فلسفه های لاجوردی

یادداشت های من...

فلسفه های لاجوردی

یادداشت های من...

من زبان برگ ها را می دانم...

این روزها آن قدر درگیر "شاد" هستم که حسرت خیلی کارها به دلم مانده است؛ مثل تماشای یک فیلم خوب، مثل نقاشی کردن، مثل پیاده روی...

دلم پیاده روی پای درخت ها را می خواهد که خش خش برگ ها را با قدم هایم بشنوم.

من می دانم که درخت ها سخن می گویند. برگ ها نفس می کشند. پرندگان از بالا به ما نگاه می کنند.

من می دانم که دریا با ما سخن می گوید. باد به تنمان می پیچد و کوه نظاره گر ماست وقت بالا رفتن.

خدایا...

مرا به این هستی آوردی، زبان و چشم و گوشم دادی، ...

آرامشم ده!


پ.ن:

عنوان از شعری از احسان پرسا

سپیدارها

به حال هیچ‌کس

غبطه نمی‌خورم

وقتی باد را

در سپیدار

به تماشا ایستاده‌ام


 "عباس کیارستمی"


شش هفت ساله که بودم باغی خریدیم؛ در بهترین نقطه از باغ های روستا به نام "جونام حه د"، باغی مستطیل شکل که کنار راه باغی باریک بود و جوی آبی روان بر بالایش. پدرم کپر بزرگی ابتدای باغ ساخته بود.

خیلی به باغ می رسید. با بازوان قدرتمندش کرت های انگور را اِسپار می کرد؛ خاک ها را بیل می زد و بالا و پایین می کرد تا نفس کشیدن برای بوته ها راحت تر شود.

کرت ها پربار و پربرکت بودند. خوشه های بزرگ  فخری، طبیعی و خوشرنگ و فوق العاده شیرین، لا به لای برگ ها تا زمین می رسیدند.

بالای بیش تر باغ ها سپیدار می کاشتند.

دم عصر که می رفتیم باغ، مادرم انگور می چید و من به تماشای سپیدارها می نشستم که باد برگ هایشان را آرام تکان می داد. صدای جیرجیرک ها و جوی آب هم می آمد، اما شهریورها به خصوص، صدای برگ سپیدارها غالب بود. تماشایشان از تفریحات من بود.

مادر فرغونی را پر ازجعبه های انگور و شلیل می کرد و با هم کوچه باغ پهن و شیبدار جونام حه د را به سمت روستا می رفتیم. در راه به هرکسی که می رسیدیم، تعارف می کرد.


دورها...

در دل من چیزیست

                        مثل یک بیشه نور

مثل خواب دم صبح 

و چنان بی تابم 

که دلم می خواهد

بدوم تا ته دشت 

بروم تا سر کوه

دور ها آوایی است

                         که مرا می خواند...

 

"سهراب سپهری"


دمِ سحر

در جایی از فیلم شورش بی دلیل، پلاتو(سال مینئو)  از جیم استارک (جیمز دین) می پرسه :" تو فکر می کنی آخر دنیا شب اتفاق  می افته ؟"
و جیم استارک پاسخ می ده: "دم سحر اتفاق می افته."

خواب دیدم عروسی است؛ اما شبیه عروسی نبود. انگار شهرستان بودم. روی پشت بامی که شهر زیر پایم بود. اثری از زن ها نبود. دیر رسیدم و می خواستم لباس عوض کنم، اما دوربینِ روی کرین، من و چندنفر دیگر را که روی پشت بامِ خانه ی رو به روی مجلس  عروسی ایستاده بودیم به تماشا، گرفت و به من که رسید پیچی رقصیدم، و وقتی که گذشت ایستادم که چرا لباسم را عوض نکرده ام؟...، من و چندتایی که آن وسط می رقصیدند، پیراهن خاکستری و شلوار پارچه ای تیره ای به تن داشتیم. 
عروسی بود اما هیچی ش شبیه عروسی نبود.
پیش از ساعت چهار، از این خواب  بیدار شدم و خوابم نبرد.
در عوض، ایده ی یک داستان به ذهنم رسید!

کاش می تونستم بخونم...

شنیدن تعدادی از ترانه های قدیمی سیاوش قمیشی مرا برد به دهه ی هفتاد و جمع چند نفره ای که با دوستانم داشتیم و انبوهی خاطره ی ریز و درشت؛ رضا، مهدی، سجاد و سعید.

رفاقتمان از دوره ی راهنمایی شروع شد و به دوره ی دبیرستان کشید و پس از آن، تا حالا که مدت هاست از همه شان بی خبرم!

شب و روزمان با هم می گذشت؛ خانواده هایمان کمابیش در یک سطح بودند. با هم مدرسه می رفتیم. یک تیم فوتبال داشتیم و در دوره ای هر روز با  توپ پلاستیکی تمرین می کردیم و هفته ای حداقل یک مسابقه می دادیم. رضا  بچه ی اطراف  صومعه سرا بود؛ انگار زاده شده بود تا فوتبال بازی کند. در هر پستی عالی بازی می کرد. با شاهرخ بیانی صحبت کرده بود و رایگان در تمرینات آکادمی استقلال شرکت می کرد. اما شرایط مالی اجازه ی ادامه دادن را ازش گرفت.

سعید بچه تهران بود و مرگ پدر و مشکلات مالی او را  به خانه ای کوچک در حاشیه ی شهر کشانده بود. تند صحبت می کرد. مادرش با این که آن چنان سن و سالی نداشت، به پیری می زد. فوتبال که تمام می شد می رفتیم لب موتورخانه ای و سر و رویمان را می شستیم. سعید حسابی لب آب مسخره بازی در می آورد. خیلی دوست داشت با دختری رفیق شود و تو نخِ دختر همسایه ی مهدی اینا بود که همچین، سر و گوشش می جنبید.

مهدی قیافه ای جدی اما طبعی شوخ داشت و اخلاق و رفتارهای خاص خودش را داشت؛ عشق هیپنوتیزم کردن و ورزش های رزمی بود. خانه شان تنها جایی بود که هر پنج نفرمان در آن راحت بودیم. مادرش آرایشگاه داشت، آرایشگاهش مغازه ی همان خانه شان بود. وقتی نبود می رفتیم و عکس های روی دیوارش را نگاه می کردیم که عمدتا عکس خواننده های قدیمی ای مثل گوگوش بود.

کنار خانه شان پس٘ کوچه ای بود که در آن دور هم می نشستیم و گپ می زدیم و سعید دختر همسایه را دید می زد!

سجاد اصالتا زنجانی بود؛ بچه ای کاری و مهربان بود. یک بار تابستان با او و مهدی رفتیم کار پیدا کنیم، از کارگاه های پرتِِ جاده ساوه تا جوادیه را رفتیم و دست خالی برگشتیم.

سال اول دبیرستان که بودیم، تیم فوتبالمان در محل اسم و رسمی پیدا کرده بود و چندتایمان به تیم های محلی بزرگ تر دعوت شدیم. گاهی مسیر طولانی محله تا مدرسه را با توپ پلاستیکی پاسکاری می کردیم و می رفتیم. وقتی به مدرسه می رسیدیم، صورت هایمان  از سرما سرخ شده بود.

 یک بار هم که برای تمرین به یکی از همین جاده های اطراف شهر رفته بودیم، پای درخت های شاه توتِ لب جاده با چندتا محلی یک زد و خورد اساسی کردیم؛ زدیم و خوردیم و با سر و کله ی خاکی رفتیم لب موتور آب.

معمولا یک پیراهن قهوه ای دو جیبِ جذب و یک شلوار راسته ی مشکی می پوشیدم و کفش هایم پوما بود؛ از کارخانه ی کفشی که برادر و پسرعموها در آن کار می کردند.

 با هم می زدیم به دل بیابان های اطراف و ابی می خواندیم. 

و وقتی در یک پارک کوچک و قدیمی دور هم جمع می شدیم، ازسیاوش قمیشی می گفتیم و می خواندیم...

یادش بخیر،

چه رفیق هایی بودیم، چه  روزهایی بود...


پ.ن:

بشنوید:

http://s15.picofile.com/file/8409210968

/Siavash_Ghomayshi_Tolou_1_.mp3.html 

ترانه ی "طلوع" از سیاوش قمیشی

بیدادِ بی خوابی

دو ساعتی هست که بی خوابم. از این پهلو به آن پهلو شدن بی فایده بود وبی خوابی  سرانجام مرا به این جا کشاند.


و من می مانم و بیداد بی خوابی

در این ایوان سرپوشیده ی متروک

شب افتاده ست و در تالاب ِ من دیری ست

که در خوابند آن نیلوفر آبی و ماهی ها،

پرستوها...


"مهدی اخوان ثالث"


پاییزِ زودرَس

شنبه، پیش از ساعت هشت مدرسه بودم؛ خبر خاصی در کانال مدرسه نبود که برویم یا نه، بیش تر کنجکاو بودم که ببینم وضع چه طور است؟

دلم خیلی برای مدرسه تنگ شده بود.

بیش تر بچه هایی که دم در مدرسه یا حیاط دیدم ماسک نزده بودند که از بچه های دوره ی اول متوسطه بودند. بچه های پایه های بالاتر تک و توک آمده بودند.

توی راهروها بچه ها مشغول جا به جا کردن میز و نیمکت ها بودند. از معاون پ که کنار مشمّای پیش از ورودی اتاق معاونت ایستاده بود پرسیدم چه خبر؟ گفت نپرس که شلم شوربایی ست!

 راهرو و کلاس ها را گرد و خاک برداشته بود. آبدارچی تازه داشت پنجره ی راهرو را باز می کرد. یکی از معاون ها مستخدم را دعوا کرد که: "این چه وضع اتاق منه؟!"

از بچه ها سراغ عباس آقا، مدیر مدرسه را گرفتم...؛ معاون الف راهنمایی ام کرد. عباس آقا را در آزمایشگاه پیدا کردم که با چندتا از بچه ها میز جا به جا می کرد. با خنده گفت:"بابایی رکورد زده ای؛ اولین معلمی هستی که اومده ای. کرونا رو شکست داده ای!"

گفت فعلا مدرسه خبری نیست.

دیروز کلاس بندی مدرسه ی هیراد انجام شد و از امروز رفتند سر کلاس؛ فعلا قرار است دو روز در هفته بروند و یک روز را هم مشخص کرده اند برای رفع اشکال و دیدار اولیا با معلم ها. کلاسشان را به دو گروه تقسیم کرده اند، زنگ های سی و پنج دقیقه ای، با زنگ تفریح های ده دقیقه ای.

امروز ساعتی را مدرسه شان بودم؛تا حالا که رعایت پروتکل ها خوب بوده.

چه زیباست برای دنیایی دعا کنیم که قرار است فرزندانمان چنان زیبا سازنده اش باشند که نسل ها در آرامش و آسایش قرار بگیرند...همه ی بچه های دنیا در پناه امن ایزد باشند. آمین!

خان گرمز

روی پشت بام دراز کشیده ام که بخوابم.

باد خنکی می وزد و برگ های درخت توتِ داخل حیاط را تکان می دهد. ماه تقریبا کامل است و آسمان زیباست.

امروز با محمد رفتیم طرف های کوه خان گرمز؛ منطقه ی حفاظت شده ای در غرب تویسرکان که قله اش تا دوردست ها دیده می شود.

از جاده ی تویسرکان پیچیدیم ولاشجرد (ولاشگرد)، پیش رفتیم تا رسیدیم به روستای شأن آباد (شه نووه) که امامزاده ای هم دارد به نام امامزاده محمد. ساختمان امامزاده اش را بازسازی کرده بودند و نسبت به آن چه که بیش از ده سال پیش دیده بودم، خیلی تغییر کرده بود.- یک مسیر دیگرش هم از جاده ی اسدآباد و با گذشتن از پل تاریخی "پل شکسته" است.

شأن آباد را رد کردیم و رفتیم تا به روستای ترمیانک رسیدیم که یکی از شانزده روستای پای کوه خان گرمز است. سیلِ سال گذشته پل ورودی روستا را خراب کرده بود. این پل روی خرّم رود ساخته شده است که از کنار خان گرمز می گذرد و به واسطه ی آن، دره ای سرسبز و آباد را تا الوند پی می ریزد.

در حاشیه ی رود که حالا کم آب بود، و زیر درختان گردو استراحتی کردیم و چای و نان خرمایی و میوه خوردیم.

بعد جاده ی اصلی را پی گرفتیم  و خان گرمز را دور زدیم و از روستاها و جنگل های گردویش گذشتیم و دوباره به جاده ی تویسرکان رسیدیم.

مسیری کوهستانی و جذاب بود. 

اغلب ساکنان این روستاها اهل حق هستند و گردو و  در برخی جاها سیب، عمده ی محصولاتشان است.

هیچ گاه خان گرمز را از این فاصله ی نزدیک ندیده بودم؛ نزدیک به قله، صفحه های صخره ای زیبایی دارد. امیدوارم بتوانم روزی به قله اش صعود کنم یا حداقل امکانش پیش بیاید تا بتوانم مدت زمانی را در این منطقه اتراق کنم.

سایه ی خنکی بر عطشِ جاویدانِ روحم...

دیروز با محمد و سجاد رفتیم روستای پدریِ سجاد.

از چشمه ی روستا که آب خوردیم، رفتیم مزرعه ی گل آفتابگردان که سجاد به آن ها "گول به ر ئه فتو" می گوید؛ نزدیک چیدنشان بود. دسته های بزرگ گنجشک خوش می گذراندند. سجاد با کلوخ آن ها را می تاراند. گفت از مترسک نمی ترسند.

 رفتیم باغ؛ انجیر و گردکان خوردیم و چنجه ی تازه و چای آتیشی! توتون محلی در کاغذ سیگار پیچیدیم و کشیدیم و تهِ گلویمان تلخیِ دلچسبی گرفت.

 پدر سجاد هم آمد و قدری پیشمان بود.

 ایلیاتی های زوله بالاتر سیاه چادرهایشان را برپا کرده بودند. گوسفندها را به تناوب لب چشمه می آوردند و می بردند. صدای زنگوله هایشان را دوست داشتم. دو تا بچه ی بامزه با مادرشان آمدند لب چشمه؛ بچه ها می خندیدند و شاد بودند. سجاد گفت یکی شان را عقرب بزرگی نیش زده بود، پدرش او را دکتر نبرده بود؛ جای نیش را با چاقو بُرش زده بود و زهر را بیرون کشیده بود، بچه را آورده بود روستا و از روستاییان لیوانی آبلیمو گرفته بود و به بچه خورانده بود.

بی به ر، گوجه و بادمجان چیدیم و راه برگشت را از جاده ای روستایی آمدیم.

سجاد را که پیاده کردیم، رفتیم خانه ی دایی محمد کریم که قیمه نذر کرده بودند؛ دایی محمد کریم، همان داییِ محمد است که پارسال رفتیم ملاقاتش. خانه در کوچه ای شیب دار و شلوغ بود. محمد گفت صاحبخانه اجاره خانه شان را خیلی بالا برده است.

برخورد اهل خانه خیلی مهربانانه  بود. 

با پسر دایی اش نذری ها را پخش کردیم. او را از روز ملاقات در بیمارستان به خاطر داشتم. سرطان اما چند وقت بعد از آن ملاقات امان پدرش را برید.


پ.ن.ها:

٭عنوان از شعری از شاملو

٭واژگان:

چنجه: تخمه ی آفتابگردان

[ایل] زوله: از ایلات قدیم و معروف کرماشان است.

بهار در ژیورنی

مردم هر روز می‌میرن...؛ می‌دونی قبل از مُردن آخرین فکری که از ذهنشون می‌گذره، چیه؟

"هیچ‌وقت فرصت رسیدن به اون چیزی رو که می‌خواستم نداشتم."


از دیالوگ های اِدی (مورگان فریمن) در فیلم Million Dollar Baby- کلینت ایستوود، ۲۰۰۴.

پ.ن:

نقاشی با عنوان "بهار در ژیورنی"، کلود مونه، ۱۸۹۰.

"در زندگی زخم هایی هست ..."

چرنوبیل

چرنوبیل - کریگ مازن، ۲۰۱۹

مینی سریال چرنوبیل، بر اساس جریان انفجار یکی از رآکتورهای نیروگاه هسته ای چرنوبیل در بخش اکراین از شوروی سابق، به سال ۱۹۸۶ ساخته شده است. سازندگان اثر سعی کرده اند همزمان به ابعاد مختلف ماجرا بپردازند؛ کاری که در یک سریال پنج قسمتی حدودا یک ساعته اصلا ساده نیست!

استفاده ی درست از رنگ -اغلب کدر- و طراحی جزئیات صحنه، با لوکیشن هایی که به شدت به محل اصلی واقعه شباهت دارند، خروجی درخشانی داشته است. سریال در عین این که نمونه ی موفقی از توضیح مباحث علمی برای مخاطب است، یک بار دیگر به این می پردازد که خارج شدن کنترل تکنولوژی از دست انسان، می تواند چه فجایعی به بار آورد. 

 تقابل اهل علم با اهل سیاست، و پرداختن به قهرمانان گمنام در مواقعی اینچنینی، از کلیدی ترین بخش های فیلمنامه است.

موسیقی فوق العاده اش، هر بار دوربین به نیروگاه وارد یا به آن نزدیک می شود، با صدای وهم انگیز پس زمینه -که در اصل با صدای واقعی نیروگاه ساخته شده است- ترسی زیرپوستی را به جان مخاطب می اندازد و یکی از مولفه های مهم در تاثیرگزاری قاب بندی ها و سکانس های درخشان سریال است.


8

S S:

میرم لیرون

Esmaeil Babaei:

برو

S S:

وااای

وای

بدرود

Esmaeil Babaei:

دیگه نیا نت

S S:

حتما

Esmaeil Babaei:

حتما

این بار دیگه کاملا جدی گفتم

نمی شه این طوری

S S:

بدرود

Esmaeil Babaei:

بسه دیگه

بدرود برای همیشه

صدای تبر...

در این باغِ کوچک چرا

چرا صدای تبر قطع نمی‌شود؟

چرا صدای افتادن؟

تا کی به سوگِ سروها بنشینیم؟

تا کی به سوگِ صنوبرها؟

در این باغِ کوچک

مگر چند سروِ صنوبر هست

که دندانِ برنده‌ی تبر

از شکستنشان سیر نمی‌شود؟


"منوچهر آتشی"

پ.ن:

طرح از کته کل ویتس

بشنوید: If These Walls could speak از Clouds

https://fex.net/s/cc89caa

زندگی...

در محله ی قبلی مان،

 یک تعمیرگاه ماشین بود که اگرچه در و دیوارش سیاه بود و پر از آچار و وسایل مکانیکی، اما پشت شیشه های رو به خیابانش پر از گلدان های کاکتوس قشنگ قد و نیم قد بود.

 کوچه ی رو به رویی مان پیرمردی بود که یک کیسه ی پلاستیکی برمی داشت و زباله های کوچه و خیابان را در آن جمع می کرد.

در خیابان اصلی، یک عکاسی هست که پنج شنبه ها تصویر درگذشتگان را رایگان چاپ می کند.

آن طرف تر از چهار راه، مغازه ای هست که کانال کولر و لوله ی بخاری و مانند این ها درست می کند؛ روی درِ ورودی اش کاغذی چسبانده است با این عنوان:"با عشق وارد شوید."

 و این جا، در محله مان،

 یک پیرمرد افغان هست که بساط کفاشی پهن می کند. ظهرها همان جا کنار بند کفش ها و واکس و فرچه ها دراز می کشد و می خوابد و وقت نماز که بشود فارغ از عبور رهگذران، در پیاده رو قامت می بندد.

یک آپارتمان قدیمی در کوچه مان هست که دقیقا نمی دانم چرا، اما مرا یاد فیلم "دزدان دوچرخه"(ویتوریو دسیکا،۱۹۴۸) می اندازد؛ شاید به خاطر سیمان سپید رنگ و رو رفته اش یا نرده های جلوی ساختمان باشد!

سکوتِ آدمی

سکوتِ آب

می‌تواند خشکی باشد و فریادِ عطش؛

سکوتِ گندم

می‌تواند گرسنگی باشد و غریوِ پیروزمندِ قحط؛

همچنان که سکوتِ آفتاب

                              ظلمات است ــ

اما سکوتِ آدمی فقدانِ جهان و خداست

غریو را

تصویر کن!


"احمد شاملو"

نفس تنگی

"‏شما ده  نفر شورشی دارید.

دوتا رو می‌کشید؛ حالا چند تا شورشی باقی می‌مونه؟ 

هشت؟

اشتباهه!

دو نفری که کشتید، هرکدوم شش تا برادر یا دوست داشتن که مردّد بودن برای پیوستن به شورش،... ولی وقتی شما دوستشون رو می‌کشید، براشون تصمیم گرفته اید."


از دیالوگ های فیلم "ماشین جنگی"، دیوید مشید،۲۰۱۷.

 

ارزیابی شتابزده - ۴

٭ طلا - پرویز شهبازی، ۱۳۹۷.

امتیاز: ۲ از ۵.

یک فیلمنامه ی ضعیف که در آن هم داستان می لنگد و هم شخصیت ها تعریف شده نیستند؛ پس اعمالشان برای مخاطب باورپذیر نمی نماید! 

واقعا حذف کردن برخی از سکانس ها یا حتی نقش ها، چه تاثیری روی داستان می گذاشت؟

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

٭مطرب - مصطفی کیایی، ۱۳۹۸.

امتیاز: ۱/۷۵ از ۵.

 پرداختن به زندگی خواننده ای که عشقش خواندن برای مردم بوده است و با آمدن انقلاب ممنوع الکار شده است می تواند دستمایه ی خوبی برای فیلمی در هر ژانری باشد؛ اما نه در سینمای ما امکان پرداختنِ جدی به چنین موضوعی هست و نه کارگردان آن را جدی گرفته است!

 مطرب اساسا برای گیشه ساخته شده است و همه ی مولفه های لازم را هم برای لذت بردن مخاطب عام دارد، اشکالی در این نیست، مشکل اما این جاست که این کار را به سطحی ترین شکلش انجام داده است. فیلمنامه ای دم دستی که در اجرا هم بسیار ضعیف از کار درآمده است. 

 فیلم، بی شباهت به "مکس" (سامان مقدم،۱۳۸۴) هم نیست؛ اما آن کجا و این کجا!

ارزیابی شتابزده - ۳

٭مرد عنکبوتی: سفر به دنیای عنکبوتی [انیمیشن] - باب پرسیچتی، پیتر رمزی، رودنی روسمن، ۲۰۱۸.

امتیاز: ۴ از ۵.

سازندگان فیلم یک بار دیگر نشان می دهند که چه طور می توان از دل داستانی قدیمی، داستانی نو و جذاب را بیرون کشید.

فیلم با حفظ داستان اصلی با محوریت پیتر پارکر به عنوان مردعنکبوتی، شخصیت های پویا و جذابی را به آن اضافه می کند و داستان را وارد دنیاهای موازی می کند.

فیلم یک کمیک بوک زنده است!

طراحی و گرافیک عالی، قاب بندی های درخشان، موسیقی  و ترانه های خوب، از ویژگی های آن است.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

٭ خانه پدری - کیانوش عیاری، ۱۳۹۱.

امتیاز: ۲/۵ از ۵.

موضوع فیلم پتانسیل بالایی برای پرداختن به مسئله ی اجتماعی مهمی دارد، اما با این که فیلم خوب شروع می شود، در ادامه در دام شکلی یکنواخت و تکراری می افتد. فیلمساز به ساده ترین شکل و بدون هیچ خلاقیتی گذر زمان و کنش آدم هایش را نشان می دهد.

البته که شاید اگر فیلم توقیف نمی شد و در زمانه ای که باید نمایش داده می شد، به مراتب تاثیرگذارتر می نمود.