فلسفه های لاجوردی

یادداشت های من...

فلسفه های لاجوردی

یادداشت های من...

نفس تنگی

"‏شما ده  نفر شورشی دارید.

دوتا رو می‌کشید؛ حالا چند تا شورشی باقی می‌مونه؟ 

هشت؟

اشتباهه!

دو نفری که کشتید، هرکدوم شش تا برادر یا دوست داشتن که مردّد بودن برای پیوستن به شورش،... ولی وقتی شما دوستشون رو می‌کشید، براشون تصمیم گرفته اید."


از دیالوگ های فیلم "ماشین جنگی"، دیوید مشید،۲۰۱۷.

 

ارزیابی شتابزده - ۴

٭ طلا - پرویز شهبازی، ۱۳۹۷.

امتیاز: ۲ از ۵.

یک فیلمنامه ی ضعیف که در آن هم داستان می لنگد و هم شخصیت ها تعریف شده نیستند؛ پس اعمالشان برای مخاطب باورپذیر نمی نماید! 

واقعا حذف کردن برخی از سکانس ها یا حتی نقش ها، چه تاثیری روی داستان می گذاشت؟

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

٭مطرب - مصطفی کیایی، ۱۳۹۸.

امتیاز: ۱/۷۵ از ۵.

 پرداختن به زندگی خواننده ای که عشقش خواندن برای مردم بوده است و با آمدن انقلاب ممنوع الکار شده است می تواند دستمایه ی خوبی برای فیلمی در هر ژانری باشد؛ اما نه در سینمای ما امکان پرداختنِ جدی به چنین موضوعی هست و نه کارگردان آن را جدی گرفته است!

 مطرب اساسا برای گیشه ساخته شده است و همه ی مولفه های لازم را هم برای لذت بردن مخاطب عام دارد، اشکالی در این نیست، مشکل اما این جاست که این کار را به سطحی ترین شکلش انجام داده است. فیلمنامه ای دم دستی که در اجرا هم بسیار ضعیف از کار درآمده است. 

 فیلم، بی شباهت به "مکس" (سامان مقدم،۱۳۸۴) هم نیست؛ اما آن کجا و این کجا!

ارزیابی شتابزده - ۳

٭مرد عنکبوتی: سفر به دنیای عنکبوتی [انیمیشن] - باب پرسیچتی، پیتر رمزی، رودنی روسمن، ۲۰۱۸.

امتیاز: ۴ از ۵.

سازندگان فیلم یک بار دیگر نشان می دهند که چه طور می توان از دل داستانی قدیمی، داستانی نو و جذاب را بیرون کشید.

فیلم با حفظ داستان اصلی با محوریت پیتر پارکر به عنوان مردعنکبوتی، شخصیت های پویا و جذابی را به آن اضافه می کند و داستان را وارد دنیاهای موازی می کند.

فیلم یک کمیک بوک زنده است!

طراحی و گرافیک عالی، قاب بندی های درخشان، موسیقی  و ترانه های خوب، از ویژگی های آن است.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

٭ خانه پدری - کیانوش عیاری، ۱۳۹۱.

امتیاز: ۲/۵ از ۵.

موضوع فیلم پتانسیل بالایی برای پرداختن به مسئله ی اجتماعی مهمی دارد، اما با این که فیلم خوب شروع می شود، در ادامه در دام شکلی یکنواخت و تکراری می افتد. فیلمساز به ساده ترین شکل و بدون هیچ خلاقیتی گذر زمان و کنش آدم هایش را نشان می دهد.

البته که شاید اگر فیلم توقیف نمی شد و در زمانه ای که باید نمایش داده می شد، به مراتب تاثیرگذارتر می نمود.

ارزیابی شتابزده - ۲

٭ ۱۹۱۷ - سم مندز، ۲۰۱۹.

امتیاز: ۳/۷۵ از ۵.

فیلم به لحاظ فنی قوی ست؛از نظر بازی، فیلمبرداری به ویژه، و جلوه های ویژه ی صوتی و تصویری، خوب است. فیلمنامه اما می لنگد.

یکی از ویژگی های مهم فیلم، فیلمبرداری پیوسته و بدون قطع آن است. اما صرف فیلمبرداری پیوسته، امتیازی برای فیلم محسوب نمی شود، اگرچه زحمات زیادی برای آن کشیده شده باشد. هیچکاک سال ها پیش پس از ساختن طناب (۱۹۴۸) که آن هم به شکل پیوسته فیلمبرداری شده بود، در این مورد می گوید:" وقتی به گذشته فکر می کنم می بینم کار مهملی بود. چون من از نظرات خودم درباره ی اهمیت تقطیع و مونتاژ در بیان عینی یک داستان عدول می کردم..."[سینما به روایت هیچکاک، فرانسوا تروفو، ترجمه ی پرویز دوایی، سروش، چاپ دوم:۱۳۶۹، ص۱۴۶]


٭ انگل (Parasite) - بونگ جون - هو، ۲۰۱۹.

امتیاز: ۴/۵ از ۵.

داستانی گیرا و موجز، شخصیت های تعریف شده و پویا، فضاسازی های درخشان، بازی های خوب، کارگردانی عالی، مونتاژ و ریتم درست از ویژگی های آن است.

نمونه ای از فیلم هایی که به درستی از معماری در سینما بهره می برند.

یک اثر جامعه شناسانه و روان شناسانه ی قابل تامل.

بیا به حال بشر های های گریه کنیم...

بشر دوباره به جنگل پناه خواهد برد

به کوه خواهد زد

به غار خواهد رفت


بیا به حال بشر های های گریه کنیم 

که با برادر خود هم نمی تواند زیست...

"فریدون مشیری"


به یاد همه ی جان باختگان طبیعت ایران و از جمله جان باختگان اخیر در جنگل های پاوه که با دست خالی، در مرزهای مین گذاری شده، به یاری طبیعت شتافتند و جانشان را در این راه  دادند.

روح ایشان و همه ی جان باختگان پیشینِ زاگرس شاد و یادشان گرامی باد!

.روستای بیاره در مرز اقلیم کوردستان عراق و روستای هانگرمله در پاوه کرمانشاه

.جاده ی پاوه به نودشه

.باینگان، پاوه

.روستای دشه، پاوه

.روستای شرکان، پاوه

ارزیابی شتابزده - ۱

 آن چه در ادامه می آید، ارزیابی های شتابزده ی من درباره ی فیلم هایی ست که در چند وقت اخیر دیده ام. عنوان را که از آل احمد وام گرفته ام به این خاطر است که این خط خطی ها را فقط با تماشای یک بارِ هر فیلم نوشته ام. بدیهی ست که  پس از تماشای چندباره ی هر فیلمی، بهتر می توان درباره ی آن صحبت کرد.

توصیح این که در امتیازدهی به فیلم ها، فیلم های خارجی با هم و فیلم های داخلی نیز با هم مقایسه شده ند.


٭جان دار - حسین امیری دوماری، پدرام پورامیری، ۱۳۹۸.

امتیاز: ۴ از ۵

متمرکز روی موضوع، یکدست، بازی، طراحی صحنه و ... خوب.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

٭ماجرای نیمروز: ردّ خون - محمدحسین مهدویان، ۱۳۹۷.

امتیاز: ۲/۷۵ از ۵

فیلمنامه حفره های زیادی دارد و نقطه ضعف اصلی آن است. 

شخصیت جواد عزتی به عنوان کسی که در کارش حل شده است، جالب توجه است!

 فیلمساز همچون نسخه ی پیشین، در فضاسازی ها موفق بوده است.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

٭ شبی که ماه کامل شد - نرگس آبیار، ۱۳۹۷.

امتیاز: ۲/۷۵ از ۵

سعی کارگردان در چرخش داستانی واقعی از خشونت و ترور به داستانی عاشقانه ناکام مانده است و این بزرگ ترین ضعف فیلم است. 

فیلم به لحاظ فضاسازی و بازی ها خوب و به لحاظ فیلمنامه ضعیف است.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

٭ آپارتمان - بیلی وایلدر، ۱۹۶۰.

امتیاز: ۴/۵ از ۵

فیلمنامه ای منسجم با بازی های درخشان.

مفرّح.

فیلم را از هر بُعدی ببینیم یک اثر درخور و شایسته است. 

 یک کمدی خوب، که هنرمندانه، جدی ترین حرف ها را در قالب این ژانر بیان می کند. 

دست منبسط نور...

 شهرستان که بودیم برای خرید ماهی رفتیم یک استخر پرورش ماهی . استخر در حاشیه ی رودخانه ای پُر آب بود که از کوه های بلند دوردست سرچشمه می گرفت و زمین های روستاهای سر راهش را در مسیری طولانی آب می داد.

 مدت هاست که روی سدّی کار می کنند که آبش را همین رودخانه تامین خواهد کرد.

 از پل گذشتیم و به جنگل های سپیدار رفتیم. منطقه ای خوش  آب و هواست و محل اتراق مردمان. 

هیراد و کیان دل نمی کندند از آن جا.

 محمد می گفت وقتی سد آبگیری شود، همه ی این منطقه و از جمله چند روستایش زیر آب می روند.

 به نوری که از لا به لای سپیدارها می تابید فکر می کردم که روزی خاموش خواهد شد. همه ی این درخت ها، گل ها و سبزه ها زیر آب خواهند رفت.


پ.ن:

عنوان از سپهری

چگونه شرح دهم؟...

دراین زمانه‌ی بی‌های‌وهوی لال‌پرست

خوشا به حال کلاغان قیل‌وقال‌پرست


چگونه شرح دهم لحظه لحظه‌ی خود را

برای این همه ناباور خیال‌پرست


به شب‌نشینی خرچنگ‌های مردابی

چگونه رقص کند ماهی زلال‌پرست


رسیده‌ها چه غریب و نچیده می‌افتند

به پای هرزه‌علف‌های باغ کال‌پرست


رسیده‌ام به کمالی که جز اناالحق نیست

کمالِ دار برای من کمال پرست


هنوز زنده‌ام و زنده بودنم خاری‌ست

به تنگ‌چشمی نامردم زوال‌پرست



"محمد علی بهمنی"


 از مدرسه که برگشتم، هیراد را از خانه ی مادرم برداشتم و بردمش پارک. توی راه ترانه ی جورچینِ چاووشی را می خواند. گفت این ترانه را دوست دارد.

 نگه داشتم و برایش دانلود کردم و با هم گوش کردیم.

 به پارک که رسیدیم روی چمن ها دراز کشیدیم و ترانه را زدیم روی تکرار!


پ.ن:

بشنوید:

http://s13.picofile.com/file/8399332818/Shajaryan_mix.mp3.html

میکسی از آواز سوم از آلبوم آستان جانانِ استاد شجریان، شعر از حافظ، اصل آهنگ از زنده یاد پرویز مشکاتیان

نوشیدنِ شب...

با سجاد و محمد آمده ایم سر زمین های کشاورزی؛ در حاشیه ی جاده ای خاکی آتش به پا کرده ایم.

سمت راستمان جوی آب است و سمت چپمان پیکان پدر سجاد. صدای آب می آید. آب به تک درختی در تاریکی  می رسد. آن سوی جوی آب، گشنیزها گل کرده اند. 

حال خوبی ست!

آسمان پر ستاره است.

.

ساعت از سه گذشته است.

هوا سردتر شده است.

سجاد مشغول آبیاری ست. گوشی محمد می خواند.این قلیان نیم وجبی اش عجب کام می دهد!

.

ساعت پنج صبح است و داریم برمی گردیم.

وقت دور زدن تک درخت را دیدم که در واقع دو تا درخت در یک امتداد بود.

محمد تمام شب را با یک تا پیراهن و یک شلوار جافی به صبح رساند!

به سمت روستا برمی گردیم.

مدت ها بود که آسمان را به این زیبایی ندیده بودم.

سفر پیچکِ این خانه به آن خانه...

از دیروز آمده ایم شهرستان.

بعد از ظهرش رفتیم سر خاک و بعدش رفتم خانه ی پریوش. روزه، صورتش را لاغر کرده بود، اما مثل همیشه پر انرژی بود و با صدای بلند صحبت می کرد.

خانه ی پریوش در همان محله ای ست که ما در آن زندگی می کردیم. درست کمی پایین تر از کوچه مان که نامش "کوی آزادی" بود. 

از خانه شان که درآمدم، رفتم کوی آزادی. پس از این همه سال، تقریبا به همان شکل باقی مانده است. فقط یکی از خانه ها را داشتند نمای سنگی می زدند، که با آن سنگ های خاکی رنگ و سرستون هایی در دو طرف یک دروازه ی باریک، اصلا به بافت کوچه نمی خورد.

انبوهی خاطره و تصویر پیش چشمم زنده شد.

مثل دیدن کامی(کامران) در یک بعد از ظهر خلوت تابستانی که روی پله ای در کوچه مان نشسته بود و نانی را که در پیراهنش قایم کرده بود می خورد. از ترس نامادری اش این کار را می کرد.

یا همسایه ی رو به رویی مان که اهل حق بودند و اسم تنها پسرشان علی بود و در آن روزهای سختِ پس از جنگ، مادرِ خانه ساعت ها صف می ایستاد و نوبتش را به مادرم می داد. صف نان، صف کره، صف...

همسایه ی بغل دستی مان که خانواده ای ثروتمند بودند و هروقت توپ فوتبال بچه ها تو حیاطشان می افتاد، پیرزنِ خانه آن را پاره می کرد و پرت می کرد بیرون. بچه ها هم به اش می گفتند قورباغه!

همسایه ی پشت سری مان پسری به نام وحید داشت که جودوکار بود و یک بار کتفش شکسته بود.

و همسایه های خوبی مثل ننه پوروزه که خانه اش  بر بلندای کوچه ی رو به رویی بود؛ پیرزنی مهربان بود و هر وقت آش می پخت برایمان می آورد.

یا همسایه ای که بلوچ بودند و من نمی دانم چه طور راهشان به آن جا افتاده بود.

و کمی آن طرف تر، خانه ی علی، دوست و همکلاسی ام که پدرش روزهای خاص، شبیه خوانی می کرد و حالا خودش نظامی شده است.

در چند ثانیه همه ی این خاطره ها در ذهنم مرور شد.

گاهی از همان کوچه ی رو به رویی که شیب تندی داشت به خیابان اصلی می رفتم. در همین کوچه ی شیب دار، کوچه ای بود که یکی از خانه هایش را دوست داشتم. خانه ای قدیمی بود که  چند پله می خورد و دیوارهای کاهگلی بلندی داشت. بنای خانه بین درخت های کهن و گل ها و پیچک های رنگارنگی که از بالای دیوار پیدا بودند، گم شده بود. چند بار ساکنانش را دیده بودم؛ پیرمرد و پیرزنی که به نظر می رسید تنها هستند.


پ.ن:

عنوان از سپهری

زمستان ۷۹

روی تخت فیزیوتراپی ام و کابل های برق، انگار نوک می زنند به پام!

نمی دانم چرا یکهو یاد فیلم "محرمانه لس آنجلس" افتادم.

یادش بخیر...

زمستان ۷۹ در کلاس تحلیل فیلم در دفتر نشریه ی مهر، وابسته به حوزه ی هنری ثبت نام کردم. آن روزها مشتریِ  پرو پا قرص هفته نامه ی مهر بودم.

شهریه ی کلاس بیست هزارتومان بود برای دوازده جلسه که هفت هزار و پانصد تومانش را مسئولین فرهنگی دانشگاه پرداخت کردند!

کلاس در دفتر نشریه، واقع در خیابان زرتشت غربی بود.

از شهر ری با اتوبوس می آمدم راه آهن و از آن جا دوباره با اتوبوس می رفتم تا میدان ولیعصر و بعدش پیاده می رفتم تا دفتر نشریه. دو ساعتی توی راه بودم. کلاس ها دم عصر برگزار می شد.

اما ..

چه روزهایی بود!

آقای معززی نیا که برای نشریاتی چون دنیای تصویر، نق د سینما و همین هفته نامه ی مهر می نوشت، استادمان بود.

برنامه اش را روی تحلیل فیلم محرمانه لس آنجلس گذاشت؛ فیلمنامه اش را خریدیم و تک تک پلان ها و سکانس هایش را تحلیل کردیم.

این کلاس، نگاهم را به سینما خیلی گشوده کرد.

بعد هم معرفی نامه ای از آقای معززی نیا گرفتم که با آن می توانستم فیلم های سینما کوچک را ببینم؛ فیلم های طراز اول سینما، با کیفیتی که آن روزها در کشور  بهترین بود. 

زمستان ۷۹، وقتی برف آمده بود، پیاده از میدان ولیعصر تا خیابان زرتشت را آرام رفتم؛ نور مغازه ها روی برف پیاده رو پاشیده بود. 

چه قدر حالم خوب بود آن روزها...

وقتی از کلاس برمی گشتم، بچه های خوابگاه دورم جمع می شدند و برایشان از کلاس می گفتم.

همین کلاس ختم شد به برنامه ی هفتگی نمایش فیلم در فضای بسته ی دانشگاه، و نمایش فیلم هایی چون ناصرالدین شاه آکتور سینما، شجاع دل، بایکوت، هفت،  درخت گلابی، و...

اولی را در راهروی خوابگاه تماشا کردیم و بچه ها تا مدت ها ادای گلنارِ دختر لُر را در می آوردند که:"جعفر!.. جعفر!"

دومی را هم بدون سانسور، در سالن غذاخوری نمایش دادیم.

دو تا پله ی فلزی

پای راستم، از ماهیچه های بالای زانو تا ساعد و مچ راست، درد می کند.

الان، جلسه ی ششم فیزیوتراپی ست.

همان پایی ست که چندسال پیش در تصادف، از ناحیه ی کشکک زانو، رفت تو دل دنده و داشبورد. بعد با همان پا رفتم پی دادگاه و پاسگاه و پزشکی قانونی و بیمه و پارکینگ و اداره ی ترخیص، تا ماشین را آزاد کردم و انداختیمش گوشه ی تعمیرگاه تا درستش کنند. در برف و سرما پا را دنبال خودم کشاندم و به دردهای گاه و بیگاهش محل ندادم...، تا این که وقتی در آستاته ی عید همان سال، از چهارپایه بالا رفتم تا شیشه ای را پاک کنم، دردی تیر کشید و از چهارپایه پایینم آورد.

دکتر اولی گفت رباط صلیبی ات پاره شده است و دومی پس از دیدن عکس های ام.آر.آی، گفت که نه؛ فقط آسیب دیده است.

زمان گذشت و درد از پا رفت، طوری که تابستان بعدش هر روز صبح یک و نیم تا دو ساعت پیاده روی می کردم.

حالا و درمیانه ی کرونا، دوباره دکتر و ام.آر.آی و این بار پارگی خفیف رباط صلیبی و دیسک کمر.

وقتی عکس ام. آر. آی را پیش دکتر بردم، فاصله ی حدود ۱۰۰ متری را در یک ربع طی کردم؛ درد شدیدی بالا و پایین زانوی راستم می پیچید. دلم می خواست یکی از آن همه موتوری، مرا برساند تا دم مطب!

یک شب از درد به خودم می پیچیدم؛ هیراد که توی پذیرایی با گوشی بازی می کرد، آمد توی اتاق. گفتم چرا این جا آمدی؟ گفت این جا بهتر است!

وقتی هم درباره ی اسباب بازی دلخواهش که در یک پاساژی که دو پله ی فلزی داشت حرف می زد، پرسید که می توانم از دو پله ی فلزی بالا بروم؟ 

 فیزیوتراپیست گفته است که پیاده روی نکنم؛ پنچ دقیقه بیش تر هم سرپا نایستم. از جلسه ی چهارم، ورزش هم تجویز کرده است.

بیش تر از دغدغه ی پایم، فکرم درگیر درس های عقب افتاده ی بچه های مدرسه است. چند روز پیش برای ضبط ویدئویی، حدود پانزده دقیقه سرپا بودم؛ بعدش درد امانم را برید.

شب ها اما به لطف قرص های آقای دکتر، به سرعت خوابم می برد.

بچه ها مرتب از درس ها می پرسند و من هر بار حواله شان می دهم به روزهای بعد. آخرین بار ویدئو را نشسته ضبط کردم.

دیروز با هیراد رفتیم پاساژ و اسباب بازی دلخواهش را برایش خریدم.

سینما بولوار

با اسنپ به سمت کلینیک نور می روم. 

از بُلوار کشاورز که می گذرم، چشم هام دنبال سینما بولوار می گردد و همزمان یاد عمومامه می افتم. چرا که از معدود سینماهایی بود که پیش از انقلاب رفته بود.

یادم افتاد که چه دیر متوجه این شدم که چه قدر می توانم از حافظه ی عمومامه کمک بگیرم برای تکمیل کردن یادداشت هام درباره ی برخی نقاط تهرانِ دهه های پیش...

عمومامه حافظه ی فوق العاده ای داشت؛ از یادآوری اسامی آدم ها و محل ها و خیابان ها بگیر تا جزئیات مربوط به آن ها. اما خیلی زود دیر شد و آلزایمر به مرور آن حافظه را خالی کرد...

.

سینما بولوار(بُلوار) نامی ست که پس از انقلاب برای سینمایی با نام های پیشینِ الیزابت دوم (نام قدیمِ بُلوار کشاورز) و مدائن، انتخاب شد. این سینما که در سال ۱۳۴۵ تاسیس شده بود، حول و حوش انقلاب، با نمایش های ویژه اش با مایه های سیاسی، یکی از پاتوق های دانشجویان و جوانان آن دوران بود که این جوّ تا سال های اولیه ی پس از انقلاب هم دوام داشت.

همچنین، دیدِ ویژه ای که به بلوار زیبای کشاورز داشت، آن را در زمره ی سینماهای محبوب پایتخت قرار داده بود.

پس از فراز و فرودهای بسیار، سینما بولوار همچنان از دستبرد بساز و بفروش ها در امان مانده است و گویا گروهی جوان و با انگیزه، در حال بازسازی آن هستند.

سینما بولوار، تیرماه ۸۷- عکس از روزنامه ی جام جم

این راه بی پایان...

"در پی واقعه ای نامعلوم، آمریکا نابود شده است...؛ پدر و پسری که از جمله ی بازماندگان هستند، برای فرار از سیطره ی سرمای روزافزون، جاده را به سوی جنوب طی می کنند..."

 جاده، رمانی آخرالزمانی و مدرن است. در پس زمینه ی طبیعتی که گَرد خاکستر بر آن نشسته است، پدر و پسر خردسالش در نبردی تمام ناشدنی برای بقا، با همه چیز می ستیزند و پیش می روند. انواع تقابل ها شکل می گیرد؛ خیر و شر، ترس و شجاعت، ایمان و بی ایمانی و ...

رمان شخصیت هایش را در موقعیت هایی قرار می دهد که باید تصمیم بگیرند و آموزه هایشان را بیازمایند. ترس به عنوان مولفه ای قدرتمند، از ابتدا تا انتها حضور دارد.

رمان، متنی پرسشی ست. گفت و گوها پر از پرسش اند. مرد، دائما در معرض پرسش های پسرش قرار می گیرد، پرسش هایی که رفتارهای او را در ترازوی اخلاقیات می سنجد. انسانیت یا زنده ماندن؟... کدام یک؟

راوی، سوم شخص مفرد است و محدود به ذهن پدر. اما در انتها به ذهن پسر می رسد. 

توصیف هایی مبتنی بر توجه به جزئیات و پرداخت درست آن ها، فراز و فرودهای به جا، استفاده ی مناسب از جغرافیا، خلق شخصیت های پویا، و فلاش بک ها و فلاش فوروادهایی که با دقت چیده شده اند، از ویژگی های آن است. همه ی این ها البته در رمانی فشرده و کم حجم گنجانده شده اند.

  داستان در سطح نمی ماند که صرفا روایت یک ماجرا باشد؛ چند لایه است و می تواند تقریبا هر طیفی از خوانندگان را با خود همراه کند. چند بُعدی ست؛ می توان آن را فلسفی دید، یا روان شناسانه یا جامعه شناسانه. با همه ی تلخی هایی که دارد اما ایمان در آن پر رنگ است.

رمان به انتها نمی رسد، چرا که داستان در ذهن مخاطب ادامه می یابد.


٭مشخصات کتاب:

جادّه، کورمک مک کارتی، ترجمه ی حسین نوش آذر، انتشارات نیلوفر، چاپ نخست: ۱۳۸۸.


پ.ن. ها:

+ کتاب حاوی مقدمه ای ست درباره ی نویسنده که به شرح زندگی او و سبک کارش می پردازد، که خواندنش پس از اتمام رمان، برای شما روشن می کند که چرا نویسنده این قدر در پرداخت جزئیات موفق بوده است.

+ بر اساس رمان های مک کارتی چند فیلم ساخته شده است؛ از جمله براساس همین رمان؛ جاده، جان هیلکات، ۲۰۰۹.

+ رمان برنده ی جایزه ی ادبی پولیتزر ۲۰۰۷ می باشد.

+ پس از مدت ها، رمانی را به انتها رساندم. مطالعه ی آن را به همه ی علاقمندان پیشنهاد می کنم؛ از آن دست رمان هاست که مدت ها به اش فکر خواهید کرد.

من غصه را شادی کنم...

از چهار بیدار شده ام و مشغول بار گذاشتن آبگوشت هستم؛ کمی متفاوت تر از همیشه البته.

یادم می آید که مادرم، یا زن عمو شهربانو، از شبِ پیش، یا  صبح خیلی زود آبگوشت را بار می گذاشتند، آن هم در تنور، و تقریبا خوراک هر روزه مان بود! گلایه می کردیم که چه قدر آبگوشت؟...

الان اما دلم برای آن آبگوشت ها جور دیگری تنگ شده است.

پدرم دکان قصابی داشت؛ دکان با در باریکی به حیاط بزرگمان راه داشت. وقتی گوسفند تازه ای سر می برید، از در باریک سرش را بیرون می آورد و مادرم را صدا می زد و گوشت و استخوان زیادی به او می داد که سهم آبگوشت بود. سهم عمومامه و زن عموشهربانو، به همان اندازه، محفوظ بود.

پدرم خوب می دانست که چه بخشی از گوشت و استخوان گوسفند برای آبگوشت مناسب تر است؛ بچه بودم. گویا از گوشت گردن می داد و استخوان های دنده و البته کمی دنبه.

تقریبا همه ی مردم روستا هر روز آبگوشت می خوردند.

 آبگوشت در تنورِ توی ایوان جا می افتاد و با "شاته" می خوردیمش؛ نان نازک دایره ای شکل بزرگی که به تنهایی عطر و طعمی عجیب خوش مزه داشت؛ زن ها، صبح ها پیش از طلوع آفتاب آن را می پختند  و عطر نان هاشان حیاط به حیاط می پیچید.

حالا آن آبگوشت کجا و این که ما بار گذاشته ایم کجا؟...


پ.ن:

عنوان از مولوی

که زرتشت با سرود این سرزمین را کاشت...

‍ کولیان آمدند

سبدها پر از گلابی و

روسری‌ها مملوِّ سکه‌ها

سنگی به هوا انداختیم

رقص آغاز شد و

از کپه‌های آتش پریدیم

کره اسب‌ها رم کردند

و ساعت دلتنگی

آسمان را شخم زد و

رد شد

پاهایم را شبدرها پوشاندند

سرت را گل‌های شاه‌پسند


"کلارا خانس "


نوشتن در این هنگامه از شب...

سرم درد می کند؛ دلم برای نوشتن تنگ شده، باید بنویسم اگرچه حس و حال نوشتنم نیست.

دهم فروردین است.

این نخستین یادداشت من در سال نو است.

چه خوب که دکترها و پرستارها در میانه ی این همه تلخی، با ویدئوهای رقص هاشان، فارغ از مردمان خودخواهی که بار سفر بستند و یک بار دیگر یادآوری کردند که چرا این خاک سامان نمی گیرد، در میانه ی کرونا رقصیدند.

آری...!

همین است راهِ بی خواب کردن دژخیمان و شب پرستانِ سیاه پوش. راه رهایی از شب از دل شادی می گذرد. 

پس باید جامه ی نو به تن کنیم، با هر نژاد و زبان و رنگ و جنسیتی، دست ها را در هم گره کنیم و دور هیمه ی آتش بچرخیم و برقصیم.

خانه تکانی را با کودکانمان انجام دهیم، هفت سین بچینیم، موسیقی را به جریان بیندازیم و از حزن و مویه دوری کنیم، اگرچه ما را احاطه کرده باشند.

کودکانمان باید بدانند معانی تک تک سین ها را.

این خاک همین گونه از پس سال ها آتش و رنج به ما رسیده است؛ با لالایی های مادرانمان پشت دار قالی و حکایت رشادت مردانمان وقتی هیچ کمکی به سنگرهاشان نمی رسید.

به جای گریستن، لبخند زدن را به کودکانمان بیاموزیم. احترام و قدرشناسی را بیاموزیم.

شادی را برای همه بخواهیم که هرکدام از ما قطعه ای منحصر به فرد در این هستی هستیم که دلیلی برای وجودمان بوده است.

برای همه ی دوستان و همراهان، دل خوش و تن سالم، روزیِ گشاده و خاطر جمع آرزومندم!


پ.ن:

عکس از آرمان صالحی، نوروز ۹۶، روستای تنگی سر.


شب های کرونا...

 بی خوابم...

 هیراد هم بی خواب بود؛ مثل وقتی نوزاد بود، بغلش کردم و کمی تکان تکانش دادم شاید خوابش ببرد. خوابش نبرد و حالا توی تختش از این شانه به آن شانه می غلتد. خانم معلمشان در گروه واتساپ آن قدر تکلیف می گوید که حسابی خسته اش کرده است.

 دست و دلم به نوشتن نمی رود.

  هیچ گاه مثل این روزها دلتنگ مدرسه نشده بودم.

 درست وقتی که رسیدیم به مباحث مهم، خورد به تعطیلی. حالا کانال راه انداختن و ویدئو ضبط کردن و نمونه سئوال گذاشتن، چه قدر می تواند موثر باشد؟..

  یک روز پیش از تعطیلی، سر یکی از کلاس های پایه ی دهم درباره ی جدی بودن کرونا صحبت کردم، دو تا از بچه ها مسخره بازی درآوردند و من هم به تندی باهاشان برخورد کردم!

یارب، نظر تو برنگردد...

به راه این امیدِ پیچ در پیچ 

مرا لطف تو می باید دگر هیچ...


" وحشی بافقی"

من یک انسانم...

‍" لازم نیست بگم اوضاع چقدر خرابه. همه می‌دونن که اوضاع خرابه. توی رکود اقتصادی هستیم. مردم یا شغل‌شون رو از دست دادن و یا نگران هستن که شغل‌شون رو از دست بدن. ارزش دلار رسیده به ۵ سنت. بانک‌ها دارن ورشکسته می‌شن. مغازه‌دارها یه اسلحه زیر پیشخون‌شون نگه می‌دارن. لات‌و‌لوت‌ها توی خیابون‌ها وِلو هستن. و هیچ‌کس نمی‌دونه که چی کار باید بکنه و چه تصمیمی باید بگیره. ما می‌دونیم که دیگه هوا قابل تنفس نیست و همین‌طور غذای ما قابل خوردن نیست. و می‌شینیم و تلویزیون نگاه می‌کنیم و گوینده‌ی خبر بهمون می‌گه که امروز ۱۵ تا قتل داشتیم و ۶۳ جرم سنگین. انگار قراره همیشه همین‌طور باشه. مثل این‌که همه‌چیز در همه‌جا از تعادل خارج شده. همه دیوانه شدن. سررشته‌ی کارها از دستمون در رفته. حتی نمی‌تونیم از خونه‌هامون خارج بشیم. باید توی خونه‌هامون بشینیم و آروم آروم دنیایی که در اون زندگی می‌کنیم، کوچیک‌تر می‌شه و فقط باید بگیم: «خواهش می‌کنم، لااقل بذارید توی خونه‌ راحت باشیم. فقط به تُستِر، تلویزیون و مشروبم کاری نداشته باشید و من هم هیچ حرفی نمی‌زنم، فقط بذارید راحت باشم.»

خب، ولی من خیال ندارم دست از سرتون بردارم. می‌خوام عصبانی‌تون کنم‌. ازتون نمی‌خوام که اعتراض کنید. ازتون نمی‌خوام که شورش کنید. من نمی‌خوام به نماینده‌تون نامه بنویسید، چون نمی‌دونم چی باید به اتون بگم که بنویسید. من نمی‌دونم باید با رکود و تورم و روس‌ها و جرم در خیابون چه کار باید کرد. تنها چیزی که می‌دونم اینه که اول باید عصبانی بشین! باید بگین: «من یک انسانم. لعنت به شما. زندگی من ارزش داره!»

بنابراین از شما می‌خوام همه به‌پا خیزید. من از همه‌ی شما می‌خوام از روی صندلی‌هاتون بلند شین. من از شما می‌خوام که همین الان بلند شین و برید به طرف پنجره، بازش کنید و سرتون رو ببرید بیرون و فریاد بزنید: «من خیلی عصبانی هستم و دیگه حاضر نیستم این وضعیت رو تحمل کنم!» بعدش می‌تونیم بفهمیم که درباره رکود و تورم و بحران نفت و بقیه چه کار باید بکنیم. اما اول از روی صندلی‌تون بلند شین، پنجره رو باز کنید، سرتون رو ببرید بیرون و فریاد بزنید: «من خیلی عصبانی هستم و دیگه حاضر نیستم این وضعیت رو تحمل کنم!»


از دیالوگ های هاوارد بیل (پیتر فینچ) به نقش مجری تلویزیونی در فیلم"شبکه (Network)" سیدنی لومت، ۱۹۷۶.

درخونگاه

"درخونگاه" را دیدم...

چه قدر تنهایی رضا سنگین بود؛ چه بغض تلخی به گلویم نشست...


رضا: امین حیایی