وقتی دوره ی راهنمایی را تمام کردم، می خواستم بروم هنرستان و گرافیک بخوانم، اما دوری مسافت باعث شد بروم شاخه ی نظری. آن روزها شاخه ی نظری به دو رشته ی انسانی و ریاضی-تجربی تقسیم می شد و این دومی از سال بعد به دو شاخه ی ریاضی و تجربی تقسیم می شد. از آنجا که نتوانسته بودم بروم هنر، به دنبال علاقه ی دومم ریاضی، رفتم رشته ی ریاضی-تجربی و سال اول دبیرستان را تمام کردم. در منطقه ی ما کلاس ریاضی وجود نداشت. با تعدادی از بچه ها با مدیر مدرسه صحبت کردیم. قرار شد به انتخاب معلم هایمان، بهترین ها انتخاب شوند تا کلاس ریاضی سال دوم تشکیل شود. وقتی در سال دوم کلاس ریاضی تشکیل شد، شور و شوق زیادی داشتیم. درس خوان ترین های مدرسه در کلاس ریاضی گرد آمده بودند. مدیرمان آقای لطفی، مدیری توانمند بود؛ بهترین معلم ها را از دور و نزدیک به مدرسه آورده بود؛ یکی از یکی بهتر.
کلاس فوق العاده ای داشتیم! خیلی درس می خواندیم. من که سال قبلش هر روز فوتبال بازی می کردم، تقریبا تمام وقتم به درس خواندن می گذشت. از مطالعه ی ریاضی لذت می بردم. یادم می آید که یک بار وسط مهمانی شلوغی، فارغ از سر و صداهای دور و برم، تمرینی را از درس هندسه حل می کردم؛ یک اثبات به کمک تناسب بود. هیچی از مهمانی نفهمیدم. وقتی به جواب رسیدم، نمی دانستم از خوشی چه کنم و رفتم توی حیاط!
خیلی به خودمان افتخار می کردیم و در مدرسه هم جور دیگری به ما نگاه می کردند.
وقتی معلم ریاضی مدرسه ای راهنمایی شدم، با تمام توانم تدریس می کردم؛ ریاضی بچه ها خیلی ضعیف بود. به سرعت معروف شدم به معلمی که زود سر کلاس می رود و دیر و با دستانی گچی از کلاس خارج می شود. خیلی وقت ها زنگ تفریح ها برای بچه ها رفع اشکال می کردم یا برای المپیادی ها نمونه سوال حل می کردم. دنبال روش هایی بودم که بچه ها ریاضی را بهتر یاد بگیرند؛ مجلات ریاضی را می خواندم و در جلسات گروه ریاضی حضوری فعال داشتم. در دوره ای که با سرگروه ریاضی منطقه مان در یک مدرسه بودیم، یک سوال تجزیه را مطرح کرد که ذهنش را مشغول کرده بود؛ نتوانستیم دو نفری حلش کنیم. به خانه که رسیدم آنقدر با آن کلنجار رفتم که حلش کردم. با مادرم تنها بودیم؛ گفتم:«حلش کردم! .. حلش کردم مادر!»
و مادرم برایم اسپند دود کرد و صلوات فرستاد!
معلم ریاضی های دبیرستانی می گفتند وقتی شاگردان تو سر کلاسمان می نشینند، خیالمان از پایه شان راحت است. در همان سال ها از همان مدرسه ی محروم، دانش آموزانم در المپیاد منطقه مقام آوردند.
ریاضیات و تدریس آن برایم مهم و ارزشمند بود.
خود اداره مرا به دبیرستان فرستاد و آنجا هم همان طور بودم. در برخی از کلاس های ریاضی، شاگردانی عالی داشتم و از درس دادن به آن ها لذت می بردم... .
حالا از آن روزها سال های زیادی گذشته است؛ اگرچه همچنان با تمام توانم سر کلاس می روم، اما این بچه ها، آن بچه ها نیستند. علم و در راس آن ریاضی، دیگر اهمیتی برایشان ندارد. اصلا درس نمی خوانند، هرچه که باشد. تعداد کلاس های ریاضی در منطقه مان انگشت شمار است و قبولی در رشته های ریاضی در دانشگاه به سختی گذشته نیست، تازه اگر داوطلبی برای آن رشته ها باشد.
و من، پس از بیست و یک سال تدریس ریاضی، دیگر هیچ علاقه ای به تدریس آن ندارم!
به این می اندیشم که در تمام سال های کاری ام، علاقه ام به ریاضی و نگاه منطقی به همه چیز، چقدر باعث آزار خودم و بقیه شده است و اگر دوره هایی که به علایق هنری ام پرداخته ام نبود، چقدر زندگی برایم سخت تر می شد.
ماه پیش رفتم اداره و درخواست دادم که در سال جدید به عنوان معلم هنر مشغول به کار شوم؛ می دانستم که سخت قبول می کنند. دیشب امید، از بهترین بچه های کلاس ریاضی های قدیمم که حالا در حسابداری اداره مشغول به کار است به ام خبر داد که با درخواستم موافقت شده است و از سال جدید، نصف موظفم را می توانم هنر درس بدهم.
*عنوان از حسین صفا
امروز راهنمای عکسخانه در کاخ گلستان بودم. این بنا، حوضخانه ی عمارت بادگیر بوده است و از بادگیرهای آن عمارت، هوا وارد اینجا می شده است؛ وقتی هوا با برخورد به حوض مستطیل شکل آن، خنک می شده، به محلی خوش برای نشستن و استراحت تبدیل می شده است که وزرای دربار مشتری آن بوده اند.
عکسخانه در دوره ی پهلوی بازسازی شد و سقف گچی آن و دیوارهایش آجرکاری شد. حوض مستطیل شکل آن هم به حوض کوچک امروزی تبدیل شد.
در حال حاضر، عکسخانه به عنوان محلی برای به نمایش گذاشتن بخشی از عکس های مجموعه آلبوم های عکس کاخ گلستان استفاده می شود.
عکسخانه، مجموعه کاخ گلستان
پ.ن. ها:
* در این بنا چند اتاق کوچک وجود دارد؛ میرزا رضای کرمانی، پس از ترور ناصرالدین شاه، مدتی را در یکی از همین اتاق ها زندانی بوده است. حیدر خان عمو اغلی هم پس از ترور ناموفق محمدعلی شاه، در یکی از این اتاق ها زندانی شده بود.
* عکاسی به فاصله ی سه سال پس از اختراع آن در اروپا، از طریق دوربین عکاسی اهدایی ملکه ویکتوریا به محمدشاه قاجار، وارد ایران شد و به خصوص در دوره ی ناصرالدین شاه به سرعت پیشرفت کرد؛ در آن دوران، به عنوان یک حرفه در دارالفنون تدریس شد و عکاسان زبده ای تربیت شدند.
* آلبوم های عکس کاخ گلستان شهرتی جهانی دارند؛ انبوهی از عکس هایی که از آن دوران به جا مانده اند، اطلاعات ارزشمندی در زمینه های مختلف به ما می دهند. مدتی پیش، فردی ناشناس چند هزار عدد از این عکس ها را در فضای مجازی منتشر کرد که عکس های حیرت انگیز در بین آن ها کم نیست!
زنده یاد سعید راد،
بازیگری قدرتمند، حرفه ای، باشخصیت و با زبان بدنی عالی بود که متاسفانه هیچ گاه آن طور که باید، قدرش دانسته نشد؛ در اوج بود که انقلاب شد و پس از انقلاب و رکوردشکنی «عقاب ها» (ساموئل خاچیکیان،۱۳۶۳) در گیشه، ممنوع الکار شد. غربت کشید و با «دوئل» (احمدرضا درویش، ۱۳۸۲) بازگشت شکوهمندانه ای داشت.
ماندنیترین تصویری که از او در ذهنم زنده است، «تنگنا» و صدای فریدون فروغی بر موسیقی اسفندیار منفردزاده است.
سعید راد در «تنگنا»، امیر نادری، ۱۳۵۲
یادش گرامی!
پ.ن.:
بشنوید:https://s32.picofile.com/file/8477782850/Dariush_Jangal.mp3.html ترانه ی «جنگل» از فیلم «خورشید در مرداب» با بازی سعید راد (محمد صفار، ۱۳۵۲)، موسیقی بابک بیات، ترانه ی ایرج جنتی عطایی و صدای داریوش.
پس از مدت ها، امروز به عنوان همیار در مجموعه ی کاخ گلستان بودم و قرار است حداقل هفته ای یک بار در خدمت این مجموعه باشم.
ورودی غربی کاخ ابیض (موزه مردم شناسی)، مجموعه ی کاخ گلستان
امروز در موزه مردم شناسی بودم که ساختمان آن در دوره ی ناصرالدین شاه و به جای عمارتی که آغامحمدخان ساخته بود احداث شد و به خاطر رنگ سفید نمای بیرونی اش در ضلع شرقی به کاخ ابیض (سفید) معروف شد؛ انگیزه ی ساخت بنا، جایی برای نگه داری از هدایای ارزشمندی بود که سلطان عبدالحمید عثمانی به دربار ناصرالدین شاه اهدا کرده بود و شاه جایی برای آن ها نداشت!
پس از ناصرالدین شاه، کاربری آن تغییر کرد و مثلا در دوره ای، دفتر کار احمدشاه قاجار بود.
با دستور رضاشاه برای تاسیس بنگاه مردم شناسی و فرستادن کارشناسانی جهت گردآوری نمونه هایی از پوشاک، ابزارآلات و صنایع دستی نقاط مختلف کشور، زمینه ی ایجاد نخستین موزه مردم شناسی ایران شکل گرفت. سال ها بعد در ۱۳۴۷، اشیای آن موزه به کاخ ابیض انتقال یافت و از آن پس نامش به موزه مردم شناسی تغییر کرد.
این مجموعه، تنها بخش قابل بازدید از مجموعه ی کاخ گلستان در پیش از انقلاب بود که در دوره هایی بسیار پر رونق بود. امروزه اما خبری از آن رونق و شکوه گذشته اش نیست و برای بازدیدکنندگانی که خستگی گذر از کاخ های پر زرق و برق دیگر و معمولا به عنوان آخرین ایستگاه به اینجایی می رسند که به خصوص به خاطر دیوارهای ساده اش کمتر نشانی از کاخ دارد و بعد با عنوان موزه مردم شناسی بر سر در آن مواجه می شوند، جذابیت چندانی ندارد.
اما برای بازدیدکننده های جدی تر، اشیای با ارزش و گاه بی نظیری را در این مجموعه می بینیم؛ دو تابلوی قلابدوزی و معرق روی پارچه ی پشمی از دوره ی فتحعلیشاه قاجار که توسط استاد آقا بزرگ اصفهانی با ظرافت تمام کار شده است، اشیایی بازمانده از تکیه ی دولت به عنوان بزرگ ترین تالار نمایش در دوره ی قاجار که اکنون اثری از آن باقی نمانده ست، چند تابلوی رنگ و روغن نقاشی قهوه خانه ای، سه تابلوی نقاشی رنگ و روغن از حسین شیخ، از شاگردان متاخر کمال الملک و از جمله تابلوی سفره ی هفت سین نوروزی او، صنایع دستی و لباس هایی از اقوام مختلف ایران از دوره ی زندیه تا پهلوی، از جمله ی این اشیا می باشند.
همیان (کیسه ی پول)، از مجموعه اشیای کاخ ابیض
دیشب مهمان مادر بودیم.
پس از مرگ پدر، شب ها به نوبت پیشش می مانیم. بعضی ها منظم و بعضی ها هم چند هفته یک بار.
مادر کم حوصله تر شده است و به لحاظ جسمانی افت کرده است. به سختی قبول می کند که خانه ی بچه ها برود و بیشتر وقت ها تنهاست. اخلاقش همین طوری ست؛ هیچ جا را مثل خانه ی خودش نمی داند.
وقتی به تنهایی اش فکر می کنم دلم می گیرد. البته که پدر خیلی به خوابش می آید. «گاهی در پذیرایی قدم می زند و گاهی دم در می نشیند.» پیداست که نگران مادر است؛ درست مثل آخرین حرف هایش به مادرم پیش از مرگ، و حرف هایش در وصیت نامه اش.
درگیری های کاری که تا اواسط خرداد داشتم، از کلاس های فشرده ی تدریس در مدرسه و بیرون و بعد تصحیح برگه های پایه ی هشتم که امسال به ام داده بودند تا کارهای روزمره ی تمام ناشدنی، حسابی خسته ام کرده بود. در آن روزها از هرچیزی برای اینکه حالم بهتر شود استفاده می کردم؛ باز کردن پنجره ای که رو به کشتزارهای پشت مدرسه است و ایستادن در برابر بادی که تو می زد، موزیک هایی که توی ماشین در راه مدرسه می شنیدم، یا وقتی که در همین مسیر باران می گرفت و زیر باران رانندگی می کردم... . دلم می خواست به قول سپهری در شعر «در گلستانه»، لب آبی گیوه ها را بکنم و پاهایم را در آب کنم تا تنم هشیار شود!
روزهایی تکراری و خسته کننده بود.
اما بالاخره تمام شد. اگرچه حالا هم تصحیح برگه های امتحان نهایی را دارم، اما به هرحال فراغتی حاصل شده است.
دلم تماشای سپیدارها را می خواهد و می دانم که می شود.
برای همه ی بچه هایی که روزی شاگردم بوده اند و به هر دلیل جانشان را از دست داده اند ناراحتی کرده ام؛ اما برای علیرضا که چند روز پیش به رحمت خدا رفت ناراحتی ام خیلی بیشتر بود.
یادم نیست چند سال پیش شاگردم بود، حداقل هفت هشت سال پیش بود. علیرضا به لحاظ جسمانی رشد متعارفی نکرده بود، سرش نسبت به بقیه ی تنش بزرگتر بود و دست و پاهای کوچکی داشت. گرفتار مشکلات تنفسی هم بود که بالاخره همان جانش را گرفت. دائما روی ویلچر بود. به ندرت حرف می زد، اما همیشه لبخند داشت؛ اصلا صورتش جوری بود که به محض نگاه کردن به اش، ناخودآگاه لبخندت می گرفت.
بچه های مدرسه دوستش داشتند و کمکش می کردند. همه او را به عنوان یک استقلالی دو آتشه می شناختند؛ لیدرهای تیم هم می شناختنش و در صفحه ی اینستاگرامش عکس هایی را که با بازیکنان یا کادر تیم استقلال گرفته بود به اشتراک می گذاشت. در معرفی صفحه اش هم نوشته بود:«با پرچم استقلال خاکم کنید». وقتی مرد، بچه ها، چه پرسپولیسی ها و چه استقلالی ها، برایش استوری گذاشتند و ابراز ناراحتی کردند.
در یکی از پست های صفحه ی اینستاگرامش، به کمک نرم افزارهای ویرایش عکس، خودش را به صورت انسانی با اندامی طبیعی درآورده بود؛ صورتش در اندامی سالم با فیگورهای مختلف، به مخاطب لبخند می زد.
*عنوان از این شعر فرناندو پسوآ:
آری خستهام
و به نرمی لبخند میزنم بر خستگی،
که فقط همین است؛
در تن آرزویی برای خواب،
در روح تمنایی برای نیَندیشیدن
*جنگ جهانی دوم: از خطوط مقدم [مستند]، راب کلدستریم، ۲۰۲۳
امتیاز: ۴ از ۵
مروری بر جنگ جهانی دوم از آغاز تا پایان (۱۹۴۵-۱۹۳۹).
فیلم تماما با استفاده از تصاویر آرشیوی باقی مانده از جنگ جهانی دوم روایت می شود؛ تصاویری که ترمیم شده اند یا رنگی شده اند و البته متناسب با روایت استفاده شده اند.
فیلم با روایت گزارش گونه، بهره گیری از تصاویر واقعی و ارائه ی نظرات طرف های درگیر، تلاش می کند نگاهی بی طرفانه به وقایع جنگ جهانی دوم داشته باشد.
نقطه ی قوت فیلم در نگاهی ست که به وقایع جنگ دارد؛ راویان از سربازان و مردم عادی دو طرف، از تجربیات خود می گویند: جنگ در هرحال، هیچ برنده ای ندارد. برخی از تصاویر استفاده شده در فیلم به شدت تکان دهنده است.
به نظرم جای برخی اتفاقات در فیلم خالی است:
- بمباران درسدن در آخرین ماه های جنگ توسط متفقین که چرچیل نقشی مهم در آن داشت و طی آن هواپیماهای انگلیسی و آمریکایی با بیش از دو هزار بمب افکن و جنگنده به طرزی وحشیانه، حدود نود درصد از این شهر زیبا و تاریخی را که با فلورانس مقایسه می شد از بین بردند و غیرنظامیان زیادی را کشتند.
- پرداختن بیشتر به جنایات جنگی ژاپن از جمله در چین، که نقش زیادی در همراهی افکار عمومی با دولت آمریکا پس از بمباران هسته داشت.
پ.ن. ها:
*کورت ونه گات (نویسنده ی آمریکایی)، کشته های بمباران درسدن را ۱۳۴۰۰۰ نفر ذکر کرده است و گونترگراس (نویسنده ی آلمانی) آن را یک جنایت جنگی خوانده است.
* فیلم می تواند در تدریس تاریخ مورد استفاده قرار گیرد چرا که خلاصه کردن چنین جنگی در شش اپیزود، کار ساده ای نیست که این فیلم موفق شده است آن را به انجام رساند.
امروز بچه های یازدهم تجربی درباره ی جنگ گفتند و من یاد فیلم «گیلانه» افتادم؛ مادری که پسر یکی یک دانه اش را می فرستد جبهه و پسر، مجروح بر می گردد، جوری که برای کارهای معمولی اش هم کمک لازم دارد و گیلانه باید تر و خشکش کند.
گیلانه پیش از جنگ خانه ای محقر داشت و حالا هم همان خانه، اما باید پرستار پسرش هم باشد؛ او را به زحمت جا به جا کند و لای انگشتان پاهایش را پاک کند.
فاطمه معتمدآریا (گیلانه)، بهرام رادان؛ گیلانه (رخشان بنی اعتماد، محسن عبدالوهاب، ۱۳۸۳)
کوه و منطقه شکارممنوع امروله و داله خانی، منطقه ای به وسعت بیش از ۴۲ هزار هکتار است که حدفاصل شهرستان های کنگاور، صحنه و سنقر در استان کرمانشاه قرار گرفته است. این منطقه، رشته کوهی ست که در جهت جنوب شرق به شمال شرق کشیده شده است. بلندترین نقاط آن، قله های نخودچال (نوخه چال) و نمازگاه با بیش از ۳۰۰۰ متر می باشند. گفته می شود که «امروله» به معنای آمرود کوچک است؛ آمرود در کردی به معنای درخت گلابی است و گویا در گذشته درختان گلابی وحشی در این منطقه وجود داشته است.
امروله از سمت سراب کبوتر لانه
امروله با کوه های صخره ای شیبدار، چشمه ها، غارها و پوشش گیاهی متنوع و جذابش، منطقه ای بکر برای زیستن گونه های متنوع جانوری ست. عشایر و دامداران حوالی آن نیز از دامنه هایش برای چرای دام استفاده می کنند و کوهنوردان از مسیرهای مختلف به قله هایش صعود می کنند و البته که این منطقه، از گزند شکارچیان در امان نیست.
روز هشتم نوروز، با محمد، سجاد و رامین از مسیر روستای عبدالتاجدین به این منطقه رفتیم و در غار کوچکی در میانه کوه اتراق کردیم.
جای دوستان سبز!
* عنوان از اخوان ثالث
قسمت بود سیزده بدر را در کنار قبر پدر سر کنیم.
روز دوم عید که رفتیم سرخاک متوجه شدیم سنگ قبر از قسمت پایین نشست کرده است. داداش سیروس و هوشنگ پیگیری کردند و سرانجام روز سیزده باهم رفتیم و برایش قرنیز گذاشتیم و درست شد.
بنا، اسمش اوس غلام بود؛ از لهجه اش نتوانستم بفهمم اهل کجاست. یاد پدر افتادم که بنایی بلد بود. خانه ی پدری در روستا را با عمومامه دو نفری ساخته بودند.
عصر سیزده خبر دادند رمضان پسرخاله ی پدرم که ما به اش دای رمضان می گفتیم، درگذشته است؛ دای رمضان و پدرم و عمو شکی، رفقای دیرین هم بودند. چند سالی بود که به آلزایمر مبتلا بود. با دختر دومش زهرا - که ازدواج نکرده است-، در گوشه ای از خانه ی پسر بزرگش زندگی می کردند. زهرا دچار افسردگی شدید است. روز خاکسپاری در بی بی سکینه، زهرا خواسته بود صورت پدرش را ببیند تا باور کند مرده است. مردها تابوت را توی حیاط نگه داشتند و صورت دای رمضان را کنار زدند. زهرا، پوست و استخوان شده، در حالی که خواهر بزرگش بازویش را گرفته بود پیش آمد. در سکوت، آرام از لا به لای مردها بالای سر پدرش رسید. بدون کمترین حرکتی به سر و گردنش، نگاهی به او انداخت و بی هیچ کلامی برگشت و رفت.
*عنوان از سپهری
روز سوم فروردین، با جمعی ۲۶ نفره از نزدیکان رفتیم بازدید از مجموعه ی کاخ سعدآباد. یک جمع متنوع که کوچکترین عضوش هیراد و بزرگترین عضوش مادرم بود. مادر بازدید نکرد و روی نیمکتی رو به روی کاخ سفید(ملت) نشست.
مجموعه کاخ های سلطنتی سعدآباد، ۱۸ کاخ است که در منطقه ای ییلاقی در شمال تهران قرار گرفته است. برخی از این کاخ ها در اختیار دستگاه های دولتی ست و مابقی بازدید عمومی دارد.
از اولین و آخرین باری که رفته بودم کاخ سعدآباد، بیست و سه سال می گذشت. از زمانی که وارد رشته ی موزه شده ام، به قول اساتید، نگاهم موزه ای شده است و در چنین جاهایی مدام آنچه را که آموخته ام در ذهنم می سنجم و مرور می کنم! البته که با وجود شلوغی فضا و همراهی با بقیه، اولویتم این بود که در کنار جمعمان باشم.
درست مثل روز سوم نوروز پارسال که در کاخ گلستان بودم، اینجا هم شلوغ بود. راهنمایی که در طبقه ی همکف کاخ سفید درباره ی بنا توضیح داد، به اندازه و مدیریت شده توضیح داد.
حجم بالای جمعیت در چنین فضاهایی کار دشواری ست و بنا یا آثار از آسیب ایمن نیستند. بچه هایی را دیدم که با تقلای خودشان و یا به وسیله ی همراهانشان از پایه ی مجسمه ی آرش کمانگیر بالا می رفتند تا عکس یادگاری بگیرند. شلوغی برخی مسیرها باعث شده بود تا گل هایی که در حاشیه ی مسیرها کاشته شده بودند به وسیله ی جمعیت لگدکوب شوند و کلا جمعیت از هر مسیر تعریف شده و ناشده ای از باغ کاخ عبور می کردند، زباله هایی که به خصوص در نزدیکی دکه هایی که خوراکی می فروختند پراکنده شده بودند. در حالی که صفی طولانی برای خرید بلیت تشکیل شده بود، جمعیت به خرید اینترنتی بلیت از اپلیکیشنی به نام «تاپ» که معرفی شده بود ترغیب می شدند اما برای چگونگی استفاده از آن، راهنمایی نمی شد. این اپلیکیشن باید فقط یک بار هزینه ی ورود به کل مجموعه را می گرفت، در حالی که با هر بار خرید بلیت برای یک بخش، هزینه ی ورودی هم کسر می شد و به این ترتیب هزینه ی پرداخت شده تقریبا دو برابر می شد. برای حل این مشکل، بازدیدکننده باید به بخش روابط عمومی مراجعه می کرد و در آنجا بابت هزینه ی پرداختی اضافی، بلیت رایگان بخش های دیگر داده می شد! حالا تصور کنید شما در منتهی الیه مجموعه متوجه این مشکل می شدید و روابط عمومی هم در ابتدای مجموعه قرار دارد!...
جذاب ترین بخش بازدید برای من، بازدید از موزه آشپزخانه سلطنتی بود؛ جایی که در گذشته محل پخت و پز غذا و خوراک های کل مجموعه کاخ های سعدآباد بوده است. به نظرم اگر برنامه ریزی درستی برای آن شود، پتانسیل بالایی برای جذب بازدیدکننده دارد.
موزه آشپزخانه سلطنتی؛ مجسمه ی «علی افشار»، از آشپزهای آشپزخانه سلطنتی
پ.ن.ها:
*امیدوارم سال پیش رو برای همه ی همراهان گرامی، سالی خوش باشد.
* عنوان از رضی الدین آرتیمانی
امروز از پایان نامه ام دفاع کردم.
این روزهای آخر واقعا از سخت ترین روزهای عمرم بود؛ مصیبت مرگ پدر مرا به شدت غمگین کرده بود. شب آخر مدام برایم یادآوری می شد؛ تا ساعت ۳/۵ بامداد کنارش بودم و پدر پشت به بخاری نشسته بود. نیم ساعتی بود که فشار خونش به تعادل رسیده بود و رنگ و رویش برگشته بود سر جایش، مثل همیشه آرام بود و به من و داداش سیروس و مسلم پسرش گفت برویم خانه هامان؛ دیروقت است و فردا باید سر کار برویم. حدود یک ساعت بعد مادرم زنگ زد و من در حالی که قلبم سخت می زد به تن بی جان پدرم رسیدم که دراز کشیده بود نزدیک پنجره ی پذیرایی... . مادر، آشفته حال و گریان، بالای سرش بود. داداش سیروس با ظاهری به هم ریخته و چشمانی خیس، داشت تلفنی با اورژانس صحبت می کرد.
سرم را روی سینه ی پدر گذاشتم، صدایی نمی آمد.
در حالی که بلند از هستی و هرچیزی کمک می خواستم، پدر را ماساژ قلبی می دادم. خانم آن سوی خط اورژانس داشت با داداش سیروس سئوال و جواب می کرد و من فریاد کشیدم که :«فقط بگو بیان...!»
گوشی را داد به من و رفت بیرون.گوشی را گرفتم که با شانه ام نگه دارم، نشد. گوشی را کشیدم. سیم تلفن کوتاه بود و تلفن از روی میز پایین افتاد و قطع شد.
با موبایل اورژانس را گرفتم. آدرس که دادم، گفت توی راه هستند.
اما دیر شده بود...
بارها آن لحظه ها در ذهنم مرور شده اند. پدر را دوست داشتم، بسیار دوست داشتم.
بارها پای لپ تاپ این لحظات برایم مرور شد.
چندبار بیمار شدم که دوبارش را دکتر رفتم.
کارهایم عقب افتادند و به روزهای پایانی بارگذاری در سامانه ی دانشگاه کشیدند. گاهی گمان می کردم که زمین و زمان در برابرم ایستاده اند. هر طور که بود باید تا آخرین ساعت یازدهم بهمن، پایان نامه را در سامانه بارگذاری می کردم و سرانجام آن را حدود یک ربع مانده به پایان وقت بارگذاری کردم.
امروز وقتی نمره ام را اعلام کردند و برایم دست زدند، هیچ حس خاصی نداشتم. انگار کاری بود که باید تمام می شد.
همین.
.عنوان از شاملو
. پوزش از همراهان بابت نبودن هام.
آرام بگیر پدرم...؛
دلم خیلی برایت تنگ می شود...
پ.ن.ها:
* تصویر، پدرم در شب چله ی گذشته که برایمان فال حافظ گرفت. حالش خوب بود و می خندید.
* عنوان از دیالوگ های فیلم اردت (کارل تئودور درایر، ۱۹۵۵)؛ چرا که پدرم زندگی را ستایش می کرد.
دایی رسول پس از چند روز بستری شدن در بخش مراقب های ویژه ی بیمارستان، جمعه شب درگذشت.
دایی رسول، دایی بزرگ من است. از حدود ۱۳ سال پیش، کم کم دست هاش لرزش گرفت؛ تشخیص پزشک ها پارکینسون بود. آن روزها با قرص های خارجی ای که از دور و نزدیک تهیه می کرد، لرزش ها کم بود. گفته بودند باید از تنش های عصبی دوری کند.
اما تنش پشت تنش پیش آمد و لرزش ها به مرور بیشتر شد. مسائل خانوادگی که در راس آن پسر بزرگش جای داشت، نقش اصلی را در این تنش ها بازی کرد. درست مثل آخرین باری که تشنج کرد و تا زمان مرگش روی تخت بیمارستان خوابید.
آخرین باری که دیدمش، لرزش ها نیمی از بدنش را گرفته بودند. قاشق را نمی توانست بگیرد و زن و بچه هاش به اش غذا می دادند. نمی توانست جایی برود. چند جمله بیشتر صحبت نکرد. در صداش اگرچه قدری لرزش بود، اما مثل قدیم ها، صداش گیرا و قدرتمند بود.
دایی رسول را از بچگی به عنوان یک خیاط به خاطر می آورم. وقتی ساکن تهران شدند، در خیاطی های حوالی خیابان جمهوری، او را به عنوان خیاطی ماهر می شناختند. خانه شان خیابان قزوین بود؛ خانه ای قدیمی و حیاط دار که حس و حال خوبی داشت. کار و بارش خوب بود.
اما نمی دانم چرا تصمیم گرفتند برگردند شهرستان و این ابتدای مشکلاتشان بود. توی شهرستان مغازه ای نزدیک ایستگاه روستای پدری اجاره کرد و خیاطی اش را به راه انداخت؛ اما تهران کجا و یک شهر کوچک روستایی نشین کجا؟...
کم شدن درآمد دایی رسول همزمان شد با بریز و بپاش های بی مورد برای مهمانی دادن هایش؛ چرخ خیاطی های با ارزشی را که از تهران با خودش برده بود به مرور فروخت. بعد نوبت به سهم الارثش از باغ پدربزرگ رسید؛ باغی که من و مادرم بسیار دوستش داشتیم و مادرم هرگز از آن ارثی نبرد.
دایی رسول همیشه شلوار و پیراهن پارچه ای می پوشید که اتو خورده بودند. خوش تیپ بود. فیلمفارسی دوست داشت. شانه های پهنی داشت. در جوانی بوکسور بود و معروف بود که گنده لات زورگویی را در چهار راه لشگر چنان زده بود که از آن محل کوچ کرده بود.
مادرم را بسیار دوست داشت. وقتی در کودکی مادرشان را از دست داده بودند، مادرم کولش می کرده و مراقبش بوده است.
در راه رفتن به مراسم خاکسپاری در شهرستان، مادرم در سکوت غمگین بود. جز چند جمله، بیشتر نگفت. هفته ی پیش رفته بود بیمارستان و دیده بودش. وقتی دایی رسول را صدا زده بود، دایی رسول انگشتش تکان خورده بود و چشمانش را باز کرده بود.
طولانی ترین جمله ای که مادرم با بغض توی ماشین گفت این بود که: «چشم به راهم بود.»
دربهدرتر از باد زیستم
در سرزمینی که گیاهی در آن نمیروید.
ای تیزخرامان!
لنگی پای من
از ناهمواری راه شما بود.
× عنوان از شاملو