فلسفه های لاجوردی

یادداشت های من...

فلسفه های لاجوردی

یادداشت های من...

سفر به حلبچه - ۸

پیش از سفر از آقای خاطری پرسیدم که آیا به نظرشان فرصت دیدار از موزه های سلیمانیه را پیدا می کنیم یا نه؟ گفتند بعید است، مگر اینکه خودتان بعد از کنفرانس بمانید. گفتم نه.

حلبچه هم که بودیم درباره ی اینکه چطور می توانم بروم سلیمانیه پرس و جو کردم. آقای خاطری گفت باهم برویم، صبح روز دوم کنفرانس.

وقتی به دکتر سرخیل گفتیم، گفت خودم می برمتان. هرچقدر گفتیم که خودمان می رویم قبول نکرد، گفت شما مهمان من هستید. قرارمان شد فردا ۸ صبح، درب هتل.

شب دوم را بهتر خوابیدم با اینکه مثل شب پیش، حدود ده، یازده برایمان قهوه آوردند و من نه نگفتم!

منظره ی شب حلبچه را دوست داشتم و آن آرامش و هوای خوشش را.

این بار صبح با آقای خاطری نرمش زورخانه ای را انجام دادم؛ نرمش ها برگرفته از حرکات رزم بودند و لذتبخش.

صبحانه نخوردیم؛ هنوز کباب های دیشب هضم نشده بودند!

دکتر سرخیل با راننده آمد دنبالمان؛ تا سلیمانیه، یک ساعتی در راه بودیم.

در سلیمانیه، از کنار انبوهی از مراکز خرید و هتل های شیک گذشتیم؛ همین طور شهرک های نوسازی که واحدهای زیبایی داشتند. 

نخستین موزه ای که رفتیم، موزه Amna Suraka ( به کردی: مۆزەخانەی ئەمنە سوورەکە) بود که به معنای موزه امنیت سرخ می باشد. 

ابتدا به دفتر مدیر موزه، آقای آکو غریب رفتیم. وقتی درباره ی چند تابلوی نقاشی اتاقش پرسیدم، معلوم شد که آن ها را خودش کشیده است. برخوردی خوش داشت و وقتی فهمید که موضوع پژوهشم چه بوده است، درباره ی اسنادی از آوارگان یکی از اردوگاه ها گفت که قرار بوده با پول شخصی از فردی خریداری کند و او نفروخته بود.

با هم رفتیم داخل محوطه که چند ساختمان با آجرهای قرمز قرار داشتند؛ نام موزه، از رنگ سرخ ساختمان ها گرفته شده است. جای جای دیوارها، جای گلوله بود.

پس از به قدرت رسیدن صدام حسین در سال ۱۹۷۹، رژیم بعث تصمیم گرفت در هر استان عراق یک اداره امنیت عمومی (دائرة الأمن) بسازد و نخستین استانی که چنین بنایی در آن ساخته شد، سلیمانیه بود؛ طرح ساختمان در آلمان شرقی طراحی شده بود و ساخت آن در سال ۱۹۸۵ به پایان رسید. در آغاز، رژیم بعث به دروغ این مجموعه را «اداره کشاورزی» می گفت، جایی که مجموعه ی مقر شمالی مدیریت امنیت عمومی وزارت کشور عراق شد و زندان و شکنجه گاهی برای دانشجویان، ملی گرایان کرد و دیگر مخالفان سیاسی — از جمله عرب ها و مسیحیان.

از کنار یک گالری هنری گذشتیم و وارد بلوک هایی شماره گذاری شده شدیم؛ سلول های زندان با درهای فلزی و پنجره های میله دار دست نخورده باقی مانده اند و بازدیدکنندگان می توانند وارد آن ها شوند؛ بر دیوارهای برخی سلول ها، متن ها، تاریخ ها، شعارهای ضدرژیم و حتی طرح های دست کشیده ای که زندانیان روزگاری بر جا گذاشته اند، هنوز دیده می شود. زندانی ها را چند برابر جمعیت در سلول ها می چپاندند، طوری که نه می شد نشست، نه خوابید یا حتی درست ایستاد. بخشی از پتوهایشان نیز، درهم ریخته، آنجا بود.

اتاق های شکنجه با مجسمه های شکنجه گران، بازسازی شده بودند. در بخش ویژه زنان بازداشتی، در اتاقی، زنی با کودکی ایستاده بود؛ تابلوی توضیحات این بخش می گفت که اینجا شامل یک اتاق ۲۱ مترمربعی و یک توالت است. تعداد زندانیان در اینجا همیشه از ۱۵ تا ۵۰ زن متغیر بود. در میان آنها زنان بارداری بودند که بچه هایشان در این زندان به دنیا آمدند و از نوزادان و فرزندانشان به عنوان وسیله ای برای شکنجه آنها استفاده می شد؛ بچه ها را از آن ها جدا می کردند تا آنها را مجبور به انجام هرکاری که می خواهند بکنند.

با این حال، زنان نقش مهمی به ویژه در تبادل اطلاعات بین مخالفان رژیم بعث داشتند.

گردنبندی که حاوی پیام های مخالفان به یکدیگر بود، روشی کارآمد در تبادل اطلاعات بود.

در بهار ۱۹۹۱ و پس از جنگ خلیج فارس، کردها قیامی سراسری علیه صدام حسین راه انداختند. در جریان نبرد سلیمانیه، نیروهای امنیتی عراق همین مجموعه را به عنوان دژ نهایی خود برای مقاومت برگزیدند. پس از حمله ای که حدود دو ساعت طول کشید، نیروهای پیشمرگه موفق به تصرف کامل مجموعه شدند. حدود ۷۰۰ تا ۸۰۰ نفر از پرسنل امنیتی در جریان این تصرف کشته شدند. سقوط این دژ، پایانی بر یازده سال کارکرد آن به عنوان مرکز بازداشت و شکنجه در سلیمانیه بود و آن را به نمادی از پیروزی قیام کردها در این شهر بدل کرد.

پس از سال ها که ساختمان دست نخورده و به عنوان یادبود جنگ باقی مانده بود، امنه سوره که در سال ۲۰۰۳ به عنوان نخستین موزه عراق درباره جنایات دوران بعث گشوده شد. 

موزه سالن های زیادی با موضوعات متنوع دارد؛ شاید مهم ترین بخش آن، تالار آیینه اش باشد. فضایی تونل مانند که دیوارهایش با حدود ۱۸۲ هزار تکه آینه به یاد هر یک از کردهایی که در جریان عملیات انفال کشته شدند و سقفش با ۴۵۰۰ چراغ به نشانه ی روستاهای ویران شده ی کردستان، پوشانیده شده است. 

تالار آیینه

یک سالن بزرگ هم که دیوارهای دوطرفش تا سقف به سمت داخل پیش رفته اند، با انبوهی از اسامی پیشمرگه ها پوشانده شده است؛ تصویری از تابوتی بزرگ. یک سالن هم به نام ییلماز گونی، فیلمساز مشهور کرد نامگذاری شده است.

 رفتیم به بخش دیگری که کارگاه نقاشی خود آقای آکو غریب بود؛ موضوع نقاشی ها عمدتا به وقایع کردستان مربوط بود؛ در آن لحظه احساس کردم که چه خوب که این بخش را هم دیدیم، چرا که بازدید از بخش های پیشین، تلخی عجیبی به سرتاپایم انداخته بود؛ احساسی که قبلا، از آن هایی که موزه را دیده بودند هم شنیده بودم.

در محوطه ی بیرونی موزه، تجهیزات نظامی به غنیمت گرفته شده از ارتش بعثی— از جمله تانک، نفربر زرهی، خودروی رزمی پیاده و غیره به نمایش گذاشته شده اند. 

هیرو ابراهیم احمد، همسر جلال طالبانی رئیس جمهور وقت عراق، نقش مهمی در تبدیل این مکان به موزه ای رسمی برای مستندسازی حقوق بشر داشت و کلا اینجا در مورد خدمات فرهنگی او زیاد شنیدم. بودجه اصلی این موزه از حزب اتحادیه میهنی کردستان تأمین شده است. 

پ.ن:

خانم هیرو ابراهیم احمد، فزند «ابراهیم احمد»، نویسنده ی برجسته و یکی از رهبران جنبش کردستان عراق بود. از ابراهیم احمد نوشته ها و سروده های زیادی باقی مانده است. از جمله آثار معروف او، رمان کردی «ژانی گه ل» (درد ملت) است که جمیل رستمی فیلمی بر اساس آن ساخته است.

به نرده های پنجره نگاه کن

خانه ی جلال و لیلا خواهر کوچکم در تویسرکان است؛ خانه اشان در محله ای خوش آب و هوا در پایین دست کوه قرار گرفته است. دو تا تراس کوچک دارد که رو به جنگلی از درختان گردوست. درختانی کهن و بلندبالا که سنگ چینی کوتاه، زمین چند ضلعی آن را از خانه ها جدا کرده است. در سمت راست، ویلاهایی با معماری نچسب، همچون اشکالی باسمه ای، این منظره ی دل انگیز را زشت کرده اند. هربار که تویسرکان می رویم، به یکی از تراس ها می روم شاید جست و خیز سنجاب ها را بر درختان یا پای آن ها ببینم. با قدری نشستن، غیرممکن است که آن ها را نبینی؛ دو تا درخت کهن آن جلو است که سنجاب ها بر تنه و شاخه هایشان بالا و پایین می روند. گاهی هم داخل حیاط پشتی خانه اشان یا حتی دیوارهای ساختمان می آمدند که لیلا ویدئوهایش را برایم می فرستاد. این تراس جان می دهد برای کتاب خواندن یا کلا با خود خلوت کردن. 

این بار که احوال سنجاب ها را پرسیدم، جلال گفت جمعیتشان کم شده. رفتیم تراس؛ دوتا درخت سبز در پیش و درختانی رو به خشک شدن در پس. گفت به اشان آب نمی دهند تا خشک شوند؛ اینجا نرخ زمین بالاست. 

سرشاخه های آن دوتا درخت بلند هم در حال خشک شدن بودند.

پ.ن: 

عنوان از این شعر:

به نرده‌های پنجره

نگاه کن

کسی شهر را

زندانی کرده است.

«آرمین یوسفی»

مقاله های من

تاکنون سه مقاله نوشته ام که به ترتیب این ها هستند:

۱) بررسی ضرورت احیای خیابان لاله زار تهران به عنوان یک محله فرهنگی با محوریت سینما، تئاتر و زیست شبانه

این مقاله را سال ۱۴۰۱ برای ششمین کنگره بین المللی توسعه کشاورزی، منابع طبیعی، محیط زیست و گردشگری ایران که در تبریز برگزار شد نوشتم.

لینک دسترسی به مقاله: 

https://civilica.com/doc/1622736

۲) وضعیت آوارگان حلبچه در اردوگاه کنگاور

این مقاله در سال ۱۴۰۳ نوشته شد و در پنجمین کنفرانس بین المللی بمباران شیمیایی حلبچه، ابعاد و پیامدها در حلبچه، اقلیم کردستان عراق ارائه و سپس در مجله دانشگاه حلبچه در ۱۴۰۴ چاپ شد.

لینک دسترسی به مقاله:

https://huj.uoh.edu.iq/index.php/HUJ/article/view/huj-10725/731

۳) تاثیر موزه های صلح بر تقویت صلح طلبی (موردهای مطالعه: موزه صلحِ خانه مردمی، بنیاد میراث موزه‌های صلح جامعه)

چاپ شده در دوفصلنامه علمی پژوهش هنر، دانشگاه هنر اصفهان، ۱۴۰۴.

این مقاله برگرفته از پایان نامه کارشناسی ارشدم است و با همراهی اساتید راهنمایم دکتر سجاد باغبان ماهر و دکتر محمدتقی طغرایی نوشته شده است.

لینک دسترسی به مقاله:

http://ph.aui.ac.ir/article-1-1439-fa.html

از بین این مقاله ها، دوتای اولی را بیشتر دوست دارم؛ اولی را به خاطر خیابان لاله زار عزیز با تاریخچه ی جذابش و دومی را به خاطر آوارگان حلبچه ی عزیز؛ هرچند این دومی آن طور که به لحاظ ویراستاری و چاپ شایسته بود، چاپ نشد. اما بیشترین زمان را برای مقاله سوم گذاشتم که علمی - پژوهشی ست و بسیار از نظرات داوران محترم آموختم.

تا چه قبول افتد و چه در نظر آید!

پ.ن: اگر عمری باشد و توانایی، مقاله ها در برگه «مقاله های من» در وبلاگ به روز رسانی می شوند.

آدم خیس، هراس بارون نداره!

به یاد زنده یاد اکبر عبدی، بخشی از فیلم دلشدگان (علی حاتمی، ۱۳۷۰) که او در نقش آقا فرج، مشق ضرب می کند.
این سکانس با بازی زنده یادجلال مقدم، در خانه قوام در محله سرچشمه تهران فیلمبرداری شده و حسین علیزاده با هنرمندی موسیقی آن را ساخته است.
پ.ن: عنوان از فیلم

ای زندگی...

چندی‌ست از تو غافلم‌ ای زندگی ببخش
چنگی نمی‌زنی به دل، این روزها تو هم
فاضل نظری


ارزیابی شتابزده - ۳۹

*نجیب زادگان [سریال]، گای ریچی، ۲۰۲۴

امتیاز: ۴ از ۵

به ادی، ارث بزرگی می رسد؛ اما همیشه همه چیز آن طور که به نظر می رسد نیست!

روایت خشونت در قالب طنز، تخصص گای ریچی است؛ استفاده از نوشته در پلان ها، انتخاب عناوین طنزگونه در عنوان بندی ها و خلق کاراکترهای جذاب که دیالوگ ها نقشی مهم در آن دارند، از ویژگی های کارهای اوست.

نجیب زادگان، مینی سریالی یکدست و با طراحی صحنه ی فوق العاده، جذاب و سرگرم کننده است و البته تصویر متفاوتی از نجیب زاده های انگلیسی به شما می دهد! 

پ.ن:

قصر دوک، به راستی یک موزه ی شگفت انگیز است؛ انبوهی تابلوی با ارزش بر دیوارهای بنایی در جغرافیایی زیبا، جا خوش کرده اند.

*۳:۱۰ به یوما - جیمز منگولد، ۲۰۰۷

امتیاز: ۳/۷۵ از ۵

بن وید، سردسته ی تحت تعقیب گروهی راهزن، در شهر کوچکی دستگیر می شود... .

۳:۱۰ به یوما، عنوان داستانی است از المور لئونارد که دو فیلم بر اساس آن ساخته شده اند؛ نسخه ی قدیمی تر را دلمر دیویس در ۱۹۵۷ ساخته است. در مقایسه ی بین این دو نسخه، در نسخه ی جدید روی شخصیت ها بیشترکار شده است و پرداخت بهتری دارند. در واقع این فیلم، فیلم شخصیت ها و در مرکز آن ها، بن وید است؛ قرار است تشرفی اتفاق بیفتد. پس ناگزیر، چینش فیلمنامه و رخدادها باید در این مسیر باشد. در نسخه ی جدید، این اتفاق به درستی می افتد و همراه شدن پسر همراه پدر در نسخه ی دوم، آن را جذاب تر کرده است.

بر خلاف نسخه ی اول که بخش زیادی از فیلم در اتاق هتل می گذرد، در نسخه ی جدید ماجراها و چالش های بیشتری طراحی شده است که در لوکیشن های متنوعی اتفاق می افتد. با وجود توجه به شخصیت های اصلی، فیلم به کاراکترهای مکمل بی توجه نیست؛ در این بین، کاراکتر چارلی با بازی بن فاستر، عالی ست و در داستان مهره ای تعیین کننده است.

به این ها اضافه کنید موسیقی درخشان مارکو بلترامی را که به ویژه با یک سکانس پایانی فوق العاده همراه می شود.

*زن ناشناخته، جوزپه تورناتوره، ۲۰۰۶

امتیاز: ۳/۵ از ۵

ایتالیا؛ زنی اکراینی به عنوان پیشخدمت خود را به خانواده ای نزدیک می کند....

بازی ها، کارگردانی و موسیقی فیلم خوب است. داستان شما را جذب می کند، اما فیلمنامه به قوت بقیه ی اجزا نیست و از جمله، وابسته به پایان است. 

موسیقی تغزلی موریکونه در سکانس پایانی، شما را رها نخواهد کرد.

برای باران های بهاری، ناگزیرم

نه ری‌را جان
نامه‌ام باید کوتاه باشد
ساده باشد
بی حرفی از ابهام و آینه
از نو برایت می‌نویسم
حال همه‌ی ما خوب است
اما تو باور نکن
«سیدعلی صالحی»

پ.ن.ها:
 *امید که حال دوستان و همراهان رو به راه باشد. 
*عنوان از زنده یاد عباس کیارستمی
*بشنوید: ریمیکس ترانه «عطر تو» از ابی

مباش بی خبر از درس بی ثباتی عمر

  صبح رفتم بنزین زدم، خلوت بود. ۲۰ لیتر بیشتر نمی شد زد. سر راه از جلوی پاسگاهی گذشتم که زده بودنش؛ گرد و خاک بر خیابان نشسته بود.

 بر خلاف دو شب گذشته، دیشب مادر نیامد خانه مان. گفت خانه ی خودم می مانم. آنجا راحت تر است، اما نگرانی من از بابت بمباران احتمالی پایگاهی ست که نزدیک خانه اش است. هیراد می گفت:«باید بیاریش.»

- خیلی اصرار کردم، نیامد. گفت امشب را خانه ی خودم بمانم ببینم چطور می شود. 

  شنبه، درجلسه ی دیدار با اولیای یکی از کلاس هایم در طبقه ی سوم بودم که فروغ تماس گرفت و گفت بمباران شده. استرس هیراد را داشتیم که مدرسه بود. جلسه را تمام کردیم و از کلاس بیرون آمدیم. پدرها و مادرها دنبال بچه هایشان رفتند که ببرندشان خانه. در راهرو هیاهویی بود؛ بچه های راهنمایی که ورزش داشتند،  با عجله به سمت کلاس هایشان می دویدند. انگار زنگ خانه را زده باشند، مسخره بازی در می آوردند و داد و بیداد و خنده راه انداخته بودند! در حالی که با عجله پله ها را پایین می رفتم، یکی از بچه ها پرسید:«چی شده آقا؟» گفتم:«جنگ شده.»

از مدیرمان که با تعدادی از همکاران در تراس بودند و چشمشان به سمت تهران بود، اجازه گرفتم و به سمت تهران راه افتادم.

 از جایی به بعد، اتوبان ترافیک بود. ماشین که از حرکت می ایستاد، خبرها را از تلگرام می خواندم. بین راه تا تهران، مادر و مسعود و محمد هم تماس گرفتند؛ مادر دوبار.

وقتی به مدرسه ی هیراد رسیدم، فقط او و یکی از دوستانش در حیاط مدرسه بودند. روی نیمکتی نشسته بودند و داشتند گپ می زدند.

با هم بیرون آمدیم. همزمان، فروغ و مادر دوست هیراد هم رسیدند. آن ها را تا نزدیک خانه شان رساندیم و به سمت خانه ی خودمان راه افتادیم. سر راه، از صف حداقل یک کیلومتری پمپ بنزین گذشتیم. مدام صدای انفجارهای مهیب می آمد و انگار از منطقه ی جنگی می گذشتیم... .

  هفته ی پیش بود که سر کلاس بچه های دبیرستانی درباره ی آمادگی برای روزهای پیش رو صحبت کردم؛ دور ماندن از پنجره ها، پناه گرفتن در نقاط امن خانه و از این دست. هرکسی که اخبار را دنبال می کرد برایش مسلم شده بود که حمله اتفاق خواهد افتاد، مخصوصا این روزهای آخر؛ با این حال، مدرسه ها بی توجه به شرایط بودند و هیچ پیش بینی ای در این مورد نداشتند. البته که بچه های مدرسه، آگاه ترند به شرایط.

...

در پناه امن باشید دوستان!

پ.ن:

عنوان از بیدل دهلوی

سوختن

اضطراب خاطر از یک سوختن تسکین نیافت
آب بر آتش فشاندیم و مکرّر سوختیم

«طالب آملی»

برای کدام شما شیون کنم؟

در زمهریرِ ظلمتی از این دست
به من بگو
برای کدامِ شما
شیون کنم؟

در شیونِ بی‌پایان این روزگار
به من بگو
بر این مردمِ خسته چه رفته‌است
که هزار پیراهنِ سیاه
کهنه کرده‌اند و هنوز
اندوه‌گزارِ بی‌فرصت عزا از پیِ عزا...!

«سید علی صالحی»

ماه خونین

یک ماه از هجدهم دی ماه خونین گذشت... .

روز آخر

  چهارشنبه ی پیش، آخرین امتحان بچه ها برگزار شد که ریاضی بود. پس از تعطیل کردن ها به بهانه های مختلف و چندبار تغییر برنامه ی امتحانات، بالاخره پروسه ی امتحانات ترم اول به پایان رسید.

  سر جلسه، به چهره های خسته ی بچه ها نگاه می کردم؛ جز تعداد معدودی، مابقی مثل همیشه بی انگیزه نشان می دادند. تعدادی هم مترصد تقلب کردن بودند. تقلب کردن امری رایج است، اما انگار حتی حوصله ی تقلب کردن هم نبود.

وقتی به این وضع اقتصاد و به هم ریختگی همه چیز و آینده ای نامطمئن، غم و درد این چند هفته هم اضافه شود، همان تعداد معدود هم بتوانند به روح و روانشان مسلط باشند و نمره بگیرند، خیلی هنر کرده اند. 

پ.ن: یکی از دانش آموزان دوازدهم انسانی، در پاسخ به پرسش «به چند طریق می توان ۵ کتاب مختلف را در یک قفسه چید به طوری که همواره ۳ کتاب مخصوص کنار هم باشند؟» نوشته بود: «خیلی راحت.»!

صبح پیدا شده اما آسمان پیدا نیست

دیشب برف بارید...

پ.ن.ها:

*عنوان از ترانه ی برف فرهاد مهراد که تغییر داده ی شعر برف نیما یوشیج است.

* عکس با عنوان «کودکی در حال تماشای بارش برف»، از پائول هیمل، ۱۹۵۰. 

* هوا دلگیر، درها بسته، سرها در گریبان، دستها پنهان

نفسها ابر، دلها خسته و غمگین

درختان اسکلتهای بلور آجین

زمین دلمرده، سقف آسمان کوتاه

غبار آلوده مهر و ماه

زمستان است.

«مهدی اخوان ثالث»

کی شود این روان من ساکن؟

چه روزها و چه شب هایی را داریم سپری می کنیم... .

*عنوان از مولوی


شب های جلفا

  در دوره ی تحصیل کارشناسی ارشد در اصفهان، یک شب را خوابگاه می ماندم. شب ها با بچه های خوابگاه که ماشین داشتند می زدیم بیرون؛ هرجا را که می چرخیدیم، تهش می رفتیم محله ی جلفا.

  محله ی جلفا، محله ی ارمنیان اصفهان است. دانشکده ی ما هم در همین محله بود. 

  این محله، مهم ترین کلیساهای اصفهان و تعدادی از زیباترین خانه های آن را در خود جای داده است.  کوچه های قدیمی، کافه ها، هتل ها و موزه ها و گرافیتی های دیوارهاش، محله ای زیبا را شکل داده است که شب هایش به مراتب زیباتر از روزهایش است.

  با حسین، ماهان و امین که می رفتیم جلفا، ماشین را جایی پارک می کردیم و پیاده، کوچه ها و خیابان های آن را گز می کردیم. شب ها زنده و خنک بود. گله به گله، جوان ها دور هم نشسته بودند به گپ و گفت. 

یادش بخیر!

پ.ن:

فرا رسیدن سال نوی میلادی را به همه ی هموطنان مسیحی شادباش می گویم؛ به امید ایرانی آباد، با مردمانی شاد!

من دستم را می شکنم و اجازه نمی دهم مرا سانسورچی خودم کنید.

  از او بسیار گفته اند، که هرچه گوییم باز کم گفته ایم.

یادداشتی بر مرگ ناصر تقوایی نوشت که گویی برای مرگ خویش نیز بود:

«آخرین درس
سرانجام ناصر تقوایی، روزی که کسی انتظارش را نداشت، موفق شد دست‌کم مرگِ خود را چون آخرین فیلم‌ِ مستقل‌ش در آزادی کامل ــ بی دست‌درازیِ مجوّزها ــ کارگردانی کند و تماشگران‌َ‌ش در پشتیبانی به‌پا خاستند و ناگهان صدای سالها گم‌شده‌ی همسرش صدای وِی شد!
برخی در اندازه‌ی آثارشان هستند، برخی بزرگ‌تر و برخی کوچک‌تر ـ و برخی بزرگ‌نماتر!
در چند دهه‌ی گذشته هیچ‌کس از اهل فرهنگ صاحبِ مرگ‌ِ خود نبود. همواره گروهی یکسان‌پوش تنِ تمام‌ شده را پس از مصادره، بی‌‌میل خودش یا بستگان‌ش، نخست به رنگِ تبلیغاتِ خود درمی‌آوردند و بعد به نام و در سایه‌ی مراسمِ شرعی هرجا خودشان دل‌شان می‌خواست سربه‌‌نیست می‌کردند!
چه نام‌های بزرگی که از دیدرسِ دوستدارانِ فرهنگ بدونِ واپسین بِدرود ناپدید شدند!
هنرِ کارگردانیِ ناصر تقوایی بود که در یکی از نیرومندترین صحنه‌آرایی‌های سینمایی، موفّق‌ شد تنِ تمامِ خود و مهارِ آیین‌های مرگِ خود را به اختیارِ خود درآورَد و از آن آخرین و شاید از نظرِ تاریخی یکی از مهم‌ترین فیلم‌های مستقلِ خود را بسازد و آن را از یکرنگ شدن با چرخه‌ی تبلیغاتِ آقایان درببرَد!
آخرین درسِ ناصر تقوایی بهترین درسش بود ــ
بدرود ناصر تقوایی؛ ما نیازمندِ درس‌های بیشتریم!»

پ.ن. ها:

* عنوان از نامه ی بیضایی به وزارت ارشاد در سال ۱۳۷۱، و در پی  توقیف فیلم «مسافران» اش. 

* عکس از مریم زندی

شب چله

وقتی که من بچه بودم ،
پرواز یک بادبادک
می بردَت از بام های سحرخیزیِ پلک
تا
نارنجزاران خورشید .
آه ،
آن فاصله های کوتاه .
وقتی که من بچه بودم ،
خوبی زنی بود که بوی سیگار می داد ،
و اشکهای درشتش
از پشت آن عینک ذره بینی
با صوت قرآن می آمیخت .

وقتی که من بچه بودم ،
آب و زمین و هوا بیشتر بود ،
و جیرجیرک
شب ها
درمتن موسیقی ماه و خاموشی ژرف
آواز می خواند .

وقتی که من بچه بودم ،
لذت خطی بود
از سنگ
تا زوزه آن سگ پیر و رنجور .
آه ،
آن دستهای ستمکار معصوم .
وقتی که من بچه بودم ،
می شد ببینی
آن قمری ناتوان را
که بالش
زین سوی قیچی
با باد می رفت –
می شد،
آری
می شد ببینی ،
و با غروری به بیرحمی بی ریایی
تنها بخندی .

وقتی که من بچه بودم ،
درهر هزاران و یک شب
یک قصه بس بود
تا خواب و بیداری خوابناکت
سرشار باشد .

وقتی که من بچه بودم ،
زور خدا بیشتر بود .

وقتی که من بچه بودم ،
بر پنجره های لبخند
اهلی ترین سارهای سرور آشیان داشتند ،
آه ،
آن روزها گربه های تفکر
چندین فراوان نبودند .

وقتی که من بچه بودم ،
مردم نبودند .

وقتی که من بچه بودم ،
غم بود ،
اما
کم بود
.

«اسماعیل خویی»

پ.ن:

 انارها را در سبد می گذارم؛ سیب و پرتقال ها را هم. هندوانه نخریده ام. یاد پدرم می افتم که برای شب چله، هندوانه دوست داشت. من اما کودکی ام با انار و کشمش و گردو و کرسی گرم بوده است.

  هیراد آن سوتر برای آزمون فردایش کتاب دست گرفته است. گوشی را می بینم. بهش می گویم فردا مدرسه ها با تاخیر شروع می شود. خوش حال می شود و می پرد بغلم. می گوید:« پس امتحانمان پرید!» 

  پشت پنجره می روم، بعد بالکن، و از آنجا کوچه را برانداز می کنم ... .  

شب چله ی دوستان شادباش!

بعدا نوشت:

بعد از شام رفتیم پیش مادر. دلتنگ بود و خوش حال شد. آنجا که ساعتی پیش زنگ زده بود که :«چای را دم کنم؟» از دلتنگی اش بود. 

گفته بود حافظ را هم بیاورید.

مثل قدیم ها بادام و گردو آورد و با سنگ چاقوتیزکنی قصابی پدر، شکستمشان.

فال گرفتیم؛ فالم خوب آمد.

دلم می خواهد هیراد این ها را ببیند و یاد بگیرد؛ ببیند که به مادر سر می زنم. بفهمد که تنهایی چقدر سخت است؛ که پیری چه دشوار است. نه به خاطر خودم، که دلم را بزرگ بارآورده ام برای روزهای سخت؛ برای خودش.

بشنوید: شب یلدا، کوروش یغمایی

https://s34.picofile.com/file/84887

45992/4_5875275988299941102.MP3.html

زنده ام به زندگی!

از آخرین باری که در وبلاگم نوشتم، بیش از دو ماه می گذرد! به یاد ندارم هرگز چنین فاصله ای بین پست هایم افتاده باشد.

از حالم بگویم؛ خوبم.

گرچه روزگار هر روز و هر روز سخت تر می شود و بارها این بیت بیدل نیشابوری را زمزمه کرده ام که:

دل تنگ و دست تنگ و جهان تنگ و کار تنگ

از چهارسو گرفته مرا روزگار تنگ

اما خوبم!

روزمرگی های تمام ناشدنی، بیمار شدن ها، رنج ها...، نتوانسته مرا از پا بیندازد؛ ایستاده ام در برابرشان و زنده ام.

من زنده ام به زندگی!

امروز وقتی در موزه ی ملک، نقاشی زیر را دیدم، با خودم فکر کردم که این بچه ها هم دنیای خودشان را داشته اند و رفته اند؛ امیدوارم خوب زندگی کرده باشند.

همه مان می رویم، امید که زندگی کنیم.

«سه پسر فرخ خان امین الدوله»؛ آبرنگ (ناتمام)، دوره قاجار، نقاش: ناشناس. موزه و کتابخانه ملی ملک

آرامش در حضور دیگران

  از رفتن ناصر تقوایی بسیار غمگین شدم؛ دلم جایی را می خواست که فریاد بکشم و نبود. بغض راه گلویم را بسته بود.

  وقتی یاد صدایش می افتم، یاد حرف ها و انبوه کارهایی که می خواست انجام دهد و نگذاشتند، قلبم درد می گیرد.

  کم کار بودنش، تاوان ایستادنش بود.

  یک بار سر کلاس فیلمنامه نویسی، از همدوره ای هایش گله کرد؛ از مهرجویی، کیمیایی...؛ گفت پشت من نایستادند، کمکم نکردند.

  در اوج بلوغ، خانه نشینش کردند.

  شاید اکنون آرام گرفته باشد،در حضور دیگران.

  نام او به نیکی ماند و نام شما به ننگ ابدی.

پ.ن:

عنوان، نام فیلمی از او و یادگاری که نشان می دهد چقدر از زمانه اش پیش بود.