فلسفه های لاجوردی

یادداشت های من...

فلسفه های لاجوردی

یادداشت های من...

سفر به حلبچه - ۴

  از چند روز مانده به سفر، بیمار بودم؛ گلودرد و آلرژی ای که اذیتم می کرد، مرا نگران روز ارائه ام در کنفرانس کرده بود. مدام قرص مصرف می کردم. وقتی آن روز رفتیم گشت و گذار، حال و هوای بهاری حسابی آلرژی ام را تشدید کرد. 

با همراهانمان برای شام رفتیم رستوران هه ردی. تعداد زیادی از مسئولان دانشگاه حلبچه و مهمانان کنفرانس آنجا بودند. ما را راهنمایی کردند به سمت طبقه ی بالا. دور میز بلندی نشستیم. دو تا از مهمانان ایرانی، درست رو به رویمان نشستند. گپ و گفت ها شکل گرفت. دکتر زندیه و همراهش از دانشگاه تهران بودند. دکتر زندیه هرکسی را می دید، به او پیشنهاد می کرد در دانشگاه تاریخ بخواند! مهمانانی از چین هم بودند.

 شام خوشمزه ای خوردیم؛ برنج اینجا را هم خوردم که خوش مزه بود. از رشته برای تزئین پلو استفاده کرده بودند. اینجا فهمیدم که در این منطقه، خوراک لوبیا در کنار غذای اصلی رایج است. 

قوزی

 برای چای خوردن رفتیم طبقه ی پایین، بیرون رستوران. جای باصفایی بود، اما من سردم بود و سر درد و آبریزش بینی داشتم. آنجا با یکی از مهمانان که باستان شناسی خوانده بود هم صحبت شدم و در مورد کاوش های باستان شناسی در این منطقه پرسیدم.

  برگشتیم هتل و آقای خاطری پولیوری به ام داد و چپیدم زیر پتو. ارائه ی فردایم را مروری کردم؛ برای این ارائه، چند ماه تلاش کرده بودم؛ در آغاز، تقریبا هیچ منبعی نداشتم. از فاجعه ی بمباران شروع کردم و بعد از طریق یکی از ساکنان سابق اردوگاه به نام کاک هورامان که با موزه صلح تهران ارتباط داشت و اکنون ساکن حلبچه بود، توانستم با چند نفر همچون خودش ارتباط بگیرم و از طریق واتساپ با آن ها مصاحبه کنم. همکاری شان خیلی خوب بود و یک نفرشان کلی عکس از آن دوران برایم فرستاد. همزمان، با مردمی از کنگاور که درباره ی شرایط اردوگاه و ساکنانش اطلاعاتی داشتند هم مصاحبه کردم. آخرین مصاحبه ها در نوروز بود که توانستم با یکی از سرپرستان اردوگاه مصاحبه کنم که بسیار کمک کننده بود... .

 چای دم کردیم و خوردیم و تقریبا دیروقت بود که خدمتکار هتل برایمان قهوه آورد.

  با وجود خوردن مسکن ها و قرص های دیگر، شب را خوب نخوابیدم؛ نگران این هم بودم که آقای خاطری اذیت شود. چندبار بیدار شدم و به بالکن رفتم. شهر در آرامش خوابیده بود.

 دم صبح خوابم برد. بیدار که شدم، آقای خاطری گفت:«دیشب خیلی اذیت شدید.»

از گوشی اش قطعه ی ضبط شده ای از ضرب زورخانه را گذاشت و شروع به ورزش زورخانه ای کرد. 

آماده شدیم تا ماشین دانشگاه دنبالمان بیاید.

در رستوران هه ردی صبحانه خوردیم که شبیه به صبحانه های رایج خودمان بود؛ من نیمرو خوردم و رفتیم به محل برگزاری کنفرانس. 

 ساختمان دانشگاه در خارج از شهر قرار دارد، اما محل برگزاری کنفرانس، در مرکز شهر و در ساختمان قدیمی دانشگاه بود؛ خوشحال بودم که می توانم از داخل شهر بگذرم!

 پس از بمباران شیمیایی و تخلیەی کامل شهر، زندگی در جغرافیای حلبچە از طرف حکومت عراق بە طور کامل قدغن شد و هیچ کس اجازە ی زندگی در آن و حتی عبور و مرور از آن را نداشت. سپس حدود ٤٠، ٥٠ کیلومتری غرب حلبچە، یعنی آن سوی دریاچە دربندیخان، شهر جدیدی ساخته شد و اسم آن را شهر صدام (مدینە صدام) گذاشتند. حکومت عراق دستور داد کە بازماندگان شهر حلبچە در این شهر جدید ساکن شوند و بە برخی نیز، مسکن داد و شهر بە حلبچە جدید مشهور شد.

  در سال ١٩٩١ میلادی، سە سال پس از بمباران شیمیایی حلبچە، در اقلیم کردستان انقلاب شد و تسلط اقلیم بەدست کردها افتاد و پس از سال ١٩٩٢ کە مردم حلبچە بە مناطق خود بازگشتند، اسم حلبچە بە خود حلبچە بازگشت. اسم حلبچە جدید نیز پس از سقوط صدام،  در اسناد رسمی به شهرزور تغییر یافت.

(ادامه دارد ...)

نمازخانه کوچک من

 مجموعه داستان «نمازخانه کوچک من»، شامل نُه داستان کوتاه از هوشنگ گلشیری است. 

  داستان ها به شکل تک گویی روایت می شوند. شیوه ی روایت داستان ها غیرخطی ست و معمولا شروع روایت از میانه ی داستان است. در داستان ها، شرایط سیاسی و اجتماعی زمانه ی نویسنده حضوری پررنگ دارد و او به شکلی کوتاه و تا حدی گنگ به آن می پردازد؛ در واقع نوعی خودسانسوری عمدی که با جملاتی مانند «می فهمید که؟» یا استفاده از چند نقطه (مانند جای خالی)، آن ها را با مخاطب در میان می گذارد. 

  کاراکترهای داستان ها معمولا با تنهایی، ترس و تشویش سر می کنند و رویا و خیال از شاخصه های بارز داستان هاست.  

  اگر پس از پنجاه سال از زمان نگارش، این داستان ها هنوز خواندنی هستند، به نظرم بیش از هر چیز، در نثری هست که گلشیری به کار برده است.

مشخصات کتاب:

نمازخانه کوچک من، هوشنگ گلشیری، چاپ مروی، چاپ دوم: ۱۳۶۴.

سفر به حلبچه - ۳

  یادمان بمباران شیمیایی حلبچه یا موزه حلبچه که در اینجا به آن «مۆنۆمێنتى هه‌ڵه‌بجه‌» می گویند، در سال ۲۰۰۳ و به یاد فاجعه ی بمباران شیمیایی در حاشیه ی این شهر تاسیس شد. 

  طرح بنا برگرفته از موشکی ست که به زمین خورده و منفجر شده است و از هر طرف آن دود بلند شده است. در عین حال، دو دست را می بینیم که به سمت آسمان بلند شده است؛ تعداد انگشتان این دو دست شانزده تاست که به تاریخ شانزدهم مارس، روز بمباران شیمیایی حلبچه اشاره دارد. داخل بنا، از یک دایره ی مرکزی و راهرویی گرد به دور آن تشکیل شده است؛ در راهرو، بخش هایی از فاجعه بازسازی شده است و در دایره ی مرکزی، اسامی جانباختگان بر دیوارها حک شده است.

  در بیرون از بنای اصلی هم بقایای تجهیزات جنگی استفاده شده علیه مردم حلبچه، از جمله یکی از هواپیماهای سوخویی که بمباران را انجام داده است دیده می شود. این هواپیماها را صدام از شوروی خریده بود که در زمان جنگ، مهمترین تامین کننده ی تسلیحات عراق بود.

  چند مجسمه نیز در محوطه ی بنا قرار داده شده است که مجسمه ی عمر خاور، مردی که سعی داشت از نوزادش در برابر بمباران شیمیایی محافظت کند و هر دو جان باختند، شناخته شده ترین آن است؛ عکسی که در هنگام وقوع فاجعه از عمر خاور انداخته شد، در سراسر دنیا پخش شد و امروزه خود نمادی از آن فاجعه است. پیشتر تصور می شد که این عکس توسط اوز ترک، عکاس ترکیه ای گرفته شده است اما احمد ناطقی عکاس ایرانی با ارائه ی شواهدی اثبات کرد که او عکاس آن بوده است و امروزه به نام او شناخته می شود. احمد ناطقی کتابی دارد با عنوان «صدای سکوت» که مجموعه ای از عکس هایی ست که از بمباران شیمیایی حلبچه گرفته است و همچنین سفری که سال ها بعد به حلبچه کرده است. او و عکاسان ایرانی از نخستین کسانی بودند که این فاجعه را ثبت کردند و تصاویری که گرفتند، بارها به عنوان مدارک آن جنایت به کار گرفته شدند. احمد ناطقی  اکنون شخصیتی قابل احترام در حلبچه است.

  یادمان بمباران شیمیایی حلبچه، یک بار در سال ۲۰۰۶ از طرف مردم حلبچه مورد حمله قرار گرفت و آسیب دید چرا که آن ها معتقد بودند سیاستمداران از فاجعه ی حلبچه سوء استفاده می کنند و در سفر به حلبچه، تنها به بازدیدی فرمالیته از یادمان می پردازند و توجهی به مشکلات مردم ندارند. این بنا نه تنها یک بنای یادبود، بلکه موزه‌ای برای مستندسازی جنایت‌های شیمیایی علیه مردم کردستان است و به عنوان نماد حلبچه شناخته می شود. 

  بازدید که تمام شد، رفتیم هتل. 

  آقای دکتر ئاواره از دانشگاه حلبچه با آقای خاطری تماس گرفت و به همراه یکی از دوستانش با ماشین دنبالمان آمد و  به همراه کاک ارکان رفتیم گشت و گذار یا به قول کردها، سه یران؛ دکتر ئاواره مردی خوش مشرب بود و بعدا آقای خاطری به ام گفت که او حقوقدانی خبره است. از شهر خارج شدیم، سرتاسر مسیر مخملی سبز پهن شده بود. رفتیم جائی که به آن نورولی می گویند. منطقه ای سرسبز در حاشیه ی رود سیروان، رودی پر آب که از ایران سرچشمه می گیرد و در اینجا به سد دربندیخان ختم می شود؛ این سد، از مهم ترین و بزرگترین سدهای عراق است و تصرف آن، از اهداف سربازان ایرانی در عملیات والفجر ۱۰ بود که البته عملی نشد. این سد، دریاچه ی بزرگی ساخته است که دنباله اش تا دوردست ها دیده می شود و تفرجگاهی ساخته که مردم بر کناره ی آن می نشینند یا در دریاچه اش قایقرانی می کنند. بالای کوه های رو به رویمان، پایگاه نظامی ایران دیده می شد.

  حلبچه در دشت حاصلخیزی به نام زور قرار گرفته است و کشاورزی منبع اصلی درآمد مردمان آن است؛ انارش معروف است و در پاییز جشنواره ی انار دارد. البته سدهایی که ایران روی رودهای منتهی به این منطقه زده است، باعث کاهش آب دشت زور شده است.

(ادامه دارد... )

نذری

داداش سیروس شب عاشورا حلیم نذر دارد و همین باعث می شود تقریبا همه ی اقوام دور هم جمع شوند، باهم شام بخورند، در پارکینگ حلیم هم بزنند و روی فرشهایی که در پارکینگ و حیاط پهن می کنند، گپ و گفت داشته باشند. امسال اما کسی را دعوت نکرد و البته حق داشت.

با مسعود و مرتضی خانه ی مادر دعوت بودیم‌. بعد از شام پیاده رفتیم خانه ی داداش سیروس. مستقیم رفتیم پارکینگ. فقط ابراهیم، پرویز و مجتبی آنجا بودند. از خلوتی اش دلم گرفت. اما چه پر و چه خلوت، بیشتر زحمات حلیم به عهده ی داداش سیروس است، نه به خاطر اینکه زمانی آشپزی می کرد، بلکه کلا آدمی مسئولیت پذیر و مهربان است و  کارهای زیادی گردنش است و این برای او که مدت هاست بازنشسته شده و به خاطر فشار خون و چربی و ... قرص مصرف می کند، سنگین است؛ پس حق دارد دعوت نکند.

نزدیک ساعت دو برگشتیم. این وقت شب، چراغ های روشن و جمعیت بیدار و صدای بلندگوهایی که البته آرام تر از روز بودند، خواب را از خیابان ها گرفته بود. آن هایی که در گوشه و کنار، نشسته یا ایستاده در حال خوردن نذری بودند و کلا حس و حال فضا، خوب بود!

از نکات مثبتی که در این چند روز دیدم، یکی اینکه ریختن زباله در خیابان ها کمتر از سال های پیش بود و اغلب آن هایی که نذری می دادند، از سطل یا کیسه زباله استفاده می کردند. دیگر اینکه در محلی که هر سال در آن تعزیه برپا می شود، سایبان هایی برای تماشاگران ساخته بودند.

جنگ

پنجشنبه شب گذشته، همان شبی که حملات اسرائیل شروع شد، مهمان داشتیم. مادر هم بود و  ما را برای جمعه شب دعوت کرد. قرار شد رحمان پیش مادر بماند. تمام روز را دوندگی کرده بودم و وقتی مهمان ها رفتند، از خستگی نفهمیدم چطور خوابم برد. ساعت شش که بیدار شدم، پیامکی از طرف مسعود داشتم که حدود چهار بامداد فرستاده بود:«سلام بیداری، بمب زدن تهران خواستم ببینم پیش ننه کسی هست؟»

مسعود تهرانپارس زندگی می کند. تلگرام را دیدم و تازه متوجه شدم که چه اتفاقاتی افتاده است؛ باور کردنش سخت بود!

شب در منزل مادر، همه نگران بودند. سرها توی گوشی بود و اخبار را دنبال می کردند. نت ضعیف بود. هرکسی تحلیل خودش را داشت. مسعود پیشنهاد داد که اگر شرایط بد شد، برویم خارج از تهران خانه ای بخریم و دست جمعی آنجا زندگی کنیم. یاد سریال وضعیت سفید افتادم. از بیرون صدای انفجار و شلیک های مداوم می آمد. سرم را از پنجره بیرون بردم؛ مردم از پنجره و پشت بام ها به آسمان خیره شده بودند. پدافندها با شلیک پیاپی، در حال نبرد بودند.  کوچه هم شلوغ بود. 

با خودم گفتم کودکی مان در جنگ گذشت و حالا و در این سن و سال، دوباره جنگ؟

نتوانستم خوب شام بخورم. دستپخت خوش مزه ی مادر برایم معمولی شده بود و انگار غذا به دهانم مزه نمی داد. با ابراهیم شیشه ی پنجره ها را ضربدری چسب پنج سانتی زدیم؛ مثل زمان جنگ در دوران کودکی.

شب مادر را پیش خودمان آوردیم. توی سالن پذیرایی جا انداختیم و خوابیدیم؛ برای هیراد که خوابیدن روی تختش را خیلی دوست دارد توضیح دادم که باید از پنجره ها دور باشیم. خوشبختانه پلی استیشنی که برای تولدش خریده ایم باعث شده که کمتر حواسش به اتفاقات بیرون باشد.

از بیرون صداهای ریز و‌ درشت انفجار می آمد. بریده بریده خوابیدم. صبح، سرم درد می کرد.

سفر به حلبچه - ۲

  راننده بی محابا رانندگی می کرد؛ یک ساعت نشده، به حلبچه رسیدیم. داشتند یک المان ورودی برایش می ساختند. حلبچه به تازگی استانی مستقل شده که امیدوارم برای مردمانش خیر و برکت داشته باشد. در نخستین نگاه، شهر، در دامنه ی کوه ها جا خوش کرده بود؛ سرسبز و آفتابی با هوایی خوش. نخستین جایی که رفتیم، رستوران «هه ردی» بود؛ در فضایی خلوت و سبز واقع شده بود. ماشین را کنار رستوران پارک کردیم. آقای خاطری خواست چمدانش را بردارد که کاک ارکان گفت مشکلی نیست و چمدان را نیاورد.

 پیش از رسیدن به مرز، آقای خاطری که پیش از این بارها به این منطقه سفر کرده بود، از کباب هایش خیلی تعریف می کرد و سر میز وقتی کاک ارکان پرسید چی میل دارید؟ همان را سفارش داد.

  رستوران سقف بلندی داشت و یک نمای شیشه ای که این وقت روز، از بیرون با چادری بلند از شدت آفتابش کم شده بود. دوبلکس بود و یک پلکان بزرگ، رابط دو طبقه بود. فضای دلنشینی داشت و یک موزیک آرام در آن پخش می شد. گفتند که قرار است در مدت برگزاری کنفرانس، پذیرای شرکت کنندگان باشد. 

رستوران هه ردی

پیش از غذای اصلی، در کاسه هایی کوچک سوپ آوردند؛ کاک ارکان گفت این سوپ معمولا در روستاها به عنوان پیش غذا سرو می شود. بعدش ظرفی چهار بخشی که در هر بخش آن یک نوع پیش غذا بود آوردند؛ آقای خاطری گفت: «به این می گویند مقبلات.»

مقبلات

و این مقبلات، نه تنها ظاهر جذابی داشت، بلکه با طعم های متفاوتش، خیلی هم خوش مزه بود!

سر میز حسابی بگو بخند داشتیم و کم کم احساس غربتی که از مرز با من بود، داشت کم می شد. اولین لقمه ی کباب را که خوردم، طعم لذیذی را حس کردم که آشکارا با کباب هایی که پیش از این خورده بودم تفاوت داشت! ترد و خوش مزه بود و بوی خوبی داشت. آن را با نان گردی که به آن نان تنوری می گفتند و دوغ خوردیم که دوغش طعم تازگی می داد و بر خلاف تصورم، ترش نبود.

  بعد از ناهار، چای را در استکان کمرباریک و با نعلبکی آوردند. پررنگ بود و طعم خوبی داشت و پس از آن ناهار پرملات، می چسبید!

 دیدم که یکی از گارسون ها در فضای زیر پلکان بزرگ نماز خواند. فرش انداخته بودند. 

  طی راه از تهران تا مرز، به آقای خاطری گفتم انتظار داشتم در برنامه ی کنفرانس، بازدید از یادمان شهدای حلبچه هم باشد که نیست؛ آقای خاطری سر میز صحبتش را پیش کشید و کاک ارکان گفت عصر باهم می رویم. 

ما را به هتل پالاس رساندند که گویا تنها هتل شهر است و محل اسکان مهمانان کنفرانس. قرار شد عصر دنبالمان بیایند.

  جوانی که در پذیرش هتل بود، کردی نمی دانست. آقای خاطری به عربی به او گفت چطور اینجا کار می کنی و کردی نمی دانی؟ و او گفت که تازه در اینجا مشغول به کار شده است.

یک اتاق دوتخته برایمان در نظر گرفته شده بود؛ اتاقی معمولی بود، اما بالکنی رو به شهر داشت که شهر از آنجا پیدا بود و منظره ی زیبایی داشت. آقای خاطری یک مسیر زیگزاگی را روی کوهی که شهر در پایین دستش قرار دارد نشان داد و گفت یکی از مسیرهایی ست که سربازان ایرانی از آنجا وارد حلبچه شدند.

  اواخر جنگ، ایران برای کم کردن حملات عراق به ویژه در جنوب، سلسله عملیات هایی را در شمال عراق انجام داد. در عملیات والفجر ۱۰ که از ۲۳ اسفند ۶۶ آغاز شد، ایران، با همکاری پیشمرگه های کرد، حلبچه و مناطقی از آن را تصرف کرد و در ۲۶ اسفند همان سال، بمباران شیمیایی حلبچه اتفاق افتاد.

 البته که بمباران شیمیایی، بخشی از عملیات انفال صدام بود.

(ادامه دارد... )

سفر به حلبچه -۱

  پس از پذیرش مقاله ای که برای کنفرانس حلبچه نوشته بودم، برای شرکت در آن، به حلبچه دعوت شدم. عنوان مقاله «وضعیت آوارگان حلبچه در اردوگاه کنگاور» بود.

  از آنجا که آقای دکتر خاطری هم به کنفرانس دعوت شده بودند، قرار شد باهم به حلبچه برویم. در طی چند ماهی که روی مقاله کار می کردم، کاک ارکان رابط ما و دانشگاه حلبچه بود. کاک ارکان پیام داده بود که با ماشین دانشگاه در مرز به استقبالمان می آید.

طبق تصمیم آقای دکتر، تا مرز باشماخ در مریوان را با خودروی شخصی ایشان رفتیم. پنج صبح حرکت کردیم. همان ابتدا گفت:«لطفا به من فقط آقای خاطری بگو!»

  آقای خاطری خوش صحبت  بود و رفتاری خودمانی داشت، با انبوهی تجربیات جورواجور. سال اول دبیرستان به جنگ رفته بود... .

  آقای خاطری و فعالان موزه صلح تهران، بسیاری از مصدومان شیمیایی جنگ را در گوشه گوشه ی کشور شناسایی کرده اند؛ بین راه با یکی از همان مصدومان هماهنگ کردند و در مریوان ایشان را ملاقات کردیم. نامش آقای یعقوبی بود. اینجا بود که فهمیدم آقای خاطری به کردی مسلط است. دیدار کوتاهی داشتیم و به سمت مرز راه افتادیم. در مسیر از دریاچه ی زریوار دیدن کردیم که در این زمان، در اوج زیبایی بود.

دریاچه زریوار

  حدود ساعت یک و نیم، ماشین را در پایانه ی مرزی پارک کردیم و از مرز وارد اقلیم کردستان شدیم؛ نفری پنج هزار دینار عراقی بابت بیمه پرداخت کردیم. کاک ارکان با ماشین دانشگاه حلبچه و راننده اش منتظرمان بود؛ پیش از من، ساک را گرفت و پشت ماشین گذاشت. 

  کاک ارکان به خاطر رساله ی دکتری اش یک ماه با خانواده در ایران زندگی کرده بود؛ نه تنها فارسی را خیلی خوب حرف می زد، بلکه تکیه کلام ها و جزئیات جالبی را  از زبان فارسی می دانست و همان ابتدا دریافتم که حس خوبی نسبت به ایران دارد.

  مسیر پر پیچ و خم کوهستانی، جذاب و سرسبز بود. از جایی رد شدیم و کاک ارکان گفت در اینجا بهترین برنج این منطقه کشت می شود؛ «نام روستا چه و تان است و به عنوان معلم، کارم را از اینجا شروع کردم.»

  رسیدیم به دشتی وسیع و خرم که دور تا دور آن را کوه ها احاطه کرده بودند. پیدا بود که وضع آب اینجا خوب است.

(ادامه دارد...)

مقدمه ای بر مخاطب شناسی در موزه

بازدیدکنندگان موزه چه کسانی هستند و نیازهای آن‌ها چیست؟

مقدمه‌ای بر مخاطب‌شناسی در موزه

نشستی ویژه برای راهنمایان موزه


زمان: دوشنبه ۱۵ اردیبهشت ۱۴۰۴

ساعت: ١۵ تا ١۶

مکان: موزه صلح تهران

(شرکت در این نشست برای عموم، آزاد و رایگان  است.)

تا باد برد بوی مرا در وطن من...

 پس از بمباران شیمیایی حلبچه در ۲۶ اسفند ۶۶، بازماندگان به هر شکلی خود را به مرزهای ایران رساندند. در مرز رسیدگی های مختصری به آن ها شد و سپس به شهرهایی چون پاوه، سنندج، روانسر و کرمانشاه فرستاده شدند تا در اردوگاه های موقتی اسکان داده شوند. مردم شهرهای مرزی با مهربانی آن ها را پذیرفتند و خانواده هایی بودند که تا چند ماه آن ها را نزد خود نگه داشتند.

  کنگاور، شرقی ترین شهر استان کرمانشاه، یکی از شهرهایی بود که آوارگان را در آن اسکان دادند. آن ها را ابتدا در یکی از حمام های عمومی شهر شست و شو دادند و سپس در مدارس و مساجد اسکان دادند. در نزدیکی کنگاور، جایی که به آن سراب فش می گویند، اردوگاهی با چادر برایشان برپا کردند. همزمان به کمک سازمان های بین المللی، اردوگاهی با تعدادی واحد و امکانات اولیه در نزدیکی روستایی به نام گلیاران ساخته شد و آوارگان به مرور به آن جا منتقل شدند.

نام اردوگاه را «مهمانشهر شهدای حلبچه» گذاشتند اما مردم اغلب آن را به نام اردوگاه حلبچه یا اردوگاه گلیاران می شناختند.

  از آن پس، اردوگاه شد محل زندگی حدود ۵۰۰ خانوار که در واحدهایی کوچک، زندگی می کردند. برای آن نانوایی، خانه بهداشت، حمام، مدرسه، زمین فوتبال و والیبال ساختند و کم کم سر و شکلی پیدا کرد. ساکنان در کوچه های باریکش درخت کاشتند. مسجدی برای آن درست کردند و در آن کلاس های دینی برگزار کردند. مسجد جایی شد برای گردهمایی هایشان، جشن ها و مراسمشان.

  پس از مدتی که کمک های بین المللی کم شد، کوچک و بزرگ و زن و مرد سر کار می رفتند؛ کوره های آجرپزی، کشاورزی، دستفروشی، کارگری، میوه چینی و ...

...

  وقتی در موزه صلح تهران، آقای دکتر خاطری از کنفرانسی در حلبچه گفتند که به ابعاد و پیامدهای بمباران شیمیایی حلبچه می پردازد، ناخودآگاه هردو به اردوگاه کنگاور فکر کردیم؛ یک ماه فرصت داشتم تا نسخه ی اولیه ی مقاله ای را برای کنفرانس آماده کنم. رفتم کنگاور و پس از بیست سال، اردوگاه را از نزدیک دیدم.

اردوگاه حلبچه، زمستان ۱۴۰۳

* عنوان برگرفته از تنها سنگ قبر باقی مانده در آرامستان اردوگاه

«تابوت مرا جای بلندی بگذارید/تا باد برد بوی مرا در وطن من»

مرا در ساکت آئینه ها بنگر

گوش کن
به صدای دوردستِ من
در مهِ سنگینِ اورادِ سحرگاهی
و مرا در ساکتِ آئینه‌ها بنگر
که چگونه باز، با ته‌مانده‌های دست‌هایم
عمقِ تاریکِ تمامِ خواب‌ها را لمس می‌سازم
و دلم را خالکوبی می‌کنم چون لکه‌ای خونین
بر سعادت‌های معصومانه‌ی هستی

«فروغ فرخ زاد»

بشنوید: مرا ببوس، حسن گل نراقی

  https://s33.picofile.com/file/8483637792/Mara_beboos.mp3.html

گندمزارانی از نور خورشید...

سلام جناب بابایی عزیز


این عکس رو الان پیدا کردم.
برای سال ۹۱ هست،
اون موقع شما معلم هندسه ۱ من بودید اگر خاطرتون باشه.
دقیقا سر همین کلاس بود ک حرف از کتاب شاهنامه افتاد و بحث به کتاب خوانی و همه اینا رسید و من از اون موقع شروع کردم به خوندن کتاب که تا الان بالای ۶۰۰ جلد کتاب خوندم و این مسئله بخاطر وجود شماست.
من بعد از مدرسه رفتم رشته مدیریت مالی خوندم و یه چند جایی مشغول به کار شدم.
ولی دو سال پیش بخاطر همین اطلاعاتی که از خوندن کتاب به دست آوردم فهمیدم باید تو شغلی باشم که توش موفق بشم.
و خداروشکر الان تو همون شغل هستم.
جناب بابایی عزیز من هیچی نمیشدم و هیچ پیشرفتی نمیکردم اگر اون روز تو کلاس شما نبودم و یا شما معلم من نبودید.
الان شرایطم جوری شده که به درآمد پونصد تومن تا یک میلیارد در ماه رسیدم.
خونه و دو سه مدل ماشین و ویلا و همه اینارو تونستم بگیرم و خودمو جمع و جور کنم.
هر هفته یا هر دوهفته یه کتاب رو تموم میکنم.
هر وقت  که کتابی رو میخوام شروع کنم یاد شما و اون روز و صحبتاتون میفتم.
شاید شما اون روز رو یادتون نیاد ولی اون روز انگار برای من همین امروز بوده و همیشه اون خاطره واسم زنده است.
اینارو نوشتم که بگم اگر یک روز فکر کردید تو زندگیتون کاری انجام ندادید، اینو یادتون بیارید که سال ۹۱ یه دانش آموزتون رو با صحبتاتون به سمت موفقیت هل دادید و الان اون دانش آموز شرکت تجاری خودشو تاسیس کرده و چندین نفر تو شرکتش مشغول به کار هستند.
اسم منو یادتون باشه جناب بابایی عزیز. من یک روز بزرگترین شرکت تجارت ایران رو تاسیس میکنم و به یاد شما اسم اون شرکت رو با هر اسمی که شما بگید ثبت میکنم.
دنیا دنیا ازتون ممنونم.
پ.ن. ها:
* عنوان از فریدون فرخ زاد
* ده دوازده سال پیش در یکی از مراسم های دبیرستان جابر،  مجری که از بچه های یازدهم ریاضی بود، ناگهان و بی هیچ مقدمه ای گفت:«و حالا می شنویم حرف های آقای بابایی رو!»
و برگشت رو به من که با همکاران، روی سکوی مدرسه نشسته بودیم و لبخندی زد. همکاران هم که انگار انتظار چنین لحظه ای را نداشتند، همگی به من نگاه کردند. پا شدم و میکروفون را گرفتم. سکو تقریبا هم سطح حیاط بود و بچه ها به فاصله ی کمی، دور تا دور آن نشسته بودند. 
مکث کوتاهی کردم و گفتم:«خیلی از شغل ها هستن که با بازنشستگی تموم می شن، اما معلمی شغلیه که هرگز تموم نمی شه و همراه شما در ذهن و زندگی تون جریان پیدا می کنه؛ شما با شادی دانش آموزانتون شاد می شید و با ناراحتی شون، غمگین. وقتی می رید خونه، به اشون فکر می کنید. وقتی سال ها بعد اون ها رو می بینید، از حالشون می پرسید، حال اون ها روی شما تاثیر می ذاره....»

سال نو

درود!

  فرا رسیدن سال نو را به همه ی عزیزان و همراهان گرامی شادباش عرض می کنم و برایتان تندرستی و شادمانی آرزومندم.

  اگرچه فرصتم برای نوشتن در اینجا کم بود، اما سر می زدم و وبلاگ دوستان را می خواندم و بهره می بردم.

  سپاس از همراهی بی دریغ خوانندگان شکیبا و مهربان!


آرام باش عزیز من

دلم به بوی تو آغشته است

کجای جهان رفته ای؟

می دانم که برنمی‌ گردی...

«شمس لنگرودی»

پ.ن:

تصویر، دستخط پدر ، در آخرین وصیتنامه اش؛ امروز نخستین سالگرد کوچ اوست.

ارزیابی شتابزده - ۳۸

*کیک محبوب من - مریم مقدم، بهتاش صناعی ها، ۱۴۰۳

امتیاز: ۴/۲۵ از ۵

مهین (لیلی فرهادپور) که زنی تنهاست، در تلاش برای پر کردن تنهایی اش، با مردی به نام فرامرز (اسماعیل محرابی) آشنا می شود و او را به خانه ی خودش دعوت می کند ...

  یک درام واقعگرای اجتماعی با مایه های روان شناسانه ی قوی. اهمیت این فیلم نخست در روایت نامتعارفی ست که از جامعه ی امروز ایران نمایش می دهد؛ فیلم روایتی این جهانی از آدم های تنهایی ست که جهان و روابط آن را از دید خود تعریف می کنند. اخلاق در این فیلم، سکولاریستی است؛ پی جویی خیر در این جهان و انجام نیکی، بی توقع از پاداش آن جهانی.

  مهین در مرکز فیلم، خود دست به کار می شود تا تنهایی اش را پر کند؛ او خود به دنیای سرد پیرامونش معنا می بخشد و تعبیر خود را از مسائل دارد و مراسم کفن و دفن فرامرز را هم به شیوه ی خودش انجام می دهد. از این جهت می توان تفکرات اگزیستانسالیستی را در فیلم دید. عنوان فیلم هم تاکیدی بر این نکته است.

 مهین برای پر کردن تنهایی اش راه های مختلفی را پشت سر می گذارد و در نتیجه آن را در دوستی با مردی غریبه می یابد؛ مرد با خودش «روشنایی» می آورد و از تاریکی می کاهد.

 جشن دونفره ی آن ها اگرچه پایانی تلخ دارد، اما گرم و پرشور است؛ آن دو ساعت هایی را با هم در «حوضچه ی اکنون» زندگی می کنند؛ فیلم، در ستایش زندگی ست.

  «کیک محبوب من» برای سازندگانش گام بلندی نسبت به ساخته ی پیشینشان (قصیده گاو سفید) است و اعتماد به نفس و جسارتی که در آن دیده می شود، به مراتب پررنگ تر از پیش  است.

از مدرسه...

* یکی از بچه های راهنمایی یکی دیگر را کتک زده بود و چون خودش سابقه ی انضباطی خوبی نداشت، به او ۸۰ تومن پول داده بود که به معاون ها نگوید که البته معاون ها خودشان فهمیدند!

* تعدادی از بچه هایی که پارسال در ریاضی خیلی ضعیف بودند، امسال در طراحی خیلی خوبند. از وقتی هم که گفته ام می خواهیم در ترم دوم نمایشگاه برگزار کنیم، تلاش بچه ها بیشتر شده است. البته این را هم کشف کرده ام که تکلیف منزل بعضی از بچه ها را همکلاسی هایشان انجام می دهند!

* یکی از همکارانمان که هنر خوانده بود، خیلی سال پیش سردیس مولوی را ساخته بود و به مدرسه اهدا کرده بود؛ اسم دبیرستانمان مولوی است. مجسمه ی فوق العاده ای بود؛ رفتم برای درس هنر آن را امانت بگیرم، دیدم نیست. پس از کلی پس و جو معلوم شد که مدرسه ی شیفت مخالف که ابتدایی است، آن را دور انداخته است!

* آقای صمدی از همکارانمان در مدرسه، بومی همین منطقه است و ساکن شهریار است؛ یک روز که سر یکی از زمین های پدری اش می رود متوجه می شود که کسی آن را تصرف کرده است؛ از قضا یکی از شاگردان قدیمش بوده است. این شاگرد قدیمی، لات مابانه آقای صمدی را هول می دهد که از زمین من برو بیرون؛ جر و بحثشان که می شود، برای آقای صمدی قمه می کشد که :«احترام خودت رو نگه دار!»

آقای صمدی شکایت کرد، سه سال دادگاه رفت و حدود ۲۰۰ میلیون تومان در این مدت هزینه کرد و در نهایت در دادگاه حقانیتش اثبات شد و حالا حکم آمده که شاگرد قدیمی باید رد مال کند، یعنی «زمین» را ترک کند؛ همین!

* هفت نفر از همکارانمان در مدرسه، قبلا شاگردم بوده اند و حالا همکار هستیم؛ از سه سال سابقه هستند تا بالای ده سال سابقه. یکی شان که کریم باشد، خوش رو و خوش صحبت است و البته خوش خوراک! همیشه از کلاس هندسه ای می گوید که من معلمشان بوده ام و نمره اش پایین شده است! کریم اما مرا خیلی شرمنده می کند؛ وقتی می خواهیم وارد دفتر دبیران شویم، پیش از من وارد نمی شود و در را برایم باز می کند، اگر نشسته باشد، پیش پایم می ایستد و ... . یک بار مدرسه مان صبحانه دادند؛ قالب های پنیر بود و چند بربری.تعدادمان زیاد است. همکاران رفتند و هرکسی از سفره سهمی برداشت، من از خانه لقمه برده بودم و عجله ای نداشتم. کریم گفت:«آقای بابایی بفرمایید.»

گفتم :«می آم حالا... .»

کمی بعد دوباره گفت و من هم رفتم و تکه ای بربری و قدری پنیر برداشتم. وقتی نشستم، دیدم که کریم تازه رفت سمت سفره. متوجه شدم که صبر کرده تا من اول دست به سفره ببرم!

درخت و علف را می‌خواهم که بار دیگر زاده شوم.

همه ی مرگ‌ها را مرده‌ام،
همه ی مرگ‌ها را، می‌خواهم که باز بمیرم؛
مرگِ چوبین درخت را
مرگِ سنگی کوه را
مرگِ خاکی خاک را
مرگِ برگی خشاخشی علف‌های تابستانی را
و پیشوا مرگِ خونین آدمی را
می‌خواهم که باز بمیرم.

گُل را می‌خواهم که بار دیگر زاده شوم.
درخت و علف را می‌خواهم که بار دیگر زاده شوم.
و ماهی‌ و آهو، پرنده و پروانه را.
و در هر شکل و پیکره‌ای
حسرتی پله پله مرا
تا واپسین رنج‌ها
واپسین رنج‌های بشری،
فرو می‌کشاند.

آه ای زه لرزان و برآشفته، دریغا
از آن‌گاه که مشت شوریده ی حسرت
هر دو قطب زندگانی را
بخواهد که به سوی یکدیگر خم کند
[آه تو ای حسرت]، باری دیگر و بسی بار دیگر
مرا از مرگ به سوی زادن باز خواهی راند،
به این راه درد‌آکنده ی شکل‌ها و پیکره‌ها
به این راه پرشکوه شکل‌ها و پیکره‌ها ...

«هرمان هسه»
* نقاشی با عنوان «ارفئوس»، اثر لویی فان پاتن

حقیقت یأس آور

آیا شما که صورتتان را
در سایه ی نقاب غم‌انگیز زندگی
مخفی نموده‌اید
گاهی به این حقیقت یأس‌آور
اندیشه می‌کنید
که زنده‌های امروزی
چیزی به جز تفاله ی یک زنده نیستند؟

«فروغ فرخزاد»

در فوتبال لحظاتی هستند که به نحو آشکاری شاعرانه اند...

 

آقای گنج خانی دبیر ورزش مدرسه، خیلی به من محبت دارد؛  آمد سر کلاس دوازدهم انسانی و گفت تیم فوتبال این کلاس به فینال مدرسه رسیده و به بچه ها اجازه بدهم بیست دقیقه به زنگ آماده شوند برای مسابقه؛ گفت:«خودتان هم به عنوان مربی کنارشان باشید.»

هرچه گفتم نه، گفت باید باشید!

به بچه ها هم گفت با لباس ورزشی باشند.

مدرسه مان یک زمین چمن مصنوعی جمع و جور دارد؛ بچه های مدرسه دور تا دور آن جمع شده بودند. عده ای پشت فنس ها و چندتایی هم توانسته بودند وارد زمین شوند و کناره ها بنشینند یا بایستند. آقای گنج خانی که تو بود، آمد و من را که پشت فنس بودم برد داخل. دم گوشم گفت:«بچه هات قهرمان بیان بیرون ها!»

 مسابقه ی بچه های دوره ی اول برگزار شد که بازی خوبی بود و نهمی ها که آن ها هم از شاگردان من هستند بردند. تماشاچی ها هم حسابی تشویق کردند.

بچه های دوازدهم انسانی که مثلا من مربی شان بودم، خونسرد و بدون لباس ورزشی گوشه ای ایستاده بودند. چند نفر هم از تیم اصلی غایب بودند. پنج دقیقه به شروع بازی گفتم:«لباستون کو پس؟»

- آقا نداریم!

  فقط یکی شان که فوتبالیستی حرفه ای ست لباس ورزشی داشت.  

  یکی شان گفت:«آقای گنج خانی گفته بدون لباس باشیم سه صفر بازنده ایم.»

  گفتم:« از تیم هایی که توی زمین هستن بگیرید.»

بچه ها افتادنددنبال لباس ورزشی و همین باعث شد بازی با تاخیر شروع شود. بالاخره تیم ما با پوششی نامرتب وارد زمین شد؛ یکی شان گرمکن زیرشلواری سفیدی پوشیده بود. محسن هم که از غایبان همیشگی کلاس است، با گردنبد فلزی پهنی به دور گردن و شلوارکی که طرحی شبیه پرچمی خارجی داشت به تیم اضافه شد؛ سر شلوارکش چقدر با آقای گنج خانی چانه زد! 

  تیم ما با پوششی نامرتب در برابر تیم یکدست دهمی ها وارد زمین شد. بازی که شروع شد متوجه شدم که تیم ما عملا طرفداری ندارد؛ از آن هایی که کنار زمین بودند شنیدم که به اشان گفتند تیم فوتبال اراذل. حتی بچه های انسانی پایه های پایین تر هم طرف حریف را می گرفتند.

 در مجموع خوب بازی نکردیم؛ محسن یک جاهایی کم می آورد. می گفتند این روزها زیاد سیگار می کشد. اما همین محسن در نیمه ی اول گل زد و تیم تقریبا تمام نیمه ی دوم را دفاع کرد!

 بازی با تک گل محسن به پایان رسید و مربی گری من هم خلاصه شد به ایستادن کنار زمین و داد و بیدادهای گاه و بی گاه. 

 جایزه نقدی شان را گرفتند و جام را من به اشان دادم. 

 وقت گرفتن جایزه، به محسن گفتم:«کلاس ریاضیت رو بیا!»

پ.ن. ها:

*عنوان، نقل قولی از پیر پائولو پازولینی

* عکس از لورنزو ماسی، ۲۰۰۶

هوووپ!

  دیروز ساعت آخر که با بچه های یازدهم انسانی کلاس داشتم، وسط حل یک تمرین بودیم که برق رفت. اولش قدری سر و صدا کردند، گفتم بچه ها هفته ی بعد آزمون دارید و باید برایتان نمونه سوال حل کنم. گفتند:«آقا تخته دیده نمی شه!»

  گفتم پرده ها را کنار بزنند؛ هوا ابری بود و تاثیر چندانی نداشت. به نعمت که مبصر و گنده ی کلاس است گفتم گوشی اش را دربیاورد و روی تخته نور بیندازد. آمد؛ بچه ها گفتند:«معلوم نیست!»

 یکی دیگر از بچه ها هم آمد و از زاویه ی دیگر چراغ قوه ی گوشی اش را گرفت. دو سه تای دیگر هم گوشی هایشان را روشن کردند و روی پیش آمدگی پایین تخته ی کلاس گذاشتند؛ انگار که شمع روشن کرده باشی! 

گفتم:«معلوم شد گوشی نمی آرید مدرسه!» 

خندیدند.

همهمه بود؛ صداها و خنده ها بود که می آمد:«آقا معلوم نیست!»

گفتم:«لطفا گوشی ها رو  بردارید.»

بعد فقط گوشی خودم را روشن کردم و روی تخته گرفتم.

-بچه ها لطفا صادقانه بگید تخته معلومه یا نه؟

کلاس آرام شد. تک و توک و بعد چندتا چندتا گفتند:«بله، معلومه.»

با ماژیک در دست راستم و گوشی در دست چپم مثال را ادامه دادم.

بچه ها پرده ها را کشیدند تا تخته بهتر دیده شود. یک نفر گفت:«شد سینما!»

هنوز همهمه بود.

یک دفعه نعمت پا شد، ایستاد و رو به بچه ها گفت:«هوووپ!»

و کلاس ساکت شد.

صدا از کسی در نمی آمد!

در حالی که خنده ام گرفته بود پرسیدم:«من که می تونم حرف بزنم؟»

بچه ها لبخندزنان با سر تایید کردند که :«بله!»

با خیال راحت مشغول درس شدم!

یک جا کسی چیزی پرسید، توضیح دادم. بعد جمله ی بی ربطی گفت. نعمت رو به او گفت:«ااا...»

گفتم:«سوال پرسیده ها!»

- آقا بپرسه، اما بعدش بلبل زبونی نکنه! قانونه!... هوووپ!

 مثال را چندبار توضیح دادم و رفتم مثال بعدی. 

 ناگهان یکی از بچه ها چیزی گفت که نفهمیدم؛ کلاس همه برگشتند رو به او. با صورتی رنگ پریده، گوشه ی نیمکت به دیوار تکیه داده بود. نعمت چپ چپ نگاهش کرد. رو به نعمت گفت:«چیه خب؟... »

 چندتا جمله رد و بدل کردند و آرامشان کردم.

 مثال که تمام شد، گفتم همین مثال ها کافیه و وسایلم را جمع کردم که بروم. نعمت و بچه ها پسر رنگ پریده را دوره کردند. نعمت رو به رویش سینه سپر کرده بود. بچه ها به من  گفتند:«آقا شما بفرمایید!»

برگشتم و با عصبانیت گفتم:«دعوا نه ها!»

 یکی از بچه ها که درسخوان تر است، مرا تا دم کلاس همراهی کرد و گفت:«آقا نگران نباشید، دعوا نیست.»

از کلاس خارج شدم.

سایه ی جنگ

 مادران، کته کلویتس، ۱۹۱۹

 سر کلاس های دوازدهم، بچه ها از جنگ می گفتند. طبق معمول، چندتایی هم مسخره بازی در می آوردند که مثلا «مدرسه ی ما را که نمی زنند.»

اولش سعی کردم خودم را بی تفاوت نشان دهم؛ نشد. 

  نگرانی را می شد از چهره هاشان خواند.

  گفتم بچه ها آخر کلاس در موردش صحبت می کنیم.

  در تمام طول کلاس، ذهنم درگیر جنگ بود. به خاطرم آمد که روی دیوار دکان پدرم دو نقشه بود، ایران و جهان. معمولا نزدیک پدرم می نشستم. دورتادور هم مردهای ده می نشستند. چای پدر روی چراغ علا الدین همیشه به راه بود و رادیوش اغلب روشن بود. هروقت در جنگ عملیاتی  یا اتفاقی رخ می داد، بحث ها درباره ی آن داغ بود. معمولا امیرخان پا می شد و مثل یک کارشناس، روی نقشه ی ایران درباره ی آن صحبت می کرد.

هرازگاهی تویوتایی خاکی رنگ توی ده می آمد و کمک به جبهه جمع می کرد. مادرم، مثل اغلب زنان ده، دسته ی بزرگی نان شاته برایشان می برد.

یک بار سربازها پایین ده اردو زده بودند. گفتند مانور دارند. رفتیم تماشا. در  چمنزاری وسیع چادر زده بوند و ماشین بود و تفنگ و سربازانی که خیلی هاشان کم سن و سال بودند.

 برای ما که کودک بودیم، جنگیدن حالتی قهرمانانه داشت.

  اواخر جنگ بود که کوچ کردیم شهر. در و دیوارهای شهر پر از شعار بود. بمباران شیمیایی حلبچه که اتفاق افتاد، شهر پر بود از کردهای آواره ای که خرده ریزهای خانه شان را کنار پیاده روها می فروختند؛ کاسه و بشقاب و از این قبیل چیزها. 

بعد از جنگ، صف های طولانی نان و قند و سال ۶۹ که با هم سن و سال ها می رفتیم کنار جاده تا برای اتوبوس اسیرانی که آزاد شده بودند دست تکان دهیم؛ بدن ها یا سرهای لاغرشان را از شیشه بیرون می کردند و برایمان دست تکان می دادند... .

وقتی به موزه صلح تهران رفتم، راهنما که مردی میانسال بود، خود هردو پایش را در جنگ از دست داده بود، آن هم هنگامی که نوجوان بود. یاد نوجوانانی افتادم که برای مانور آمده بودند ده. تصویری از یک مصدوم شیمیایی را که از داوطلبان سابق موزه بود نشانم داد؛ چشمان و ریه هایش را چندبار عمل کرده بودند. گفت: «نه می تواند بنشیند، نه بایستد، نه بخوابد... .»

در یکی از روزهای بعد، اعلان مراسم خاکسپاری آن مصدوم را دیدم.