و جوشی بودند؛ همان شب عید می خواستند خودشان را از تنگ فیروزه ای سفالی پرت کنند بیرون، اما لیز می خوردند و برمی گشتند سر جای اولشان! این چند روز که مهمانمان بودند، خدا خدا می کردم که نمیرند و به امروز برسند که رهایشان...
-
خود غلط بود آنچه می پنداشتیم...
یکشنبه 5 فروردین 1397 01:55
سینه مالامال درد است، ای دریغا مرهمی... "حافظ" بشنوید: ما ز یاران چشم یاری داشتیم؛ استاد شجریان https://storage.tarafdari.com/contents/user112954/content-sound/ma_ze_yaran_chashme_yari.mp3
-
نازِ انگشتای بارونِ تو...
شنبه 4 فروردین 1397 21:23
من باهارم تو زمین من زمینم تو درخت من درختم تو باهار ــ نازِ انگشتای بارونِ تو باغم میکنه میونِ جنگلا تاقم میکنه. تو بزرگی مثِ شب. اگه مهتاب باشه یا نه تو بزرگی مثِ شب. خودِ مهتابی تو اصلاً، خودِ مهتابی تو. تازه، وقتی بره مهتاب و هنوز شبِ تنها باید راهِ دوریرو بره تا دَمِ دروازهی روز ــ مثِ شب گود و بزرگی مثِ شب....
-
باران...
جمعه 3 فروردین 1397 20:29
حوالی تو دلتنگی چگونه است؟ این جا که باران می زند... "ابوطالب موسوی" هوای تهران پاک تر از همیشه است؛ باد سردی می آید الان، اما هوا دلپذیر است. بیشتر وقتم به دید و بازدید گذشته است این چند روز؛ بعضی از نزدیکان را پس از ماه ها دیدم! برادرزاده ها و خواهرزاده ها اما فضا را از یکنواختی درمی آورند! پس از هر دید و...
-
خدا نگهدار آقا معلم...
پنجشنبه 2 فروردین 1397 08:19
تنها دو هفته به بازنشستگی آقای میم مانده بود که مُرد. گویا رفته بود خانه ی یکی از نزدیکانش که سر راه، برای این که با ماشین سگی را زیر نگیرد، از جاده منحرف می شود و ماشینش چپ می کند و دچار مرگ مغزی می شود. از معلم های منطقه مان بود؛ عکسش را که روی بنر دیدم، شناختمش. صورت آرامَش بهم نگاه می کرد. با همان عینک همیشگی....
-
برای آن زمستان ها که گذشت...
سهشنبه 29 اسفند 1396 21:34
کاش ما آن دو پرستو بودیم که همه عمر سفر میکردیم از بهاری به بهار دیگر "فروغ فرخ زاد" سال نو شد و دلتنگی ها به جاست! منزل پدر هستیم با برادرها، همه؛ فقط ایرج نیست و سر کار است. بهش زنگ زدم؛ چه قدر صدایش خسته بود... بعد از ظهر هیراد می گفت:"چرا عید نمی آد بابا؟!" سال سختی بود سال ۹۶؛ پر فراز و نشیب....
-
قدمی مانده به عید..
سهشنبه 29 اسفند 1396 06:26
در دورترین فواصل هستی نزدیک ترین مخاطب من باش... "شفیعی کدکنی"
-
تا دست هایت نیست، طولانی ست شب هایم...
دوشنبه 28 اسفند 1396 02:07
در مغازه ی سبزی خردکنی، می خواستم آبلیمو بخرم؛ بوی سبزی تازه می آمد. هیراد گفت:"چه بوی خوبی!" گفتم:" بوی سبزیه بابا." خانم سبزی فروش لبخند زد و گفت:"بچه ها که می آن این جا، می گن چه بوی بدی می آد!" گفتم:"هیراد دوست داره بوی سبزی رو و به سبزی خرد شده هم امان نمی ده! بوی نون تازه رو هم...
-
کوتاه درباره ی "سه بیلبورد خارج از ابینگ، میزوری"
یکشنبه 27 اسفند 1396 10:49
سه بیلبورد خارج از ابینگ، میزوری؛ مارتین مک دونا؛ ۲۰۱۷ "سه بیلبورد خارج از ابینگ، میزوری" داستان زنی به نام میلدرد (فرنسیس مک دورمند) است که دخترش آنجلا در جاده ای محلی در ابینگ مورد تجاوز قرار گرفته، به قتل رسیده و جسدش سوزانده شده است و تاکنون که یک سال از آن واقعه گذشته است، هیچ نشانه ای از مجرم یا مجرمان...
-
مادرم ریحان می چیند...
جمعه 25 اسفند 1396 18:14
این که هیراد را تا ظهر منزل پدرم می گذارم، بهانه ای شده است تا هر روز پدر و مادرم را ببینم؛ این لطف کمی نیست! تا هستند، می خواهم سیر نگاهشان کنم... یادم می آید زمانی که دانشجو بودم، خیلی وقت ها فقط خودم بودم و مادرم؛ در کارهای خانه بهش کمک می کردم. دست تنهایش نمی گذاشتم. وقتی دستش شکست، آشپزی و همه ی کارهای خانه با من...
-
دریای پشت کدام پنجره ای؟...
جمعه 25 اسفند 1396 10:09
یک زندگی کم است ... برای آنکه تمام شکلهای دوستت دارم را با تو در میان بگذارم ... میخواهم هر صبح که پنجره را باز می کنی؛ آن درخت روبه رو من باشم فصل تازه من باشم آفتاب من باشم استکان چای من باشم و هر پرنده ای که نان از انگشتان تو میگیرد یک زندگی کم است ! برای شاعری که میخواهد در تمام جمله ها دوستت داشته باشد ......
-
برخوردی کوتاه با دشمن
چهارشنبه 23 اسفند 1396 17:33
"برخوردی کوتاه با دشمن"، شامل ۸ داستان کوتاه از داستان های منتخب مجله ی نیویورکر است که طی سال های ۲۰۱۱ تا ۲۰۱۳ در این مجله چاپ شده اند؛ می دانیم که مجله ی نیویورکر، نامی آشنا در عرصه ی چاپ داستان های کوتاه است. داستان نخست با نام "رقابت فیشر با اسپاسکی"، نوشته ی "لارا واپنیار"، راوی اش...
-
لبخند بزن و بگذار تماشایت کنم ...
سهشنبه 22 اسفند 1396 23:08
می گویم دوستت دارم، طوری نگاهم کن گویی خدا... بنده ای را وقتِ عبادت می نگرد! همان قدر عاشقانه، همان قدر مهربان، لبخند بزن و بگذار تماشایت کنم چون عاشقی که... وقتِ باران به آسمان چشم دوخته همان قدر با لذت همان قدر پُر آرزو دستم را بگیر و بگو دوستم داری، طوری که خدا در آینه بِنگرد و به خویش بگوید "دو نفر"...
-
جهان یه فیلم کوتاه بود که از چشم تو اکران شد...
دوشنبه 21 اسفند 1396 12:48
این روزها که بچه ها تق و لَق می آیند مدرسه، با همان تعداد اندک، می نشینیم به گپ و گفت. یکی از پرسش های معمولم این است که سینما می روند؟ و آخرین فیلمی که در سینما دیده اند چه بوده است؟ کم نیستند کسانی که حتی برای یک بار هم سینما نرفته اند. یاد سینما "رادیو سیتی" می افتم که همین چند روز پیش از کنارش گذشتم و...
-
مرد را دردی اگر باشد خوش است...
یکشنبه 20 اسفند 1396 21:36
و گفت: اگر دوزخ را به من بخشند، هرگز هیچ عاشق را نسوزم؛ از بهر آنکه عشق خود، او را صد بار سوخته است. "عطار نیشابوری" پ.ن: عنوان از "مجذوب تبریزی"
-
پُرم از دلتنگی...
جمعه 18 اسفند 1396 11:04
پُرم از دلتنگی که تقصیر تو نیست این روزها به هیچ لبخندی لب نمی زنم وهیچ دستی مجابم نمی کند فکر می کنم نوازنده ی خوبی شده ام دلم شور می زند چشمانم تار اما جمعه ها مرا آزار می دهد. "مریم نوروزی"
-
شب رو باید بی چراغ روشن کرد...
پنجشنبه 17 اسفند 1396 19:09
مادر : "یه بشقاب بکش بذار کنار مادر، غلامرضا نصف شب گشنهش می شه. تُنگ رو هم آب کن واسه جلال الدین. برای محمد ابراهیم هم زیر سیگاری بذار. مراقب باش ماه منیر حکماً قرصش رو بخوره، بیخوابی نزنه به سرش. ببینین داداشتون هم چی میخواد مهیا کنین. سر شب بخوابین بچهها که بتونین صبح زود پاشین، فردا خیلی کار دارین."...
-
Dilê dayê bi birîn e
چهارشنبه 16 اسفند 1396 08:58
برای کودکان عفرین ، که این روزها در سکوت رسانه های سیاست باز، زیر بمباران جنگنده های ترکیه جان می دهند... دردهای من جامه نیستند تا زِ تن در آورم چامه و چکامه نیستند تا به رشتهی سخن درآورم نعره نیستند تا زِ نای جان بر آورم دردهای من نگفتنی دردهای من نهفتنی است دردهای من گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست درد مردم زمانه...
-
نجوا
سهشنبه 15 اسفند 1396 01:40
دلم فریاد می خواهد ولی در انزوای خویش، چه بی آزار با دیوار نجوا می کنم هر شب... "محمد علی بهمنی"
-
دیوار کاهگلی مارپیچ...
یکشنبه 13 اسفند 1396 09:28
شب غم تو نیز بگذرد ولی درین میان دلی ز دست می رود... "هوشنگ ابتهاج" بی خواب بودم دیشب؛ هیراد هم نشانه های سرماخوردگی داشت؛ صبح رو به راه نبودم. خدا را شکر که این چند هکتار زمین کشاورزی پشت مدرسه هست تا من هر بار که دلم می گیرد، پنجره را باز کنم تا باد به صورتم بخورد. آن دورترها، ساختمان های بتنی و آسفالت و...
-
دل من...
شنبه 12 اسفند 1396 17:01
نیمه ی خالی لیوان مرا پر نکنید دل من عاشق این گونه گرفتاری هاست ... "رضا نیکوکار"
-
فلاکت!
چهارشنبه 9 اسفند 1396 20:03
"مردم هر روز می میرن. می دونی قبل از مردن آخرین فکری که از ذهنشون می گذره چیه؟ هیچ وقت فرصت رسیدن به اون چیزی که می خواستم رو نداشتم." از دیالوگ های "اِدی"(مورگان فریمن) در فیلم"عزیزمیلیون دلاری" کلینت ایستوود، ۲۰۰۴ به هر طرف که نگاه می کنم فلاکت می بینم و بدبختی؛ در مترو، در اتوبوس، در...