-
دوران حیرانی
پنجشنبه 30 اردیبهشت 1395 08:30
سه شنبه ۲۸ اردی بهشت ماه به دیدار نمایشگاه نقاشی های خانم «پردیس شفیعیون»، تحت عنوان «دوران حیرانی» در گالری والی رفتم. «زن ها»، دغدغه ی اصلی آثار این نقاش اند؛ زن هایی که یا در پیش زمینه ی تابلوها قرار گرفته و به مخاطب خیره شده اند، یا به گونه ای فیگور گرفته اند که تمام بوم را تحت تاثیر خودشان قرار داده اند. در برخی...
-
ابد و یک روز...
سهشنبه 14 اردیبهشت 1395 20:07
«ابد و یک روز» ، داستان خانواده ای از هم پاشیده است؛ فرو ریختنی که بیش از هرچیز، معلول شرایط اجتماعی زمانه ی خود است. ناتورالیسمی خشن که بی تعارف، به صورت مخاطب اش سیلی می زند. خانواده ای که در یک بافت سیاه محله ای قرار گرفته و از زاده شدن و به تبع آن، زیستن در این شرایط، ناراضی ست. بافتی که در فیلم شکل می گیرد در...
-
زندگی گالیله
جمعه 10 اردیبهشت 1395 10:14
دیروز تولد زنده یاد ، استاد «حمید سمندریان» عزیز بود؛ کسی که خیلی به گردن هنر نمایش این سرزمین حق دارد. روحش شاد و یادش گرامی باد! پ.ن. ها: * عنوان، نام نمایشنامه ی معروفی ست از برتولت برشت که استاد سمندریان بسیار دوست داشت آن را به صحنه ببرد و هربار به نوعی امکان پذیر نشد... * عکس برگرفته از سایت آموزشگاه سمندریان می...
-
من و بوف کور!
چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 08:37
نام «صادق هدایت» را نخستین بار در کلاس چهارم ابتدایی و از زبان معلم مان آقای نجفی شنیدم؛ در کتاب فارسی پرسشی بود با این مضمون که:«نویسنده ای را نام ببرید.»، همان اوایل کتاب بود، و من در پاسخ گفتم:«ولتر»! نام ولتر را از مجله ای که برادرم خریده بود می شناختم. آقای نجفی مکثی کرد و گفت:«بنویسید صادق هدایت» بعد آمد کنارم و...
-
شین
پنجشنبه 19 فروردین 1395 19:02
چند شب پیش بعد از سال ها «شین» را دیدم؛ وسترن معروف «جرج استیونز»، محصول سال ۱۹۵۳. از کودکی شیفته ی فیلم های وسترن بودم و نخستین باری که این فیلم را دیدم، در فهرست فیلم های محبوبم قرار گرفت، و حالا می خواستم ببینم آیا تماشای دوباره اش همان لذت تماشای سال ها پیش را در من زنده می کند یا نه؟! شیوه ی روایت فیلم به سیاق...
-
سفر به شهر تنبور
شنبه 14 فروردین 1395 08:00
تعطیلات نوروز به سرعت گذشت! حتی فرصت نکردم از مجله ی «تجربه» ای که پیش از عید خریده بودم، صفحه ای بخوانم! یا داستانی را که قرار بود رویش کار کنم تایپ کنم، یا نوشته های کوتاهی را که روی چند کتاب نوشته بودم، برای وبلاگ تایپ کنم...؛ حالا خوب شد که برگه های امتحانی تصحیح نشده را با خودم نیاورده بودم، یا یکی دو کتاب...
-
گوهر پاک تو از مدحت ما مستغنی ست...
پنجشنبه 5 فروردین 1395 06:41
سلام به دوستان و همراهان گرامی، نوروزتان خجسته! برایتان در سال نو، شادی و سلامتی آرزومندم. "ساقی بیا که هاتف غیبم به مژده گفت با درد صبر کن که دوا می فرستمت" با آرزوی بهبودی استاد شجریان. پ.ن: عنوان و شعر متن، هردو از «حافظ»
-
جاده های بی پایان را دوست دارم...
یکشنبه 23 اسفند 1394 07:48
جاده های بی پایان را دوست دارم دوست دارم باغ های بزرگ را رودخانه های خروشان را من تمام فیلم هایی که در آنها زندانیان موفق به فرار می شوند دوست دارم دلتنگ رهایی ام دلتنگ نوشیدن خورشید بوسیدن خاک لمس آب در من یک محکوم به حبس ابد پیر و خمیده با ذره بینی در دست نقشه های فرار را مرور می کند. (رسول یونان) پ.ن: بعد از چند...
-
درباره ی کتاب «دموکراسی یا دموقراضه»، از سیدمهدی شجاعی
سهشنبه 27 بهمن 1394 07:46
داستان کتاب در کشوری به نام غربستان اتفاق می افتد؛ جایی که پادشاه برای انتخاب جانشین پس از خودش، برای نخستین بار انتخابات را پیش می کشد و نخستین دموکراسی جهان را پایه گزاری می کند. بیست و چهار پسرش (بیست و چهار دمو)، یکی پس از دیگری به تخت پادشاهی می رسند، اما بیست و پنجمین پسر که مردم به او «دموقراضه» می گویند، به...
-
چشم نرگس
جمعه 23 بهمن 1394 08:59
تصنیف *چشم نرگس*، از استاد شجریان خواهم که بر زلفت، هر دم زنم شانه، ترسم پریشان کند بسی حال هر کسی چشم نرگست مستانه مستانه! خواهم بر ابرویت، رویت، هر دم کشم وسمه، ترسم که مجنون کند بسی مثل من کسی چشم نرگست دیوانه دیوانه! یک شب بیا منزل ما حل کن دو صد مشکل ما ای دلبر خوشگل ما دردت به جان ما شد، روح و روان ما شد خواهم...
-
یادی از خالق "همسایه ها"
جمعه 16 بهمن 1394 09:40
دستم به نوشتن نمیرود / احمد محمود دستم به نوشتن نمیرود. بدجوری کسل و دلزده شدهام. دلزده از همه چیز، به خصوص نوشتن. و حتی این یادداشت را که مینویسم با کمال دلزدگی است. گاهی فکر میکنم که اصلاً چرا باید بنویسم. چه کسی گفته است که این چند روز عمر را باید صرف نوشتن کنم. کمابیش همیشه همینطور بوده است. همیشه موردی یا...
-
من روح بارانم...
پنجشنبه 8 بهمن 1394 10:26
آزاد آزادم ببین چون عشق درگیر من است دیگر گذشت آن دوره که تقدیر زنجیر من است شاید نمی دانی، ولی ، از خود خلاصم کرده ای آیینه ی خالی فقط ، امروز تصویر من است از عشق تو بر باد رفت ، آن آبروی مختصر من روح بارانم ، ببین ، چون عشق تقدیر من است ! افشین یداللهی پ.ن: نقاشی از ونسان ون گوگ، با عنوان «شب پر ستاره»
-
هزار دستان
جمعه 2 بهمن 1394 09:51
"از همان زمانی که نوشتن کارهای نمایشی را شروع کردم در جستجوی زبان خاصی بودم که ویژگیهای زبان ما را داشته باشد. در این جستجو پی بردم که ما برای بیان مقاصدمان در بیشتر اوقات صریح حرف نمی زنیم. در حرفهایمان کنایه وجود دارد یا از امثال و حکم استفاده می کنیم و یا حدیثی از کتابهای مقدس و یا قرآن مجید می آوریم. این لحن...
-
وقتی بارون می آد، باس بارونی بپوشی!
جمعه 25 دی 1394 10:51
همه چیز از «داستان اسباب بازی ۳» شروع شد؛ پسرم هیراد قدری از آن را دید و از آن به بعد تماشای فیلم را به طور جدی آغاز کرد! پیش تر فقط سی دی های کودکانه را می دید. اول ش سخت می گرفت برای تماشاکردن، اما بعد کار به جایی کشید که روزی چند بار باید فیلم را تماشا می کرد. بعد فیلم های دیگر آمد:« ابری با احتمال بارش کوفته...
-
بینوایان
جمعه 18 دی 1394 09:47
دیشب یکی از شبکه ها نسخه ای قدیمی از «بینوایان» را نمایش داد؛ همان که «ژان گابن» معروف در آن بازی کرده است. جالب بود که اسامی کاراکترها از پیش در خاطرم زنده شد. شاید از این بود که در بچگی کارتون اش را دیده بودم، یا این که کتاب ش را داشتم. آن روزهای کودکی، حسابی دلم برای «کوزت» می سوخت و از «تناردیه» ها متنفر بودم! از...
-
قاصد روزان ابری...
یکشنبه 13 دی 1394 10:23
سیزدهم دی ماه؛ خاموشی نیما وصیّتنامهی ِ نیمایوشیج شب دوشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۳۵ امشب فکر میکردم با این گذران ِ کثیف که من داشتهام - بزرگی که فقیر و ذلیل میشود - حقیقةً جای ِ تحسّر است . فکر میکردم برای ِ دکتر حسین مفتاح چیزی بنویسم که وصیتنامهی ِ من باشد ؛ به این نحو که بعد از من هیچکس حقّ ِ دست زدن به آثار ِ مرا...
-
ترانه ی مرد تنها...
سهشنبه 8 دی 1394 08:23
با صدای بی صدا مث یه کوه بلند مث یه خواب کوتاه یه مرد بود یه مرد با دستهای فقیر با چشمهای محروم با پاهای خسته یه مرد بود یه مرد شب، با تابوت سیاه نشست توی چشمهاش خاموش شد ستاره افتاد روی خاک سایه اش هم نمیموند هرگز پشت سرش غمگین بود و خسته تنهای تنها با لبهای تشنه به عکس یه چشمه نرسید تا ببینه قطره، قطره قطرهٔ آب،...
-
رگبار
چهارشنبه 2 دی 1394 07:54
هربار به تو فکر می کنم یکی از دکمه هایم شل می شود انقراض آغوشم یک نسل به تأخیر می افتد و چیزی به نبضم اضافه می شود که در شعرهایم نمی گنجد کافی ست تو را به نام بخوانم تا ببینی لکنت عاشقانه ترینِ لهجه هاست و چگونه لرزش لب های من دنیا را به حاشیه می برد دوستت دارم با تمام واژه هایی که در گلویم گیر کرده اند و تمام هجاهای...
-
گنجشک ها...
جمعه 27 آذر 1394 10:14
این عکس را به طور اتفاقی دیدم و این جا آوردمش؛ در روز پنجم ژوئن سال ۱۹۸۹ ، در میدان تیان آن من چین و توسط عکاسی به نام Liu Heung Shing گرفته شده است. البته اصل آن رنگی ست، اما به نظرم آمد که سیاه و سپیدش زیباتر است. یک پا شعر است این عکس. چ... چه بی پروا؛ روی سیم های لخت فشار قوی، عشق بازی می کنند؛ گنجشک ها... (جلیل...
-
در دنیای تو ساعت چند است؟
پنجشنبه 26 آذر 1394 10:15
پرنده گفت: کوچ درخت گفت: آه پرنده کوچ کرد و رفت تا بهار درخت ماند و انتظار (افسانه شعبان نژاد) پ.ن: فیلم را علی رغم ضعف هایش دوست داشتم، چرا که از «عشق» می گفت در زمانه ای که نایاب است! گیلان و رشت و بندرانزلی اش را شاعرانه به تصویر کشیده بود؛ دوربین سیال، و موسیقی کریستف رضاعی به جان پلان ها نشسته بود، با آن ترانه ی...
-
فصل چیدن گردوها...
جمعه 20 آذر 1394 10:11
شهریورماه گذشته شهرستان که بودیم، قرار شد به بهانه ی عکاسی، با محمد به جاده بزنیم. کجایش معلوم نبود. من نظرم جایی بود که قبلا نرفته باشیم. صبح زود حرکت کردیم و سرانجام سر از «ملحمدره» درآوردیم؛ روستایی در نزدیکی اسدآباد همدان، با معماری سنگی و طبیعت زیبا. ملحمدره سربالایی تند روستا را پشت سر گذاشتیم و جاده ی سنگلاخ...
-
پنجره
دوشنبه 16 آذر 1394 07:47
ماریا! اگه صاحبخونه ها بدونن پنجره ها چه قدر ارزش دارن، شاید اجاره هاشون رو چند برابر بکنند! (زنده یاد حسین پناهی) پ.ن.ها: صبح داشتم برای رفتن به سر کار آماده می شدم که پیامکی از همکارانم رسید که امروز مدرسه تعطیل است. بی خبر از همه جا پا شدم و پنجره را رو به کوچه باز کردم...؛ همه جا سفید سفید. چه قدر خوشحال شدم!...
-
درباره ی کتاب «نگهبان تاریکی»، نوشته ی مجید قیصری
یکشنبه 15 آذر 1394 19:36
"از بچگی باید یاد گرفت هیچ چیز ماندنی نیست، هیچ چیز. آدم باید یاد بگیرد چطور در مقابل از دست دادن چیزها مقاومت کند، تاب بیاورد، وگرنه زندگی را می بازد." (از داستان «کی اولین شوت رو می زنه؟»، ص۶۷) «نگهبان تاریکی» مجموعه ای ست از نه داستان کوتاه با موضوع جنگ و تبعات آن. نگاه نویسنده به جنگ، نگاهی با اولویت...
-
به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد...
جمعه 13 آذر 1394 09:26
به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد به جویبار که در من جاری بود به ابرها که فکرهای طویلم بودند به رشد دردناک سپیدارهای باغ که با من از فصل های خشک گذر می کردند به دسته های کلاغان که عطر مزرعه های شبانه را برای من به هدیه می آورند به مادرم که در آینه زندگی می کرد و شکل پیری من بود و به زمین ، که شهوت تکرار من ، درون ملتهبش...
-
خواب تلخ
دوشنبه 9 آذر 1394 23:35
فیلم را دوازده سال پیش و درجشنواره ی فیلم فجر دیدم؛ اگر اشتباه نکنم در سینما عصر جدید، که سینمای دوست داشتنی ام بود. متاسفانه فیلم بعد از جشنواره به محاق توقیف رفت و حالا دوباره به سینماها برگشته است. هنوز که هنوز است، لحظات زیادی از آن در خاطرم مانده . فضایی بومی با نابازیگرها، با داستانی تازه و طنزی جذاب. تماشای این...
-
با کوچه آواز رفتن نیست...
جمعه 6 آذر 1394 08:57
«من آن موقع با «ایرج» سر کوچه آنها میرفتیم بلال میخریدیم و یک منقل میگذاشتیم و میفروختیم. وقتی کسی میآمد که ایرج دوستش داشت، من مینشستم و باد میزدم و او میایستاد و داد میزد که یعنی ارباب است و مهمتر است و «ایرج» به آنکه دوستش داشت، سلام میکرد. برعکساش هم بود. «ایرج» باد میزد و من...
-
آذر؛ طلوع «بامداد»
سهشنبه 3 آذر 1394 16:18
تنهایی ِ یک درختم و جز اینام هنری نیست که آشیان تو باشم! احمد شاملو
-
آرامش در حضور دیگران
یکشنبه 1 آذر 1394 13:44
«من تقوایی را به نام میشناختم، روزهایی که او داستان مینوشت و در مجله آرش منتشر میشد. روزی او را در منزل سیروس طاهباز دیدم و این اولین آشنایی من با او بود. بعد در هتل مرمر یک بار دیگر تقوایی را دیدم، از من پرسید که فیلم بازی میکنی؟ من نمیدانستم که او فیلمساز هم هست. گفت که همه برای من مجانی بازی میکنند چون پولی...
-
ما را تاب نیست!
جمعه 29 آبان 1394 09:36
. . گر تو را، با ما، تعلق نیست، ما را، شوق هست... ور تو را، بی ما، صبوری هست، ما را، تاب نیست! ● رهی معیری پ.ن: نقاشی از پیکاسو
-
باز کن پنجره را...
چهارشنبه 27 آبان 1394 09:36
دوستان همراه، آن چه از بوران بلاگفا باقی مانده بود را در این جا آوردم؛ تاریخ برخی شان را نداشتم. آن چه در ادامه خواهد آمد، نوشته های جدید است. سپاس از مهرتان.