فلسفه های لاجوردی

یادداشت های من...

فلسفه های لاجوردی

یادداشت های من...

کاش...

کاش چون پاییز بودم، کاش چون پاییز بودم
کاش چون پاییز خاموش و ملال انگیز بودم
برگ های آرزوهایم یکایک زرد می شد
آفتاب دیدگانم سرد می شد
آسمان سینه ام پر درد می شد
ناگهان طوفان اندوهی به جانم چنگ می زد
اشکهایم همچو باران
دامنم را رنگ می زد
وه، چه زیبا بود اگر پاییز بودم
وحشی و پر شور و رنگ آمیز بودم
....

"فروغ فرخ زاد"

لانه

از مدرسه که درآمدم، برف همه ی زمین های دور و بر را پوشانده بود. توژِ برف، روی آسفالت خیابان لُختِ منتهی به مدرسه سر می خورد و پیش می رفت و از زیر چرخ های ماشین رد می شد.صدای باد، داخل ماشین هم می آمد.

همین که نبش خیابان را به سمت راست پیچیدم، در زمین برفیِ بین این خیابان و مدرسه، سگی را دیدم که روی مبل کهنه ای لم داده است. تضاد رنگ روشنش با تیرگی مبل کهنه، ترکیب قشنگی ساخته بود. نگه داشتم و با موبایل عکس گرفتم. وقتی زوم کردم، متوجه شدم که سگ دارد از سرما می لرزد. در صفحه ی موبایل، چشم های قشنگ اما نگرانش را دیدم و سوزی که موهای بدنش را پیچ و تاب می داد. 

انگار از سرما خودش را گاز بگیرد، سر و زبانش را به پهلویش می کشید.

مبل کهنه در وسط سوراخی داشت که سرما از آن به تن سگ می خورد.

- خدا یا چه کنم؟

نمی توانستم همان طور رهایش کنم.

صندوق ماشین را باز کردم شاید تکه پارچه ای، چیزی گرم پیدا کنم...؛نبود.

نگاهم به مبل کهنه ی دیگری افتاد که کوچک تر بود و کمی آن سو تر، روی زمین ولو بود. رفتم طرفش. سگ ترسید و رفت آن طرف تر ایستاد. پای راستش می لنگید.

دو تا از بچه های مدرسه هم سر رسیدند. به کمک یکی شان، مبل کوچک را معکوس روی این یکی قرار دادیم که لانه ای شکل بگیرد. تخته پاره ای هم پیدا کردم و سوراخ مبل را هم پوشاندم.

آمدیم این طرف تر.

سگ رفت توی لانه اش!

همین که خواستم حرکت کنم، دیدم که سگ از لانه درآمد و رفت سمت دیگر.

ماشین حمل زباله داشت می آمد طرف لانه اش. رفتم کنار لانه ایستادم تا ماشین رفت.

سوزِ باد خوابیده بود.

سوار شدم و سگ را دیدم که آرام به طرف لانه می رود.

فردایش، نه اثری از لانه بود و نه از سگ.

باغ...

هر روز در مسیرم به سمت خانه، به خیابانی پهن و چند بانده، اما خلوت و آرام می رسم. در سمت چپ آپارتمان های نوساز و شیکِ سه چهار طبقه، منظم در کنار هم اند و در سمت راست، زمین های کشاورزی به آپارتمان های قدیمی تری می رسند. اما در همین سمت، پیش از آپارتمان ها، باغ انگوری هست که انگار همیشه ی خدا سبز است. ساقه های کوتاهِ مُو را روی میله های چوبی اغلب سپیدرنگی سوار کرده اند و بعضی ساقه ها بالای چوب ها در هم تنیده اند. دروازه ی چوبی اش مستطیلی ست که از وسط نصف شده است و در دو  طرف،  تخته چوب هایی ضربدری به هم می رسند.  فنسِِ در هم ریخته ای که به کمک چوب های قد و نیم قد سرپاست، حصار باغ است و در حاشیه ی خیابان، پای درخت های چند ساله، چمن سبز خوش رنگی روییده است.

هر بار که خسته از کنار باغ می گذرم، دلم تازه می شود. انگار سنگینی پلک هایم به سبکی می زند. آرام تر می رانم.

اما باغ این روزها ژولیده به نظر می رسد.

 

شنبه روز بدی بود...

چه روز بدی بود دیروز...

امروز آقای رزاقی گفت بیا امتحان املای بچه های هفتم را برگزار کنیم؛ برگه ی املا را گرفتم و رفتم سر یکی از کلاس های زیر زمین.

جملات برگه ی املا به نظرم حتی در حد بچه های کلاس سوم یا چهارم ابتدایی هم نبود، با این حال بچه ها خوب ننوشتند. کُند بودند و در نوشتن واژه های ساده هم مانده بودند. بعضی از واژگان معمولی را انگار برای نخستین بار است که می شنوند...

این وضعیت البته فقط به همین درس منحصر نمی شود.

واقعا چه امیدی به این آموزش و پرورش هست؟

هر روز دارم از این سیستم آموزشی ناامیدتر می شوم. هیچ کشوری بدون ساختن سیستم آموزشی اش، رشد نخواهد کرد. همه چیز از مدرسه آغاز می شود.

 تک و توک بچه درس خوان هایمان هم که یا بی کار خواهند شد، یا مهاجرت می کنند، یا ...

سال هاست که این ها، دغدغه ی مسئولان ما نیست!


بشنوید:

http://s7.picofile.com/file/8384630918/

11_HAFTEH_YE_KHAKESTARI.MP3.html

هفته ی خاکستری، با صدای فرهاد

خانه ام آتش گرفته ست، آتشی جان سوز...

"خداوند این سرزمین را از خشکسالی و دروغ دور نگه دارد."

داریوش بزرگ


چه بگوییم؟

از چه بگوییم؟

از کدام درد بگوییم؟...


پ.ن. ها:

٭"تفریح ما تمرین آیین های تدفین است

از هفت  اقلیمت  کجا این قدر غمگین است؟!"

"عبدالحمید ضیایی"


٭تصنیف "گریه کن"با صدای استاد شهرام ناظری:

http://download1639.mediafire.com/nlwyef1n2ceg/

fn6l1qdd8k09aha/Shahram+Nazeri+-+Aref+Ghazvini+-+Pejman+Taheri+-+Geryeh+Kon.mp3


٭ تصویر: تعدادی از جان باختگان حادثه ی سقوط هواپیما

بر کدام جنازه زار می زند این ساز..؟

چشمانم را که باز می کنم، انگار جایی را نمی بینم...؛ این غبار است یا دود یا چیز دیگر؟

یک هفته اضطراب از پیش آمدن جنگی دیگر.

مصیبت پشت مصیبت...، در جایی که پوستت کنده می شود تا راست را از ناراست تشخیص بدهی.

در سرزمینی که زرتشت در آن بر راستی تاکید می ورزید.

وقتی تلویزیون را روشن کردم تا خبر کشته شدن هموطنانم در مراسم خاکسپاری در کرمان را بشنوم، انگار نه انگار که اتفاقی افتاده است، در خبری کوتاه و در حاشیه، گوینده ی خبر، سرمست از جوّ حاکم، بی شرمانه گفت"تعدادی" از هموطنانمان...؛ بغضی خفه کننده گلویم را فشرد. بی نام، بی نشان، ... فقط تعدادی..!

واقعا چه بر سر ما آمده است؟!...

و بعد سقوط هواپیما و بعدش اتوبوس...

همه ی دنیا این طوری اند یا ما ظرفیتمان این قدر بالا رفته است؟!

برای کدام دل بسوزانیم؟

هرکدام پدر یا مادر یا برادران و خواهرانی دارند...

بر کدام جنازه زار بزند این ساز...؟


پ.ن:
٭ عنوان از شاملو
٭ بشنوید:
 ترانه ی "شادی ناپدید شد"، با صدای فیروز.
ترجمه ی ترانه:

"خیلی وقت پیش 
وقتی که من بچه بودم ، 
یک پسر بچه ای بود 
از پشت جنگل  می آمد 
باهمدیگر بازی می کردیم
اسم او شادی بود
                                    
من وشادی باهم ترانه خواندیم
برف بازی کردیم
و با باد مسابقه ی دو گذاشتیم
روی سنگ داستان های بچه گانه نوشتیم
و دستهایمان را در هوا تکان دادیم 

و روزی از روزها، دنیا آتش گرفت
گروهی از مردم به جنگ گروه دیگری برخاستند
جنگ به محل ما نزدیک شد
روی تپه ها رسید و دنیا، دنیایی شد

جنگ به اطراف دره رسید
شادی رفت تماشا کند
نگران شدم و او را صدا کردم
کجا می روی شادی؟
صدایش می کردم ولی 
صدای مرا نمی شنید
و درون دره دور ودورتر می شد 
از آن روز دیگر شادی را ندیدم
شادی ناپدید شد... 

و برف آمد و برف رفت 
بیست بار  برف آمد و رفت
من بزرگ شدم
ولی شادی همچنان کوچک است
با برف بازی می کند ..."

اعماق...

زندگی در اعماق امن است

اما زیبا نیست

ماهی هایی که در اعماق زندگی می‌کنند

صید نمی‌شوند

اما طلوع آفتاب را هم نمی‌بینند

کشتی‌ها را نمی‌بینند

حالا اسبی زیبا

پا به دریامی‌گذارد

او را نیز نخواهند دید

بله، زندگی در اعماق غم‌انگیز است.


"رسول یونان"

خفگی...

شنیدن، دیدن و نگفتن
همه ی آنچه را
که مترسک از ماه آموخته بود...

"سیدعلی صالحی"

مدرسه ای که می رفتیم...

اولین شاعر جهان

حتماً بسیار رنج برده است

آنگاه که تیر و کمانش را کنار گذاشت

و کوشید برای یارانش

آنچه را که هنگام غروب خورشید احساس کرده

توصیف کند 


و کاملاً محتمل است که این یاران

آنچه را که گفته است

به سخره گرفته باشند


"جبران خلیل جبران"

.

امروز یکی از همکارها گریزی زد به سال های ۸۶، ۸۷ و  خاطراتی از مدرسه ای که من هم یک روز در آن تدریس داشتم...

مدرسه در حاشیه ی یک زمین خشک، در انتهای روستایی در حاشیه ی شهر بود. برای نخستین بار بود که در آن مدرسه تدریس گرفته بودم که از جمله ی بهترین مدرسه های منطقه بود. تابستان ابلاغم را بردم و قرار شد از پاییز دو روز در آن جا تدریس کنم. اما در تابستان شنیدم که مدیرش را برکنار کرده اند و مدیر دیگری جایگزینش کرده اند. گویا از حراست اداره رفته بودند و به مدیر پیشین گفته بودند اسامی کسانی را که در تحصن مدرسه شرکت کرده اند بنویسد، او هم گفته بود اول نام خودم را بنویسید!

جدا از تغییر مدیریت، مدرسه ی شیفت مخالف را که بچه هایش به بی انضباطی مشهور بودند با این مدرسه ادغام کرده بودند.

روز نخست که رفتم، صف کلاس ها تا دم در حیاط کشیده شده بودند.

مدیر جدید از ابلاغم خبر نداشت! خوشبختانه کپی اش را همراه داشتم. باهاش جر و بحثم شد و در نهایت قرار شد یک روز آن جا درس بدهم و روز دیگر را در مدرسه ای دیگر.

اما همان یک روز به سختی می گذشت...

بچه های شرّ و شور کم نداشت؛ حرف و تیکه های زشت و بی پرده رایج بود و دعواهای زنگ آخری در بیابان نزدیک مدرسه تقریبا هر روز برقرار بود. پای چشمِ یکی از معاون ها بادمجانی کاشته بودند و او هر روز با عینک آفتابی بد شکلی به مدرسه می آمد. معاون دیگر که اصلا عرضه نداشت با بچه ها رو به رو شود و ازشان می ترسید.

فقط همان یک سال و همان یک روز آن جا بودم؛ شنیدم که سال بعد وضعیت بدتر شده بود. یادم می آید که یکی از همکارهای ریاضی مان مدام دنبال غیبت کردن بود که آن جا را بپیچاند! می گفت این بچه های سوم انسانی پدرم را درآورده اند.

از همان بچه های کلاس سوم انسانی، یکی شان خودکشی کرد. دختری را می خواست و وقتی از او جواب رد شنیده بود، با قرص برنج خودش را خلاص کرده بود.

"محل پاک شدن گناه کلیسا نیست...،

تو خیابون‌های پایین شهره!"


"خیابان‌های پایین شهر (Mean Streets) / مارتین اسکورسیزی"

بادبادک باز

اگر پست "ترکیدن از خاموشی" را خوانده اید بگویم که پدر آن شاگردم آمد مدرسه. 

راستش اصلا توقع آمدنش را نداشتم.

شنبه ی پیش بود.

شاگردم را فرستادم رفت و با پدرش کلی صحبت کردیم. راحت حرف هایش را زد، شاید حتی آن قدر راحت که انتظارش را نداشتم.

حرف هایش را شنیدم.

می گفت گوش به حرفم نمی دهد. 

فهمیدم که رفتار پسرش با توقعاتش نمی خواند. توقعاتی که البته نرمال بود و خاص نبود.

با این که پر انرژی نشان می داد، اما به نظرم خسته می آمد و البته بسیار صادق می نمود.

 یک آن یاد پدر شخصیت اصلی رمان بادبادک باز افتادم!

خیلی تشکر کردم از آمدنش و گفتم با پسرتان صحبت می کنم.

وقتی هیراد را از منزل پدرم آوردم خانه، هنوز توی ماشین و در پارکینگ ساختمان بودیم که بی هوا از پشت دست انداخت دور گردنم و گونه ام را بوسید و گفت:"بابا دوستت دارم!"

گرم بوسیدمش و قربان صدقه اش رفتم و پرسیدم:"هیراد!... به نظرت من بابای خوبی هستم؟"

گفت:"آره."

گفتم:"چرا؟"

گفت:"چون به پدربزرگ و مادربزرگ سر می زنی!"

گفتم:"دیگه چی؟"

گفت:"خیلی مهربونی!"

گفتم:"خیلی ممنون بابا، تو هم پسر خیلی مهربونی هستی!"

گفت:"ولی یه عیب خیلی بزرگ داری...؛

خیلی می خندی!"

تو سختی یا من یا آهن، ای سنگ...

دیوانه‌ای 

به تازگی از بند 

جسته است


این مژده را 

به حلقه ی طفلان

که می‌برد؟...


"صائب تبریزی"

 پ.ن.ها:

٭ طرح ممنوعیت شلیک مستقیم به کولبران راهی مجلس شد!

٭تصویر از صالح تسبیحی؛ ترکیب تابلویی از کاراواجو (سده ی ۱۶ و ۱۷ م.) با صورت یخ زده ی فرهاد خسروی.

بشنوید:

http://s7.picofile.com/file/

8382701800/%DA%A9%D9%88%D9%8

4%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%86.mp3.html

ترانه ی کُردی "کولبر"، با صدای جمشید عزیزخانی.


پیوست به پست پیشین.

علم در خطر است!

هوای آلوده را حتی توی راهروی مدرسه هم می توان با چشم دید. سر درد و حالت تهوع داریم، اما مدرسه تعطیل نیست؛ 

گویا مسئولین فرموده اند که "علم در خطر است!"

یا باید در گردنه با مشت گره کرده زیر برف بمیریم، یا خانه مان را آب بگیرد، یا...، اگر شانس آوردیم و زنده ماندیم، با هوای آلوده خواهیم مرد.

راستی...، چرا فرهاد خسرویِ ۱۴ ساله سرکلاس نبود و زیر برف بود؟


هوا دلگیر، درها بسته، سرها در گریبان، دست‌ها پنهان

نفس‌ها ابر، دل‌ها خسته و غمگین

درختان اسکلت‌های بلورآجین

زمین دل‌مرده، سقفِ آسمان کوتاه

غبار آلوده مهر و ماه

زمستان است...


"مهدی اخوان ثالث"

پ.ن:

بشنوید:

http://s7.picofile.com/file/8382555818

/%D9%84%D8%A7%D9%84%D8%A7%DB%8C%DB%8C_

%DA%A9%D8%B1%D8%AF%DB%8C.mp3.html

لالایی کُردی با صدای تارا جاف، که بازخوانی دیگری از لالایی استاد مظهر خالقی است.

در صبحی سرد و مه آلود...

عمومامه در صبحی سرد و مه آلود به خاک سپرده شد.
پایینِ قبر عمونظام و درست چند قبر آن طرف تر از قبر زن عمو شهربانو.
 مرده های دیگری هم آن روز به خاک سپرده می شدند و قبرستان شلوغ بود. یک آن صدای هوره ی مردی ترکاشوند هم به گوشم رسید که عجیب سوزناک بود...
دلم می خواست تنها باشم اما نمی شد. هر بار حس می کردم نگاه هایی به سمتم است که چه می کنم...، که اسماعیلی که از کودکی در کنار عمومامه و زن عمو شهربانو بوده، حالا چه واکنشی دارد؟...
 یادم می آید وقت مردن زن عمو شهربانو، نخستین کسی که دیدمش سعید بود که دست هایمان را دور گردن هم حلقه کردیم و هق هق گریستیم. سعید برادرزاده ی زن عمو شهربانوست که خیلی هوایشان را داشت.
گفت:"خیلی رنج کشید...". 
 بعدش کوچه شیب دار را به سمت خانه ی عمومامه رفتم. آدم های سیاه پوش یک به یک از برابرم می گذشتند و تسلیت می گفتند. انگار نمی دیدمشان. بعد عمومامه را دیدم که با یک دست بر سر و پیشانی اش می زد.
در دلم گفتم خانه ات خراب شد...
حالا و در روز خاکسپاری عمومامه، انگار سکوتی عمیق قبرستان را در برگرفته باشد، احساس سرما می کردم. شاید یاد صحنه ای از فیلم سودای پرواز افتاده بودم و پیرمرد و آن ناکجا آباد؛ یا سکانسی از هامون که جلال مقدم در رویای حمید هامون در برابر دوربین عقب و جلو می رود؟!...
کاش باهاش تنها بودم...
بالای قبرش، هق هق های فروخورده ام تنم را به لرزه انداخته بود. در خود می گریستم. برای مردی که به قول مادرم، "اُخِی نَکِرد..."؛ عاقبت خوشی نداشت، زندگی نکرد...
گریه ها و مویه هایم را با خودم به خیابان ها بردم؛ وقتی بیرون می روم که نان بخرم، وقتی پشت رُل به سمت مدرسه می رانم...

تو نمی دانی...

سَرَم خیلی درد می کند...
دلم می خواست پیش از مرگ عمومامه، یک بار دیگر ببینمش و دست هاش را بگیرم.
امروز یک دل سیر دیدمش...
گفتند غسالخانه دو نفر کمکی خواسته است. به کمال گفتم من هم می آیم؛ خیلی تردید داشتم. دیدن جسم بی جان عمومامه برایم راحت نبود.
کشوی یخچال سردخانه که پیش آمد و صورت سرد و یخی عمومامه را دیدم، به هم ریختم.... درد شدیدی در شقیقه هام حس کردم.
چشم های چال افتاده اش بسته بود و لب پایینی اش کاملا به داخل کشیده شده بود و گوش های بزرگش به کبودی می زد. گوش هایی که از هنگام تولد، انگار نشانه ای برای روزهایی نابینایی اش بوده اند.
دستمالی از زیر چانه تا پشت سرش بسته بودند. رنگ پریده بود و پوستش سرد.
پتو را که کنار زدند، بدن نحیف و استخوانی اش، هیچ نشانی از آن تن ورزیده و سرحال قدیمی نداشت. دنده هایش خط به خط به شکمی چال افتاده و نافی خفه می رسید و استخوان های لگنش خالی از گوشت بود.
انگار در سکوتی آرام خفته باشد.
تمیز بود.

آرام بود...
.
حالم بد بود؛ وقتی روحانی گفت یک وریش کنیم تا غسلش بدهد، تندی سرش را که بی هوا چرخید گرفتم که به کاشی ها نخورد. پرسید:"پِسرشی؟"
کمال پاسخ داد:" پسر نداشت. زنش هم مرده بود. هیچ کسی را نداشت."
یک دلِ سیر نگاهش کردم...؛ سر تا به پا. از استخوان های برآمده ی گونه ها و چشم های بسته ی خاموشش، تا ناخن های پاهاش که همیشه زن عمو شهربانو برایش می گرفت.
انگار یک مراسم خداحافظی بود...

تو نمی‌دانی مردن
وقتی که انسان مرگ را
شکست داده است
چه زندگی‌‌ست!

"شاملو"


نوشته شده در تاریخ یک شنبه، ۲۴ آذرماه ۹۸.

هه نا سه ی سرد و دلی پر درد...

عمومامه شنبه شب، بیست و سوم آذرماه رفت.

به قول عمه طاووس که مویه می کرد:"آرامت نمی گرفت، اسبابت را جمع می کردی و می گفتی می خواهم بروم خانه ام...، بِرارم..."

بالاخره رفت خانه ی خودش و آرام گرفت.

چند روزی بود که حالش دوباره بد شده بود.

ساعتی پیش از مردنش، زنگ زدم به عموحسن. گفت چیزی نخورده است. حتی نتوانسته بود لیوانی شیر بخورد.

قطع که کردم گریستم- این تو بمیری از آن تو بمیری ها نیست...

ساعتی بعد گوشی ام که زنگ خورد، گفتم یا الله!... فهمیدم. پدرم خبر داد.

...

خواهش های فروغ بی ثمر بود...؛ مثل کسی که می خواهد فراموشی نگیرد، رفتم سراغ آلبوم عکس و یک به یک با عکس ها گریستم.

...

پ.ن:

عنوان از مویه های عمه سروناز.

هه ناسه: نفس

ترکیدن از خاموشی...


منتظر هیراد هستم تا تعطیل شوند؛ سرما خورده ام و هوای آلوده گلویم را بیشتر می سوزاند.

از مدرسه که درآمدم، یکی از شاگردهام گفت آقا من را هم می رسانید؟

از شاگردهای خوب یازدهم تجربی ست. مدتی بود که کلاس کنکور نمی آمد. 

از حرف های بچه های کلاس فهمیدم که افغان است؛ نه قیافه ی معمول آن ها را دارد و نه لهجه شان را.  اتفاقا فارسی را خیلی خوب صحبت می کند.

در صحبت هایی که با تک تک بچه ها داشتم، یکی از آن ها که درسش نسبت به پارسال خیلی ضعیف شده است همین است.  گفتم شاید به خاطر عکس پروفایلی باشد که او را در کنار دختری نشان می داد، البته در قاب های جدا. سر این قضیه با بچه ها سر به سرش می گذاشتیم و می گفتیم عاشق شده است.

 اما وقتی مادرش آمد مدرسه و بعد با خودش هم صحبت کردم، معلوم شد که با پدرش مشکل دارد. مادرش مهربان بود و نگران؛ گفت پدرش خیلی به اش گیر می دهد.

شاگردم  گفت که قضیه ی آن دختر پارسال تمام شده است و پای کسی در میان نیست. مشکل از زمانی آغاز شده است که پدرش عکس ستاره ی پورنی را که پسرخاله اش در لپ تابش ریخته بود می بیند و هرچه قسم و قرآن می خورد که عکس مال او نیست، قبول نمی کند و تنبیهش می کند و از آن بدتر، به او بی اعتماد می شود.

گفت پدرش سواد مکتبخانه ای دارد و آدمی مذهبی ست.

از آن به بعد، مدام بابت هر چیزی به او گیر می دهد و حتی حاضر نیست حرف هایش را بشنود. می گفت حقوق سر کار رفتنم را کامل به خانه می دهم، اما پدرم برای کتاب های کنکور به ام پول نمی دهد.

گفتم جلسه های باقی مانده از کلاس کنکور را رایگان بیا. پدرت را هم بیاور مدرسه باهاش صحبت کنم. گفت نمی آید. شماره ی پدرش را گرفتم و چند شب پیش تماس گرفتم...

با بی حوصلگی گفت:" چی شده؟ چه کار کرده؟"

گفتم:" چیزی نشده. اولیای همه ی بچه ها را دیده ام، پسرتان گفت نمی توانید بیایید مدرسه، تماس گرفتم."

لحنش لاقید نشان می داد. انگار مجبور باشد حرف بزند.

گفتم:"پسرتان بسیار مودب است، اما درسش خیلی افت کرده است. گفتم شاید کمبودی دارد."

گفت:"هیچ کمبودی ندارد. صبح تا شب جان می کنم و ...."

فهمیدم که اهل گفت و گو نیست. فهمیدم پسرش راست می گوید...؛ گفتم هر وقت توانستید بیایید مدرسه.

شاگردم  امروز گفت:" آقا دیشب تنبیهم کرد..."

به پیشنهاد برادر کوچکترش یک ساعت رفته بودند گیم نت؛ شب که پدرش می پرسد، راستش را می گوید، اما برادر کوچکتر از ترس می گوید رفته بودیم کتابخانه. پدر هم به جان این می افتد و آن قدر کتکش می زند که همه ی همسایه ها با خبر می شوند...

وقتی پیاده می شد، گفت:"پدرم دیشب شماره ی شما را هم از گوشی اش پاک کرد."

گفتم باید باهم حرف بزنیم. فعلا برو پیش مادرت.

پ.ن:

"اگر کسی بخواهد بترکد، تنها راهش همین است، جیک نزدن!... فقط لبخند... منفجر شدن از زور نفرین های فروخورده شده، ترکیدن از خاموشی!"

" ساموئل بکت"

تاری که دلش برای صدای خودش تنگ شده است...

در نقشه می‌توان 

ارومیه را؛ به رنگ سیستان کشید 

یا تهران را 

به رنگ دیوارهای خرمشهر 

خراسان را، باید تار کشید 

تاری که دلش

 برای صدای خودش تنگ شده‌است 

خزر را؛ باید به رنگ لیوان چای کشید 

چایی که در آن 

میلیون‌ها سیگار را خاموش کرده‌اند

در نقشه می‌توان 

مرزها را به رنگ گاوخونی کشید 

که هر غروب، پرنده‌های مهاجر

در آن سکته می‌کنند...


"جلال حاجی زاده"

کدام حکایت و حیات آدمی؟...

بگو برایتان چه بگویم

از خاک و خون کدام سرزمین؟

کدام حکایت و حیات آدمی؟

و من رد کدام اندوه را

به شما نشان دهم؟


و از روزن کدام راز گریه به درآیم؟

و از میان رگبار همه رنگ‌ها

کدام پرده را پیش آورم؟

و از روشنایی این همه آوا

چراغ کدام زندگی را برافروزم؟

"شیرکو بیکس"

پ.ن:

هیراد گفت:"کاش من خدا بودم!"

گفتم:"اون وقت چه کار می کردی؟"

گفت:"همه رو دوست می داشتم!.."

پری خوانی

با اولیای دو تا از کلاس هام دیدار داشتم؛ کلاس یازدهم تجربی و کلاس ۲۰۴ انسانی.کلاس اولی به خاطر افت درسی و کلاس دومی که بی انضباط ترین کلاس مدرسه است، هم به خاطر درسشان و هم به خاطر انضباطشان. بعدش در هر زنگ تفریح با سه تا از بچه های یازدهم تجربی جلسه داشتم؛ تک به تک باهاشان صحبت کردم و حرف هایشان را شنیدم؛ امروز که تمام شد گفتم دیگر بهانه ای پذیرفتنی نیست. گفتم اگر گوشی دستشان ببینم، از مستمرشان کم می کنم و گوشی را هم به مدرسه تحویل می دهم.

اما اولیای ۲۰۴، فقط ده نفرشان آمده بودند. دغدغه هایشان زیاد بود. یکی شان مادر همانی بود که پیش تر درباره اش نوشته بودم؛ که پس از سیزده بدر منزوی شده بود. پرسدم چرا از اول سال سر کلاس نیامده است؟

گفت ترک تحصیل کرده است و شهریار سر کار می رود. گفت بعضی شب ها همان جا می ماند.

پرسیدم دکتر بردینش؟

گفت بله و داروهاش را هم مصرف می کند.


پ.ن:

در مستندی زنده یاد خسروشکیبایی را دیدم...؛ آلبوم پری خوانی اش را خیلی دوست دارم که شعرهای فروغ است."به علی گفت مادرش روزی..." را بشنوید از این آلبوم: 

http://s7.picofile.com/file/8381093800/

Be_Ali_Goft_Madaresh_Roozi.mp3.html

چه قدر حوصله نداریم...

آی مَمَدو 

نگاه کن و ببیین

چه قدر حوصله نداریم  

چه قدر همه چیز به هم ریخته است 

چه قدر از هم بیزار،  مانده ایم. 


 آی مَمَدو

کناره ها را نگاه

و کشتی‌های پهلو گرفته در امتداد داغ و سوزان‌اش 

در غروبی زرد و نارنجی و آبی

خسته و اما ُپر امید. 


پس کشتی‌های ما کجاست مَمَدو

کشتی ما...

که قرار بود تا برایمان بیاوری‌اش

و شاد و خوشحال و سبکبال 

به ماهی‌گیری خلیج برویم 

در آفتابی داغ و سوزان

و آنگاه کرانه‌ها را به نظاره بنشینیم 

و خیال ببافیم 

و عصر هنگامان 

خوشحال و خندان 

با توری پر از ماهی جنوبگان

به ساحل بازگردیم 

پس کشتی‌های ما کجاست مَمَدو...

کشتی ما.


 "صادق الهه"

بشنوید:

http://s6.picofile.com/file/8381422950/

Agha_Negah_Dar.mp3.html

"آقا نگه دار!"، از گروه کیوسک.

تصویر، اثر طراوت نیکی