-
آرامش در حضور دیگران
سهشنبه 22 مهر 1404 19:25
از رفتن ناصر تقوایی بسیار غمگین شدم؛ دلم جایی را می خواست که فریاد بکشم و نبود. بغض راه گلویم را بسته بود. وقتی یاد صدایش می افتم، یاد حرف ها و انبوه کارهایی که می خواست انجام دهد و نگذاشتند، قلبم درد می گیرد. کم کار بودنش، تاوان ایستادنش بود. یک بار سر کلاس فیلمنامه نویسی، از همدوره ای هایش گله کرد؛ از مهرجویی،...
-
می گذرد
دوشنبه 21 مهر 1404 12:49
ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش «حافظ» بشنوید: خیام از Raffiroad https://s34.picofile.com/file /8487447442/Khayam.mp3.html
-
سفر به حلبچه - ۷
پنجشنبه 17 مهر 1404 10:39
عصر، دکتر سرخیل آمد هتل دنبالمان و برای شام رفتیم «خورمال»؛ این طور که می گفتند، در این منطقه بهترین کباب کردی را می توان در خورمال خورد. برای رسیدن به خورمال، به سمت شمال شرق حرکت کردیم. تا برسیم آنجا، دکتر سرخیل و آقای خاطری که همدیگر را خوب می شناختند، حسابی مشغول صحبت بودند و من هم مناظر اطراف جاده را تماشا می...
-
جنگ ۱۲ روزه
یکشنبه 23 شهریور 1404 10:08
چند هفته پیش، پس از خداحافظی از دوستان در موزه صلح تهران، همین که از پله های موزه پایین آمدم، مردی را پیش روی خودم دیدم. نگاهش به سر در موزه بود. پرسید:«آقا اینجا موزه صلحه؟» - بله، موزه صلح تهران همین جاست. - توش چی هست؟ - تاریخ و اثرات بمب های شیمیایی، تاریخچه جنگ های جهانی، جنگ ایران و عراق و از این دست... . مکث...
-
همچون گلوگاه پرنده ای
دوشنبه 17 شهریور 1404 20:06
آه اگر آزادی سرودی میخواند کوچک همچون گلوگاهِ پرندهای، هیچکجا دیواری فروریخته بر جای نمیماند. «شاملو»
-
سفر به حلبچه - ۶
شنبه 15 شهریور 1404 18:54
دکتر ئارام اصرار زیادی کرد که شب را برویم خانه شان؛ گفت بزرگ است و جا به اندازه ی کافی دارد. گفتم صاحب اختیار آقای خاطری است و من در رکاب او هستم! آقای خاطری هم به دکتر سرخیل قول داده است. نخستین پنل بعد از ناهار، پنل ما بود. مدیر پنل ما، خانم به فراو ، خود از آوارگان حلبچه در ایران بود که در اردوگاه سریاس پاوه ساکن...
-
عروسی
سهشنبه 11 شهریور 1404 21:18
سه شنبه شب پیش، عروسی مسلم و غزل بود و فردا شب هم عروسی عادل و محدثه است؛ برای هر دو زوج آرزوی شادکامی می کنم. سه شنبه برای رسیدن به تالار به شب خوردیم و با وجود ضعف نت، لوکیشن را سخت پیدا کردیم. وقتی وارد تالار شدم، خیلی احساس خستگی می کردم، اما همین که موزیک شروع شد و رقص آغاز شد، کم کم خستگی از یادم رفت. وقتی بعد...
-
شبامون ستاره نداره، زمستونامون برف نداره!
چهارشنبه 29 مرداد 1404 18:55
معمولا وقتی سوار تاکسی می شوم و عجله دارم، علاقه ای به هم صحبت شدن با راننده ها ندارم، مخصوصا اینکه مسیر کوتاه باشد یا ذهنم درگیر کاری باشد. ترجیح می دهم به کارهایی که می خواهم انجام دهم فکر کنم یا اصلا در حال و هوای خودم باشم. این یکی هم مثل خیلی از راننده ها شروع به شکایت از روزگار کرد؛ سعی کردم خودم را بی تفاوت...
-
سفر به حلبچه - ۵
چهارشنبه 22 مرداد 1404 10:57
پیش از رسیدن به مرکز شهر، ساختمان های نوساز و شیک ساخته شده یا در حال تکمیل شدن بودند. به سمت مرکز شهر که می رفتیم، خانه ها اغلب دو طبقه بودند و بتونی. بسیاری شان راه پله ای در نمای بیرونی داشتند که رابط دو طبقه بود. در مجموع، ترکیب خانه ها در کنار هم، چشم نواز بود. وارد محوطه ی سالن کنفرانس که شدیم، یک کیف، یک پوشه،...
-
سفر به حلبچه - ۴
دوشنبه 6 مرداد 1404 18:30
از چند روز مانده به سفر، بیمار بودم؛ گلودرد و آلرژی ای که اذیتم می کرد، مرا نگران روز ارائه ام در کنفرانس کرده بود. مدام قرص مصرف می کردم. وقتی آن روز رفتیم گشت و گذار، حال و هوای بهاری حسابی آلرژی ام را تشدید کرد. با همراهانمان برای شام رفتیم رستوران هه ردی. تعداد زیادی از مسئولان دانشگاه حلبچه و مهمانان کنفرانس آنجا...
-
نمازخانه کوچک من
شنبه 28 تیر 1404 18:11
مجموعه داستان «نمازخانه کوچک من»، شامل نُه داستان کوتاه از هوشنگ گلشیری است. داستان ها به شکل تک گویی روایت می شوند. شیوه ی روایت داستان ها غیرخطی ست و معمولا شروع روایت از میانه ی داستان است. در داستان ها، شرایط سیاسی و اجتماعی زمانه ی نویسنده حضوری پررنگ دارد و او به شکلی کوتاه و تا حدی گنگ به آن می پردازد؛ در واقع...
-
سفر به حلبچه - ۳
جمعه 20 تیر 1404 10:38
یادمان بمباران شیمیایی حلبچه یا موزه حلبچه که در اینجا به آن «مۆنۆمێنتى ههڵهبجه» می گویند، در سال ۲۰۰۳ و به یاد فاجعه ی بمباران شیمیایی در حاشیه ی این شهر تاسیس شد. طرح بنا برگرفته از موشکی ست که به زمین خورده و منفجر شده است و از هر طرف آن دود بلند شده است. در عین حال، دو دست را می بینیم که به سمت آسمان بلند شده...
-
نذری
یکشنبه 15 تیر 1404 18:11
داداش سیروس شب عاشورا حلیم نذر دارد و همین باعث می شود تقریبا همه ی اقوام دور هم جمع شوند، باهم شام بخورند، در پارکینگ حلیم هم بزنند و روی فرشهایی که در پارکینگ و حیاط پهن می کنند، گپ و گفت داشته باشند. امسال اما کسی را دعوت نکرد و البته حق داشت. با مسعود و مرتضی خانه ی مادر دعوت بودیم. بعد از شام پیاده رفتیم خانه ی...
-
جنگ
یکشنبه 25 خرداد 1404 08:12
پنجشنبه شب گذشته، همان شبی که حملات اسرائیل شروع شد، مهمان داشتیم. مادر هم بود و ما را برای جمعه شب دعوت کرد. قرار شد رحمان پیش مادر بماند. تمام روز را دوندگی کرده بودم و وقتی مهمان ها رفتند، از خستگی نفهمیدم چطور خوابم برد. ساعت شش که بیدار شدم، پیامکی از طرف مسعود داشتم که حدود چهار بامداد فرستاده بود:«سلام بیداری،...
-
سفر به حلبچه - ۲
دوشنبه 5 خرداد 1404 18:53
راننده بی محابا رانندگی می کرد؛ یک ساعت نشده، به حلبچه رسیدیم. داشتند یک المان ورودی برایش می ساختند. حلبچه به تازگی استانی مستقل شده که امیدوارم برای مردمانش خیر و برکت داشته باشد. در نخستین نگاه، شهر، در دامنه ی کوه ها جا خوش کرده بود؛ سرسبز و آفتابی با هوایی خوش. نخستین جایی که رفتیم، رستوران «هه ردی» بود؛ در فضایی...
-
سفر به حلبچه -۱
شنبه 3 خرداد 1404 11:24
پس از پذیرش مقاله ای که برای کنفرانس حلبچه نوشته بودم، برای شرکت در آن، به حلبچه دعوت شدم. عنوان مقاله «وضعیت آوارگان حلبچه در اردوگاه کنگاور» بود. از آنجا که آقای دکتر خاطری هم به کنفرانس دعوت شده بودند، قرار شد باهم به حلبچه برویم. در طی چند ماهی که روی مقاله کار می کردم، کاک ارکان رابط ما و دانشگاه حلبچه بود. کاک...
-
مقدمه ای بر مخاطب شناسی در موزه
یکشنبه 14 اردیبهشت 1404 14:28
بازدیدکنندگان موزه چه کسانی هستند و نیازهای آنها چیست؟ مقدمهای بر مخاطبشناسی در موزه نشستی ویژه برای راهنمایان موزه زمان: دوشنبه ۱۵ اردیبهشت ۱۴۰۴ ساعت: ١۵ تا ١۶ مکان: موزه صلح تهران (شرکت در این نشست برای عموم، آزاد و رایگان است.)
-
تا باد برد بوی مرا در وطن من...
یکشنبه 31 فروردین 1404 08:38
پس از بمباران شیمیایی حلبچه در ۲۶ اسفند ۶۶، بازماندگان به هر شکلی خود را به مرزهای ایران رساندند. در مرز رسیدگی های مختصری به آن ها شد و سپس به شهرهایی چون پاوه، سنندج، روانسر و کرمانشاه فرستاده شدند تا در اردوگاه های موقتی اسکان داده شوند. مردم شهرهای مرزی با مهربانی آن ها را پذیرفتند و خانواده هایی بودند که تا چند...
-
مرا در ساکت آئینه ها بنگر
سهشنبه 12 فروردین 1404 08:30
گوش کن به صدای دوردستِ من در مهِ سنگینِ اورادِ سحرگاهی و مرا در ساکتِ آئینهها بنگر که چگونه باز، با تهماندههای دستهایم عمقِ تاریکِ تمامِ خوابها را لمس میسازم و دلم را خالکوبی میکنم چون لکهای خونین بر سعادتهای معصومانهی هستی «فروغ فرخ زاد» بشنوید: مرا ببوس، حسن گل نراقی...
-
گندمزارانی از نور خورشید...
جمعه 8 فروردین 1404 10:31
سلام جناب بابایی عزیز این عکس رو الان پیدا کردم. برای سال ۹۱ هست، اون موقع شما معلم هندسه ۱ من بودید اگر خاطرتون باشه. دقیقا سر همین کلاس بود ک حرف از کتاب شاهنامه افتاد و بحث به کتاب خوانی و همه اینا رسید و من از اون موقع شروع کردم به خوندن کتاب که تا الان بالای ۶۰۰ جلد کتاب خوندم و این مسئله بخاطر وجود شماست. من بعد...
-
سال نو
پنجشنبه 30 اسفند 1403 06:43
درود! فرا رسیدن سال نو را به همه ی عزیزان و همراهان گرامی شادباش عرض می کنم و برایتان تندرستی و شادمانی آرزومندم. اگرچه فرصتم برای نوشتن در اینجا کم بود، اما سر می زدم و وبلاگ دوستان را می خواندم و بهره می بردم. سپاس از همراهی بی دریغ خوانندگان شکیبا و مهربان!
-
آرام باش عزیز من
یکشنبه 23 دی 1403 22:25
دلم به بوی تو آغشته است کجای جهان رفته ای؟ می دانم که برنمی گردی... «شمس لنگرودی» پ.ن: تصویر، دستخط پدر ، در آخرین وصیتنامه اش؛ امروز نخستین سالگرد کوچ اوست.
-
ارزیابی شتابزده - ۳۸
پنجشنبه 29 آذر 1403 10:37
*کیک محبوب من - مریم مقدم، بهتاش صناعی ها، ۱۴۰۳ امتیاز: ۴/۲۵ از ۵ مهین (لیلی فرهادپور) که زنی تنهاست، در تلاش برای پر کردن تنهایی اش، با مردی به نام فرامرز (اسماعیل محرابی) آشنا می شود و او را به خانه ی خودش دعوت می کند ... یک درام واقعگرای اجتماعی با مایه های روان شناسانه ی قوی. اهمیت این فیلم نخست در روایت نامتعارفی...
-
از مدرسه...
شنبه 17 آذر 1403 17:44
* یکی از بچه های راهنمایی یکی دیگر را کتک زده بود و چون خودش سابقه ی انضباطی خوبی نداشت، به او ۸۰ تومن پول داده بود که به معاون ها نگوید که البته معاون ها خودشان فهمیدند! * تعدادی از بچه هایی که پارسال در ریاضی خیلی ضعیف بودند، امسال در طراحی خیلی خوبند. از وقتی هم که گفته ام می خواهیم در ترم دوم نمایشگاه برگزار کنیم،...
-
درخت و علف را میخواهم که بار دیگر زاده شوم.
شنبه 10 آذر 1403 21:43
همه ی مرگها را مردهام، همه ی مرگها را، میخواهم که باز بمیرم؛ مرگِ چوبین درخت را مرگِ سنگی کوه را مرگِ خاکی خاک را مرگِ برگی خشاخشی علفهای تابستانی را و پیشوا مرگِ خونین آدمی را میخواهم که باز بمیرم. گُل را میخواهم که بار دیگر زاده شوم. درخت و علف را میخواهم که بار دیگر زاده شوم. و ماهی و آهو، پرنده و پروانه...
-
حقیقت یأس آور
سهشنبه 6 آذر 1403 23:40
آیا شما که صورتتان را در سایه ی نقاب غمانگیز زندگی مخفی نمودهاید گاهی به این حقیقت یأسآور اندیشه میکنید که زندههای امروزی چیزی به جز تفاله ی یک زنده نیستند؟ «فروغ فرخزاد»
-
در فوتبال لحظاتی هستند که به نحو آشکاری شاعرانه اند...
جمعه 2 آذر 1403 14:29
آقای گنج خانی دبیر ورزش مدرسه، خیلی به من محبت دارد؛ آمد سر کلاس دوازدهم انسانی و گفت تیم فوتبال این کلاس به فینال مدرسه رسیده و به بچه ها اجازه بدهم بیست دقیقه به زنگ آماده شوند برای مسابقه؛ گفت:«خودتان هم به عنوان مربی کنارشان باشید.» هرچه گفتم نه، گفت باید باشید! به بچه ها هم گفت با لباس ورزشی باشند. مدرسه مان یک...
-
هوووپ!
پنجشنبه 24 آبان 1403 18:26
دیروز ساعت آخر که با بچه های یازدهم انسانی کلاس داشتم، وسط حل یک تمرین بودیم که برق رفت. اولش قدری سر و صدا کردند، گفتم بچه ها هفته ی بعد آزمون دارید و باید برایتان نمونه سوال حل کنم. گفتند:«آقا تخته دیده نمی شه!» گفتم پرده ها را کنار بزنند؛ هوا ابری بود و تاثیر چندانی نداشت. به نعمت که مبصر و گنده ی کلاس است گفتم...
-
سایه ی جنگ
پنجشنبه 17 آبان 1403 11:03
مادران، کته کلویتس، ۱۹۱۹ سر کلاس های دوازدهم، بچه ها از جنگ می گفتند. طبق معمول، چندتایی هم مسخره بازی در می آوردند که مثلا «مدرسه ی ما را که نمی زنند.» اولش سعی کردم خودم را بی تفاوت نشان دهم؛ نشد. نگرانی را می شد از چهره هاشان خواند. گفتم بچه ها آخر کلاس در موردش صحبت می کنیم. در تمام طول کلاس، ذهنم درگیر جنگ بود....
-
کلاس هنر
شنبه 28 مهر 1403 16:44
عرشیا از دانش آموزان پایه ی نهم است که پارسال با آن ها ریاضی داشتم و امسال هنر دارم؛ پسری باهوش، راستگو و مودب است. سر کلاس راحت پرسش هایش را می پرسد. داشتم دربارهی نقاشی واقعگرا و نقاشی مدرن صحبت می کردم و همزمان نمونه هایی را نشان می دادم؛ هرجا اسم نقاش بزرگی می آمد، برایشان تازگی داشت. نامشان را روی تخته نوشتم؛...