ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش
بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش
«حافظ»
بشنوید:
خیام از Raffiroad
عصر، دکتر سرخیل آمد هتل دنبالمان و برای شام رفتیم «خورمال»؛ این طور که می گفتند، در این منطقه بهترین کباب کردی را می توان در خورمال خورد. برای رسیدن به خورمال، به سمت شمال شرق حرکت کردیم. تا برسیم آنجا، دکتر سرخیل و آقای خاطری که همدیگر را خوب می شناختند، حسابی مشغول صحبت بودند و من هم مناظر اطراف جاده را تماشا می کردم.

در مرکز خورمال، از جلوی چند کبابی رد شدیم و رسیدیم به میدانچه ای با مغازه های جورواجور در اطرافش. رفتیم کبابی ای به همان نام «خورمال» و نشستیم.
برایمان دوغ آوردند؛ دوغ در بادیه ای بود که یخ داشت و ملاقه ای هم کنارش بود؛ طعم دوغی را داشت که در حلبچه خورده بودیم، اما خنک تر بود و به جای استفاده از لیوان، با ملاقه خورده می شد. به آن «ماساو» می گویند.

ابتدای ورودی کبابی، یک قصاب، از گوشت تازه ای که آویزان کرده بودند برشی می زد و همان را چنجه کرده و درجا کباب می کردند و با پیاز، نان تازه و البته ماساو سرو می شد. کبابش ترد، خوش عطر و فوق العاده خوش مزه بود؛ همه چیز طعم تازگی می داد.
دکتر سرخیل ول کن نبود و دوباره برایمان سفارش داد!
بیرون که آمدیم، رفتیم چای خوردیم. مثل قبلی ها پررنگ و در استکان کمرباریک و با نعلبکی سرو می شد. فروشنده با آداب خاصی چای ریخت که خوشایند بود و آنجا فهمیدم که در اینکه در نعلبکی ها قدری چای ریخته شده عمدی در کار است؛ باید ابتدا چای نعلبکی را دور ریخت و سپس استکان را سر کشید. در هوای خنک و بعد از آن شام مفصل، چسبید!

بین راه تا خورمال، درباره ی مکان های مذهبی این منطقه صحبت کرده بودیم؛ دکتر سرخیل گفت:«آقای بابایی می برمتان جایی که به نظرم برایتان جالب باشد.»
و گازش را گرفت سمت «بیاره».
بیاره، شهری کوچک به فاصله ی کمی از مرز ایران است و در منطقه ی هورامان قرار دارد. بیاره از قدیم جزو مراکز مذهبی کردستان بوده است.
جاده ای پر پیچ و خم و کوهستانی را رفتیم پایین؛ شب بود و مناظر اطراف پیدا نبود. وقتی نگه داشتیم و پیاده شدیم، هوای سردی همه ی تنم را در بر گرفت. شهر، پلکانی، در دره ای کوهستانی شکل گرفته بود. در تاریکی بالادستمان، مسجدی نورانی می درخشید و تابلویش از دور پیدا بود؛ دکتر سرخیل گفت در مورد این مسجد داستانی رایج است که گویا پیرزن تنهای فقیری در خانه اش می میرد؛ همسایه ها رسیدگی می کنند و در حین نظافت کردن خانه اش، مبلغ زیادی پول پیدا می کنند. تصمیم می گیرند با آن پول خانه را خراب کنند و به جای آن، این مسجد را بنا کنند و نام او را بر آن نهند.

قدری جلوتر، رفتیم جایی که بر تابلوی سردر ورودی اش نوشته بود: «مسجد و مدرسه و خانقاه بیاره شریفه؛ این بنا در شهر حضرت شیخ عمر ضیاءالدین (علیهالسلام) در سال ۱۳۰۷ هجری قمری/۱۸۸۸ میلادی ساخته شد و در سال ۱۴۱۲ هجری قمری/۱۹۹۲ میلادی با میراث شیخ عثمان سراجالدین بازسازی شد.»
شیخ عمر ضیاءالدین، از مرشدان نامدار طریقت نقشبندیه و از فرزندان شیخ عثمان سراج الدین، از عرفای نامی این طریقت بود. شیخ عمر موسس مدرسه مذهبی بیاره در دوره ی قاجار بود و پس از مرگ، در همان جا دفن شد. گفته می شود که ناصرالدین شاه برای او مقرری تعیین می کند، اما او از پذیرفتن آن امتناع می ورزد.
بنا، دو گلدسته در سمت راست و گنبدی در رو به رو داشت.حوضی پرآب با فواره ای خروشان داشت که هوای محیط را سردتر کرده بود. داخل حیاط چرخی زدیم و خارج شدیم.
در این یک روز و نیم، همه جا با ماشین های ژاپنی و آمریکایی تردد کرده بودیم و در بیاره وقتی یک پراید از کوچه ای شیبدار پایین آمد، ذوق کردیم! چند ماشین دیگر هم دیدیم که گویا مسافرانشان ایرانی بودند و با پلاک بین المللی به اینجا سفر کرده بودند.

از بیاره به سمت حلبچه برگشتیم. بین راه از کنار یادمانی گذشتیم که در آن نقطه، گوری دسته جمعی پیدا شده بود. انبوهی از این گورها با اجساد کم تا زیاد، در گوشه گوشه ی این منطقه پیدا شده است که مربوط به عملیات انفال صدام است.
پیش از رسیدن به هتل، دکتر سرخیل ما را با ماشین در حلبچه گرداند؛ از ترافیک مرکز شهر گذشتیم و بازارها را دیدیم.
(ادامه دارد ... )
چند هفته پیش، پس از خداحافظی از دوستان در موزه صلح تهران، همین که از پله های موزه پایین آمدم، مردی را پیش روی خودم دیدم. نگاهش به سر در موزه بود. پرسید:«آقا اینجا موزه صلحه؟»
- بله، موزه صلح تهران همین جاست.
- توش چی هست؟
- تاریخ و اثرات بمب های شیمیایی، تاریخچه جنگ های جهانی، جنگ ایران و عراق و از این دست... .
مکث کوتاهی کرد و پرسید:« جنگ ۱۲ روزه هم توش هست؟»
- هنوز نه، اما اتفاقا امروز جلسه ای داشتیم که در مورد جنگ ۱۲ روزه هم صحبت کردیم.
- قراره توی موزه بیاد؟
راستش نمی دانستم واقعا این اتفاق خواهد افتاد یا نه؟ گفتم:«حتما می آد.»
صورت جدی اش به لبخندی باز شد و گفت:«پس شماها آدم های روشنفکری هستید. خیلی ممنونم.»
و رفت.
تمام راه تا خانه را به این دیدار کوتاه می اندیشیدم. آن مرد، نمونه ی همه ی آن هایی ست که از موزه صلح تهران توقع دارند نسبت به این اتفاق، بی تفاوت نباشد.
پس از آن، این برخورد را با دوستان در موزه به اشتراک گذاشتم و گفتم:«همگی می دانیم که ممکن است جنگ یا جنگ های دوباره ای اتفاق بیفتد یا هر احتمال دیگری، اما به نظرم نباید نسبت به این موضوع مهم بی تفاوت باشیم. پس از این جنگ، هر بازدیدکننده ای که از موزه بازدید می کند، حتی اگر مثل این مرد حرفش را نزند، حتما حواسش هست که آیا در موزه، در این باره چیزی می بیند یا می شنود، یا نه؟»
و پیشنهاد دادم پنلی در موزه صلح تهران به جنگ ۱۲ روزه اختصاص پیدا کند.
دوستان از این پیشنهاد که به این جنگ بپردازیم استقبال کردند، اما در مورد چگونگی پرداختن به آن اتفاق نظری نبود.
وقتی قرار شد موزه و اراضی عباس آباد مشترکا برنامه ای برای روز جهانی صلح (۳۱ شهریور) تدارک ببینند، یکی از بخش هایی که باید در موردش ایستگاهی تدارک می دیدیم، همین جنگ ۱۲ روزه بود. من طرحی را پیشنهاد دادم که نیاز به فضاسازی داشت و شاید همین باعث شد با توجه به زمان اندکی که تا روز جهانی صلح باقی مانده بود، مورد پذیرش قرار نگیرد.
دو هفته بعد، برنامه ی مشترک با اراضی هم به سرانجامی نرسید و ما همچنان در انتظار پرداختن به جنگ ۱۲ روزه در موزه هستیم.
دکتر ئارام اصرار زیادی کرد که شب را برویم خانه شان؛ گفت بزرگ است و جا به اندازه ی کافی دارد. گفتم صاحب اختیار آقای خاطری است و من در رکاب او هستم! آقای خاطری هم به دکتر سرخیل قول داده است.
نخستین پنل بعد از ناهار، پنل ما بود. مدیر پنل ما، خانم به فراو، خود از آوارگان حلبچه در ایران بود که در اردوگاه سریاس پاوه ساکن شده بودند. تحصیلاتش را تا دکتری در ایران خوانده بود. آقای خاطری را می شناخت. (همین جا لازم است این نکته را بگویم که ساکنان اردوگاه حق شرکت کردن در کنکور ایران را نداشتند و حداکثر تا دیپلم می توانستند در ایران ادامه تحصیل بدهند؛ به همین دلیل و سختی های زندگی در اردوگاه، اغلب ترک تحصیل می کردند. امثال خانم به فراو، پس از بازگشت به عراق و ادامه تحصیل در آنجا، برای تحصیل در مقاطع بالاتر به ایران می آمدند.)
آقای دکتر زندیه و دو نفر دیگر در پنل ما بودند. هر پنل این طوری بود که همگی باید می رفتیم روی سن و به نوبت پژوهشمان را ارائه می کردیم. من سومین نفر بودم.
نوبتم که شد، ابتدا از مهر برگزار کنندگان و دوستان حلبچه ای تشکر کردم، سپس از اینکه فاجعه ی بمباران شیمیایی حلبچه، آن طور که باید شناخته نشده است، ابراز تاسف کردم؛ ارائه ام از فاجعه حلبچه شروع می شد و به اردوگاه و شرایط زیستی ساکنان آن می پرداختم و سرانجام به بازگشت آن ها و شرایط فعلی اردوگاه می رسیدم. از توجه جمعیت سالن پیدا بود که موضوع برایشان جالب است.
وقتی به بخش مشکلات آوارگان رسیدم، یکهو وویس ها و نوشته های مصاحبه شوندگان در خاطرم زنده شد؛ انگار صداهایشان را بلند می شنیدم. لحظه ای بغض کردم و منقلب شدم. مکث ایجاد شد. سالن در سکوت رفت. دستمالی به ام دادند. پوزش خواستم و ادامه دادم. در جای دیگری، وقتی نوشته ی تنها سنگ قبر قبرستان اردوگاه را که بر بلندی تپه ای در حاشیه ی آن است خواندم که:«تابوت مرا جای بلندی بگذارید/ تا باد برد بوی مرا در وطن من»، دوباره بغضم گرفت. غم سالن را گرفت. بعد که به بخش تیم فوتبال اردوگاه رسیدم، وقتی از قدرت و جنگندگی تیم فوتبال اردوگاه گفتم، حسی از شور و خوش حالی در سالن برانگیخته شد و در پایان، وقتی از سرانجام اردوگاه گفتم که این روزها کمپ معتادین در آنجاست، آه بلندی از جمعیت بلند شد.
ارائه ام که تمام شد، مورد تشویق قرار گرفتم. دکتر به فراو خیلی تشکر کرد. دکتر زندیه از ارائه ام تعریف کرد و بغل دستی ام که کرد بود، در حالی که داشت چشمان خیسش را پاک می کرد ازم تشکر کرد.
پنل ما که تمام شد و رفتیم پایین، آقای خاطری، کاک ارکان، آقای بلال و دکتر ئارام از ارائه ام راضی بودند. برگشتم و چند ردیف عقب تر را نگاه کردم که دکتر سوران نشسته بود؛ از دور با دوتا دست لایک نشان داد و لبخند زد.
در جایی از پژوهشم به نقش مسجد در آموزش و گردهمایی های آوارگان در آن پرداخته بودم؛ گروه پنل بعدی که بالا رفت، نخستین نفر پشت تریبون گفت:«آقای بابایی! امام جماعت مسجد اردوگاهی که گفتید، پدر من بود... .»
سخنرانی ها که تمام شد، آمدیم بیرون. حال خوبی داشتم. حالا دیگر خیلی ها مرا می شناختند و همین که از کنارشان رد می شدم، سپاس گزاری می کردند. پیش از سوار شدن به ماشین هم یک آقایی آمد نزدیک و احوال پرسی کرد و گفت که او هم در آن اردوگاه بوده. در انگلستان تحصیل کرده بود. کلی تشکر کرد. توی کوچه ی کنار سالن کنفرانس، چند کودک در حال بازی بودند. شاد بودند. رفتم سمتشان ، به ام لبخند زدند و انگار فهمیدند می خواهم عکس بگیرم، جمع شدند کنار هم!

این عکس را خیلی دوست دارم؛ این کودکان برای من همچون حلبچه اند که از دل تاریکی ها برآمده و به زندگی لبخند می زند.
پ.ن.:
یکی از جذاب ترین بخش های پنل پیش از ظهر برای من، ویدئویی بود که دکتر عباس فروتن برای کنفرانس فرستاده بود؛ دکتر فروتن از جمله ی پزشکانی بود که بلافاصله پس از بمباران شیمیایی حلبچه، به مدیریت مداوای مصدومان شیمیایی حلبچه پرداخت و تجربیات ارزشمندی در این زمینه دارد. ویدئو را که درباره ی شرایط پیش آمده پس از بمباران شیمیایی و نحوه ی مدیریت آن بود، کاک ارکان به طور همزمان برای حضار به کردی ترجمه کرد.
سه شنبه شب پیش، عروسی مسلم و غزل بود و فردا شب هم عروسی عادل و محدثه است؛ برای هر دو زوج آرزوی شادکامی می کنم.
سه شنبه برای رسیدن به تالار به شب خوردیم و با وجود ضعف نت، لوکیشن را سخت پیدا کردیم. وقتی وارد تالار شدم، خیلی احساس خستگی می کردم، اما همین که موزیک شروع شد و رقص آغاز شد، کم کم خستگی از یادم رفت.
وقتی بعد از شام یک دی جی اجرا داشت، هر ترانه ای که پخش می شد، نوجوان ها و جوان ترها - ترانه، رها، شقایق، ستایش، هستی، یگانه،،...- با آن همخوانی می کردند؛ من اما برخی را اصلا نشنیده بودم! یاد زمانی افتادم که پس از سال ها، در دوره ی ارشد دوباره خوابگاه دانشجویی را تجربه کردم؛ آنجا فهمیدم که چقدر دنیای ما با این جوان ها متفاوت است؛ مثلا شناختی که از انواع قهوه داشتند یا اینکه چقدر کافه می رفتند!
سه شنبه شب وقتی دیدم که کوچکترها چه لذتی از آن فضا می بردند، حس خوبی به ام دست داد؛ وقتی هم که ما هم سن و سال این ها بودیم، جشن عروسی برایمان خیلی لذتبخش بود. البته که آن عروسی ها با «شب جوان خوران» که شب قبل از حنابندان بود و معمولا جوان ترها را دعوت می کردند و آن ها همراه داماد، تا پاسی از شب پایکوبی می کردند، «حنابندان» که خانم ها طبق می بردند و عروس و داماد حنا می گرفتند به موها و دست و پاها، «از حمام درآمدن داماد» و «پایکوبی پرشور دم خانه ی داماد پس از آوردن عروس»، برای ما لذتی بسیار بیشتر داشت. عروسی های قدیمی تر، حتی بیشتر. نمی دانم! شاید برای بزرگترهای ما هم عروسی های دوره ی خودشان، جور دیگری بود. حالا هم شاید برای عروس و دامادهای امروزی، همه چیز لذتبخش باشد.

زن عمو شهربانو (خدا رحمتشان کند)، عروسی یکی از اقوام، دهه ی هفتاد
معمولا وقتی سوار تاکسی می شوم و عجله دارم، علاقه ای به هم صحبت شدن با راننده ها ندارم، مخصوصا اینکه مسیر کوتاه باشد یا ذهنم درگیر کاری باشد. ترجیح می دهم به کارهایی که می خواهم انجام دهم فکر کنم یا اصلا در حال و هوای خودم باشم.
این یکی هم مثل خیلی از راننده ها شروع به شکایت از روزگار کرد؛ سعی کردم خودم را بی تفاوت نشان دهم. گاهی نگاهش می کردم. سر و ریشش سپید و نیمرخش خنده رو بود. با آرامش صحبت می کرد. رسید به جایی که پشت سر هم چند جمله را گفت:« ..، شبامون ستاره نداره، زمستونامون برف نداره!»
این جملات پشت سر هم را دوست داشتم.
- شبیه شعر بود این هایی که گفتید.
لبخند زد؛ هر بار که لبخند می زد، تمام صورتش می خندید.
رسیده بودیم دم ایستگاه مترو و باید پیاده می شدم. پرسیدم:«شما شاعر هستید؟»
- یه چیزهایی می گم.
سعی کردم چهره اش را به خاطر آورم؛ بیهوده بود.
- می تونم از شعرهاتون ببینم؟
- این آدرس رو توی گوشیت بزن...
- آقای محمدرضا قهرمانی؟
لبخند زد.
اولین شعری را که در آدرس داده شده خواندم، به نظرم آمد به لحاظ وزنی اشکال دارد، اما به دل می نشست.
گفتم:«داوطلبانه در موزه صلح تهران کار می کنم.»
گفت:«بهت می آد!»
آدرس و شماره تلفن موزه را به او دادم و دعوتش کردم که روزی بیاید موزه. پیش از پیاده شدن، این شعرش را برایم خواند:
تا توانی مهربانی پیشه کن
در کلام و حرف خود اندیشه کن
عالمی را حرف خوش آباد کرد
حرف زشت، چون خنجر است و کوه درد
این زبان را می شود چون نیش کرد
وز محبت کینه ها خاموش کرد
می توان چون شبنمی بر گل نشست
یا که موجی گشت، کشتی را شکست
می توان همچون نسیمی بر رخ یاران خزید
یا که طوفانی شد و مرگ آفرید
می توان مخروبه ای آباد کرد
یا که یک شهری پر از بیداد کرد
می توان با دشنه ای زخمی نهاد
یا که بر زخم دلی مرهم نهاد
پیش از رسیدن به مرکز شهر، ساختمان های نوساز و شیک ساخته شده یا در حال تکمیل شدن بودند. به سمت مرکز شهر که می رفتیم، خانه ها اغلب دو طبقه بودند و بتونی. بسیاری شان راه پله ای در نمای بیرونی داشتند که رابط دو طبقه بود. در مجموع، ترکیب خانه ها در کنار هم، چشم نواز بود.
وارد محوطه ی سالن کنفرانس که شدیم، یک کیف، یک پوشه، پیکسلی با عنوان کنفرانس و کارتی با عنوان «پژوهشگر» به امان دادند. پیکسل ها را به کت هایمان زدیم و وارد سالن شدیم. چند دختر نوجوان با خوشرویی دم در سالن به ما خوشامد گفتند. با آقای خاطری و کاک ارکان، کنار هم نشستیم. سالن پر از عوامل شبکه های خبری بود که برخی شان در حال مصاحبه کردن بودند. یک نفر از صندلی پشتی سلام کرد؛ گفت از ساکنان اردوگاه کنگاور بوده. نامش بلال بود. از عوامل فنی کنفرانس بود و حالا هم در ایران کارشناسی ارشد می خواند. دوست دیگری را هم کاک ارکان معرفی کرد که او هم در اردوگاه کنگاور بوده. نامش دکتر آرام بود. هردو، فارسی را خیلی خوب صحبت می کردند.
طبق برنامه، آقای خاطری در پنل نخست که پنل ویژه بود، دو ارائه داشت و ارائه ی من، پس از ناهار بود. البته تهران که بودیم، برنامه را برایمان فرستاده بودند. هر پنل، یک مدیر داشت و آقای خاطری مدیر پنل من را شناخت.
برنامه با قرائت قرآن و سخنرانی چند تن از مقامات و از جمله نوخشه خان، استاندار استان حلبچه آغاز شد. اینجا به خانم ها «خان» می گویند.

نوخشه خان، استاندار حلبچه
بعد، اجرای دو آیتم موسیقی بود که نوازنده های ماهری گروه را همراهی می کردند.
در بخشی از برنامه، از طرف فردی، چند جلد کتاب به کتابخانه ی دانشگاه اهدا شد. آقای خاطری هم دو جلد کتاب به دانشگاه اهدا کرد که اسناد سازمان ملل درباره ی حملات شیمیایی عراق علیه ایران بود.
مقامات که رفتند، بیشتر خبرنگاران و شبکه های تلویزیونی هم رفتند.
وقتی برای ناهار رفتیم رستوران هه ردی، دیگر خیلی ها را می شناختم. با دوستان تازه دور یک میز نشستیم و گپ و گفت کردیم. نه تنها هیچ احساس غربتی نداشتم، بلکه حس خیلی خوبی هم داشتم.
آقای خاطری مرا با آقای دکتر سرخیل آشنا کرد. امروز دکتر سرخیل چندبار با آقای خاطری تماس گرفته بود که ببیند کجا می توانند همدیگر را ببینند و حالا آمده بود رستوران. چند سال پیش، وقتی مدیر موزه ی حلبچه بود، با موزه صلح تهران پیمان همکاری بسته بودند و از آن موقع تا حالا، دوستان صمیمی شده بودند. پیدا بود که خیلی خاطر آقای خاطری را می خواهد. الا و بلا گفت شام مهمان من هستید؛ عصر می آیم هتل دنبالتان.
به سالن کنفرانس که برگشتیم، رفتیم همان جای قبلی بنشینیم، یک آن قیافه ی آشنایی را پیش رویم دیدم؛ دکتر سوران!
دکتر سوران از جمله ی ساکنان اردوگاه کنگاور بود که از طریق واتساپ و به شکل وویس با او مصاحبه کرده بودم و تنها عکس پروفایلش را دیده بودم. همین که ناگهان جلوش ایستادم، گفت:«شناختی؟»
- دکتر سوران؟
خنده ی از ته دلی کرد و همدیگر را بغل کردیم. شب گذشته برای همه ی آن هایی که با آن ها مصاحبه کرده بودم پیام داده بودم و با ارسال بخشی از برنامه ی کنفرانس که پژوهش من در آن آمده بود، از آن ها تشکر کرده بودم. حالا برایم باور نکردنی بود که یکی از آن ها را از نزدیک ببینم، آن هم دکتر سوران که بارها مصاحبه اش را گوش کرده بودم و صدایش در خاطرم مانده بود؛ رنج هایی که برده بود و تلاش های بی وقفه اش که او را جزو چند نفری کرده بود که توانسته بودند درسشان را ادامه دهند. حالا از شهر دیگری آمده بود، فقط به خاطر اینکه نتیجه ی پژوهشم را ببیند. تمام وجودم پر از شادی شده بود.

در کنار دکتر سوران بها
(ادامه دارد ...)
از چند روز مانده به سفر، بیمار بودم؛ گلودرد و آلرژی ای که اذیتم می کرد، مرا نگران روز ارائه ام در کنفرانس کرده بود. مدام قرص مصرف می کردم. وقتی آن روز رفتیم گشت و گذار، حال و هوای بهاری حسابی آلرژی ام را تشدید کرد.
با همراهانمان برای شام رفتیم رستوران هه ردی. تعداد زیادی از مسئولان دانشگاه حلبچه و مهمانان کنفرانس آنجا بودند. ما را راهنمایی کردند به سمت طبقه ی بالا. دور میز بلندی نشستیم. دو تا از مهمانان ایرانی، درست رو به رویمان نشستند. گپ و گفت ها شکل گرفت. دکتر زندیه و همراهش از دانشگاه تهران بودند. دکتر زندیه هرکسی را می دید، به او پیشنهاد می کرد در دانشگاه تاریخ بخواند! مهمانانی از چین هم بودند.
شام خوشمزه ای خوردیم؛ برنج اینجا را هم خوردم که خوش مزه بود. از رشته برای تزئین پلو استفاده کرده بودند. اینجا فهمیدم که در این منطقه، خوراک لوبیا در کنار غذای اصلی رایج است.

قوزی
برای چای خوردن رفتیم طبقه ی پایین، بیرون رستوران. جای باصفایی بود، اما من سردم بود و سر درد و آبریزش بینی داشتم. آنجا با یکی از مهمانان که باستان شناسی خوانده بود هم صحبت شدم و در مورد کاوش های باستان شناسی در این منطقه پرسیدم.
برگشتیم هتل و آقای خاطری پولیوری به ام داد و چپیدم زیر پتو. ارائه ی فردایم را مروری کردم؛ برای این ارائه، چند ماه تلاش کرده بودم؛ در آغاز، تقریبا هیچ منبعی نداشتم. از فاجعه ی بمباران شروع کردم و بعد از طریق یکی از ساکنان سابق اردوگاه به نام کاک هورامان که با موزه صلح تهران ارتباط داشت و اکنون ساکن حلبچه بود، توانستم با چند نفر همچون خودش ارتباط بگیرم و از طریق واتساپ با آن ها مصاحبه کنم. همکاری شان خیلی خوب بود و یک نفرشان کلی عکس از آن دوران برایم فرستاد. همزمان، با مردمی از کنگاور که درباره ی شرایط اردوگاه و ساکنانش اطلاعاتی داشتند هم مصاحبه کردم. آخرین مصاحبه ها در نوروز بود که توانستم با یکی از سرپرستان اردوگاه مصاحبه کنم که بسیار کمک کننده بود... .
چای دم کردیم و خوردیم و تقریبا دیروقت بود که خدمتکار هتل برایمان قهوه آورد.
با وجود خوردن مسکن ها و قرص های دیگر، شب را خوب نخوابیدم؛ نگران این هم بودم که آقای خاطری اذیت شود. چندبار بیدار شدم و به بالکن رفتم. شهر در آرامش خوابیده بود.
دم صبح خوابم برد. بیدار که شدم، آقای خاطری گفت:«دیشب خیلی اذیت شدید.»
از گوشی اش قطعه ی ضبط شده ای از ضرب زورخانه را گذاشت و شروع به ورزش زورخانه ای کرد.
آماده شدیم تا ماشین دانشگاه دنبالمان بیاید.
در رستوران هه ردی صبحانه خوردیم که شبیه به صبحانه های رایج خودمان بود؛ من نیمرو خوردم و رفتیم به محل برگزاری کنفرانس.
ساختمان دانشگاه در خارج از شهر قرار دارد، اما محل برگزاری کنفرانس، در مرکز شهر و در ساختمان قدیمی دانشگاه بود؛ خوشحال بودم که می توانم از داخل شهر بگذرم!
پس از بمباران شیمیایی و تخلیەی کامل شهر، زندگی در جغرافیای حلبچە از طرف حکومت عراق بە طور کامل قدغن شد و هیچ کس اجازە ی زندگی در آن و حتی عبور و مرور از آن را نداشت. سپس حدود ٤٠، ٥٠ کیلومتری غرب حلبچە، یعنی آن سوی دریاچە دربندیخان، شهر جدیدی ساخته شد و اسم آن را شهر صدام (مدینە صدام) گذاشتند. حکومت عراق دستور داد کە بازماندگان شهر حلبچە در این شهر جدید ساکن شوند و بە برخی نیز، مسکن داد و شهر بە حلبچە جدید مشهور شد.
در سال ١٩٩١ میلادی، سە سال پس از بمباران شیمیایی حلبچە، در اقلیم کردستان انقلاب شد و تسلط اقلیم بەدست کردها افتاد و پس از سال ١٩٩٢ کە مردم حلبچە بە مناطق خود بازگشتند، اسم حلبچە بە خود حلبچە بازگشت. اسم حلبچە جدید نیز پس از سقوط صدام، در اسناد رسمی به شهرزور تغییر یافت.
(ادامه دارد ...)
![]()
مجموعه داستان «نمازخانه کوچک من»، شامل نُه داستان کوتاه از هوشنگ گلشیری است.
داستان ها به شکل تک گویی روایت می شوند. شیوه ی روایت داستان ها غیرخطی ست و معمولا شروع روایت از میانه ی داستان است. در داستان ها، شرایط سیاسی و اجتماعی زمانه ی نویسنده حضوری پررنگ دارد و او به شکلی کوتاه و تا حدی گنگ به آن می پردازد؛ در واقع نوعی خودسانسوری عمدی که با جملاتی مانند «می فهمید که؟» یا استفاده از چند نقطه (مانند جای خالی)، آن ها را با مخاطب در میان می گذارد.
کاراکترهای داستان ها معمولا با تنهایی، ترس و تشویش سر می کنند و رویا و خیال از شاخصه های بارز داستان هاست.
اگر پس از پنجاه سال از زمان نگارش، این داستان ها هنوز خواندنی هستند، به نظرم بیش از هر چیز، در نثری هست که گلشیری به کار برده است.
مشخصات کتاب:
نمازخانه کوچک من، هوشنگ گلشیری، چاپ مروی، چاپ دوم: ۱۳۶۴.

یادمان بمباران شیمیایی حلبچه یا موزه حلبچه که در اینجا به آن «مۆنۆمێنتى ههڵهبجه» می گویند، در سال ۲۰۰۳ و به یاد فاجعه ی بمباران شیمیایی در حاشیه ی این شهر تاسیس شد.
طرح بنا برگرفته از موشکی ست که به زمین خورده و منفجر شده است و از هر طرف آن دود بلند شده است. در عین حال، دو دست را می بینیم که به سمت آسمان بلند شده است؛ تعداد انگشتان این دو دست شانزده تاست که به تاریخ شانزدهم مارس، روز بمباران شیمیایی حلبچه اشاره دارد. داخل بنا، از یک دایره ی مرکزی و راهرویی گرد به دور آن تشکیل شده است؛ در راهرو، بخش هایی از فاجعه بازسازی شده است و در دایره ی مرکزی، اسامی جانباختگان بر دیوارها حک شده است.
در بیرون از بنای اصلی هم بقایای تجهیزات جنگی استفاده شده علیه مردم حلبچه، از جمله یکی از هواپیماهای سوخویی که بمباران را انجام داده است دیده می شود. این هواپیماها را صدام از شوروی خریده بود که در زمان جنگ، مهمترین تامین کننده ی تسلیحات عراق بود.

چند مجسمه نیز در محوطه ی بنا قرار داده شده است که مجسمه ی عمر خاور، مردی که سعی داشت از نوزادش در برابر بمباران شیمیایی محافظت کند و هر دو جان باختند، شناخته شده ترین آن است؛ عکسی که در هنگام وقوع فاجعه از عمر خاور انداخته شد، در سراسر دنیا پخش شد و امروزه خود نمادی از آن فاجعه است. پیشتر تصور می شد که این عکس توسط اوز ترک، عکاس ترکیه ای گرفته شده است اما احمد ناطقی عکاس ایرانی با ارائه ی شواهدی اثبات کرد که او عکاس آن بوده است و امروزه به نام او شناخته می شود. احمد ناطقی کتابی دارد با عنوان «صدای سکوت» که مجموعه ای از عکس هایی ست که از بمباران شیمیایی حلبچه گرفته است و همچنین سفری که سال ها بعد به حلبچه کرده است. او و عکاسان ایرانی از نخستین کسانی بودند که این فاجعه را ثبت کردند و تصاویری که گرفتند، بارها به عنوان مدارک آن جنایت به کار گرفته شدند. احمد ناطقی اکنون شخصیتی قابل احترام در حلبچه است.

یادمان بمباران شیمیایی حلبچه، یک بار در سال ۲۰۰۶ از طرف مردم حلبچه مورد حمله قرار گرفت و آسیب دید چرا که آن ها معتقد بودند سیاستمداران از فاجعه ی حلبچه سوء استفاده می کنند و در سفر به حلبچه، تنها به بازدیدی فرمالیته از یادمان می پردازند و توجهی به مشکلات مردم ندارند. این بنا نه تنها یک بنای یادبود، بلکه موزهای برای مستندسازی جنایتهای شیمیایی علیه مردم کردستان است و به عنوان نماد حلبچه شناخته می شود.
بازدید که تمام شد، رفتیم هتل.
آقای دکتر ئاواره از دانشگاه حلبچه با آقای خاطری تماس گرفت و به همراه یکی از دوستانش با ماشین دنبالمان آمد و به همراه کاک ارکان رفتیم گشت و گذار یا به قول کردها، سه یران؛ دکتر ئاواره مردی خوش مشرب بود و بعدا آقای خاطری به ام گفت که او حقوقدانی خبره است. از شهر خارج شدیم، سرتاسر مسیر مخملی سبز پهن شده بود. رفتیم جائی که به آن نورولی می گویند. منطقه ای سرسبز در حاشیه ی رود سیروان، رودی پر آب که از ایران سرچشمه می گیرد و در اینجا به سد دربندیخان ختم می شود؛ این سد، از مهم ترین و بزرگترین سدهای عراق است و تصرف آن، از اهداف سربازان ایرانی در عملیات والفجر ۱۰ بود که البته عملی نشد. این سد، دریاچه ی بزرگی ساخته است که دنباله اش تا دوردست ها دیده می شود و تفرجگاهی ساخته که مردم بر کناره ی آن می نشینند یا در دریاچه اش قایقرانی می کنند. بالای کوه های رو به رویمان، پایگاه نظامی ایران دیده می شد.

حلبچه در دشت حاصلخیزی به نام زور قرار گرفته است و کشاورزی منبع اصلی درآمد مردمان آن است؛ انارش معروف است و در پاییز جشنواره ی انار دارد. البته سدهایی که ایران روی رودهای منتهی به این منطقه زده است، باعث کاهش آب دشت زور شده است.
(ادامه دارد... )
داداش سیروس شب عاشورا حلیم نذر دارد و همین باعث می شود تقریبا همه ی اقوام دور هم جمع شوند، باهم شام بخورند، در پارکینگ حلیم هم بزنند و روی فرشهایی که در پارکینگ و حیاط پهن می کنند، گپ و گفت داشته باشند. امسال اما کسی را دعوت نکرد و البته حق داشت.
با مسعود و مرتضی خانه ی مادر دعوت بودیم. بعد از شام پیاده رفتیم خانه ی داداش سیروس. مستقیم رفتیم پارکینگ. فقط ابراهیم، پرویز و مجتبی آنجا بودند. از خلوتی اش دلم گرفت. اما چه پر و چه خلوت، بیشتر زحمات حلیم به عهده ی داداش سیروس است، نه به خاطر اینکه زمانی آشپزی می کرد، بلکه کلا آدمی مسئولیت پذیر و مهربان است و کارهای زیادی گردنش است و این برای او که مدت هاست بازنشسته شده و به خاطر فشار خون و چربی و ... قرص مصرف می کند، سنگین است؛ پس حق دارد دعوت نکند.
نزدیک ساعت دو برگشتیم. این وقت شب، چراغ های روشن و جمعیت بیدار و صدای بلندگوهایی که البته آرام تر از روز بودند، خواب را از خیابان ها گرفته بود. آن هایی که در گوشه و کنار، نشسته یا ایستاده در حال خوردن نذری بودند و کلا حس و حال فضا، خوب بود!
از نکات مثبتی که در این چند روز دیدم، یکی اینکه ریختن زباله در خیابان ها کمتر از سال های پیش بود و اغلب آن هایی که نذری می دادند، از سطل یا کیسه زباله استفاده می کردند. دیگر اینکه در محلی که هر سال در آن تعزیه برپا می شود، سایبان هایی برای تماشاگران ساخته بودند.
پنجشنبه شب گذشته، همان شبی که حملات اسرائیل شروع شد، مهمان داشتیم. مادر هم بود و ما را برای جمعه شب دعوت کرد. قرار شد رحمان پیش مادر بماند. تمام روز را دوندگی کرده بودم و وقتی مهمان ها رفتند، از خستگی نفهمیدم چطور خوابم برد. ساعت شش که بیدار شدم، پیامکی از طرف مسعود داشتم که حدود چهار بامداد فرستاده بود:«سلام بیداری، بمب زدن تهران خواستم ببینم پیش ننه کسی هست؟»
مسعود تهرانپارس زندگی می کند. تلگرام را دیدم و تازه متوجه شدم که چه اتفاقاتی افتاده است؛ باور کردنش سخت بود!
شب در منزل مادر، همه نگران بودند. سرها توی گوشی بود و اخبار را دنبال می کردند. نت ضعیف بود. هرکسی تحلیل خودش را داشت. مسعود پیشنهاد داد که اگر شرایط بد شد، برویم خارج از تهران خانه ای بخریم و دست جمعی آنجا زندگی کنیم. یاد سریال وضعیت سفید افتادم. از بیرون صدای انفجار و شلیک های مداوم می آمد. سرم را از پنجره بیرون بردم؛ مردم از پنجره و پشت بام ها به آسمان خیره شده بودند. پدافندها با شلیک پیاپی، در حال نبرد بودند. کوچه هم شلوغ بود.
با خودم گفتم کودکی مان در جنگ گذشت و حالا و در این سن و سال، دوباره جنگ؟
نتوانستم خوب شام بخورم. دستپخت خوش مزه ی مادر برایم معمولی شده بود و انگار غذا به دهانم مزه نمی داد. با ابراهیم شیشه ی پنجره ها را ضربدری چسب پنج سانتی زدیم؛ مثل زمان جنگ در دوران کودکی.
شب مادر را پیش خودمان آوردیم. توی سالن پذیرایی جا انداختیم و خوابیدیم؛ برای هیراد که خوابیدن روی تختش را خیلی دوست دارد توضیح دادم که باید از پنجره ها دور باشیم. خوشبختانه پلی استیشنی که برای تولدش خریده ایم باعث شده که کمتر حواسش به اتفاقات بیرون باشد.
از بیرون صداهای ریز و درشت انفجار می آمد. بریده بریده خوابیدم. صبح، سرم درد می کرد.
راننده بی محابا رانندگی می کرد؛ یک ساعت نشده، به حلبچه رسیدیم. داشتند یک المان ورودی برایش می ساختند. حلبچه به تازگی استانی مستقل شده که امیدوارم برای مردمانش خیر و برکت داشته باشد. در نخستین نگاه، شهر، در دامنه ی کوه ها جا خوش کرده بود؛ سرسبز و آفتابی با هوایی خوش. نخستین جایی که رفتیم، رستوران «هه ردی» بود؛ در فضایی خلوت و سبز واقع شده بود. ماشین را کنار رستوران پارک کردیم. آقای خاطری خواست چمدانش را بردارد که کاک ارکان گفت مشکلی نیست و چمدان را نیاورد.
پیش از رسیدن به مرز، آقای خاطری که پیش از این بارها به این منطقه سفر کرده بود، از کباب هایش خیلی تعریف می کرد و سر میز وقتی کاک ارکان پرسید چی میل دارید؟ همان را سفارش داد.
رستوران سقف بلندی داشت و یک نمای شیشه ای که این وقت روز، از بیرون با چادری بلند از شدت آفتابش کم شده بود. دوبلکس بود و یک پلکان بزرگ، رابط دو طبقه بود. فضای دلنشینی داشت و یک موزیک آرام در آن پخش می شد. گفتند که قرار است در مدت برگزاری کنفرانس، پذیرای شرکت کنندگان باشد.

رستوران هه ردی
پیش از غذای اصلی، در کاسه هایی کوچک سوپ آوردند؛ کاک ارکان گفت این سوپ معمولا در روستاها به عنوان پیش غذا سرو می شود. بعدش ظرفی چهار بخشی که در هر بخش آن یک نوع پیش غذا بود آوردند؛ آقای خاطری گفت: «به این می گویند مقبلات.»

مقبلات
و این مقبلات، نه تنها ظاهر جذابی داشت، بلکه با طعم های متفاوتش، خیلی هم خوش مزه بود!
سر میز حسابی بگو بخند داشتیم و کم کم احساس غربتی که از مرز با من بود، داشت کم می شد. اولین لقمه ی کباب را که خوردم، طعم لذیذی را حس کردم که آشکارا با کباب هایی که پیش از این خورده بودم تفاوت داشت! ترد و خوش مزه بود و بوی خوبی داشت. آن را با نان گردی که به آن نان تنوری می گفتند و دوغ خوردیم که دوغش طعم تازگی می داد و بر خلاف تصورم، ترش نبود.

بعد از ناهار، چای را در استکان کمرباریک و با نعلبکی آوردند. پررنگ بود و طعم خوبی داشت و پس از آن ناهار پرملات، می چسبید!
دیدم که یکی از گارسون ها در فضای زیر پلکان بزرگ نماز خواند. فرش انداخته بودند.
طی راه از تهران تا مرز، به آقای خاطری گفتم انتظار داشتم در برنامه ی کنفرانس، بازدید از یادمان شهدای حلبچه هم باشد که نیست؛ آقای خاطری سر میز صحبتش را پیش کشید و کاک ارکان گفت عصر باهم می رویم.
ما را به هتل پالاس رساندند که گویا تنها هتل شهر است و محل اسکان مهمانان کنفرانس. قرار شد عصر دنبالمان بیایند.
جوانی که در پذیرش هتل بود، کردی نمی دانست. آقای خاطری به عربی به او گفت چطور اینجا کار می کنی و کردی نمی دانی؟ و او گفت که تازه در اینجا مشغول به کار شده است.
یک اتاق دوتخته برایمان در نظر گرفته شده بود؛ اتاقی معمولی بود، اما بالکنی رو به شهر داشت که شهر از آنجا پیدا بود و منظره ی زیبایی داشت. آقای خاطری یک مسیر زیگزاگی را روی کوهی که شهر در پایین دستش قرار دارد نشان داد و گفت یکی از مسیرهایی ست که سربازان ایرانی از آنجا وارد حلبچه شدند.
اواخر جنگ، ایران برای کم کردن حملات عراق به ویژه در جنوب، سلسله عملیات هایی را در شمال عراق انجام داد. در عملیات والفجر ۱۰ که از ۲۳ اسفند ۶۶ آغاز شد، ایران، با همکاری پیشمرگه های کرد، حلبچه و مناطقی از آن را تصرف کرد و در ۲۶ اسفند همان سال، بمباران شیمیایی حلبچه اتفاق افتاد.
البته که بمباران شیمیایی، بخشی از عملیات انفال صدام بود.
(ادامه دارد... )
پس از پذیرش مقاله ای که برای کنفرانس حلبچه نوشته بودم، برای شرکت در آن، به حلبچه دعوت شدم. عنوان مقاله «وضعیت آوارگان حلبچه در اردوگاه کنگاور» بود.
از آنجا که آقای دکتر خاطری هم به کنفرانس دعوت شده بودند، قرار شد باهم به حلبچه برویم. در طی چند ماهی که روی مقاله کار می کردم، کاک ارکان رابط ما و دانشگاه حلبچه بود. کاک ارکان پیام داده بود که با ماشین دانشگاه در مرز به استقبالمان می آید.
طبق تصمیم آقای دکتر، تا مرز باشماخ در مریوان را با خودروی شخصی ایشان رفتیم. پنج صبح حرکت کردیم. همان ابتدا گفت:«لطفا به من فقط آقای خاطری بگو!»
آقای خاطری خوش صحبت بود و رفتاری خودمانی داشت، با انبوهی تجربیات جورواجور. سال اول دبیرستان به جنگ رفته بود... .
آقای خاطری و فعالان موزه صلح تهران، بسیاری از مصدومان شیمیایی جنگ را در گوشه گوشه ی کشور شناسایی کرده اند؛ بین راه با یکی از همان مصدومان هماهنگ کردند و در مریوان ایشان را ملاقات کردیم. نامش آقای یعقوبی بود. اینجا بود که فهمیدم آقای خاطری به کردی مسلط است. دیدار کوتاهی داشتیم و به سمت مرز راه افتادیم. در مسیر از دریاچه ی زریوار دیدن کردیم که در این زمان، در اوج زیبایی بود.

دریاچه زریوار
حدود ساعت یک و نیم، ماشین را در پایانه ی مرزی پارک کردیم و از مرز وارد اقلیم کردستان شدیم؛ نفری پنج هزار دینار عراقی بابت بیمه پرداخت کردیم. کاک ارکان با ماشین دانشگاه حلبچه و راننده اش منتظرمان بود؛ پیش از من، ساک را گرفت و پشت ماشین گذاشت.
کاک ارکان به خاطر رساله ی دکتری اش یک ماه با خانواده در ایران زندگی کرده بود؛ نه تنها فارسی را خیلی خوب حرف می زد، بلکه تکیه کلام ها و جزئیات جالبی را از زبان فارسی می دانست و همان ابتدا دریافتم که حس خوبی نسبت به ایران دارد.
مسیر پر پیچ و خم کوهستانی، جذاب و سرسبز بود. از جایی رد شدیم و کاک ارکان گفت در اینجا بهترین برنج این منطقه کشت می شود؛ «نام روستا چه و تان است و به عنوان معلم، کارم را از اینجا شروع کردم.»
رسیدیم به دشتی وسیع و خرم که دور تا دور آن را کوه ها احاطه کرده بودند. پیدا بود که وضع آب اینجا خوب است.
(ادامه دارد...)

بازدیدکنندگان موزه چه کسانی هستند و نیازهای آنها چیست؟
مقدمهای بر مخاطبشناسی در موزه
نشستی ویژه برای راهنمایان موزه
زمان: دوشنبه ۱۵ اردیبهشت ۱۴۰۴
ساعت: ١۵ تا ١۶
مکان: موزه صلح تهران
(شرکت در این نشست برای عموم، آزاد و رایگان است.)
پس از بمباران شیمیایی حلبچه در ۲۶ اسفند ۶۶، بازماندگان به هر شکلی خود را به مرزهای ایران رساندند. در مرز رسیدگی های مختصری به آن ها شد و سپس به شهرهایی چون پاوه، سنندج، روانسر و کرمانشاه فرستاده شدند تا در اردوگاه های موقتی اسکان داده شوند. مردم شهرهای مرزی با مهربانی آن ها را پذیرفتند و خانواده هایی بودند که تا چند ماه آن ها را نزد خود نگه داشتند.
کنگاور، شرقی ترین شهر استان کرمانشاه، یکی از شهرهایی بود که آوارگان را در آن اسکان دادند. آن ها را ابتدا در یکی از حمام های عمومی شهر شست و شو دادند و سپس در مدارس و مساجد اسکان دادند. در نزدیکی کنگاور، جایی که به آن سراب فش می گویند، اردوگاهی با چادر برایشان برپا کردند. همزمان به کمک سازمان های بین المللی، اردوگاهی با تعدادی واحد و امکانات اولیه در نزدیکی روستایی به نام گلیاران ساخته شد و آوارگان به مرور به آن جا منتقل شدند.
نام اردوگاه را «مهمانشهر شهدای حلبچه» گذاشتند اما مردم اغلب آن را به نام اردوگاه حلبچه یا اردوگاه گلیاران می شناختند.
از آن پس، اردوگاه شد محل زندگی حدود ۵۰۰ خانوار که در واحدهایی کوچک، زندگی می کردند. برای آن نانوایی، خانه بهداشت، حمام، مدرسه، زمین فوتبال و والیبال ساختند و کم کم سر و شکلی پیدا کرد. ساکنان در کوچه های باریکش درخت کاشتند. مسجدی برای آن درست کردند و در آن کلاس های دینی برگزار کردند. مسجد جایی شد برای گردهمایی هایشان، جشن ها و مراسمشان.
پس از مدتی که کمک های بین المللی کم شد، کوچک و بزرگ و زن و مرد سر کار می رفتند؛ کوره های آجرپزی، کشاورزی، دستفروشی، کارگری، میوه چینی و ...
...
وقتی در موزه صلح تهران، آقای دکتر خاطری از کنفرانسی در حلبچه گفتند که به ابعاد و پیامدهای بمباران شیمیایی حلبچه می پردازد، ناخودآگاه هردو به اردوگاه کنگاور فکر کردیم؛ یک ماه فرصت داشتم تا نسخه ی اولیه ی مقاله ای را برای کنفرانس آماده کنم. رفتم کنگاور و پس از بیست سال، اردوگاه را از نزدیک دیدم.

اردوگاه حلبچه، زمستان ۱۴۰۳
* عنوان برگرفته از تنها سنگ قبر باقی مانده در آرامستان اردوگاه
«تابوت مرا جای بلندی بگذارید/تا باد برد بوی مرا در وطن من»
گوش کن
به صدای دوردستِ من
در مهِ سنگینِ اورادِ سحرگاهی
و مرا در ساکتِ آئینهها بنگر
که چگونه باز، با تهماندههای دستهایم
عمقِ تاریکِ تمامِ خوابها را لمس میسازم
و دلم را خالکوبی میکنم چون لکهای خونین
بر سعادتهای معصومانهی هستی
«فروغ فرخ زاد»
بشنوید: مرا ببوس، حسن گل نراقی
https://s33.picofile.com/file/8483637792/Mara_beboos.mp3.html

سلام جناب بابایی عزیز
درود!
فرا رسیدن سال نو را به همه ی عزیزان و همراهان گرامی شادباش عرض می کنم و برایتان تندرستی و شادمانی آرزومندم.
اگرچه فرصتم برای نوشتن در اینجا کم بود، اما سر می زدم و وبلاگ دوستان را می خواندم و بهره می بردم.
سپاس از همراهی بی دریغ خوانندگان شکیبا و مهربان!