-
چهارشنبه ۱۹ اردیبهشت
جمعه 22 آبان 1394 09:16
از جشنواره ی فیلم فجر «چهارشنبه ۱۹ اردیبهشت» را دیدم. اولین فیلم بلند وحید جلیلوند. این فیلم به نظرم شگفتی بزرگ این جشنواره است و نوید ظهور کارگردان بزرگی را می دهد. داستان که ساختاری اپیزودیک دارد، بسیار درگیر کننده است و بارها یه صورت مخاطبش سیلی می زند؛ رئالیسم فیلم فوق العاده گزنده است.داستانش به روز است و برآمده...
-
کوتاه درباره ی کتاب «خوبی خدا»
جمعه 22 آبان 1394 09:11
«خوبی خدا» مجموعه ای ست از نه داستان کوتاه از نویسندگان آمریکایی ، یا غیر آمریکایی مقیم آن کشور. داستان هایی که با سلیقه انتخاب شده اند، ساختار و چارچوب بندی محکمی دارند ، از ترجمه ی خوبی برخوردارند و خواندنشان لذت بخش است. می دانیم که ادبیات داستانی آمریکا، به ویژه پس از همینگوی، نمونه ی عالی ادبیات مدرن به شمار می...
-
جشن سده
جمعه 22 آبان 1394 09:09
سال ۸۲ بود به گمانم که با چند تا از دوستان در جشن سده شرکت کردیم. جشنی فوق العاده و خاطره انگیز! ایرانیان باستان، روز دهم بهمن را که در آن به گفته ی شاهنامه، هوشنگ از پادشاهان اساطیری ایران آتش را کشف می کند، جشن می گرفتند و آتش بزرگی برپا می داشتند. این آتش، نمادی ست از غلبه ی نور بر تاریکی. یکی جشن کرد آن شب و باده...
-
ژنرال
جمعه 22 آبان 1394 09:06
ژنرال، باستر کیتون، ۱۹۲۶ چه کسی باور می کند کسی که خود بازیگر فیلم های کمدی ست، در تمام فیلم هایش حتی یک بار هم لبخند نزده باشد؟! این، مشخصه ی اصلی کاراکتر باستر کیتون، کمدین بزرگ سینماست که او را لقب «مرد صورت سنگی» داده اند. کسی که شما را می خنداند، بی آن که خود بخندد، و این خود یکی از رازهای مهم ماندگاری آثار اوست....
-
آواز در باران
جمعه 22 آبان 1394 08:57
تمام دیشب را باران می بارید و من از سه به بعد بیداربودم... باران مرا به خاطرات دور و نزدیکم پرتاب می کند: به کتابی که در نوجوانی خواندم؛«اگر باران ببارد...»، که از عشق می گفت در بحبوحه ی جنگ... به روزی که با داوود، زیر بارش شدید باران، خیابان انقلاب را پیاده رفتیم تا او برای نامزدش کادو بخرد... به عصر سیزده به دری که...
-
توت فرنگی های وحشی
جمعه 22 آبان 1394 07:14
توت فرنگی های وحشی، اینگمار برگمن، ۱۹۵۷، سوئد ویکتور شوستروم، کسی که نقش پروفسور آیزاک را در این فیلم بازی می کند، خود از پایه گذاران سینمای سوئد در اوایل قرن پیش است. سینمایی که از همان ابتدا، توجه خود را به طبیعت، نور، و فرهنگ فولکلور مردم اسکاندیناوی نشان می دهد. عناصری که بعدها در فیلم های برگمن به اوج خود می...
-
جعبه ی مدادرنگی
جمعه 22 آبان 1394 07:11
کلاس چهارم ابتدایی بودم. جنگ تمام شده بود و سختی های بعدش تازه داشت خودش را نشان می داد. دوران رفاه خانواده به سر آمده و پدرم، دور از ما، در تهران کار می کرد. مادرم یک تنه جور مشکلات را به گرده می کشید. از طرف مدرسه نامم را برای مسابقات نقاشی فرستاده بودند. مسابقه در سطح شهرستان، و درکانون پرورش فکری برگزار می شد و من...
-
دربار ه ی فیلم «پزشک»، از فیلیپ اشتولزل
جمعه 22 آبان 1394 07:08
مغشوش! «پزشک» فیلمی آلمانی، درباره ی جوانی انگلیسی به نام راب(تام پین) است که در قرون وسطا، برای آموختن علم پزشکی به اصفهان و نزد ابوعلی سینا، بزرگترین پزشک آن دوران (قرن چهارم هجری در ایران) می رود. انگیزه ی اصلی من از تماشای فیلم، آگاهی از زاویه ی دید آن به شخص ابن سینا، به عنوان یکی از نوابغ تاریخ بشری، و البته نوع...
-
ضرب گیتار برقی...
جمعه 22 آبان 1394 07:04
هیچ چیز مثل گوش کردن به موسیقی راک، تحمل شلوغی مترو را برایم آسان نمی کند. میان این آدم های خسته، توی خودم می روم و گوش به موسیقی می سپارم، و چه خوب اگر موسیقی یی متناسب با حال و هوای این آدم ها هم به پستم بخورد. دست هایی که میله ها و دستگیره ها را چسبیده اند. جوان هایی که سرشان توی گوشی هایشان است. پسر و دخترهای...
-
دزدان دوچرخه
جمعه 22 آبان 1394 07:02
استیصال دزدان دوچرخه، ویتوریو دسیکا، ۱۹۴۸ ،ایتالیا در اوایل دهه ی چهل میلادی، مکتبی در سینمای ایتالیا به وجود آمد که اگرچه عمر کوتاهی داشت، اما تاثیر بسزایی بر سینمای پس از خود گذاشت؛ نیوریالیسم. با فروپاشی فاشیسم موسولینی و پایان گرفتن جنگ جهانی دوم، مصایب ناشی از آن ها در حال نشان دادن خود بود، و این همزمان بود با...
-
Ladi in red
جمعه 22 آبان 1394 06:59
Lady in red حکایت غریبی ست عشق، که حکایت نه و خود حکایت ساز است. باور از چارچوب فراتر نمی رود و عشق در باور نمی گنجد. نقل بوس و کنار نیست، که نقل بی خوابی و سرگشتگی ست، و مچاله شدن در اشک و هم پیاله شدن با فراق. همخوابگی با درد و انتظار، انتظار، انتظار... اینها ناخوداگاه به ذهنم آمد و دستم به نوشتن رفت، وقتی که یاد...
-
روانی
جمعه 22 آبان 1394 06:54
روانی، آلفرد هیچکاک، ۱۹۶۰ روانی، فیلمی ست که تقریبا واجد همه ی ویژگی های اصلی سینمای هیچکاک است. او فیلمسازی ست مولف که فیلم هایش در قالبی چند لایه، هم رضایت تماشاگر عام و هم تماشاگر خاص را برآورده می کنند. دلهره و تعلیق، از مولفه های اصلی سینمای اوست. همچنین فیلم هایش، اغلب طنزی ظریف را در بر دارند. درآثار او، عناصر...
-
ای بغض کهن مرا رها کن...
جمعه 22 آبان 1394 06:50
امروز فرصتی پیش آمد تا پیش از کارگاه قصه نویسی به دیدن یکی از دوستان قدیمی ام بروم. دوستی که سال هاست مقیم تهران شده و با برادرانش یک فست فود باز کرده اند. با او به ملاقات قدرت رفتیم. پسر عمه ام که در بیمارستان بستری ست. با موتور رفتیم، فست فود نزدیک بیمارستان است.این چندمین بار است که قدرت عمل می کند؟! قدرت غده ای در...
-
نیشتر
جمعه 22 آبان 1394 06:44
برای مرگ جوانم، برای ماندن پیر بگو چگونه کنم این شگفت را تفسیر زمین به دام گل و سبزه گیردم که بمان زمانه ام به گلو نیشتر زند که: بمیر (منوچهر آتشی) ۹۳
-
درباره ی «آذر، شهدخت، پرویز و دیگران»
پنجشنبه 21 آبان 1394 10:17
«آذر، شهدخت، پرویز و دیگران» قصه ی روانی دارد؛ مثل اغلب نوشته های مرجان شیرمحمدی. پیش تر،از او کتاب ِ«بعد از آن شب» را خوانده ام که داستان های خوبی دارد. قصه ی «آذر، شهدخت، ...» راویِ اول شخص دارد و به نظرم اولین مشکل ، از تبدیل چنین داستانی به فیلم، نشات می گیرد؛ حضور راوی در کجا، و تا کجا باید باشد؟ آیا راوی باید آن...
-
پدر
چهارشنبه 20 آبان 1394 13:32
چهل ساله به نظر می رسید. لاغراندام، با صورتی استخوانی و چشمانی بی رنگ. انتهای سبیل باریک اش در گونه هایش فرو رفته بود. پیراهنی چهارخانه پوشیده بود که کمربند اش، آنرا محکم به شلوار خاکی و کثیف اش رسانده بود. کفش ها هم خاکی بودند. - شما ببخشینش. به خدا، این چندمین باره که می آم مدرسه. از آقای نجفی بپرسین. - قبلا هم درسش...
-
ویدئوی هوشنگ
چهارشنبه 20 آبان 1394 10:35
اوایل دهه ی هفتاد بود و آن موقع، داشتن ویدئو ممنوع بود. نخستین کسی که در فامیل ما ویدئو خرید، هوشنگ بود و ما هم نخستین تجربه ی فیلم دیدن با ویدئو را همان موقع تجربه کردیم؛ «دالاهو» با بازی بهروز وثوقی و فروزان و ظهوری. فیلم را چندین بار تماشا کردیم و قصه و فضایش تا مدت ها در خاطرمان باقی بود و ترانه هایش را چپ و راست...
-
کوتاه درباره ی «خط ویژه»
چهارشنبه 20 آبان 1394 10:25
مصطفی کیایی از بعد از ظهر سگی سگی، و بعد ضدّگلوله، تا خط ویژه، گام بلندی را برداشته است، این فیلم به مراتب بهتر از ساخته های پیشین کارگردان بوده و از فیلمنامه ی محکم تری برخوردار است؛ فیلمنامه ای که توجه به جزئیات در آن مشهود است؛ روی شخصیت ها بهتر کار شده و ما شاهد چند «کاراکتر» در فیلم هستیم، کاراکترهایی با ویژگی...
-
در بار انداز
چهارشنبه 20 آبان 1394 10:21
در بارانداز، الیا کازان، ۱۹۵۴ فیلم، بدون حاشیه رفتن ، با قتل «جویی»، ما را با قصه ی اصلی و کاراکترهای آن آشنا می کند. تری مالوی (مارلون براندو)، کسی ست که قرار است در طول فیلم شاهد بیداری وجدان او باشیم. او در ابتدا فردی نشان داده می شود بی سواد و لاابالی که زندگی کرم وارش، باری به هر جهت می گذرد. بوکسور سابقی که...
-
در کوچه باغ های نشابور
چهارشنبه 20 آبان 1394 10:17
«در کوچه باغ های نشابور» را خواندم، از دکتر شفیعی کدکنی، که از دوستی امانت گرفته ام. اشعار زیبایی دارد. چاپ اول کتاب سال 1350 بوده و کتاب حاضر چاپ هفتم آن و مربوط به سال57 است. اغلب اشعار، رنگ و بوی سیاسی دارند و از روحی متعهد برآمده اند؛ "تو در نماز عشق چه خواندی؟ - که سالهاست بالای دار رفتی و این شحنه های پیر...
-
تنهایی یک دونده ی دو استقامت
چهارشنبه 20 آبان 1394 10:15
یک ربع مانده به پنج صبح، و من به عادت هر روزم، از سه و نیم به این طرف بیدارم... ته این بی خوابی ها چه شود،خدا می داند.نمی دا نم، شاید الان روی این کره ی خاکی، هزاران انسان دیگر هم مثل من بی خوابی به سرشان زده باشد، آن هم نه به اقتضای کارشان، که به اقتضای درونشان. شاید الان یکی هم مثل من، دارد همچو چیزهایی را می نویسد،...
-
در آستانه ی فصلی سرد...
چهارشنبه 20 آبان 1394 10:13
۱. می روم قصابی محله مان. قصاب بی حوصله است، مرد خوبی ست. ناراحت به نظر می رسد؛ آهی می کشد: « ای روزگار...، تف!» - چی شده آقا، خدا بد نده! گاهی با هم گپ و گفتی داریم. نفس ش را از سینه بیرون می دهد: - پیش پای شما، یه پسر بچه اومده بود برا گوشت. می گم چه قد می خوای پسر جون؟ سرشو گرفته پایین، هزار تومن دراز کرده طرفم...،...
-
عصیان!
چهارشنبه 20 آبان 1394 10:09
«یه روز یه بارون واقعی، کثافتای شهر رو می شوره...» (از دیالوگ های فیلم) راننده تاکسی، مارتین اسکورسیزی، ۱۹۷۶ تراویس (رابرت دنیرو) راننده تاکسی، برآیند شرایط جامعه ی دهه ی هفتاد آمریکا، و به خصوص شهر نیویورک است. جامعه ای که دهه ی شصت پر آشوب را با خاطرات جنگ ویتنام و مصایبش پشت سرگذاشته است و حالا باید مدرنیته خودش را...
-
سرگشته...
چهارشنبه 20 آبان 1394 10:06
سرگشته چو باد کو به کویم آشفته چو حلقه های مویم ای بغض کهن مرا رها کن خشکیده ترانه در گلویم... (رضا رضی پور) ۹۳
-
تو در مورد از دست دادن، چیزی نمی دونی!
چهارشنبه 20 آبان 1394 09:02
از دیالوگ های فیلم « ویل هانتینگ خوب »، اثر گاس ون سنت شان (رابین ویلیامز) به ویل هانتینگ (مت دیمون): " ... اگه ازت در مورد عشق سئوال کنم، احتمالاً یه غزل عاشقانه برام می خونی...؛ اما هیچ وقت به زنی نگاه نکردی که بخوای جونت رو فداش کنی...؛ کسی رو نشناختی که بتونه با چشم هاش تو رو از خود بی خود کنه... احساس کنی...
-
پرواز...
چهارشنبه 20 آبان 1394 08:56
"دلم یک مرگ سینمایی می خواست. مثل رضا موتوری، جلوی پرده ی سینما، توی یک سینمای متروک، بچه ی گستاخی هم تماشاگر مرگم باشد. یا یک سینمای روباز ِ شلوغ، پر از تماشاچی. یا مثل فرزان دلجو در فیلم ماهی ها در خاک می میرند، که شب عروسی محبوبش، کنار قطار اسباب بازی یی که برایش کادو خریده بود، آرام جان دهم، وقتی فرهاد ترانه...
-
تا شنبه خدا بزرگه!
چهارشنبه 20 آبان 1394 08:46
چهارشنبه: سر جلسه ی امتحان، متوجه غیبت یکی از شاگردانم می شوم؛ ج. شاگرد اول کلاس، و بچه ای مٶدب و خنده رو؛ یکی از آن هایی که حضورشان سر کلاس، انگیزه ی کار کردن در این سیستم مریض آموزش و پرورش را در تو حفظ می کنند. سراغش را می گیرم؛ «آقا باباش فوت کرده...» این اواخر غیبت هایش سر کلاس بیش تر شده بود، کمی هم از درس ها...
-
او که لب بست و دم از راز نزد...
چهارشنبه 20 آبان 1394 08:35
جز تو دستان کسی شور در این ساز نزد هیچ کس پنجه بر این ساز خوش آواز نزد نیست نزدیکتر از تو به من اما باید چای نوشید و زبان بست و دم از راز نزد او که لب بست و دم از راز نزد می شکند هیچ کس سنگ بر آن پنجره ی باز نزد قسمت از اولِ خط ساز مخالف می زد درد این است به میل دل من ساز نزد سیب ممنوعه ترین میوه ی دنیای شماست سیب...
-
درد من حصار برکه نیست...
چهارشنبه 20 آبان 1394 08:28
صبح در سرویس مدرسه شماره ی ویژه ی زمستان مجله ی فیلم را می خواندم. به مطلبی در مورد اصغر فرهادی رسیده بودم که به ترمینال معلم ها رسیدیم و به ناچار بقیه ی مطلب را در ترمینال خواندم. یکی از معلم ها که با من هم سرویس است، از آن هایی که اصلا هم صحبتی باهاشان را دوست ندارم، وقتی دید حواسم به مطالعه است، سعی کرد خودش را به...
-
مرگ پایان کبوتر نیست...
چهارشنبه 20 آبان 1394 08:18
دیشب پدرم خبر مرگ یکی از دوستان دوران نوجوانی ام را بهم داد؛ «ج». در اثر سکته... خبر مرگ او مرا به خاطرات آن روزها برد، وقتی تابستان به روستا و به خانه ی عمویم می رفتم. «ج» را به واسطه ی برادرش شناختم، و دوستی مان شکل گرفت. یک جمع چند نفره بودیم. او بود و برادرش، پسرعمویشان، و یکی از بچه های همسایه ی عمو. چندتایی دیگر...