
دیشب را سرِ زمین های کشاورزی به صبح رساندیم؛ سجاد می خواست زمین هایشان را آب بدهد و من و رامین و محمد هم با او رفتیم. زمین ها در حاشیه ی روستایشان بود. با پیکان پدرش رفتیم.
ماه کامل بود. زیراندازی انداختیم و آتشی روشن کردیم و چای دم کردیم. مزه ی این چای با آتش هیزم، جور دیگر بود.
سیب زمینی در آتش انداختیم و خوردیم. قلیان کشیدیم.
دم صبح هوا سرد شد؛ من و رامین که کاپشن پوشیده بودیم، پتویی هم سرمان انداختیم. رامین زودتر رفت داخل ماشین و خوابید. من حدود ساعت ۵ رفتم داخل ماشین، صندلی را خواباندم و خوابیدم. بالشم شبنم گرفته بود!
صبح آفتاب زده بود که برگشتیم.
شب خوبی بود.
جای دوستان سبز!

در فاصله ی ناهار تا آوردن عروس، با بچه ها رفتیم بالای کوه "چشمه کوره"؛ باران می زد و قطع می شد؛ هوای مطبوع کوهستان و طراوت دشت ها و درخت ها، و پافشاری من برای بیشتر پیش رفتن، از دامنه ی کوه که زمین های کشاورزی بود، ما را کشاند به چشمه ی بالای کوه؛ از آب چشمه خوردیم و آبی به سر و صورتمان زدیم.
پیدا بود که بچه ها راضی اند از این کوهپیمایی و زیبایی را تا عمق جانشان چشیده اند.
در جایی، درخت ها شکوفه کرده بودند. درخت ها از بادام، سماق، گردکان و حتی "گوژ" که نوعی زالزالک است، با برگ های قشنگِ ریز، و در زمین های پست، کرت های باغ انگور و شاخه های قهوه ای مُو.
دلم می خواست از این همه زیبایی، روی خاک باران خورده بنشینم و پروردگار را سجده کنم.
پ.ن:
عنوان از "منوچهری" ست که معروف است به شاعر طبیعت و "فرخار" ناحیه ای در مرز افغانستان و تاجیکستان است که دخترانش به زیبایی شهره اند، چنان که "سعدی" می فرماید:
مغان که خدمت بت می کنند در فرخار
ندیده اند مگر دلبران بت رو را
منزل خاله هستیم؛ نان محلی، پونه ی تازه، ماست و پنیر محلی!
این پونه ها را از دره های سرسبز روستا می چینند که از چشمه ها سیراب می شوند و آفتاب می خورند؛ عطر واقعی پونه، خانه ی خاله را پر کرده است.
در دوران کودکی، بسیار به چیدن پونه رفته ام؛ همراه با زن عمو شهربانو و زنان و دختران همسایه، یک صبح تا عصر دره ها را طی می کردیم و پونه می چیدیم؛ زن عمو گیاهان را خوب می شناخت و به جز پونه، گیاهان دیگری هم می چید. ناهار هم پونه و نان بود.
یاد آن روزها در خاطرم زنده شد و این ها همه از مهربانی خاله است.
دیشب "خه نه به نان" یا حنابندان بود.
با این که چند خانه را برای خوابیدن مهمان ها در نظر گرفته بودند، اما نماندیم و آمدیم خانه ی ابوذر. هیراد پیش تر خوابش برده بود.
یادش بخیر! در گذشته جوان ها در چنین شبی پیش داماد می خوابیدند؛ کیپ هم! آن موقع ها می گفتند دو نفر مسئول آموزش آداب شب زفاف به داماد هستند!- الان که ...!
تلخی دیشب اما دیدن قدرت بود با آن حال و روزش؛ قدرت ی که باهاش از بلندی ها می پریدیم و از درخت ها بالا می رفتیم، حالا یکی کولش کرده بود و یکی کفش هایش را پایش می کرد. لبخندش در صورتی که حرکت ماهیچه هایش کند و مردمک یکی از چشم هایش کج شده، تلخ می نمود. تومورها زورشان بیشتر از لبخندهای او بوده است.
وقتی وارد حیاط خانه ی قدیمی شان شدم، نه از آن دیوارهای کاهگلی خبری بود و نه از آن "خانه تنوری" و نه از آن "خانه ی سر دروازه" شان. پله های سنگی یی که با قدرت و جواد و حجت، و همین اصغر که حالا به عروسی اش آمده ایم، از آن ها بالا و پایین می رفتیم، خراب شده بودند. از یکی، جای درخت توت حیاطشان را پرسیدم که ریشه کن اش کرده اند؛ درخت توت کهنی که گنجشک ها یکسره شاخه هایش را بالا و پایین می کردند و سر و صدایشان حیاط را برمی داشت...
دیشب باران زده بود و صبح هوای معرکه ای بود. الان اما باران تندی می بارد.
جای آن درخت توت کهن، حتی چاله ی آبی هم نیست.
عروسی اصغر است؛ پس از سال ها، دوباره در روستای پدری در یک جشن عروسی هستم.
دور تا دور در محوطه ای چراغانی شده نشسته ایم؛ خواننده ای یک ترانه ی آرام می خواند.
خاله افسر را دیدم؛ با برادرها و برادرزاده ها و همه، دورش حلقه زدیم؛ همان صورت آفتاب سوخته که ته چهره اش به مادرم می خورد. تقریبا همه ی روستا می شناسندش؛ با این که دو تا پسر و چند دختر دارد که همه سر خانه و زندگی شان هستند، اما تنهایی را ترجیح داده و در حیاط قدیمی شان زندگی می کند؛ جایی که نخستین مکتبخانه ی روستا بوده و شوهر خدابیامرزش نخستین معلم روستا.
قبرستان روستا، پاتوق پنجشنبه های خاله است؛ از وقتی پسر سوگلی اش جعفر را از دست داد، غم سنگینی به زندگی اش اضافه شد که هنوز رهایش نکرده است. می گوید دوازده سال است که تنها زندگی می کند، بدون جعفرش.
جعفر، توی دانشگاه ریاضی محض خوانده بود و دبیر دبیرستان بود؛ خوش قیافه،مهربان و دوست داشتنی و پاک. به پاکی شهره بود در روستا. نامزد زیبایی هم داشت که به راستی شایسته ی منش خودش بود. اما پیش از آن که با هم عروسی کنند، جعفر در خیابان از هوش رفت، هیچ گاه پا نشد و برای همیشه در قبرستان روستا آرام گرفت...
تمام روستا داغدار شد و خاله، ذکر روز و شبش یاد جعفر شد و قبرش پاتوق تنهایی اش.
.
با خاله عکس یادگاری گرفتیم؛ مثل همیشه لباس محلی پوشیده بود؛ مخمل سرمه ای بلند و جلیقه ی مشکی، با "سِرکِه ی" بر سر. خداحافظی کرد و رفت تا به خانه اش سری بزند.
حالا گروه ارکستر یک موسیقی آرام کُردی می زند و زنان و مردان در محوطه ی چراغانی شده، آرام می رقصند...
صبح
روی سرازیری فراغت یک عید
داد زدم:
بَه! چه هوایی
در ریه هایم وضوح بال تمام پرنده های جهان بود
"سهراب سپهری"
تویسرکان هستیم، منزل لیلا. چند سالی می شود که این جا نیامده ام، چرا که خانه شان از این جا رفته بود.
هوای خوش و دلپذیری دارد این شهر؛ درخت های گردکان آن را در بر گرفته اند و کوه های برفی، دورنمای قشنگی بهش داده اند. روستاهای خوش آب و هوا و نزدیک مانند "آرتیمان" کم ندارد، یکی از یکی قشنگ تر-آرتیمان زادگاه "میر رضی الدین آرتیمانی"، از شعرای دوره ی صفویه است و آرامگاهش بر بلندای تویسرکان است.
این جا، از خانه که بیرون بزنی، پای کوه هستی! مثل تهران نیست که تا تجریش و از آن جا تا دربند یا درکه بکوبی تا به کوه برسی، آن هم کوه ها و طبیعت دستمالی شده؛ این جا کوه ها بکر مانده اند، هوا پاک است و درخت ها شهر را پر از اکسیژن کرده اند.
با هیراد رفتیم پارک نزدیک خانه مان و ماهی قرمزهای هفت سین را در دریاچه اش رها کردیم. ماهی های پرجنب و جوشی بودند؛ همان شب عید می خواستند خودشان را از تنگ فیروزه ای سفالی پرت کنند بیرون، اما لیز می خوردند و برمی گشتند سر جای اولشان!
این چند روز که مهمانمان بودند، خدا خدا می کردم که نمیرند و به امروز برسند که رهایشان کنیم.
دریاچه ی بزرگ پارک، پر از ماهی های ریز و درشت رنگارنگ است. یک اسکله ی کوچک دارد که با هیراد رفتیم آن جا و ماهی ها را داخل آب انداختیم؛ هیراد گفت:"دلم می خواد برن پیش دوست هاشون. پدر و مادرشون هم اینجا هستن؟"
نمی دانم چرا دلم گرفت وقت رها کردنشان؛ یکی شان انگار که غریبی کند، از جایش جُم نمی خورد؛ آن که کوچکتر بود اما همان جنب و جوش را در این جا هم نشان می داد!

سینه مالامال درد است،
ای دریغا مرهمی...
"حافظ"
بشنوید: ما ز یاران چشم یاری داشتیم؛ استاد شجریان
https://storage.tarafdari.com/contents/user112954/content-sound/ma_ze_yaran_chashme_yari.mp3

من باهارم تو زمین
من زمینم تو درخت
من درختم تو باهار ــ
نازِ انگشتای بارونِ تو باغم میکنه
میونِ جنگلا تاقم میکنه.
تو بزرگی مثِ شب.
اگه مهتاب باشه یا نه
تو بزرگی
مثِ شب.
خودِ مهتابی تو اصلاً، خودِ مهتابی تو.
تازه، وقتی بره مهتاب و
هنوز
شبِ تنها
باید
راهِ دوریرو بره تا دَمِ دروازهی روز ــ
مثِ شب گود و بزرگی مثِ شب.
تازه، روزم که بیاد
تو تمیزی
مثِ شبنم
مثِ صبح.
تو مثِ مخملِ ابری
مثِ بوی علفی
مثِ اون ململِ مه نازکی:
اون ململِ مه
که رو عطرِ علفا، مثلِ بلاتکلیفی
هاج و واج مونده مردد
میونِ موندن و رفتن
میونِ مرگ و حیات.
مثِ برفایی تو.
تازه آبم که بشن برفا و عُریون بشه کوه
مثِ اون قلهی مغرورِ بلندی
که به ابرای سیاهی و به بادای بدی میخندی…
من باهارم تو زمین
من زمینم تو درخت
من درختم تو باهار،
نازِ انگشتای بارونِ تو باغم میکنه
میونِ جنگلا تاقم میکنه.
"احمد شاملو"
دم غروبی، در تاریک روشنای جاده، آرام می راندم؛ چشمانم به پیش رو بود و موسیقی پشتِ موسیقی می آمد. مثل انتهای سیزده بدر بود حالم...
وقتی نخستین بار این ترانه را با صدای "خشایار اعتمادی" شنیدم، گمان کردم داریوش آنرا خوانده است! بعد که در تلویزیون هم پخش شد، نام شاعر را ننوشته بودند...
پ.ن:
عکس از "آرش فروغی نیا"
حوالی تو
دلتنگی چگونه است؟
این جا که باران می زند...
"ابوطالب موسوی"
هوای تهران پاک تر از همیشه است؛ باد سردی می آید الان، اما هوا دلپذیر است.
بیشتر وقتم به دید و بازدید گذشته است این چند روز؛ بعضی از نزدیکان را پس از ماه ها دیدم! برادرزاده ها و خواهرزاده ها اما فضا را از یکنواختی درمی آورند!
پس از هر دید و بازدیدی، هیراد می پرسد:"بابا، عید تموم شد؟!"
تنها دو هفته به بازنشستگی آقای میم مانده بود که مُرد.
گویا رفته بود خانه ی یکی از نزدیکانش که سر راه، برای این که با ماشین سگی را زیر نگیرد، از جاده منحرف می شود و ماشینش چپ می کند و دچار مرگ مغزی می شود.
از معلم های منطقه مان بود؛ عکسش را که روی بنر دیدم، شناختمش. صورت آرامَش بهم نگاه می کرد. با همان عینک همیشگی. ابروان پرپشت و ته ریش و موهای جوگندمی. در عکس لبخند زده بود. وقت لبخند، تمام صورتش می خندید. معلم مدرسه ای نزدیک به مدرسه ی ما بود. همه ی همکارها دوستش داشتند.
روی بنر نوشته بود که پس از مرگش، اعضای بدنش را به نیازمندان بخشیده بودند.
خدا نگهدار آقا معلم...!
کاش ما آن دو پرستو بودیم
که همه عمر سفر میکردیم
از بهاری به بهار دیگر
"فروغ فرخ زاد"
سال نو شد و دلتنگی ها به جاست!
منزل پدر هستیم با برادرها، همه؛ فقط ایرج نیست و سر کار است. بهش زنگ زدم؛ چه قدر صدایش خسته بود...
بعد از ظهر هیراد می گفت:"چرا عید نمی آد بابا؟!"
سال سختی بود سال ۹۶؛ پر فراز و نشیب. امیدوارم سال پیش رو، سال خوبی باشد.
برای همه ی دوستان و همراهان عزیز، سالی پر از شادی و موفقیت آرزومندم.
دلتان گرم و لب هاتان خندان!
پ.ن:
عنوان از "شاملو"
در مغازه ی سبزی خردکنی، می خواستم آبلیمو بخرم؛ بوی سبزی تازه می آمد. هیراد گفت:"چه بوی خوبی!"
گفتم:" بوی سبزیه بابا."
خانم سبزی فروش لبخند زد و گفت:"بچه ها که می آن این جا، می گن چه بوی بدی می آد!"
گفتم:"هیراد دوست داره بوی سبزی رو و به سبزی خرد شده هم امان نمی ده! بوی نون تازه رو هم دوست داره."
اتفاقا سر راه تا خانه ی پدربزرگ، یک سنگکی هست که بوی نان تازه اش خیابان را برداشته بود؛ هیراد گفت:"بوی نون می آد، برام بخر بابا!"
یک سنگک داغ برایش خریدم.
پ.ن:
عنوان از "اصغر معازی"؛هرچند بی ربط به پست باشد، اما به وقت الانم انتخاب شد!

سه بیلبورد خارج از ابینگ، میزوری؛ مارتین مک دونا؛ ۲۰۱۷
"سه بیلبورد خارج از ابینگ، میزوری" داستان زنی به نام میلدرد (فرنسیس مک دورمند) است که دخترش آنجلا در جاده ای محلی در ابینگ مورد تجاوز قرار گرفته، به قتل رسیده و جسدش سوزانده شده است و تاکنون که یک سال از آن واقعه گذشته است، هیچ نشانه ای از مجرم یا مجرمان پیدا نشده است؛ پس میلدرد که پلیس را مقصر می داند، سه بیلبورد را در همان جاده ی محلی اجاره می کند تا رویشان بنویسند:" در حین مردن بهش تجاوز شد/ و هنوز کسی دستگیر نشده/ چرا فرمانده ویلوبی؟"- فرمانده ویلوبی، فرمانده ی پاسگاه پلیس است.
در همان چند دقیقه ی نخست فیلم، شخصیت های اصلی داستان به مخاطب معرفی می شوند؛ میلدرد، به عنوان شخصیت محوری داستان، زنی سرسخت است که به اندازه ی کافی برای متنفر بودن از پلیس ها دلیل دارد؛ شوهرش سابقا پلیس بوده و او را کتک می زده است و اکنون او را رها کرده و با دختری جوان خوش می گذراند. حالا هم که از پیدا شدن قاتلِ متجاوز دخترش خبری نیست؛ او زنی است که کارد به استخوانش رسیده، با این حال هنوز امیدش را از دست نداده است. عملگراست و بی پروا، و کوچکترین حسابش را با هرکسی که باشد، تسویه می کند! گریم و پوشش او، و بیش از همه، نوع بازی اش، به تقویت سرسختی اش کمک کرده است.
افسر دیکسن (سم راکول) و فرمانده ویلوبی (وودی هارلسون)، به عنوان بخش مهمی از بدنه ی پلیس، "تعریف شده" اند؛ فیلمنامه به درون زندگی تک تک شخصیت های مهم داستان می رود و آن ها را با ویژگی های مثبت و منفی شان، به مخاطب می شناساند؛ پرداخت شخصیت ها به اندازه و در خدمت پیشبرد روایت است.
در فلاش بک درخشانی که شب واقعه را نشان می دهد، بخش مهمی از سماجت و لجبازی میلدرد در پیگیری پرونده ی قتل دخترش مشخص می شود؛ او خود را در این حادثه مقصر می داند...
فیلم، سکانس های خوب، کم ندارد؛ همچون سکانس خودکشی فرمانده ویلوبی در اصطبل که چون مراسمی منظم تصویر می شود و آن نگاه اسب ها که انگار تنها شاهدهای این اتفاق اند؛ نامه هایی که فرمانده ویلوبی می نویسد، استفاده ی خلاقانه ی بهره گیری از یک ایده ی کلیشه ای را نشان می دهد. و موسیقی در همه ی این سکانس ها به خوبی تاثیر خود را نشان می دهد. جغرافیای ابینگ، از جمله طبیعت بکرش و برش های فیلم به آن هم در این تاثیرگزاری نقشی مهم را به عهده دارند.
فیلم هم به لحاظ فیلمنامه، هم موسیقی، و هم تدوین، مدرن است. نویسنده ی فیلمنامه موفق شده است از ایده ی جذاب نخستین، داستانی پرکشش و پر تحرک، با وجه انسانی قوی بسازد. شخصیت هایی که از درون این کش و قوس ها، ویژگی های انسانی شان برجسته می شود و مخاطب را با خودشان درگیر می کنند.
در کنار بازی بی نقص بازیگران، فیلم کارگردانیِ هنرمندانه ای نیز به همراه دارد و طنز سیاهی که نویسنده به ویژه در گفت و گوها به کار برده است، آن را به اثری دلچسب بدل کرده است.
پ.ن:
برنده ی اسکارِ بهترین بازیگر نقش اصلی زن و بهترین بازیگر نقش مکمل مرد.
این که هیراد را تا ظهر منزل پدرم می گذارم، بهانه ای شده است تا هر روز پدر و مادرم را ببینم؛ این لطف کمی نیست! تا هستند، می خواهم سیر نگاهشان کنم...
یادم می آید زمانی که دانشجو بودم، خیلی وقت ها فقط خودم بودم و مادرم؛ در کارهای خانه بهش کمک می کردم. دست تنهایش نمی گذاشتم. وقتی دستش شکست، آشپزی و همه ی کارهای خانه با من بود. زنگ می زدم به مهوش و دستور پخت غذاها را می پرسیدم و همین باعث شد آشپزی یاد بگیرم!
با هم چای می خوردیم؛ مادرم از خواب هایش می گفت.
در آن دوران یک بار در جمعی، هر کدام از دوستان از کارهای آن روزشان گفتند و وقتی از من پرسیدند که روزم را چگونه گذرانده ام، پاسخ دادم که:"به مادرم نگاه می کردم...؛ شاید دو ساعت یا کمتر." و همان بود؛ به مادرم نگاه می کردم؛ وقتی ناهار را دم می گذاشت، وقتی که سبزی پاک می کرد- مادرم عاشق سبزی خوردن است! وقتی راه می رفت...
و حالا همه ی آن مهرها به هیراد رسیده است؛ مادرم برای دیدنش بی تاب است؛ گاهی به پیشوازش می آید توی راهرو؛ روزها کولش می کند و می گرداندش توی خانه...
پ.ن:
عنوان از "سهراب سپهری"
یک زندگی کم است ...
برای آنکه تمام شکلهای دوستت دارم را با تو در میان بگذارم ...
میخواهم هر صبح که پنجره را باز می کنی؛ آن درخت روبه رو من باشم
فصل تازه من باشم
آفتاب من باشم
استکان چای من باشم
و هر پرنده ای که نان از انگشتان تو میگیرد
یک زندگی کم است !
برای شاعری که میخواهد در تمام جمله ها دوستت داشته باشد ...
" روزبه سوهانی "
پ.ن:
عنوان از "شاملو"

"برخوردی کوتاه با دشمن"، شامل ۸ داستان کوتاه از داستان های منتخب مجله ی نیویورکر است که طی سال های ۲۰۱۱ تا ۲۰۱۳ در این مجله چاپ شده اند؛ می دانیم که مجله ی نیویورکر، نامی آشنا در عرصه ی چاپ داستان های کوتاه است.
داستان نخست با نام "رقابت فیشر با اسپاسکی"، نوشته ی "لارا واپنیار"، راوی اش سوم شخص محدود به ذهن ماریا ست و به مهاجرت خانواده ی ماریا از شوروی سابق به آمریکا می پردازد.ماریا دنباله روی شوهرش سرگئی ست. با همه ی تفاوت دیدگاه هایش با او، احساسات واقعی اش را درباره ی مهاجرت پنهان می کند تا مبادا او را از دست بدهد. در داستان، خفقان شوروی حتی در پوشش کاراکترها هم نمود پیدا می کند.
داستان نمونه ی جالبی از این فرض را نشان می دهد که زن ها در مسائل سیاسیِ روزمره، دنباله روی مردهایشان هستند! اما ماریا اگرچه همچون شوهرش، "پراودا" می خواند، اما در توالت، و تنها مطالب سرگرم کننده اش را می خواند.
داستان که ارزش مطالعات فرهنگی هم دارد، با توصیفات خوب و طراحی درستش، به نظرم از بهترین داستان های کتاب است.
داستان دوم با نام "برخوردی کوتاه با دشمن"، نوشته ی "سعید صیرفی زاده "، نویسنده ی ایرانی تباری ست که به نوشته ی کتاب، برنده ی جایزه ی پِن (قلم) داستان کوتاه هم شده است.
داستان درباره ی سربازی آمریکایی به نام لوک در جبهه ی جنگی ست که البته به ندرت در آن درگیری یی اتفاق می افتد. در طی داستان که راوی اول شخص دارد، به دغدغه های لوک و از جمله چگونگی آمدنش به جنگ و فضای جبهه و پرسش هایش در این باره پرداخته می شود؛ لوک از خودش می پرسد که:"من اینجا چه می کنم؟"...
کارخانه های اسلحه سازی جای جنگل ها را می گیرند و شکار حیوان به شکار انسان می رسد. جنگ را برایت به مسئله ای شخصی بدل می کنند؛ باید کاری کنی؛ دست خالی برنگردی!
جنگ به مقوله ای روتین تبدیل می شود که انگار قبل و بعدش هیچ اتفاقی نیفتاده است.
لحن سرد و خونسردانه ی راوی در روایت خشونت، و پرسش هایی که داستان در ذهن مخاطب ایجاد می کند، ردّ داستان را در ذهن باقی می گذارد. پرسش هایی که مخاطب خود باید پاسخگویشان باشد و همین، وجه مدرن داستان را تقویت کرده است.
داستان بعدی با عنوان "نیکوکار خوب"، نوشته ی توماس مک گوئین"، راوی اش سوم شخص محدود به ذهن "ژابو" ست؛ مردی که زندگی از هم گسیخته ای دارد؛ طلاق گرفته است و پسرش در زندان است. عنوان داستان به کارگر مزرعه ای به نام "رانی" (بارنی) اشاره دارد که اگرچه دزد است، اما به نزدیک تر شدن ژابو و پسرش کمک می کند- جالب است که در اواخر داستان، کاراگاه پلیس می گوید:"من نمی فهمم چرا همه مطمئن هستن که رانی می خواد به اونا کمک کنه."(ص۷۵)
اما مسئله ی داستان، نزدیک شدن ژابو به پسرش می باشد و رانی در این میان نقش کاتالیزور را دارد که به این نزدیک شدن سرعت می بخشد؛ پسر تصمیم می گیرد که نزد پدر بماند.
"در بزرگداشت همینگوی"، نوشته ی "جولیان رابرتز"، چهارمین داستان کتاب است؛ روایت نویسنده ای که هر بار در جایی و در مقطع زمانی، کارگاه نویسندگی خلاق برگزار می کند.
راوی اش سوم شخص محدود به ذهن نویسنده است و به شکل مدرن ذهنی و به طرز جذابی، صادقانه می نماید! نویسنده ای که به مرور به پختگی می رسد.
داستان، به نوعی برای مخاطبش، کارگاه داستان نویسی هم هست و رازهایی درباره ی نوشتن را به او می آموزد؛ در مقطع نخست، درباره ی "قابل قبول بودن در رمان" بحث می شود؛ نویسنده این را به شاگردانش می فهماند که مسئله ی "قابل قبول بودن" در داستان مهم است؛ در همین حال "انجی"، همسر اولش به یادش می آید که پس از هفت سال زندگی مشترک و همراهی کردن با او برای این که نویسنده شود، درست پس از چاپ نخستین رمانش- که اتفاقا موفق هم بوده- او را ترک می کند؛ آدم های مدرن لزوما برای کارهایشان دلایل مشخص و قابل قبولی ندارند! گویی در این جا رمان با زندگی تقابل پیدا می کند و این زندگی ست که پیشی می گیرد!
یک خرده روایت در همین مقطع نخست وارد داستان می شود که شباهت های ظاهری کاراکترش با "همینگوی"، داستان های این نویسنده را در مرکز توجه قرار می دهد؛ در ص ۸۵ می خوانیم:"به اتفاق آرا معتقد بودند همینگوی نویسنده ای است که دورانش سپری شده و ایده هایش دیگر تاریخ مصرف گذشته اند." اما به مرور و با پختگی نویسنده، می بینیم که او به همینگوی نزدیک تر می شود. در این جا، درباره ی روش کار جیمز جویس هم اظهار نظر می کند.
در مقطع سوم، او به پختگی رسیده است و این را در جزئیات رفتاری اش، همچون موقعیت نشستن اش در جمع شاگردهایش، می بینیم؛" موقعیت نشستن اش طوری طراحی شده بود که تفهیم کند او صاحب اختیار حقیقت نیست، چون در داوری ادبی حقیقت مطلقی وجود ندارد." (ص۹۳) و این با رفتارش و دیدگاهش در مقطع نخست -که به قول یکی از دوستان شاعرش"استاد از حق قدرت برتر مردانه" برخوردار است.(ص۸۴) و در صدر می نشیند و جهت دهی می کند- کاملا متفاوت است. او اکنون در قبال دانشجویانش به فروتنی یی رسیده است که به هیچ وجه متظاهرانه نیست؛ می خواهد "معمولی" و "منظم" باشد، آن قدر که "حتی نیاز نداشت سیگاری آتش بزند."(ص۹۶) سطرهای پایانی داستان که درباره ی این تغییر حرف می زند، همه درس های نویسندگی ست.
"در بزرگداشت همینگوی"، با مایه های روانشناسانه ی قوی اش، از جمله ی بهترین داستان های این مجموعه است.
داستان پنجم با عنوان "خدشه"، نوشته ی "تسا هدلی" ست؛ مارینا، پرستارِ پیرمردی بهانه گیر می شود و به مرور با ویژگی هایی که دارد، بر پیرمرد تاثیر می گذارد و داستان، چگونگی این اتفاق را به تصویر می کشد.
مارینا محور داستان است؛ ویژگی های اخلاقی درونی شده ی او و از جمله عزت نفسش، در نهایت او را قهرمان داستان می کند؛ او حتی در جایی که احساس حماقت می کند نیز، پذیرفتنی ست. شناخت نویسنده از جزئیات رفتار آدم ها قابل توجه است. داستان توصیفات خوبی دارد و مفهوم "طبقه"، کاملا در آن خودنمایی می کند.
داستان با یک "کاش" تمام می شود؛ چه می شد اگر آنتونی، نوه ی پیرمرد، آن حرف ها را درباره ی پیرمرد به ماریا نمی زد؟... حتی ماریا هم تحت تاثیر این حرف ها قرار می گیرد؛ پیشینه ی آدم ها، همچون طوقی ابدی، بر گردنشان افتاده است.
عشق بازیافته، تم اصلی داستان بعدی با عنوان "تابستان ۳۸"، نوشته ی "کولم توی بین" است. ساختاری که نویسنده برای داستانش انتخاب کرده، همچون مونتاژی سینمایی که شامل مهم ترین برداشت هاست، وقایع داستان را که در بازه ای پنجاه ساله رخ می دهد، در این حجم روایت می کند. عشقی که در بحبوحه ی جنگ اتفاق می افتد و زنی که نمی خواهد بازنده باشد. داستان که می تواند ارزش مطالعات فرهنگی هم داشته باشد، یک پایان بندی عالی دارد.
کوتاه ترین داستان این مجموعه با عنوان "طلاق"، نوشته ی "ایوان کلیما"، به رابطه ی یک قاضی با زنی ویولونیست می پردازد؛ داستانی موجز و سنجیده، با گفت و گوها و صحنه پردازی های حساب شده، درباره ی مردی عادت زده که خودش هم نمی داند از زندگی اش چه می خواهد، از جمله ی بهترین داستان های کتاب است.
آخرین و بلندترین داستان مجموعه (۵۵ صفحه) ، با عنوان "عشق برادرانه"، نوشته ی "جومپا لاهیری"، به گفته ی پاورقی کتاب، خلاصه ی رمانی از نویسنده است پیش از چاپ، که فضای آن برای خوانندگان آثار پیشین نویسنده، آشناست؛ تقابل فرهنگ هایی که در نهایت، مهاجرت کردن شخصیت ها را به یک راه حل کارآمد تبدیل می کند. داستان با راوی دانای کل روایت می شود و ارزش مطالعات فرهنگی دارد.
اما واقعا نمی دانم که آیا می توان خلاصه ی یک رمان را هم به شکل داستان کوتاه درآورد؟ و اصلا چرا باید چنین کاری کرد؟!... چرا که داستان کوتاه و رمان دو مقوله ی کاملا متفاوتند.
این چنین است که یک خط سیر طولانی از زندگی دو برادر، در این قالب جا نیفتاده و نتوانسته است خلاء های داستان را پر کند.
٭ مشخصات کتاب:
برخوردی کوتاه با دشمن (منتخبی از داستان های کوتاه مجله ی نیویورکر)، انتخاب و ترجمه ی گلی امامی، انتشارات نیلوفر، چاپ نخست: پاییز ۹۳.
می گویم دوستت دارم،
طوری نگاهم کن
گویی خدا...
بنده ای را وقتِ عبادت می نگرد!
همان قدر عاشقانه،
همان قدر مهربان،
لبخند بزن و بگذار تماشایت کنم
چون عاشقی که...
وقتِ باران به آسمان چشم دوخته
همان قدر با لذت
همان قدر پُر آرزو
دستم را بگیر و بگو دوستم داری،
طوری که خدا در آینه بِنگرد و به خویش بگوید
"دو نفر" آفریدنِ این ها از ابتدا اشتباه بود!
"حامد نیازی"
چهارشنبه سوری دوستان مبارک!
به امید روزی که شادی و پایکوبی در کنار آتش، جای این سر و صداهای آزار دهنده را بگیرد.
پ.ن:
بشنوید؛ "سبزه ها"، صدای شادی امینی، ترانه از سیدمهدی موسوی.
این روزها که بچه ها تق و لَق می آیند مدرسه، با همان تعداد اندک، می نشینیم به گپ و گفت. یکی از پرسش های معمولم این است که سینما می روند؟ و آخرین فیلمی که در سینما دیده اند چه بوده است؟
کم نیستند کسانی که حتی برای یک بار هم سینما نرفته اند.
یاد سینما "رادیو سیتی" می افتم که همین چند روز پیش از کنارش گذشتم و چند عکس هم از آن گرفتم...؛ خیابان ولیعصر، پایین تر از میدان ولیعصر، نبش کوچه ی گیلان.
![]()
سینما رادیو سیتی در دوره ی شکوهش
"رادیو سیتی" از سینماهای معروف پیش از انقلاب، در آ خر تابستان ۱۳۳۷ افتتاح شد و با نمایش فیلم های متفاوت، به پاتوق قشر روشنفکر و نیز دخترها و پسرهای جوان عاشق پیشه تبدیل شد. فیلم های معروفی چون برباد رفته، داستان وست ساید و پرندگان در آن به نمایش درآمدند. حتی به گفته ی فریدون جیرانی در مجله ی نقد سینما، ابراهیم گلستان برای نمایش خشت و آیینه، این سینما را به مدت یک ماه اجاره کرد. همچنین، نخستین سینمای ایران بود که در آن فیلم سه بعدی نمایش داده شد و تماشاگران با عینک های مخصوص به تماشای فیلم نشستند.
معمار سینما رادیو سیتی، "حیدر غیایی" بود که از معماران بنام و پیشگام زمان خودش بود؛ از طراحی های معروف او، هتل استقلال (هیلتون سابق) و مجلس سنا (مجلس شورای اسلامی سابق) است. علاقه ی او به استفاده از سطوح منحنی و شیشه، در کارهای دیگرش نیز دیده می شود؛ همچون سینما رادیو سیتی که نمای اش با چراغ های نئون پوشیده شده بود و ورودی اش تماما از شیشه بود. راه پله ای قوسی شکل، طبقه ی همکف را به طبقه ی اول می رساند و طراحی داخلی شیک و زیبایی داشت.

متاسفانه این سینما در انقلاب ۵۷ توسط عده ای به آتش کشیده می شود و برای همیشه از گردونه ی سینما های تهران خارج می شود؛ بعد از انقلاب برای مدتی به عنوان داروخانه مورد استفاده قرار می گیرد که هنوز بخشی از تابلوی داروخانه اش بر نمای سینما باقی مانده است.

رادیو سیتی، این روزها
این روزها، از آن شکوه خاطره انگیز رادیو سیتی، خبری نیست؛ نه آن نئون های نورانی را می بینی و نه از دختر و پسرهایی که با لباس های مد روزشان، در این جا قرار می گذاشتند؛ ورودی با نرده های فلزی پوشانده شده و درها قفل اند و پیشانی سینما در حال ریزش است. خیلی ها که از کنارش می گذرند، حتی نمی دانند که این ساختمان پیش ترها سینما بوده است.

ضلع جنوبی سینما از کوچه گیلان
وقتی شیشه ی کثیف و کدرش را کمی پاک کردم تا شاید از داخلش عکسی بگیرم، جز سالن متروکه ای، چیزی ندیدم. برای لحظه ای یاد فیلم تایتانیک افتادم و آن سکانس هایی که به کمک جلوه های ویژه، تایتانیکِ قشنگ، از دل خرابی های بازمانده اش جان می گیرد، زنده می شود و آن شکوه از دست رفته اش را باز می یابد. دلم خواست رادیو سیتی را هم آن گونه ببینم...
آری..!
ما مردمانی هستیم که به راحتی نشانه های خاطره انگیز زندگی مان را نابود می کنیم...
پ.ن. ها:
٭ بشنوید؛ترانه ی "پیانیست" با صدای رضا یزدانی
http://s9.picofile.com/file/8321549268/Reza_Yazdani_Pianist.mp3.html
٭ عنوان نوشته از ترانه ی "فیلم کوتاه"، ترانه سرا: احسان گودرزی، صدای رضا یزدانی.