برای طرح مستندی که دارم، با معاون پشتیبانی اداره تماس گرفتم؛ طرح درباره ی دانش آموزان افغان است. از قرار، حراست اداره که روز شنبه خیلی استقبال کرده بود، حالا نظرش برگشته است!
حرف های آقای معاون ناامید کننده بود . همه اش نگران این هستند که در فیلم نقدی صورت بگیرد؛ می گفت اگر ما هزینه کنیم و این دانش آموزان از شرایطشان بنالند، چه کنیم؟!
و این که شما باید از اداره کل و اداره ارشاد و ... مجوز بگیرید و حراست اداره فیلمنامه را تایید کند، بعد به بحث مالی می رسیم! که گفتم اداره فقط باید مجوز فیلمبرداری در مدارس را بدهد و نیروی انتظامی هم مجوز فیلمبرداری در فضاهای باز که این دومی یک کار روتین هست که هر روزه انجام می شود. بدنه ی فیلمنامه را هم ببینند، اما در این مستند، بخشی از کار بداهه است...
در مجموع برداشتم این بود که هیچ تمایلی ندارند که کار انجام شود.- و تازه انگار که چه قدر می خواهند هزینه کنند!!
خلاصه این که بعید می دانم با این گرفت و گیرها بشود کار را انجام داد؛ یا باید کاملا سفارشی کار کرد - که اصلا مگر تبلیغ کالاست؟! و این که عقیده ی من بر این است که هرآنچه هست را باید نمایش داد و مخاطب خودش باید نتیجه گیری کند، نه این که چیزی را به او تلقین کرد.
و یا از خیرش گذشت!
٭عنوان از عطار
خیلی درگیرم این روزها و همین باعث شده تا کم تر بتوانم به دوستان وبلاگی سر بزنم و نوشته هایشان را بخوانم. حتما این کار را خواهم کرد.
امروز پدر را بردم اکو و فردا باید ببرمش دکتر قلب؛ امیدوارم چیزی نباشد.
یک طرح مستند دارم که هفته ی پیش با مسوولان آموزش و پرورش منطقه مان درباره اش صحبت کردم، شاید بتوانند هزینه ی ساختش را بدهند؛ البته که اگر این طور بشود، نهایت سعی ام را خواهم کرد که با حداقل هزینه ها آن را بسازم. تا حالا با معاون آموزشی، مسوول بخش پژوهش اداره، حراست، مسوول بخش فرهنگی اداره صحبت کرده ام، فقط مانده معاون پشتیبانی که هنوز باهاش صحبت نکرده ام. امیدوارم طرح پذیرفته شود و بتوانم در همین تابستان کار را کلید بزنم.
و دغدغه های ریز و درشت دیگری که به یاری خدا حل خواهند شد.
درباره ی آخرین پست هم این را بگویم که نسخه ی اولیه ی داستانی ست که حدود دو سال پیش نوشته امش و اگر زمان پیدا کنم، برمی گردم و دستی به سر و رویش می کشم.
خیلی ممنونم از حوصله ی دوستان عزیز.
یک ربعی می شود که سوار تاکسی شده ام. یک پژوی زردرنگ که از همه جاش صدا در می آید.
جوانی با موهای دم اسبی جلو نشسته است و من و دختری در صندلی عقب نشسته ایم. راننده حدودا پنجاه ساله است. یک بند حرف می زند و به ریش و سبیلِ نامرتب جوگندمی اش دست می کشد. بوی سیگار و تخمه می دهد. از جوان که پیاده می شود کرایه ی بیشتری می گیرد و بهش می گوید:« روز خوبی داشته باشین!»
جوان پاسخ می دهد:« دعا کن بمیرم!»
و بی آن که در را محکم بکوبد، می رود.
راننده از آینه به من نگاه می کند. وانمود می کنم که حواسم به اش نیست و انگشت شصتم را توی دماغم می چرخانم و سرم را به شیشه می چسبانم و به آسمان که سیاه است نگاه می کنم. وقتی نگاهش را از من می گیرد، انگشت شصتم را به کنار صندلی می کشم تا پاک شود.
دختر بغل دستم یک گوشی دستش گرفته که از کف دستش بزرگتر است. مچ دستش زخمی ست که احتمالا از زدن موها با ژیلت است. راننده یک خط در میان از آینه دختر را دید می زند. دختر همزمان با چت کردن توی تلگرام، به راننده لبخند می زند. قد و بالای کشیده ای دارد. پیش از پیاده شدن، خودش را توی آینه ی گوشی اش درست می کند و وقت پیاده شدن، مثل عروسی که کلی جهاز بارش داشته باشد، خودش و بار و بندیلش را پیاده می کند. راننده می گوید که پول خرد ندارد و بقیه اش را نمی دهد. دختر لبخند دیگری تحویلش می دهد و می رود.
راننده دوباره از آینه نگاهم می کند. فقط من مانده ام و او. هندز فری را توی گوشم می گذارم. صدای لوئیس آرمسترانگ را به صدای او ترجیح می دهم.
پشت چراغ قرمز، داشبورد را باز می کند و یک پیچ گوشتی از داخلش برمی دارد. کلی پول خرد توی داشبورد دارد. پیاده می شود، ماشین را خاموش می کند و کاپوت ماشین را بالا می زند. به ام می گوید استارت بزنم و می زنم. سرش که توی کاپوت گم می شود، پول خرد ها را برمی دارم و جیب شلوارم می گذارم. از ماشین پیاده می شوم و کرایه اش را می دهم.
راهم را از بین جمعیت و ماشین ها به پیاده رو باز می کنم. از پول خرد ها بسته سیگاری می خرم و می پیچم توی کوچه ای نیمه تاریک. توی کوچه، مردی ویلون به دست، آرام می رود و می خواند. هندزفری را از گوشم در می آورم. مرد که به نظر کم بینا می رسد، ترانه ای غمگین می خواند. بقیه ی پول خرد ها را کف دستش می گذارم. آن ها را نزدیک چشمانش می برد و خوب براندازشان می کند. لبخند می زند و پول ها را توی جیب شلوارش می تپاند. می پرسد:«چی بخونم آقا؟»
می گویم:«همین خوبه. همین رو بخون»
ویولون را توی دستش جا به جا می کند. پای دیوار، زیر نور چراغی می ایستد و می خواند. خوب می زند و خوب می خواند. توی تاریکی پای دیوار می ایستم و سیگاری می گیرانم....

در من کوچهایست...
که با تو در آن نگشتهام
سفریست...
که با تو هنوز نرفتهام
روزها و شبهائیست...
که با تو به سر نکردهام
عاشقانههائیست...
که با تو...
هنوز نگفتهام
"راحمه باقیپور"
تصویر:
جین سیبرگ و ژان پل بلموندو در نمایی از "از نفس افتاده" (ژان لوک گدار، ۱۹۶۰)
برای پدر نوبت دکتر قلب گرفته ام. در حیاط قدیمی بیمارستان منتظریم تا دکتر بیاید.
صبحِ زود آمدیم.
آسمان ابرهای پراکنده ای داشت.
پدر گفت: آن درخت کهن را آب نداده اند، دارد خشک می شود. حیف نیست؟"
درخت چنار بلندی بود که سن و سالی ازش گذشته بود. برگ هاش از بالا ریخته بودند و لخت شده بود، اما هنوز می شد در پسِ پوست خشکیده اش، قوت روزگاران باشکوهش را دید. پایین تر، هنوز برگ های نیمه جانی داشت. دو تا کلاغ روی سرشاخه هاش قارقار می کردند.
گفتم:"یا آن قدر آبش می دهند که بخشکد و یا از بی آبی می خشکد."
پدر گفت:"آن دو تا کلاغ اما روی آن نشسته اند."
یکی از کلاغ ها پر زد و رفت.
یاد نیمچه شعری افتادم که روزگاری سروده بودم:
"برای کلاغ ها چه تفاوت
بر گورستان بخوانند
یا بر درخت های دانشگاه..."

ما
چشم به راهِ نان و خُرما بودیم،
اما
دروغگویِ بزرگ رفته بود
برای دبستانِ پَرت افتاده ما
ترکه انار بیاورد.
از همان روزِ عجیبِ بیباور بود
که من از نوشتن مشق وُ
ساعتِ هفت و نیمِ صبح
بَدَم آمد.
من از آن روز به بعد بود
که از نان و نصیحت و خُرما
به خوابِ کبودِ ترکه رسیدم.
(آخر... این چه زندگیست
که شما
یک مشت آدمِ خاموش...!؟)
از آن روز به بعد بود
که ماهیگیرانِ کرانههای جنوب
سر انگشتهای بُریده ما را
از رود گرفتند
گفتند
رزقِ کودکانِ گرسنه ماست.
این
که از آسمانِ خُرما و انار...!
سر انگشتانِ ما
پُر از هراسِ مشق وُ
ترکه و دشنام بود.
ما خسته
ما خاموش
فقط نگاه میکردیم،
ما
رُخسارِ کافور کشیده خود را
در خونابه دستهایمان
نهان کرده بودیم.
"سیدعلی صالحی"
پ.ن.ها:
٭بشنوید:
http://s8.picofile.com/file/83337
دکلمه ی زیبایی از محمدرضا رحمانی، که قطعه ای ست از آلبوم "دلواپس تو نیستم" مانی رهنما.
٭ تصویر از زلزله ی سال گذشته ی سرپل ذهاب.
ﺳﺮ ﯾﮏ ﺧﯿﺎﺑﺎﻥ ﻭﺳﯿﻊ ﻣﻨﺘﻈﺮ تکه ﻧﺎﻧﯽ ﺑﻮﺩ که ﺧﺪﺍ ﺑﺮﺳﺎﻧﺪ
ﺧﺪﺍ ﺳﺮﻣﺎ ﻓﺮﺳﺘﺎﺩ،
ﻃﻮﻓﺎﻥ ﻓﺮﺳﺘﺎﺩ،
ﮔﺮﺩﺑﺎﺩ ﻭ ﮔﺮﺩﻭﺧﺎﮎ ﻓﺮﺳﺘﺎﺩ،
ﻣﺮﮒ ﻓﺮﺳﺘﺎﺩ...
ﺷﻬﺮﺑﺎﻧﯽ ﭼﻨﺪ مأﻣﻮﺭ ﻭ ﺣﮑﻮﻣﺖ ﭼﻨﺪ ﭘﻠﯿﺲ ﻓﺮﺳﺘﺎﺩ،
ﺍﻣﺎ آنچه ﻫﺮﮔﺰ ﻭ ﻫﺮﮔﺰ ﻧﯿﺎﻣﺪ ﻧﺎﻥ ﺑﻮﺩ...
"شیرکو بیکس"

سردر تئاتر تهران، تیرماه ۹۷
"تئاتر تهران" شاید به "تئاتر نصر" بیشتر معروف باشد؛ نامی که از سیدعلی نصر گرفته شده است که او را پدر تئاتر مدرن ایران گفته اند. این ساختمان در ضلع جنوبی گراند هتل در خیابان لاله زار قرار گرفته است.
سید علی نصر در مدارس، فرانسه، علوم طبیعی و ریاضیات تدریس می کرد و به خاطر نگاه روشنی که به تئاتر داشت، نمایش هایی را ترتیب می داد و سپس در خیابان لاله زار شرکتی به نام تئاتر ملی را تشکیل داد که حدود یک سال فعال بود و در شناساندن این هنر فاخر به عموم مردم نقش مهمی را ایفا کرد. در سفری که به اروپا داشت، تئاتر را آن گونه که باید آموخت و در بازگشت به ایران، در سال ۱۲۹۵شرکتی به نام کمدی ایران را تاسیس کرد که نخستین جایی بود که تئاتر به شکلی درست در آن مورد توجه قرار گرفته و کار می شد. این شرکت ماهی دو بار در سالن گراند هتل نمایش اجرا می کرد. در همین دوران بود که برای نخستین بار، نقش زن را خودِ زن بازی کرد. سیدعلی نصر هم نمایشنامه می نوشت و هم کارگردانی می کرد.
"پس از تشکیل سازمان پرورش افکار در دوره رضاشاه، ریاست کمیسیون نمایش این سازمان به سیدعلی خان نصر واگذار شد و او هنرستان هنرپیشگی را پایه گذاری کرد. در این زمان، ساختمان تئاتر تهران در خیابان فردوسی در حال ساخت بود اما چون از آن بهره برداری نشد، نمایش های این هنرستان بیشتر در تالار مدرسه دارالفنون، تالار باغ فردوس و تالار گراند هتل اجرا می شد.
در دی ماه ۱۳۱۹ سیدعلی خان نصر تماشاخانه دائمی تهران را تأسیس کرد. این تالار در بال جنوبی گراند هتل کاملا بازسازی و از سالن سینما به تئاتر تبدیل شد. در سال ۱۳۲۵، مدیریت و امتیاز تماشاخانه به دلیل مسئولیت های دولتی سید علی خان نصر به احمد دهقان واگذار شد که علاوه بر مدیر تماشاخانه، مدیر مجله تهران مصور بود و در حوزه سیاسی هم فعالیت مستمر داشت. در تابستان سال ۱۳۲۹ دهقان ترور شد و تماشاخانه تهران و سالن تابستانی آن که قبل از آن هنرستان هنرپیشگی بود، تئاتر دهقان نام گرفت. از آن پس همکار او عبدالله والا که تحصیلکرده اروپا بود، مدیر تئاتر دهقان شد. دوران مدیریت او به عقیده برخی تأثیر مهمی بر شکل گیری «تئاتر لاله زاری» گذاشت.
در سال ۱۳۳۶ تئاتر دهقان در آتش سوخت و به بهانه تغییر و بازسازی تا سال ۱۳۴۱ تعطیل شد. افتتاح دوباره سالن نمایش بعد از بازسازی، همزمان با درگذشت سیدعلی خان نصر بود و برای پاسداشت خدمات او این تالار با نام تئاتر نصر در فروردین ۱۳۴۱ بازگشایی شد.
تئاتر نصر در دوران انقلاب برای بار دوم در آتش سوخت. اما در بهمن ۱۳۵۹ پس از آماده سازی سالن، چهار نمایش به مناسبت «فستیوال تئاتر انقلاب» در آن اجرا شد. این تئاتر پس از انقلاب در اختیار کمیته امداد قرار گرفت. در سال ۱۳۶۷ واحد فرهنگی جهاد دانشگاهی، آن را اجاره و پس از بازسازی به عنوان سالن نمایش از آن استفاده کرد. پس از توقف فعالیت های جهاد دانشگاهی در سال ۱۳۸۱، تئاتر نصر تعطیل شد.
پس از چند سال تعطیلی، در سال ۱۳۸۶ مرکز هنرهای نمایشی با پیشنهاد تبدیل تئاتر نصر به موزه تئاتر تهران و بعدا به عنوان مرکز اسناد هنرهای نمایشی ایران، توافقنامه ای با جهاد دانشگاهی تنظیم و بازسازی تئاتر نصر را آغاز کرد. عملیات بازسازی تا بهمن ۱۳۸۶ به خوبی پیش رفت و پس از آن با کمال تاسف به دلیل عدم تخصیص بودجه از طرف مرکز هنرهای نمایشی، بازسازی متوقف شد." (مجله معمار، ش ۵۳، ص. ۳۲)

تئاتر تهران، تیرماه ۹۷
از کارهای مهمی که سیدعلی نصر و پس از او احمد دهقان در تئاتر تهران کردند، ایجاد نخستین تماشاخانه دائمی ایران بود؛ بدین معنا که هنرمندان آن در استخدام تماشاخانه بودند و ماهیانه حقوق مشخصی دریافت می کردند؛ هنرمند تئاتر دغدغه ی نان شب نداشت و هنر نمایش شغل او بود. این، نگاه پیشرو موسسان تئاتر تهران را می رساند که بر خلاف آن نگاه امروزین بود که نمایش های سطح پایین را به تئاتر لاله زاری معروف کرده است. البته در بخش های بعدی درباره ی پیدایش این اصطلاح خواهیم گفت.
این چنین بود که تئاتر در آن دوره ارج و قربی پیدا کرد و تئاتر تهران مورد توجه روشنفکرها و تحصیل کرده های آن دوران و به طور کل آدم های فرهیخته قرار گرفت.
این روزها اما سردر زیبای این تئاتر، شاید تنها نشانه یی باشد از روزهایی که سید علی نصر برای تئاتر این مملکت زحمت می کشید. سالن در هیاهوی آدم هایی که کم ترین سنخیتی با آن ندارند، در حال فرو ریختن است.

ورودی تئاتر تهران از پشت درهای بسته، تیرماه ۹۷

دوستت دارم
ای که بودنت
مرگ را به تاخیر می اندازد...
"سابیر هاکا"
٭نقاشی از معین مصور؛ مکتب اصفهان
٭عنوان از مولوی
برهنه
بگو برهنه به خاکم کنند
سراپا برهنه
بدان گونه که عشق را نماز می بریم
که بی شائبهی حجابی
با خاک
عاشقانه درآمیختن می خواهم...
"احمد شاملو"
بشنوید:
http://s9.picofile.com/file/8333393476
/%C5%9Eiyar_%C3%BB_Dijwar_04_Ji_B%C3
%AEra_Min_Dernay%C3%AA.mp3.html
ترانه ی "از خاطرم نمی رود"، از شیار و دژوار به کُردی کرمانجی.
٭ترجمه ی ترانه:
از خاطرم نمی رود
آن روزهای گذشته
یارا چشم های تو از خاطرم نمی رود،
بخت و سرنوشت نامرد تو را دور کرد ای یار.
زخم کاری ئی ست،
زخم دل من خیلی عمیق است،
زخم من درمان ندارد به غیر تو ای یار.
از خاطرم نمی رود،
یارا چهره ی تو از یاد و خاطر من نمی رود،
بخت و سرنوشت نامرد تو را از من دور کرد ای یار.
اکنون در غربت پیر شدهام، چشم به راهها هستم ای یار
به گریه می افتم بیا ای یار.

هى آدمى، ستاره ى کوچکِ بادآورد
تا کى کنار حوصله
باز با خیال گریه بیدارى؟
بى خواب و خسته باز...
باز امشب ، همان شب است و
شبِ امشب
همان شب است.
"سید على صالحى"
بشنوید:
8333357318/Dang_Show_Ey_Dad.mp3.html
"ای داد" از دنگ شو

تابستان همانسال، مجموعه ای ست از هشت داستان کوتاه که برش هایی از زندگی کارگران اسکله های مناطق نفت خیز جنوب را در برهه ای تاریخی به تصویر می کشد.
داستان ها که در محیطی کارگری و مردانه اتفاق می افتند، هرکدام به تنهایی واجد ویژگی های یک داستان کوتاه کامل بوده و در عین حال وجه اشتراک هایی دارند که آن ها را به هم متصل می کنند. این وجه اشتراک ها نخست در کاراکترهای مشترک آمده است که مثلا سرانجامِ کاراکتری را در داستان دیگری می بینیم -مانند عاشور که راوی داستان دوم است و در داستان هشتم کشته می شود.
و در بُعدی دیگر، برخورد آن ها در مکان های جغرافیایی مشترک (میخانه، اسکله،...) آن ها را به هم پیوند می دهد.
به لحاظ زمانی، داستان ها در بحبوحه ی ملی شدن صنعت نفت و کودتای پس از آن اتفاق می افتند. نویسنده به ناچار با نشانه دادن های گنگ از آن دوران، توانسته است منظور خودش را به مخاطب برساند. این نشانه ها در داستان پایانی که عنوان کتاب هم از آن وام گرفته شده است، روشن تر از بقیه ی داستان ها خودش را نشان می دهد؛ داستان از همان ابتدا، مستقیم به حوادث پس از کودتای ۲۸ مرداد ۳۲ می پردازد: "آخرهای تابستان عده یی را ول کردند. شاید آدمهای بدبین باورشان نشود که همه جا پر بود و جایی نبود ول کرده بودند. این بود که دوباره برگشتیم به اسکله. همه مان برنگشته بودیم. چند ماه پیشتر خیلی ها را دیده بودیم افتاده بودند زمین. آمبولانسهای سیاه بارشان میکردند و روی نوار سیاه اسفالتها میرفتند به مرده شویخانه. شنیده بودیم مرده شویخانه. بعضی ها زحمتی نداشند، چاله های بزرگ پشت قبرستان برای اینها بود..."(ص. ۵۷)
به طور مشخص سه داستان پایانی را می توان پشت سر هم دانست؛ در داستان ششم صنعت نفت ملی شده است و خارجی ها در حال رفتن اند، در داستان هفتم درگیری و زد و خورد اتفاق می افتد که می تواند همان روزهای کودتا باشد، و در داستان هشتم، کودتا اتفاق افتاده است و بگیر و ببندهای پس از آن و کشته شدن عاشور را شاهدیم.
از همان داستان های نخست نیز نفرت کاراکترها از خارجی ها را می بینیم.
راوی داستان ها در هفت داستان، راوی اول شخص است که گاهی یکی از کاراکترهاست -داستان اول سیفو، داستان دوم عاشور، داستان چهارم اسی- و گاهی نامشخص است. در داستان هفتم نیز راوی، سوم شخص محدود به ذهن گاراگین است. در این بین، از آن جا که کافه ی گاراگین نقطه ی مرکزی پیوند کاراکترهاست، و هر بار یکی از کارگرها داستانی را روایت کرده است، نویسنده در این داستان به گاراگین فرصتی داده تا او هم روایت خودش را داشته باشد.
توصیف های تصویریِ خوب، که منجر به فضاسازی های درخشانی شده است، از ویژگی های مهم کتاب است. تمرکز نویسنده بر فرهنگ و ادبیات کارگران اسکله است و در آن بسیار موفق عمل کرده است، و البته در زمانه ی خودش تازگی داشته است. او کارگرانی را به ما نشان می دهد که رفتن به روسپی خانه ها و میخانه ها از مهم ترین دغدغه های آن هاست.- شروع داستان از روسپی خانه ی ژنی ست. این مکان ها، فراتر از تفریح، که همچون پناهگاهی برای التیام رنج هایشان از محیط کارگری و شرایطی ست که در آن به سر می برند. جوری که انگار به این مکان ها تعصب دارند و گاها به روسپی ها دل می بندند.
بخش مهمی از این ادبیات کارگری نیز در گفت و گوهای کاراکترها شکل می گیرد.
در پایان باید گفت که تاثیر پذیری از همینگوی در داستان ها آشکار است.
٭مشخصات کتاب:
تابستان همانسال، ناصر تقوایی، نشر لوح، چاپ نخست:۱۳۴۸.
#تابستان_همان_سال
#ناصرتقوایی
#هردوهفته_یک_کتاب
پ.ن:
این کتاب در همان زمان توقیف شد.
کاش اینجا بودى همین کنار خودم،
و من یادم مى رفت
که خسته ام،
خوابم،
ویرانم....
"سیدعلى صالحى"
بشنوید:
http://s8.picofile.com/file/8333181834/
_haft_eghlim_%D8%B1%D9%81%D8%AA%DB%8C.mp3.html
"رفتی" با صدای علی زند وکیلی
خدایا!...
ای خدای بزرگ و مهربان!
لطفا کمکم کن.
لطفا صبر و تحملم را بالاتر ببر...
تو که بر همه چیز آگاهی و بر همه چیز توانایی...؛
لطفا در همه حال مراقب عزیزانم باش...

چهقدر سخت است
کارگری بداند یک روز
یک روز میمیرد
بیآنکه حتی یک روز
زیسته باشد...
"فخرالدین احمدیسوادکوهی"
نقاشی با عنوان "کارگران" از ادوارد مونک
اولین شاعر جهان
حتماً بسیار رنج برده است
آنگاه که تیر و کمانش را کنار گذاشت
و کوشید برای یارانش
آنچه را که هنگام غروب خورشید احساس کرده
توصیف کند.
و کاملاً محتمل است که این یاران
آنچه را که گفته است
به سخره گرفته باشند.
"جبران خلیل جبران"
بشنوید:
http://s8.picofile.com/file/8333073342/Homayoun_Shajarian
_Pole_Khab128_UpMusic_.mp3.html
"پل خواب" با صدای همایون شجریان؛ شعر افشین یداللهی، آهنگ فردین خلعتبری.
گراند هتل در اواخر دوره ی قاجار به عنوان نخستین هتل مدرن تهران توسط فردی قفقازی به نام آقا نصرالله معروف به "باقراُف" افتتاح شد. پیش از آن مهمانان خارجی یا در سفارت خانه هایشان اتراق می کردند و یا در خانه های اعیانی مناطق مرفه نشین شهر که پانسیون شده بودند. گراند هتل به سبک و سیاق فرنگی ساخته شده و به همان سبک از مهمانانش پذیرایی می کرد. این بنا در دو طبقه ساخته شده است که حیاطی مصفا در مرکز داشت. در ضلع جنوبی اش تالاری داشت که از ۱۲۹۵ به این سو در آن سخنرانی، کنسرت و نمایش اجرا می شد. در آن نمایشنامه های میرزاده عشقی اجرا می شد، عارف قزوینی در آن شعر می خواند و قمرالملوک وزیری و روح انگیز در آن می خواندند.
از ۱۳۰۷ آن را به سالن سینمایی با نام "گراند سینما" تبدیل کردند و سرانجام در ۱۳۱۹ به سالن تئاترِ معروف نصر تبدیل شد.
این هتل موقعیت خاصی در لاله زار داشته است چرا که از شمال، نبش کوچه ی معروف باربد قرار گرفته است و تئاتر تهران (نصر) هم بعدها در ضلع جنوبی اش ساخته شده است. رو به روی هتل، کمی پایین تر نیز سینما فاروس قرار داشته که از جمله ی نخستین سینماهای ایران بود و مالکش روسی خان.
از اواسط دوره ی محمدرضاشاه به این سو، این هتل به تدریج از رونق افتاد و شکوه و جلالش را از دست داد. ابتدا خیاطان و تریکوبافان در آن مشغول شدند و سپس فروشندگان لوازم الکتریکی جایشان را گرفتند.
زنده یاد علی حاتمی با بازسازی این هتل در شهرک سینمایی و برای سریال هزاردستان، دوباره نام گراند هتل را بر سر زبان ها انداخت.
گراند هتل شهرک سینمایی؛ عکس: خبرگزاری ایرنا

گراند هتل، تیرماه ۹۷
با این که این اثر ثبت ملی شده است، اما این روزها به "پاساژ گراند هتل" (!) تبدیل شده است؛ گُله به گُله ی بنای اصلی دستکاری شده و مغازه ها و وسایل الکتریکی، تقریبا هیچ نشانی از آن هتل باشکوه باقی نگذاشته اند.
حیاطی که روزی مصفا بود...
قناری گفت: - کره ی ما
کره ی قفس ها با میله های زرین و چینه دانِ چینی.
ماهی سرخِ سفره ی هفت سین اش به محیطی تعبیر کرد
که هر بهار
متبلور می شود.
کرکس گفت: - سیاره ی من
سیاره ی بی هم تایی که در آن
مرگ
مائده می آفریند.
کوسه گفت: - زمین
سفره ی برکت خیز اقیانوس ها.
انسان سخنی نگفت
تنها او بود که جامه به تن داشت
و آستین اش از اشک تر بود.
"شاملو"
بعدا نوشت:
ماه گرفتگی را با هیراد در کوچه دیدیم.
بشنوید:
http://s9.picofile.com/file/8332938418
/Mohammad_Motamedi_Emshab_Ey_Mah.mp3.html
تصنیف "امشب ای ماه"، شعر از شهریار، با صدای محمد معتمدی. گفت و گوی سنتور و کمانچه.

در موسیقی کلاسیک، سمفونی به قطعه ای گفته می شود که در شکلی با چهار بخش جدا از هم به نام موومان ساخته می شود. هر موومان خود البته بخشی ست که چارچوب مشخصی دارد و در عین حال وقتی در کنار سایر موومان ها قرار می گیرد، سمفونی کامل می شود.
در سمفونی مردگان، نویسنده چهار موومان در نظر می گیرد که موومان نخست در دو بخش ابتدا و انتهای رمان آمده است که آوردن بخش دوم در انتها، سرانجام ماجراها را مشخص می کند. این سمفونی اما مرگ را می نوازد!
مرگ در سراسر رمان حضوری پررنگ دارد. می دانیم که چیستیِ مرگ از پرسش های بنیادی بشر در همه ی دوران ها بوده است و نحوه ی رویارویی با آن از چالش های همیشگی اش. در فضای تیره ای که نویسنده کاراکترها را در آن قرارداده، مرگ به مراتب از زندگی قوی تر است. کمتر لحظات خوشی در رمان دیده می شود، حتی داستان عشق آیدین و سورمه هم نمی تواند این تاثیر را از بین ببرد. یوسف، پدر، مادر، آیدا، سورمه، آقای لرد، جمشید دیلاق و... ، و اورهان، همگی می میرند.
در این بین، چرایی مرگ آیدا و سورمه گنگ آمده است. این ها را می توان به حساب این گذاشت که لزوما دلیل هر مرگی برای ما مشخص نمی شود!...
و این که آیا مثلا یوسف در آن زیرزمین نمور و دلگیر که هفت پله پایین تر است، از پیش نمرده است؟! و آن زیرزمین به تعبیر اورهان، یک قبر نیست؟
کلاغ ها از همان ابتدا همچون ملزومات صحنه، همراه با شخصیت ها هستند.
درست پیش از شروع رمان، نویسنده داستان هابیل و قابیل را می آورد و کلاغ به قابیلِ برادر کُش روش دفن مردگان را می آموزد؛ مرگ و برادرکشی از ابتدای هستی بوده است و اورهان تداوم همان قابیل است. او یوسف را درست همانند هابیل، با کوبیدن سنگ بر سرش به قتل می رساند. در این بخش، قساوت اورهان به خوبی به تصویر کشیده می شود. این قساوت تا بدانجاست که او حتی به دیوانگی آیدین هم با آن شرایط رقت بارش راضی نمی شود و در پی کشتن او برمی آید. اما در واقع هم یوسف و هم آیدین، از پیش مرده اند. یوسف که به تعبیر کتاب همچون حیوانی فقط نشخوار می کند و پس می دهد، در واقع از مرتبه ی انسانیت به حیوانیت پایین آمده است و آیدین هم با گرفتن روح سرکشش، عملا مرده ای بیش نیست.
این پیش آگاهی در جایی که کلاغ ها به جای قارقار کردن می گویند:"برف. برف." هم خودنمایی می کند، چرا که اورهان در برف جان می بازد. این فضای برفی به شکل گرفتن فضای تیره و سرد کاراکترها بسیار کمک کرده است.
توجه به جزئیات و توصیف ها و تصویرسازی های خوب، از نقاط قوت داستان است. شروع رمان که به ترتیب از زمستان به کاروانسرای آجیل فروش ها و سپس به حجره ی اورهان می رسد و ایاز و اورهان را می بینیم، کاملا منطبق با نمای معرّف در سینمای کلاسیک است که در آن دوربین از نمای باز (لانگ شات) به مرور به کاراکترهای داستان می رسد.- هرچند به شخصه شروع داستان را نمی پسندم و به نظرم می توانست بهتر از این باشد.
نویسنده اردبیل را به عنوان جغرافیایی که نیاز دارد، از نو با همه ی جزئیاتش می سازد. آدم ها و محله ها و کارخانه ی لرد و شورابی و مابقی مکان ها چنان به تصویر کشیده شده و تکرار می شوند که تصویری ملموس از آن ها در ذهن مخاطب شکل می گیرد.
به لحاظ فرم، سمفونی مردگان ترکیبی از واقعگرا و جریان سیال ذهن است که گاهی در هم تنیده می شوند. موومان چهارم عملا هذیان های آیدین است که تکه های پراکنده ای از گذشته و حال را همزمان بیان می کند. موومان سوم هم از زبان سورمه، آن هم پس از مرگش روایت می شود. در همه ی این موومان ها هم رفت و برگشت ها از حال به گذشته و بالعکس، به مرور تکه های مبهم رمان را در کنار هم قرار داده و روایت را بازسازی می کنند.
آیدین را می توان نماد روشنفکرانی دانست که همواره جامعه ی سنتی و ناآگاه، آن ها را تحت فشار قرار داده و به هر شکلی از پیش روی آنان جلوگیری می کند. پدر به عنوان نماینده ی سنتی ها، سایه اش بر خان و مان همه شان سنگینی می کند. نظریاتش همچون قوانینی از پیش مشخص شده، بر همه ی جوانب بیرونی و درونی کاراکترها تاثیرگزار است؛"پالتو قرمز مال دخترهاست."(ص. ۱۲۹) کتاب و شاعری و موسیقی نشانه های شیطان شمرده می شود.(ص. ۵۷)زیبایی و ملاحت آیدا باعث حساسیت ها وسخت گیری او می شود و آیدا به آشپزخانه تبعید می شود. او هم همچون مادرش، باید به هر قیمتی در بند سنت ها باقی بماند و چون نمی تواند، به پیشواز مرگی فجیع می رود. صدای این زن ها هرگز شنیده نمی شود و آن ها همیشه تحت تاثیر رفتار مردهایشان هستند.
برخلاف آیدا و مادر اما سورمه زنی ست که با همه ی رنجی که جامعه ی سنتی بر او تحمیل کرده است، شوخ و شنگ و با اعتماد به نفس تصویر شده است که این شاید از نیروی عشقش به آیدین باشد. مراسم عقد کردنشان هم جالب توجه است، چرا که هم به آیین مسیحیت و هم به آیین اسلام به عقد هم درمی آیند. سورمه نشان می دهد که عشق، مذهب نمی شناسد! عشق این دو به هم از بهترین و ملموس ترین بخش های رمان است.
به لحاظ تاریخی، برهه ی مهم داستان در دهه ی بیست خورشیدی و جریان اشغال ایران توسط قوای روس و انگلیس می گذرد. جایی که گرسنگی امان مردم را می بُرد و آن ها مشتری "نان انگلیسی" می شوند.
اگرچه وجه روان شناسانه ی اثر غالب است، امادر جای جای داستان تیغ انتقاد از شرایط زمانه در شکل های مختلف همچون هذیان های آیدین، یا گوشه و کنایه هایی که می آید به وضوح حس می شود.
٭ مشخصات کتاب:
سمفونی مردگان، عباس معروفی، نشر گردون، چاپ بیستم:۱۳۸۶.
#سمفونی_مردگان
#عباس_معروفی
#هردوهفته_یک_کتاب

اى ظریف ترین درد
که بر سمت چپ سینه ام نشسته اى
این چنین بى تفاوت نباش!
چیزى که اینجا مى سوزد
فانوس نیست
قلب من است...
"تورگوت اویار"
پ.ن. ها:
٭بشنوید:
http://s8.picofile.com/file/8332650350/Ahay_Khabardar.mp3.html
ترانه ی "آهای خبردار"، متن از زنده یاد حسین منزوی، با صدای همایون شجریان از فیلم "رگ خواب" (حمید نعمت الله، ۱۳۹۵).
٭ عنوان از شاملو.